تاریخ انتشار : ۲۵ مهر ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۸  ، 
کد خبر : ۱۱۹۸۹۰

نظریه مهدویت و حکومت واحد جهانی (بخش اول)

چکیده: مقالة حاضر به بحث و بررسی نظریه‌های آینده‌نگر و فرجام‌گرایانه می‌پردازد. این مقاله می‌کوشد تا ره‌یافت‌ها و نظریات گوناگونی را که در مورد آینده بشر مطرح شده است، بررسی کند. از این‌رو، پس از طرح مسئله و تبیین آن، در مورد چهار نظریه اصلی بحث می‌کند که عبارتند از: نظریه نجات الهی، نظریه تکامل‌گرایی بشر، نظریه انسان‌گرایی مبتنی بر خرد علمی و نظریه مهدویت. نظریه اول،‌ در بیشتر ادیان توحیدی منعکس شده و پیروان این ادیان به آن معتقدند. انسان از نظر علمی و عقلی می‌تواند به رشد و کمال خاصی برسد، اما همواره نیازمند راه‌نمای الهی و انسان کمال‌یافته‌ای است تا او را از تمام مشکلات و موانع رهایی بخشد. نظریه تکامل‌گرایی بشر بر تشکیل حکومت واحد و جهانی که مبتنی بر عقل و حکمت باشد،‌ تأکید می‌کند. اساس این نظریه، تشکیل مدینه فاضله مبتنی بر عقل و فضیلت، و عدالت، آرمان دیرینه آن بوده است. نظریه سوم،‌ نگرش علم‌گرایانه به آینده بشر است که در بررسی این نظریه، با اشاره به بحران‌های مدرنیته غربی، کاستی‌ها و ناکارآمدی آن تبیین و نظریه «پایان تاریخ» فوکویاما نقد شده است.در نظریه چهارم، ابتدا به ضرورت نجات از نظر دینی، تاریخی و عقلی می‌پردازد. آن‌گاه با اثبات نظریه تکامل تاریخی بشر و اثبات فطری بودن نظریه نجات و عقلانی بودن نیاز بشر به حکومت واحد جهانی مبتنی بر حکمت و عدالت، به این نتیجه منطقی و عقلانی خواهد رسید که تنها یک منجی الهی می‌تواند هم‌چون پیام‌آوران و هدایت‌گران الهی، حکومت واحد جهانی بر اساس حق و عدالت را برپا کند.مقدمهانسان سرگشته امروز که از همه مسلک‌ها، مکتب‌ها و ایسم‌های بشری، خسته و ناامید گشته، در طلب رهایی و در جست‌وجوی پناه‌گاهی روحی و معنوی و تکیه‌گاهی امن و مطمئن است و برای روزگاری سرشار از محبت، صلح و عدالت روزشماری می‌کند. وی در غرقاب تحیرها و تطاول‌ها به امید طلیعه غیبی و منجی آسمانی است تا او را از همه مصایب، بدبختی‌ها، ظلم‌ها، بی‌عدالتی‌ها، ناامنی‌ها، استثمارها و بحران‌های روحی و فکری نجات دهد.به همین علت، در طول تاریخ بشری، مصلحان و رهبران زیادی از میان مردم به پاخاسته‌ و در برابر ستم و اختناق زمانه خویش، فریاد عدالت‌خواهی و حق‌طلبی سرداده‌اند. آنان برای رسیدن به این ارزش والای انسانی، مجاهدت‌های بسیاری کرده و چه بسا بر سر این راه برای تحقق عدالت و نفی ستم، جان خویش نهاده‌اند.این اندیشه آرمانی و انسانی در همه جوامع وجود داشته و همیشه مطلوب بوده و تلاش‌های بسیاری برای دست یافتن به این حقیقت صرف گردیده است. با این حال، چرا آن‌گونه که باید، این خواسته واقعی و اصیل و ارزش‌مند، تحقق نیافته است و حکومت‌ها بر محور کرامت و عدالت انسانی شکل نگرفته و در جهت حق و عدالت حرکت نکرده‌اند؟ جوامع بشری در طول تاریخ توانسته‌اند ساختار حکومت‌ها را عوض کنند و حکومت‌هایی نو تشکیل دهند، ولی در دست‌یابی به امنیت روحی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی همیشه به انحراف رفته‌اند. چه موانعی بر سر این راه و این آرمان وجود دارد که آن را دست‌نایافتنی ساخته است؟ بشر به آیندة خود چه نگرشی دارد؟ آیا سرنوشت او این است که صرفاً مانند چهارپایان به بهره‌برداری از طبیعت بپردازد و کمال و هدفی عقلانی و معنوی برای او متصور نیست؟ اگر هست، چرا به آن اعتنایی ندارد؟ دلیل این همه اضطراب و نگرانی بشر چیست؟امروزه بسیاری از فیلسوفان و متفکران در بررسی مشکلات بشر، همین ویژگی اضطراب انسان را دست‌مایه پژوهش‌های فلسفی، روان‌شناختی و جامعه‌شناختی خود قرار داده‌اند، اما متأسفانه راه حل و راه برون‌رفت از این مصایب را در همان خطاهای گذشته و راه‌های به اشتباه رفته جست‌وجو می‌کنند.[1]

نظریه‌های آینده‌نگر

استاد مرتضی مطهری، [2] دیدگاه‌های آینده‌نگر و ره‌یافت‌هایی را که درباره فرجام جهان وجود دارد، این‌گونه توصیف می‌کند:

1. بعضی معتقدند که شر و فساد و بدبختی جزء جدایی‌ناپذیر حیات بشری به شمار می‌رود. بنابراین، زندگی ارزش ندارد و عاقلانه‌ترین کارها خاتمه دادن به حیات و زندگی است.

2. برخی دیگر اساساً حیات بشر را ابتر می‌دانند و معتقدند بشر بر اثر پیشرفت حیرت‌آور تکنیک و ذخیره کردن انبارهای تسلیحات وحشت‌ناک تخریبی، به مرحله‌ای رسیده که با دست خود، گورش را کنده است.

3. نظریه دیگری در مقابل این دو نظریه وجود دارد که معتقد است شر و فساد جزء جدایی‌ناپذیر طبیعت بشر نیست، بلکه شرور و تباهی معلول مالکیت فردی است. تا این مالکیت فردی و ام‌الفساد هست، شر و فساد هم وجود دارد. مالکیت فردی، خود، معلول درجه‌ای از تکامل ابزار تولید است، ولی نهایتاً تکامل ابزار تولید و جبر ماشین، روزی ریشه این امّ‌الفساد را خواهد کند. پس مایه و پایه خوش‌بختی، تکامل ماشین است.

4. بنابر نظریه چهارم، فسادها و تباهی‌ها به خاطر نقص روحی و معنوی انسان است. انسان هنوز دوره جوانی و ناپختگی را می‌پیماید و خشم و شهوت بر عقل او حاکم است و فطرتاً در راه تکامل فکری، اخلاقی و معنوی پیش می‌رود. بنابراین، نه شرف و کمال جزء جدایی‌ناپذیر طبیعت بشر است و نه جبر تمدن مستلزم فاجعه خودکشی دسته جمعی انسان‌ها خواهد بود، بلکه آینده ای روشن و سعادت‌بخش و انسانی که در آن شر و فساد از بیخ و بن برکنده خواهد شد، در انتظار بشر است. دین این نظریة الهامی را نوید می‌دهد.[3]

در یک نگاه کلی می توان نظریه‌های فرجام‌گرایانه و آینده‌نگر را در قالب چهار نظریه ترسیم و تبیین کرد:

الف) نظریه نجات الهی

بر اساس تعالیم ادیان الهی، آینده تاریخ و حیات بشر، روشن و رو به سوی کمال معنوی و عقلانی است و بسط ارزش‌های دینی به شکل فراگیر خواهد بود که این هم آرمانی بشری و هم وعده‌ای الهی است.

امید به جهانی روشن که در آن، آدمیان در همه خواسته‌های انسانی و مفید خود کام‌یاب شوند و از گناهان، زشتی‌ها، ظلم‌ها و پلیدی‌ها در امان بمانند، اقتضا می‌کند نجات‌دهنده‌ای که خود مظهر پاکی، تقوا، عصمت، عدالت و ملکات عالی اخلاقی و انسانی است، وجود داشته باشد... .

مطالعه ادیان الهی به ویژه کتب مقدس و در رأس آن قرآن، نشان می‌دهد که این وعده به اشکال گوناگون ترسیم شده و مفهوم نجات با آموزه‌های دینی، پیوند کاملاً عمیق و وثیقی دارد.

اصل نجات تنها در توان خداوند متعال است؛ نجات او، رحمت عامه است و لطف و عنایت او در همه حال بندگان را شامل می‌شود و آنها را از انواع خطرها، وسوسه‌های فکری و روحی و القائات شیاطین در امان می‌دارد. برای همین هدف اساسی، خداوند متعال، پیامبرانش را برای نجات بشر از ظلمت، گمراهی‌ها و تباهی‌ها فرستاده است. پس نجات، گسترة وسیعی از حیات آدمی ـ از بدو خلقت و حیات فکری و مادی او گرفته تا حیات دینی و معنوی و اخروی‌اش ـ را شامل می‌شود. بنابراین، فلسفة نجات در اندیشة کمال‌طلبی و تعالی‌جویی انسان نهفته است. در همین زمینه، استاد مطهری استدلال می‌کند که نجات یا رستگاری، تصمیم دل‌بخواهی خداوند نیست، بلکه نتیجه طبیعی زندگی انسان است. به همین دلیل، نجات امری تکوینی است، نه قراردادی.[4]

موضوع اعتقاد به ظهور منجی در تاریخ بشری با ضرورت نجات، ارتباطی عمیق دارد. از این‌رو، قبل از بحث در مورد ضرورت منجی، باید از ضرورت و فلسفة نجات سخن گفت. به تعبیر دیگر، آن‌چه سبب شده تا اندیشه ظهور منجی در ادیان شکل گیرد، درماندگی، گرفتاری و بحران‌های خانمان‌براندازی بوده است که تمامی موجودیت و حیات انسان‌ها را تهدید می‌کند.

بنابراین، مسئله نجات با موضوع فلسفة هدایت و کمال بشر و فلسفه ادیان مرتبط است. اگر دین‌ها آمده‌اند تا برای بشر بهروزی، سعادت، صلح، امنیت و زندگی بی‌دغدغه را به ارمغان بیاورند و نجات به معنای رهایی انسان از ظلمت، ظلم، انحراف، طغیان و انحطاط است، پس باید گفت نیاز به نجات و فلسفة نجات، همواره وجود خواهد داشت.

در قرآن کریم، کلمة «نجات» با همین لفظ برای پیامبرانی مانند نوح، لوط، شعیب و موسی و برخی دیگر از رسولان الهی: آمده است. قرآن یکی از الطاف بزرگ خداوند را نجات انسان‌ها و امت‌ها از شرک و بت‌پرستی، کفر و سلطة طاغوت‌ها و ظالمان برشمرده است.

بررسی دقیق این‌گونه آیات، نشان می‌دهد که هرگاه مردم دچار انحراف و گمراهی یا طاغوت و بحران‌های فکری، اخلاقی و دینی شدند، به منجی نیاز دارند. در همین زمینه، مطالعه سرگذشت نجات‌یافتگان در قرآن یا عذاب شدگان و افراد مغضوب درگاه حق‌تعالی برای انسان‌های امروز عبرت‌آموز است.

پس می‌توان بر این نظریه تأکید کرد که انسان‌ها همواره از نظر ادیان الهی مستحق دست‌گیری و نجات بوده‌اند و مسئله نجات با هدایت و ایمان انسان‌ها مرتبط است. از این جهت، نجات را باید تداوم رابطه خدا با مخلوقات خویش و عنایت او برای رساندن انسان‌ها به کمال تلقی کرد. علاوه بر این‌که در کتب آسمانی و آموزه‌های وحیانی بر این حقیقت تأکید شده، در واقع، فلسفه بعثت پیامبران الهی برای نجات بشر بوده است. این نجات وقتی محقق می‌شود که انسان به خداوند، ایمان راستین و کامل بیاورد.

این تسلیم ذاتی انسان، مبتنی بر شناخت، اعتقاد و ایمان او به خداوند است. این تسلیم مطلق ارتباط مطلق، خداوند با بنده را تضمین می‌کند؛ ارتباطی که موجب می‌شود تا مخلوق در کمال‌یابی به خالق خود شبیه گردد و رفتار او صبغة الهی بگیرد. پس این کمال و سلوک باید در همه ابعاد و شئون وجودی از جمله کردار، افکار و روح انسان صورت بگیرد. راهنر در مورد رابطه ایمان با مسیح و تکامل روحی و معنوی بشر چنین می‌گوید:

به نظر من، ما نباید در نشان دادن تاریخ جهان و روح و روان خودمان که تاریخچه‌ای از تعالی ذات بشری است، در ارتباط با خداوند، با هیچ مشکلی مواجه باشیم؛ زیرا تعالی ذاتی و نهایی انسان در ارتباط با ذات مطلق خداوندی حاصل می‌شود.

عقیده به ظهور منجی بزرگ برای برچیدن بساط ستم و برقراری حکومت حق و عدالت، به شرقی‌ها و مذاهب شرقی منحصر نیست، بلکه اعتقادی عمومی و جهانی است که چهره‌های مختلف و (مصادیق آن) در عقاید اقوام گوناگون دیده می شود. همه این باورها و انتظارها روشن‌گر این حقیقت است که این اعتقاد کهن از فطرت و نهاد انسانی سرچشمه می‌گیرد و در دعوت همه پیامبران تجلی یافته است.[5]

اصل اندیشه نجات در همه امت‌ها و همه ادیان به نوعی مطرح بوده است؛ از سوشیانت، موعود آیین زرتشتی گرفته تا شیوه، موعود یهود و عیسی مسیح در مسیحیت و مهدی موعود در اسلام به نوعی از فراگیر و جهانی بودن این حقیقت حکایت دارد.

از نظر عقلی نیز اگر چنین انتظاری وجود نداشته باشد یا این موضوع یک باور جهانی نباشد، زمینه آن وعده بزرگ الهی محقق نخواهد شد. زیرا:

1. با موانع بی‌شماری روبه‌رو خواهد بود و همه مردم آمادگی‌های لازم فکری، روحی و دینی برای پذیرش چنین امر غیرمنتظره‌ای را نخواهند داشت.

2. نقض غرض پیش خواهد آمد؛ زیرا با این فرض، خداوند، منجی را مخصوص یک قوم و یک کیش قرار داده و دیگران را از وجود پر فیض او محروم ساخته است.

پس منجی باید جهانی و برنامه‌هایش نیز برای همه ملت‌ها باشد. اساساً عقیده به آمدن منجی به معنای پایان یافتن مکاتب پوچ و الحادی و سلطة ستم‌کاران و استثمارگران و تحقق برنامه‌های الهی تمام انبیاست که در رأس و بطن آن، بسط توحید و عدالت قرار دارد.

اگر امید به نجات و رهایی، صلح، عدالت و گشایش و فردایی بهتر نباشد، باید پرسید: آن همه خون دل‌ها و رنج‌ها برای چه بوده است؟ پیامبران برای چه مبعوث شدند؟ اسلام چرا آمد؟ محمد و علی، چرا آن همه کوشیدند و در برابر آن همه آزارها صبر کردند؟ عاشورا چرا به وقوع پیوست؟... مگر اینها همه برای آن نبود که ظالمان را از میان بردارند و محرومان را به آسایش برسانند. پس در این صورت، اگر نپذیریم که مسائل و مصایب زندگی، ساخته ستم‌کاران است نه دست تقدیر، باید بگوییم که آن مصلحان با اصول تغییرناپذیر خلقت به ستیز برخاسته بودند و با اراده ازلی پیکار می‌کردند! آیا چنین است، یا این‌که برعکس، در راه خدا و رضای او به پا خاستند.[6]

تاگور می‌گوید: ... اکنون من مرتکب این گناه نمی‌شوم که اعتقادم را به انسان از دست بدهم و شکست کنونی بشر را شکست نهایی بشمارم. من به آینده می‌نگرم و زمانی را در نظر می‌آورم که این فاجعه عظیم به پایان می‌رسد. تاریخ ورق می‌خورد و انسان دوباره سبک می‌گردد و از شهوات تهی می‌شود... . شاید سپیده این صبح روشن، فردا از افق این سو (افق شرق) برخیزد که خورشید نیز از آن‌جا می‌دمد. در آن هنگام، انسان شکست خورده، میراث از دست رفته خود را دوباره به چنگ خواهد آورد.[7]

هنوز انسان در این آرزو به سر می‌برد و می‌داند که با ترقی روزافزون دانش‌ها، مشکلات زندگی بشری حل نخواهد شد. هنوز انسان، گرسنه، برهنه و بی‌مسکن بوده و دچار بسیاری از مشکلات روحی و روانی است.

امروزه بشر با تکیه بر پیشرفت علم ، و با اصالت دادن به نظریات علمی، روش علمی را بهترین، مطمئن‌ترین و پذیرفته‌ترین روش برای اداره زندگی خود برگزیده است. حال چرا به موازات این رشد علمی، انواع جرم و جنایت و مخاطرات و انواع تهدیدها نیز رشد کرده و بشر با این‌که ابزار کافی در اختیار دارد، قادر به از بین بردن این معضلات نیست؟

در نتیجه، بشر به راه و منطق و فرضیه جدیدی نیاز دارد و آن اقرار به عجز خویش در رسیدن به آرمان‌های اصیل انسانی و برقراری عدالت و صلح است. صلح، رفاه و سعادت همه جوامع بشری از راه‌ها و الگوهایی که دانش‌مندان گوناگون عرضه کرده‌اند، هرگز به دست نمی‌آید؛ زیرا این آرمان، ایده و هدف مطلوب، بر پیش‌فرض‌هایی مبتنی است و تا این پیش‌فرض‌ها محقق نشود، حکومت جهانی مبتنی بر صلح و عدالت هم‌چنان شعارگونه خواهد ماند.

اعتقاد به آمدن منجی جهانی از نظر روانی برای جامعه بشری ارزشی عظیم و انکارناپذیر دارد؛ زیرا اگر امید به بهبود و رشد و کمال از جامعه‌ای رخت بربندد و جای آن را ناامیدی بگیرد، روح زندگی فردی و اجتماعی و سلامت روح و روان افراد آن جامعه به خطر خواهد افتاد. در تحقیقات گوناگون روان‌شناسی، علت بسیاری از جرایم و بحران‌های روحی و خودکشی‌ها، یأس و احساس پوچی تشخیص داده شده است.

اگر اندیشه عدالت و نجات از چنگال ستم در جامعه‌ای بمیرد، آن جامعه دیگر نمی‌تواند زنده بماند. با این‌که این همه تلاش‌ها و تکاپوها برای پیشرفت و غلبه بر ناامنی و مشکلات روحی و مادی صورت می‌گیرد و همه دانش‌مندان و مکاتب و ادیان، مدعی برقراری رفاه، امنیت، صلح و زمینه‌سازی برای رشد و سعادت بشر هستند، چرا همه این ره‌یافت‌ها و نظریات، نتوانسته‌اند بشر را به ساحل خوش‌بختی و امنیت برسانند!

ب) نظریه تکامل‌گرایی بشر

دومین نظریه‌ای که در مورد آینده مطرح شده، نظریه تکامل‌گرایی تاریخی بشر است که بسیاری از دانش‌مندان آن را تأیید کرده‌اند. بر اساس این نظریه، بشر با تکیه بر علم و عقل می‌تواند بر تمامی مشکلات خود فائق آید و مدینه فاضله آرمانی را به دست خود محقق سازد.

حکومت‌ها همواره با طرح ارزش‌های متعالی و ایده‌آل و آرمانی و با شعار کرامت و حقوق انسانی، عدالت، آزادی، امنیت، رفاه‌گستری و نجات بشر از مصایب، بر سر کار آمده و هر یک بر اصول و مبانی فکری و فلسفی خاصی تکیه کرده‌اند. به طور مثال، در جامعة ایده‌آل فیلسوفان، بر عقلانیت و فضیلت‌مداری حکومت تأکید می‌شود و نظام و سازمان این نوع حکومت‌ها بر اساس عقلانیت تکامل یافته و تحت تدبیر و رأی کامل‌ترین افراد از نظر عقل (حکیمان) اداره می شود. در چنین جوامعی، سلیقه‌ها و کشش‌ها و منافع و غرایز بشری در پرتو عقل رنگ می‌بازد و گستره عقل بر عالِم و عامی، زن و مرد و خرد و کلان سایه می افکند. البته چنین جوامعی صرفاً در ذهن فیلسوفان شکل گرفته و ویژگی‌های عینی و مشکلات واقعی جوامع گوناگون انسانی را ندارد. چنین آرمان‌شهرهایی مانند جمهوری افلاطون، رؤیایی است و شوق انگیز، اما چه کسانی و با چه زمینه‌های فکری، اجتماعی و سیاسی می‌توانند چنین جامعه آرمانی را محقق سازند؟ آیا همه آدمیان به احکام عقل پای‌بندند و همه کسانی که به مرحله عقلانیت و حکمت نظری و عملی رسیده‌اند، به فهم و درک واحدی از امور سیاسی و اجتماعی می‌رسند؟

شوق و پروای ترقی و کمال‌جویی بعد از عصر روشن‌گری به آن حد رسید که کوندورسه می‌گوید:

کمال‌جویی توانایی‌های انسان حد و مرزی ندارد و در واقع، کمال‌پذیری انسان، بی‌پایان است.[8]

انتظاراتی که دانش‌مندان علوم تجربی در مورد ترقی انسان داشتند، حد و مرزی نمی‌شناخت. به گمان آنان، علم و پیشرفت مادی خودبه‌خود خوش‌بختی و فضیلت به بار می‌آورد و انسان می‌تواند بهشت را برای خود روی زمین بسازد. آنان علم را رهایی‌بخش بزرگ قلمداد می‌کردند و انتظار داشتند که انسان به اعتلای بی‌سابقه‌ای دست یابد و افراد با تبعیت از عقل، بتوانند ریشه جهل و شر را از میان ببرند.

استاد مطهری می‌گوید: در طول تاریخ گذشته و آینده، نبردهای انسانی تدریجاً بیش‌تر جنبه عقیدتی و مسلکی پیدا کرده و می‌کند و انسان تدریجاً از لحاظ ارزش‌های انسانی به مراحل کمال خود، یعنی به مرحله انسان آرمانی و جامعه آرمانی نزدیک‌تر می‌شود تا آن‌جا که در نهایت امر، حکومت و عدالت، یعنی حکومت ارزش‌های انسانی که در تعبیرات اسلامی از آن به عنوان «حکومت مهدی» تعبیر شده است، مستقر خواهد شد و از حکومت و نیروهای باطل و حیوان‌مآبانه و خودخواهانه و خودگرایانه اثری نخواهد ماند.[9]

در بینش مسیحیت نیز اعتقاد به سنت آخرالزمانی و انتظار ظهور دوباره مسیح و منجی آسمانی از کتاب مقدس الهام گرفته شده است. اصولاً از نظر دینی، مفهوم «آخرالزمان»، در واقع به معنای تحقق ملکوت خدا در زمین است که به کمال‌گرایی بشر و غلبه اراده خدا و حاکمیت خیر تفسیر می‌شود. «سیر تکاملی بشریت به سوی آزادی از اسارت طبیعت مادی و شرایط اقتصادی و منافع فردی و گروهی و به سوی هدفی و مسلکی بودن و حکومت و اصالت بیشتر ایمان و ایدئولوژی بوده و هست. اراده بشر ابتدایی، بیشتر تحت تأثیر محیط طبیعی و محیط اجتماعی و طبیعت حیوانی خودش شکل گرفته و متأثر شده است، ولی اراده بشر مترقی‌تر در اثر تکامل فرهنگ و توسعه بینش و گرایش به ایدئولوژی‌های مترقی، تدریجاً از اسارت محیط طبیعی و اجتماعی و غرایز حیوانی آزادتر شده و آنها را تحت تأثیر قرار داده است.»[10]

استاد مطهری در مورد فرآیند تکاملی تاریخ و سیر بشر به سوی رشد و کمال می‌نویسد: هرچند در مجموع، حرکت تاریخ، تکاملی است، ولی سیر تکاملی آن، جبری و لایتخلف نیست و چنین نیست که هر جامعه‌ای در هر مرحله تاریخی، لزوماً نسبت به مرحله قبل از خود، کامل‌تر بوده باشد، نظریه این که عامل اصلی این حرکت، انسان است که موجودی مختار و آزاد و انتخاب‌گر می‌باشد، تاریخ در حرکت خود نوسانات دارد، ولی در مجموع خود، یک خط سیر تکاملی را طی کرده و می‌کند.[11]

ج) نظریات انسان‌گرایانه مبتنی بر خرد علمی

برخی از متفکران همواره اندیشة آینده‌ای بهتر را مطرح کرده‌اند که نوید جهانی یک‌نواخت و یک‌پارچه را می‌داد؛ جهانی که بر اساس عقلانیت و علم اداره شود.

هر یک از تجربه‌گرایان و دانش‌مندان عصر روشن‌گری با شاخص قرار دادن مشخصات و عواملی، بدانها جنبه‌ آیینی و مقدس بخشیدند و عواملی مانند خاک، زبان، مذهب، خون و ملیت را محور حکومت و نظام سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود قرار دادند.

در برابر آرمان‌های جهان‌گرایانه، هر بار که طلیعه یا وعده جامعه آرمانی ـ جهانی پدید می‌آید، ملی‌گرایی با خروش و خشم، سربلند می‌کند. جریان‌هایی مثل کمونیسم، فاشیسم، سوسیالیسم، ناسیونالیسم، فوردیسم، لیبرالیسم، مدرنیسم و... بزرگ‌ترین موانع و مراحلی بوده‌اند که بر سر راه اندیشه و آرمان جمعی بشر مبنی بر شکل‌گیری حکومت واحد جهانی سر برآورده‌اند. البته قبل از آن‌که متفکران، جامعه‌شناسان یا فیلسوفان، بطلان این گفتمان را آشکار کنند، خود در عمل و سرنوشت تاریخی خویش، شکست خوردند.

موضوع این‌که آیا در برابر این آرمان‌گرایی برای جامعه جهانی واحد و حکومت جهانی صلح‌گرایانه و انسانی باید ایستاد و آن را نفی کرد و یا می‌توان زمینه‌های فکری و سیاسی چنین حکومت آرمانی را فراهم ساخت، نیازمند مطالعات ژرف و گسترده‌ای است و به نظر نمی‌رسد در عصرکنونی، زمینه تحقق و حتی طرح آن وجود داشته باشد.

امروز همه جهان در دام جهانی‌سازی لیبرالیسم و تحمیل تمدن غرب گرفتار شده‌اند. روند جهانی‌سازی در پشت ظاهر مدرنیته فوق‌صنعتی و رایانه‌ای و جنون اینترنت پنهان شده و ادعای بهبود وضع جهان در فرایند جهانی‌سازی و یک‌پارچه کردن مدل‌های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی جهان، ادعای ساده لوحانه‌ای است که هرگز قادر نخواهد بود آینده‌ای درخشان را برای بشر به ارمغان آورد.[12]

اکنون که به لحظه‌های احتضار تمدن غرب نزدیک‌تر می‌شویم و شاهد افول آن و تولد عصری دیگر هستیم، باید راه صحیح خود را بیابیم. ادگار مورن معتقد است که بشر وارد دوره‌ای می‌شود که در آن، اطمینان و امید به برقراری صلح عادلانه و برابری از میان رفته و جهان در مرحله ای قرار دارد که مملو از تردید و بی‌اعتمادی است.[13] او می‌گوید:

باید این تفکر را که رشد تکنولوژی صنعتی تنها برای ما خیر و خوبی می‌آورد، ترک کنیم. جوامع ما تصور می‌کردند در امتداد آزادراه تاریخی، به سوی آینده‌ای پر از خوش‌بختی می‌روند.[14]

زمانی رنسانس با این وعده آغاز شد که علم به تنهایی می‌تواند خوش‌بختی، آرامش و رفاه را برای بشر به ارمغان آورد. امروز این تیغ برنده در خدمت قدرت و ثروت و نظام‌های سرمایه‌داری و مردان سیاست افتاده و رنسانس زنگ پایان خود را با به ارمغان آوردن این بحران‌ها برای همه بشر، به صدا درآورده ‍‌است.

نبود تفکر و بینشی مشترک درباره این‌که جهان فردا چگونه خواهد بود، مایه دل‌سردی و نومیدی است. دلایل زیادی برای تردید و اضطراب بشر امروز وجود دارد، مانند: از بین رفتن ارزش‌های اصیل اخلاقی، معنوی و دینی، پیچیدگی و عدم ایقان روز افزون جهان، دشواری درک جامعة نوظهور جهانی، یأس مردم جهان از ادعاهای دروغین نظام‌های سوسیالیستی، لیبرالیستی و امپریالیسم و راسیونالیسم، وجود مشکلات لاینحل جهانی در زمینه سلاح‌های کشتار جمعی، انتشار گازهای گل‌خانه‌ای، بحران‌های اجتماعی و سیاسی، جهانی شدن اقتصاد و بحران‌های آن، ناامنی بهداشتی مثل ایدز، خطر شیوع بیماری‌های ناعلاج، تخریب محیط زیست، برهم خوردن تعادل بیولوژیک (مثل آب شدن بی‌سابقه یخ‌های قطب جنوب)، فعالیت شبکه‌های مخوف مافیایی، فعالیت‌های مخرب اقتصادی (مثل قاچاق کالا، انسان، مواد مخدر و کالاهای تقلبی)، تأثیرات گسترده فرهنگ منحط غربی در سراسر جهان و تضعیف روزافزون ارزش‌های اخلاقی و مذهبی.

تمدن جدید با داعیه انسان‌مداری، علم‌گرایی و پیشرفت، مدعی تأمین خوش‌بختی، نجات، صلح، امنیت و عدالت برای بشر بود، در حالی که امروز نه از شأن و ارزش‌های متعالی و کرامت انسانی خبری است و نه از امنیت و صلح و عدالت. در روزگار ما، تار و پود ارزش‌های انسانی از هم گسسته و همین تمدن انسان‌گرا، به تحقیر و نابودی اصالت انسانی دست زده است.[15] مکاتب طرف‌دار انسان‌گرایی نیز ضربه‌های مهلک خود را بر بنیان‌های نظری انسان‌شناسی و مبانی فلسفی آن وارد ساخته و انسان را از محتوای واقعی خود نهی کرده‌اند.

در تمدن جدید و از عصر رنسانس به بعد، انسان مهم‌ترین آرمان تمدن جدید معرفی گشته، ولی تنها در بعد مادی و چارچوب رفاه و عیش و نوش حیوانی خلاصه شده است. انسان امروز با نفی ارزش‌های آسمانی و دینی، به اصیل‌ترین ابعاد وجودی و کمال واقعی خود پشت کرد، و دین را که راه هدایت و کمال و تأمین‌کننده اخلاق و مبانی صلح و برادری بود، از ساحت زندگی خود دور کرد. انسان امروز، هواهای نفسانی و لذت‌جویی را مهم‌ترین اهداف زندگی خود ساخته، به پرستش خویش روی آورده و ارتباط معنوی و روحی‌اش را با خالق خود گسسته است. به همین دلیل، انسان امروز به استدراج و خوداتکایی و طغیان مبتلا شده است. انسان غربی، در طول سه قرن مورد هجوم انواع فرهنگ‌ها و افکار بشری سست‌بنیاد و بی‌مبنا قرار گرفته و دچار بی‌تعادلی گردیده است او می‌خواه به جای خدای آسمانی، خود، در زمین خدایی کند.

به طور کلی، تمدن جدید که داعیه جهان‌شمولی داشت و خود را بهترین الگوی فرهنگ حکومتی برای تمام بشر می‌شمرد، هدیه‌هایی تلخ و گزنده و خانمان‌سوز برای بشر به ارمغان آورده است. این واقعیت، چنان ملموس و مشهود می‌نماید. که حاجت به بیان و برهان ندارد. با این حال، به فراخور این نوشتار، به تحلیل برخی مبانی فلسفی و نظری مدرنیته می‌پردازیم تا ثابت کنیم که تمدن غرب نمی‌تواند داعیه جهانی شدن و حکومت جهانی داشته باشد:

1. مدرنیته در بحران

هگل و برخی دیگر از فیلسوفان غربی استدلال می‌کنند که تمدن مدرن غرب به دلیل ابتنا بر عقلانیت و علم‌محوری، بهترین تمدن بشری شناخته می‌شود. این ایده هگل تا امروز طرف‌داران زیادی داشته، ولی نقدهای جدی به آن شده است.

تمامی فیلسوفان مدرن بعد از دکارت که بر عقل خودبنیاد و روش علمی تأکید می کردند، زمینه گسترش مدرنیته را با بازگذاشتن دست انسان برای سیطره بر طبیعت و جهان، مهیا کردند. در عصر روشن‌گری، علم به منزله روشی مطمئن و تنها عامل پیشرفت بشر در همه زمینه‌ها شمرده شد و به الگوی کامل برای همه جوامع تبدیل گشت. مشخصه‌های دیگر این عصر، فقدان ارزش‌های اخلاقی و نفی ارزش‌های عام و جهان‌شمول، رواج مصرف‌گرایی و فریبندگی و شیء‌گشتگی است.

مدرنیته‌گرایان معتقدند تمدن مدرن بیش از هر تمدن شناخته شده دیگر به جایگاه کلیت‌گرایی و جهان‌شمولی واقعی و اصیل نزدیک شده و مدرنیته در شرف تبدیل به تمدن جهانی و فراگیر است. افرادی مثل پتراس، گلدینگ، هریس، هانتینگتون و فوکویاما، چنین برداشتی از جهانی شدن دارند. از نظر این دیدگاه، جهانی شدن به معنای حضور فرهنگ‌های گوناگون در فضای مشترک آفرینش، تولید و تأثیر‌گذاری نیست، بلکه صحنه رقابت و پیروزی فرهنگ‌های غالب خواهند بود که ابزار مالی و فنی و فن‌آوری‌های اطلاعاتی و شبکه‌های ارتباطات جهانی را در اختیار دارند.

برخی از فلاسفه و متفکران غربی، بر ایده برتری تمدن غرب و این‌که مدرنیته بهترین الگوی تفکر برای تمام فرهنگ‌ها و جوامع است، تأکید دارند تا آن‌جا که برخی از متفکران و نظریه‌پردازان غربی نظیر هانتینگتون و فوکویاما،[16] آشکارا این برتری تمدن غرب را به رخ جهانیان می ‌کشند و فرجام تاریخ را با غلبه و جهانی شدن تمدن غرب مساوی می‌انگارند.

آیا هیچ مانعی بر سر راه عقلانیت و به کارگیری عقل در همه شئون حیات فردی، اجتماعی و سیاسی وجود ندارند، و آیا انگیزه‌های نفسانی و منفعت‌طلبانه بشری، بزرگ‌ترین مانع بر سر عقل و عقل‌گرایی نیست؟

دانیل بل سوسیالیست امریکایی با همین روی‌کرد در کتاب پایان ایدئولوژی دموکراسی غرب را نماینده جامعه خوب در مرحله عمل می‌داند. فوکویاما نیز با روی‌کردی مشابه، به ایدة برتری تمدن غرب در مقاله‌ای با نام «پایان تاریخ و آخرین انسان» اشاره می‌کند. وی با تفسیری خاص از هگل، فیلسوف آلمانی، می‌کوشد دنیایی عاری از جنبه‌های ایدئولوژیک را که به عینیت پیوسته، نشان دهد و سرنوشت انسان را در ساختار دموکراسی لیبرال ترسیم کند.

ادعای اصلی او متکی بر دو فرض است:

اول این‌که علوم طبیعی هم واجد خصلت انباشت دانش و تجربه بشری‌اند و هم‌جهت دارند. بنابراین، بر تمام جوامع بشری که بخواهند از این دانش بهره بگیرند، تأثیری یک‌نواخت خواهد. داشت.

دوم، گرایش روزافزون بشر به بهره‌مندی از تکنولوژی، موجب همگن شدن فزاینده فرهنگ‌ها شده است. به همین دلیل، دانش و ارزش تمدن غربی را هم‌سو و هم‌جهت می‌بیند و معتقد است جهت‌گیری جوامع گوناگون برای پیشرفت و نیاز به تکنولوژی غرب، روند هم‌گرایی با غرب را تشدید می‌کند.

هگل، روند تکامل تاریخ را پیشرفت به سوی عقلانیت کامل علمی می‌دید که به مرور زمان، از سیطره احساس، تخیل، وهم‌زدگی، رها می‌شود و حتی با افسون‌زدایی و دین‌زدایی، تنش‌ها و تناقضات اجتماعی خود را فیصله می‌دهد و با پیشرفت تاریخ، نظم اجتماعی ـ عقلانی به واقعیت تبدیل می‌شود.

اساس نظریه وی این است که با شکست تجربه‌های تاریخی، مثل فاشیسم و پایان سیطره مذهب (کلیسا) و نظام‌های توتالیته و کمونیسم، گرایش عام برای کل بشر در جهت «دموکراسی لیبرال» ایجاد شده و پایان تاریخ در واقع به معنای پیروزی یک «ایدئولوژی واحد» تفسیر می‌شود که در عین عقلانی بودن، تجربه‌ای واقعی و بی‌بدیل نیز است. وی تأکید می‌کند: «هیچ جانشینی که از جنبه نظری منسجم باشد، برای دموکراسی لیبرال وجود ندارد.»[17]

نظریه پایان تاریخ، بر این فرض استوار است که بشر به آخرین مراحل از کمال و نبوغ عقلانی خود رسیده و به کامل‌ترین تجربه در تنظیم مناسبات و ساختارهای حکومتی، سیاسی، اقتصادی و علمی دست یافته است.

البته واقعیت عینی وضعیت موجود و وجود بحران‌های بی‌شمار که دقیقاً معلول عصر روشن‌گری و عقلانیت مدرن یا مرتبط با آن هستند، ابطال این فرضیه را نشان می‌دهد. افزون بر این، بسیاری از نظریه‌پردازان و متفکران بزرگ غرب، این نظریه را زیر سؤال برده‌اند و با وارد کردن انتقادهای جدی به آن، الگوی مدرنیته غربی و نظام لیبرال سرمایه‌داری را تجربه کامل و نهایی بشر نمی‌دانند.

می‌توان یک معنای معقول و منطقی برای نظریه پایان تاریخ در نظر گرفت و آن، پایان نظام لیبرال سرمایه‌داری و هویدا شدن بحران‌های فکری و بن‌بست‌های علمی و عملی آن است. به دیگر سخن، دوران حاضر را می‌توان پایان الگوی مدرنیته غربی و شروع لغوی تمدن غرب و پایان دوران ابتذال و خودپرستی بشر و آگاهی به ناتوانی خود در برقراری عدالت، امنیت، عقلانیت و تعادل همه جانبه و سعادت دانست.

این نظریه‌ها به طور مبهم، به نوعی تعیین‌کننده و اشاعه‌دهنده فرهنگ خاصی بوده‌اند. با این حال، باید توجه داشته باشیم که به طور نسبتاً روشنی دارای تمایز و ویژگی‌های خاص خود هستند. نظریه علم‌گرایی پوزیتیویستی، نظریه عقل‌گرایی، نظریه اومانیستی و اگزیستانسیالیستی، نظریه‌های سیاسی مثل کمونیسم، لیبرالیسم و سوسیالیسم، نظریه پایان تاریخ، نظریه برخورد تمدن‌ها و نظم نوین جهانی، هر یک روی‌کردی کل‌گرایانه و ره‌یافت ایده‌آلیستی برای سامان‌دهی و مدیریت جهان در قالب یک گفتمان فلسفی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و حتی نظامی بوده‌اند. البته در مورد غلبه و رجحان جنبه‌های سیاسی، اقتصادی یا فرهنگی هر یک از این نظام‌ها به شکل درون‌گفتمانی، در جای خود باید بحث شود، ولی به هر حال این کشمکش همواره وجود داشته که هر نظریه کلان در مورد مدیریت جهان و هدایت جوامع انسانی، ناگزیر باید در جنبه‌های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، برنامه‌ای نظام‌مند داشته باشد. به عبارت دیگر، صرفاً نمی‌توان بر بعد خاصی مثل بُعد فرهنگی پافشاری کرد و نفی انگاره‌های معنوی و دینی را وجهه اصلی جهت‌گیری خود قرار داد و به ناچار در جنبه‌های سیاسی و اقتصادی نیز باید طرح‌هایی برای اداره جهان اجرا کرد.

2. ضرورت حکومت واحد جهانی

روسو نیز حل مشکلات بزرگ بشری را در نظام اجتماعی و نوع حکومت می‌دید. وی معتقد بود نفی دین و روند دین‌زدایی برای پیشرفت و کام‌یابی بشر کافی نیست. وی در اعترافات خود می‌نویسد: دریافتم که همه چیز اساساً به علم سیاست وابسته است و معضل «بهترین نوع ممکن حکومت»، مرا به مسئله ایجاد ملتی بافضیلت، روشن‌اندیش و خردمند واداشت. خلاصه به معنای حقیقی کلمه تا آن‌جا که ممکن است، بشر باید به بهترین شکل حکومت دست یابد تا سعادت‌مند شود و محور ویژگی‌های اصلی چنین حکومتی، اندیشه حق و عدالت است.[18]

به نظر او، جامعه با اصلاح و دگرگونی خود می‌تواند این دردها را درمان کند. روسو نیز مانند پاسکال و برخی دیگر از متفکران، درخشش خیره کننده تمدن جدید را تنها پندار و زرق و برق آن می‌بیند و پیوندهای اجتماعی عصر جدید و ارزش‌های حاکم بر آن را دروغین و غیرواقعی می‌داند. وی معتقد است که انسان خیال می‌کند امنیت و آرامش او در جامعه، با حضور و تشکیل نهادهای اجتماعی تأمین می‌شود.[19] در واقع، او نیز مانند پاسکال عقیده دارد که وضع کنونی بشر، دچار فساد و تباهی و افراط و تفریط است. به گفته وی، همه چیز تا زمانی که در دست پروردگار قرار دارد، نیکوست، اما همین که به دست انسان می‌رسد، راه تباهی در پیش می‌گیرد.

ویل دورانت در تاریخ تمدن می‌نویسد: مدینه فاضله تحقق یافته است، ولی در عالم خارج از ما... ما قدرت خود را صد برابر کرده‌ و به پیشرفت‌های زیادی دست یافته‌ایم، ولی طرح‌ها و نقشه‌های ما به پستی و تنگی زمانی است که در جهل و انحطاط به سر می‌بردیم. ما از لحاظ روحی، کوته‌فکرانی هستیم در قالب‌های بسیار بزرگ. مدینه فاضله در همه جا وجود دارد به جز در روح انسان. با این همه، این مدینه فاضله کوچکی که اکنون با رؤیای اغماض‌پذیر می‌خواهیم بنا کنیم، نمی‌خواهد طبیعت را از نو بسازد و تسلط انسان را بر طبیعت بگستراند؛ زیرا بهشت مورد نظر «بیکن» تحقق یافته است، بلکه می‌خواهد خود را از نو بسازیم و نفوس خود را با اراده و دل‌های خویش را پاک و با صفا کنیم. معلوم شد که مقصود ما بنای یک مدینه فاضله مکانیکی یا بهشتی برای رهروان پیاده و مسافران هواپیما نیست، بلکه امر اساسی‌تری در نظر است که همان بالا بردن صفات اخلاقی و جسمی و معنوی مردم باشد. نسلی که محصول و نتیجه این اقدامات به شمار می‌آید، می‌تواند مدینه فاضله را بنا کند![20]

د) نظریه مهدویت

انسان سرگشته آخر الزمان که از همه مسلک‌ها و قدرت‌های بشری نومید گشته است، در طلب آرمان رهایی می‌خروشد و در جست‌وجوی پناه‌گاهی روحی و معنوی و تکیه‌گاهی وجدانی و فطری، به هر سو می‌رود و در اشتیاق دیدار آخرین حجت الهی و بقیة‌الاولیاء در بی‌قراری به سر می‌برد.

انتظار منجی موعود، انعکاس تعالیم و باورهای همه انبیای الهی یک ضرورت و نیاز است. بشر به یافتن راه نجات از همه مشکلات و مسیر واقعی کمال، نیازمند است. ما ناگزیریم از بین این گزینه‌ها یکی را انتخاب کنیم: تباهی و فساد یا اصلاح و بهروزی؛ ظلم یا عدالت؛ جهل و تیرگی و اختناق یا نور و روشنایی و رهایی؛ شر و شرارت یا امنیت و نجات و سعادت. همه دین‌ها به نجات و سعادت می‌اندیشند و روزی را وعده داده‌اند که همه زمینه‌سازی‌ها وتلاش‌های انبیا و ارشادها و دعوت‌های ایشان به ثمر می‌نشیند و اهداف متعالی و آسمانی دین محقق می‌شود. باید گفت عصر جدید با همه ادعاها و بحران‌هایش و با تمام وجودش، چنین نیاز و اضطرابی را احساس می‌کند.

حال با توجه به این‌که شرط فاعلی، یعنی اراده قطعی خداوند برای نجات و سعادت بشر با تعیین دین و ارسال هدایت‌گران و منجیان آسمانی محقق شده، باید دید آیا انتظار که تحقق شرط قابلی این امر است، محقق شده و آیا جهان با این ناکامی‌ها و انحرافات به این نقطه نزدیک شده است که بداند و باور کند بدون دین و بدون رهبری یک انسان آسمانی نمی‌تواند عدالت، امنیت و صلح واقعی را برقرار و ظلم و فساد را ریشه‌کن سازد یا نه؟

در تمام ادیان و مذاهب جهان، به مصلحی که در آخرالزمان ظهور خواهد نمود و آینده جهان و فرجام را اصلاح خواهد کرد، اشاره شده است. بنابراین، انتظار یک مصلح بزرگ آسمانی و غیبی و امید به آینده‌ای روشن و ملکوتی، امری فطری و منطق با آموزه‌های همه ادیان و عقل و فطرت بشری است.

ضرورت و فلسفه وجودی منجی و حکومت واحد جهانی الهی، در واقع همان فلسفه بعثت انبیا و ضرورت هدایت و راه‌نمایی بشر است. فلسفة خلقت، در واقع، رشد هدایت و تکامل بشر در سایه عبودیت به شمار می‌آید و این فلسفه و هدف شامل همه انسان‌ها و همه اعصار است.

ضرورت قیام و ظهور موعود نیز به منزله تحقق این هدف و اهداف دیگر انبیاست. پس به همان میزان که حقیقت و عدالت به منزله یک فعل، ضرورت و ارزش دارد، وجود برپا کننده (فاعل) آن نیز ضرورت دارد، زیرا:

1. علم به حقایق دین به طور کامل و آگاهی به ابعاد وجودی انسان و راه کمال و هدایت او به سوی خدا، از ویژگی‌ها و شئون امام معصوم7 است.

2. اصل هدایت امری ضروری و حتمی در سنت الهی به شمار می‌آید و ‌چنان‌که گفته شد، فلسفه و هدف اصلی خلقت آدمیان محسوب می‌شود. این امر به انسان‌های خاص و زمان و یا منطقه خاصی اختصاص ندارد، بلکه عام و مطلق است و تعطیل‌بردار نیست.

3. عدالت در ابعاد جهانی به زمینه‌ها و پیش‌فرض‌های خاصی نیاز دارد که تنها از عهده دینی کامل و جامع برمی‌آید که برای همه ابعاد وجود آدمی و همه نیازهای جوامع بشری برنامه داشته باشد و در همه موارد، حکم حق و حد معقول و مشروع را از حد افراط و تفریط و ناصواب آن مشخص سازد.

اجرای عدالت و تحقق آن در همه ابعاد جوامع بشری در حوزه اقتصاد، سیاست، اخلاق، نظام تعلیم و تربیت و ابعاد اجتماعی و فردی از غیرمعصوم ساخته نیست، زیرا:

1. این فرد، به همه ابعاد عدالت در همه شئون و ابعاد وجودی و ساحت‌های بشری علم کافی ندارد.

2. زمینه اجرای عدالت به مفهوم واقعی آن، مستلزم عصمت و تقوا و علم در حد کامل است و از فردی که این صفات را ندارد، نمی‌توان توقع اجرای عدالت داشت. از این‌رو، با این‌که همه جوامع انسانی در طول تاریخ، طالب عدالت بوده‌اند، کمتر به آن دست یافته‌اند. پس نتیجه می‌گیریم که تحقق عدالت به معنای کامل و در ابعاد جهان‌شمول آن (عدالت تشریعی و تکوینی) از شئون و اموری است که به امام معصوم اختصاص دارد.

دقت در روایات و رهنمودهای معصومان: در مورد، ظهور منجی و برپاکنندة حکومت حق و عدل نشان می‌دهد که این همه تأکید و اشارات صریح و برجسته در مورد عدالت، چه وجهی دارد. حال این سؤال اساسی مطرح است که آیا امام مهدی(عج) وظایف و برنامه‌های مهم دیگری بر عهده ندارد که به اندازه عدالت، ضرورت عقلی و دینی داشته باشند؟ آیا وظایفی مانند اجرای حدود الهی، اقامه حق، تعلیم و حفظ دین از بدعت و تحریف، مبارزه با دشمنان دین و نابودی کفار، مشرکان، طاغوت‌ها و... از وظایف امام نیست؟

در پاسخ باید گفت به نظر می‌رسد تأکید بر عدالت، علت و فلسفه خاصی در عصر ظهور دارد و آن دلیل، هم جنبه تاریخی دارد و هم جنبه فلسفی و کلامی.

می‌توان گفت ادله اثبات کنندة ضرورت منجی و فلسفه آن، مبیّن ضرورت عدالت و نیاز بشر به این اصل مهم نیز هست. بنابراین، باید به این حقیقت توجه داشت که تأکید بر عدالت، تأکید بر ضعف و عجز بشر در تأمین و تحقق این اصل مهم و ضروری حیات بشری است؛ تأکید بر عدالت، اثبات‌کنندة بطلان تمام دکترین‌های تاریخی و علمی بشر برای تأمین صلح و عدالت در تمام جوامع و مقاطع تاریخی است؛ تأکید بر عدالت، تأکید بر نیاز بی‌بدیل انسان به یک منجی و هدایت‌گر معصوم و آسمانی است. تأکید بر این‌که عدالت تنها به دست موعود و منجی شیعه تحقق خواهد یافت، در واقع، احتجاج و دعوت به تحدّی با همه مکاتب بشری و همه نظریه‌ها و دکترین‌هایی است که در مورد آینده بشر بیان شده که «ضَعُفَ الطالب و المطلوب» را اثبات می‌کند.

آینده جهان و انسان از منظر دکترین مهدویت، آینده‌ای است مبتنی بر خدامحوری، عدالت‌محوری، کرامت انسانی، عقل‌گرایی، حاکمیت ارزش‌های معنوی و اخلاقی، رفع هرگونه عامل انحطاط فکری و اخلاقی، زدودن موانع رشد معنوی و عقلانی بشر، رفع سلطه کفار و ظالمان و طاغوت‌ها و رفع هرگونه استثمار و استعمار و تبعیض و بی‌عدالتی.

نظریه رهایی‌بخش مهدویت، دربردارنده نظریة تکامل تاریخی و فطری انسان و هم‌چنین به معنای بسط دین‌داری و هدایت الهی در چارچوب گفتمان عقلانیت بشری و تجلّی نظریة غلبه حق بر باطل و ارادة حکیمانه و رحیمانه خداوند برای هدایت انسان‌هاست. این نظریه تحقق مشیت و اراده الهی در مورد نصرت دین خود و پیامبران و اولیایی است که از سوی او آمده، به سوی او دعوت کرده و ندای «من الحق الی الحق» سر داده‌اند. نظریه مهدویت، نظریه تحقق وعده ( لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی [21]) و نظریه انقضای امهال و اجل است که خداوند فرمود: (لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ[22]). بنابراین، عصر غیبت‌ و دورة انتظار در درون این گفتمان معنا می‌یابد و به نظر می‌رسد انتظار به معنای اجل و مهلت بزرگ و اتمام حجت از جانب خدا برای انسان است.

نظریه مهدویت، نظریه خروج از بن بست‌ها و بحران‌هایی است که بشر به دست خود به وجود آورده است: (إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ)[23].

نظریه مهدویت، نظریه اضطرار و وقوف بشر، به عجز ذاتی خود و ضرورت التجا و استدعا و استمداد از لطف و رحمت خداوند متعال است: (قُلْ مَا یَعْبَأُ بِکُمْ رَبِّی لَوْلَا دُعَاؤُکُمْ...[24]).

نظریه مهدویت، نظریه هدف‌مندی خلقت جهان و انسان و باور به این حقیقت است که انسان رها شده به حال خود نیست که هرگونه دخل و تصرفی را در جهان تکوینی و نسبت به دیگر مخلوقات اعمال کند.

نظریه مهدویت، نظریه ضرورت نجات از جانب خداوند است که از برجسته‌ترین مفاهیم و تعالیم مسیحیت به شمار می‌آید. نظریه نجات در مسیحیت، اعتراف انسان غربی است که استغنا از دین و خدا را ادعا دارد و این‌که نجات، امری بشری نیست، بلکه امری الوهی به شمار می‌آید و منجی، تمثیل اراده و مشیت خداوند و عامل اصلی تحقق ملکوت خدا در زمین است.

نظریه مهدویت، تحقق نتیجة تحدّی خداوند بر ابطال تمام دعوت‌ها و ایده‌های غیرالهی است که (فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ[25]) و در واقع، معنای تحدّی خداوند و اتمام حجت الهی با اهل تمام ادیان و مذاهب در سرتاسر عالم هستی است.

نظریه مهدویت، گرایش به دعوت الهی است که همه انسان‌ها را به «کلمة سواء» و نقطه اشتراک همه ادیان توحیدی فرامی‌خواند؛ گرایش به مبنایی‌ترین و اساسی‌ترین نقطه اشتراک و اصل و تمام ارزش‌های متعالی که همان اقرار به عبودیت خداوند است: (قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى کَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ‌[26]).

نظریة مهدویت، نظریه دعوت به عدالت و برادری و الغای تمام تمایزات، تبعیض‌ها و ستم‌هاست. در واقع، به معنای پذیرش و تضمین کرامت ذاتی و حق طبیعی حیات مساوی برای همه انسان‌هاست. پذیرش معیارهای الهی کرامت انسان، علم، عدالت، عقلانیت، تقوا، معنویت، نیکی و خیرخواهی برای همه بشر است.

نظریه مهدویت، دعوت انسان‌ها به کمال، عقلانیت، معنویت، توسعه، عدالت، امنیت؛ دعوت به دست‌یابی معرفتی جدید درباره انسان و جهان و هدف و فلسفه خلقت؛ دعوت به مدیریت الهی بر سرنوشت انسان‌ها و دعوت به حکومت صالحان و حکیمان و کامل ترین انسان بر جهان است.

آمادگی برای پذیرش حاکمیت چنین ارزش‌ها و معیارهایی و حکومت چنین انسانی بر روی زمین، علاوه بر این‌که امری فطری و وجدانی برای همه انسان‌هاست، به نوعی در آثار برخی از حکمای بزرگ یونان و برخی فیلسوفان غربی مثل ارسطو، افلاطون، اگوستین، نیچه نیز منعکس شده و حاکمیت انسان‌های غیرحکیم و ناصالح که قادر نیستند بر اساس حکمت و عقل حکومت کنند و بر خلاف امیال و اغراض و هواهای نفسانی و القائات گوناگون شیطانی رفتار می‌کنند، بدترین نوع حکومت شمرده شده‌اند. بنابراین، از این منظر نیز حکومت جهانی مهدوی، حکومتی کاملاً‌ فطری و عقلانی است که همه ادیان و شرایع بزرگ و حکیمان بزرگ بر آن تأکید کرده‌اند.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات