1ـ چیستی فردگرایی
تعریف
باید توجه داشت که قرائتهای مختلفی از اندیویدوآلیسم (فردگرایی) وجود دارد: از اندیویدوآلیسم آلمانی و فرانسوی تا اندیویدوآلیسم انگلیسی و آمریکایی، از اندیویدوآلیسم انحصارگرا تا اندیویدوآلیسم گسترشخواه، از فردگرایی متودولوژیک و اپیستمولوژیک تا فردگرایی ذرهای و ملکی. اما در همه آنها فرد نقش محوری دارد. لوکز، 11 معنی برای فردگرایی تشخیص داده است مانند احترام به ارزش انسانی، استقلال و آزادی عمل، حرمت امور شخصی، خودشکوفایی … (جهانیان، 1378، 29).
فردگرایی جنبههای گوناگون اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فلسفی و الهیاتی دارد. معنای جامع این واژه در فرهنگ اقتصادی نئوپالگریو چنین آمده است: "فردگرایی، آن نظریه اجتماعی یا ایدئولوژی اجتماعی است که ارزش اخلاقی بالاتری را به فرد در قبال اجتماع یا جامعه اختصاص میدهد و در نتیجه، فردگرایی، نظریهای است که از آزاد گذاردن افراد حمایت میکند به نحوی که به هر آنچه آن را به نفع شخصی خودشان میدانند عمل کنند" (جهانیان، 1378، 40).
individualism در فرهنگ علوم سیاسی، چنین تعریف شده است: "مفهوم آن، برتر پنداشتن فرد از جمع و قایل شدن اهمیت برای فرد در برابر جمع است. بنابر این نظریه اگر حقوق، نیازها و منافع فرد و آزادیهای فردی در جامعه تأمین شود این امر خود به خود منتهی به تأمین منافع و مصالح اجتماعی میگردد. فلسفه فردگرایی، مالکیت خصوصی را شرط ضروری آزادی میداند و با دخالت دولت در امور اقتصادی و اجتماعی مخالف است و دخالت دولت را تنها در صورتی که به منظور تأمین آزادی عمل فرد انجام گیرد مجاز میشمارد" (علی آقا بخشی و مینو افشاری راد، 1383، 311).
فردگرایان متودولوژیک نظیر استوارت میل، ماکس وبر، شومپیتر، پوپر، هایک و الستر، فردگرایی را اعتقاد بدان میدانند که همه فاکتهای اجتماعی باید سراسر و به طور کامل بر اساس کنشها، عقاید و نیازهای افراد توضیح داده شوند. جان استوارت میل، فردگرایی را با "نزاع درباره منافع مادی" یکسان دانسته است. او بر خلاف اسمیت، معتقد بود اصل فردگرایی بر تضاد منافع پی ریزی شده است نه بر هماهنگی منافع و در تحت آن، هر کس نیاز دارد تا جایگاهش را به وسیله نزاع و جنگ پیدا کند بدین ترتیب که یا دیگران را عقب بزند یا توسط دیگران به عقب رانده شود (جهانیان، 1378، 41).
برتر پنداشنتن فردگرایی، هسته متافیزیکی و هستیشناختی لیبرالیسم است. فردگرایی لیبرال، هم هستیشناختی است و هم اخلاقی. این مفهوم، فرد را "واقعی"تر یا بنیادیتر و مقدم بر جامعة بشری و نهادها و ساختارهای آن تلقی میکند. همچنین در مقابل جامعه یا هر گروه جمعی دیگر، برای فرد، ارزش اخلاقی والاتری قائل است. از دید آنتونی آربلاستر، اجتماع، "پیکرهای فرضی" میباشد، بنا بر این، "منافع اجتماعی"، چیزی بیش از "مجموع منافع افراد تشکیل دهنده آن نیست". در نهایت، حقوق و خواستهای فرد، به لحاظ اخلاقی مقدم بر حقوق و خواستهای جامعه قرار میگیرد (آربلاستر، 1377، 19). در ادامه، خاطر نشان میشود که از این دیدگاه، تأکید بر فردیت است و بیش از آن که وجه اشتراک شخص با اشخاص دیگر مدنظر باشد وجوه ممیزة او از دیگران مورد توجه قرار میگیرد. گرایش این مفهوم، به دیدن موجود واحد انسانی به صورت مجزاست و جامعه یا جهان به مثابه زمینه یا بافت در نظر گرفته میشود. بنابر این، برای انسان واحد، درجة بالایی از کمال و خودکفایی قائل است و در نتیجه، جدایی و خودمختاری، کیفیت بنیادین متافیزیکی انسان به حساب میآید (آربلاستر، 1377، 20).
بر اساس نظر ژرژ بوردو نیز در آموزة رنگارنگ لیبرالیسم، اصلی روشنتر و استوارتر از اصلی که انسان را غایت برین میداند نمیتوان یافت (بوردو، 1383، 95). بوردو اضافه میکند که در فردباوری لیبرالی، نه رویارویی فرد و اجتماع (که خود در واقع، برداشتی آنارشیستی است) بلکه پایگان یا سلسله مراتب وجود دارد. از نظر او، امکانات و توانایی جمع نادیده گرفته نمیشود اما قائل شدن غایتهای خودمختار برای آنها مردود است، بنابر این، همه چیز، تابع غایتهای فردی دانسته میشود (بوردو، 1383، 96). بوردو معتقد است که لیبرالیسم، اهمیت نقشهای متقابل جمعی را رد نمیکند و مکانیسمهای اجتماعی و تأثیر گروه بر رفتارهای فردی را نادیده نمیانگارد، بلکه آنچه لیبرالیسم مردود میشمارد این است که برای کنش این نیروها هدفی بیرون از فرد در نظر گرفته شود. از این دیدگاه، همه چیز گرداگرد فرد میگردد و جامعه به معنای کامل واژه همانا محیطی است برای حفظ و نگهداری زندگی فرد و ایجاد امکان برای شکوفاییاش. در واقع، فردباوری لیبرالی، آن برداشتهایی را طرد میکند که چیرگیشان به ناگزیر به زوال فرد میانجامد و یا جامعه را وجودی جمعی و کلی با غایتهای ویژه میانگارد که از پیش در راستای رسیدن به همین غایتها سازمان یافته است (بوردو، 1383، 96 و97).
بر اساس آنچه در باب جامعه از دید دو صاحب نظر لیبرال مطرح گردید، میتوان نتیجه گرفت که جامعه در برابر فرد، اهمیت به مراتب نازلتری دارد و آنچه مهم میباشد و باید براساس آن، برنامهها شکل مفهومی و عینی یابد، فرد به عنوان غایت و مرکز است. بر اساس چنین دیدگاهی درباره ماهیت خواست فرد از دید لیبرالیسم، محدودیتهایی که زندگی اجتماعی بر فرد به ناگزیر تحمیل میکند ملالآور و بیهوده مینماید، و لذا کشمکش بین فرد و جامعه از دید لیبرالیسم اجتنابناپذیر است (آربلاستر، 1377، 61). از دیدگاه لیبرالیسم، دلیل ضد اجتماعی بودن انسانها ضعفشان نیست، بلکه به این دلیل است که آنها به طور طبیعی، تنها خود ـ جنبنده و جویای منافع خویشند (آربلاستر، 1377، 62).
2ـ چرایی فردگرایی (زمینههای پیدایش)
اکنون باید به منبع فردگرایی پرداخت؛ منبعی که فرد را قادر سازد به خودمختاری و استقلال وجودی دست یابد. با نظر به بستر تاریخیای که منجر به ظهور فردگرایی شده است، میتوان مشاهده کرد که جریانهای فکری بسیار گوناگونی به این اعتقاد فردباورانه یعنی اعتقاد به ارزش مطلق هستی فردی پیوستند و همگی در روند تحولی طولانی در نهادینه کردن آن سهیم شدند: جریان مسیحی که با بنیاد نهادن دین بر رستگاری جانهای فردی، والاترین ارزش را ناگزیر در خود انسان مشاهده میکند؛ جریان اصلاح دینی که با برقراری رابطه بیمیانجی میان خالق و مخلوق، انسان را در موضع ـ هر چند نابرابر ـ هم سخنی با الوهیت قرار میدهد؛ جریان اومانیستی که با مبنا قرار دادن فلسفة یونانی انسان را میزان هرچیز میداند؛ جریان رشنالیته و خردباوری روشنگرانه که فرد را به مشارکت در به کمال رساندن عقل در خود نهفتهاش فرا میخواند؛ و سرانجام جریان طبیعتگرا که به یاری روسو و کانت، هم اصول هرگونه اخلاق را در آزادی درونی جای میدهد و هم ارزش مطلق آزادی را با فرد، یگانه میسازد؛ فردی که در عین حال، تکیه گاه و غایت آزادی نیز به شمار میآید. این فردباوری، خودمختاری فردی را بر گوهر انسان بنیاد مینهد نه بر هستیاش؛ آن هم به گونهای که این خودمختاری نسبت به وضعیتهای عینی که فرد در آن قرار میگیرد بیاعتنا باشد. اما دربارة جامعه، تقدم فرد همانا به درک جامعه به مثابه دستاورد ارادههای فردی ره میبرد. از هنگامی که فرد بریده از ریشة مسیحی خویش، دیگر نتواند جامعه را شکلی از مشیت الاهی بیانگارد قرارداد اجتماعی به ضرورت، در چشمانداز فردباورانه هویدا میگردد (بوردو، 1383 و94 و93).
از تأثیرات فلسفی نیز نباید غافل شد. به عنوان مثال تونی لین، از تأثیر فلسفه ویلیام آکمی بر توسعه فردباوری سخن میگوید؛ در قرن چهاردهم ویلیام آکمی (متوفای 1349) و اصحاب نهضتی که او برجستهترین نمایندهاش به شمار میرفت بر آن گراییدند که مفاهیم جزئی، واقعیترند و مفاهیم کلی را حتی نمیتوان واقعیتهایی دانست که مفاهیم جزئی در آنها شریک باشند. ویلیام، وجود مفاهیم کلی را به عنوان مفاهیم صرف رد نمیکند اما به جز این، واقعیت دیگری برای آنها قایل نیست. "ما در اینجا با عاملی روبه رو میشویم که نقش مهمی در رشد وتوسعه فردگرایی (individualism) در غرب ایفا کرده است که این عامل اغلب به اشتباه، آرمانی مسیحی معرفی شده است" (تونی لین،1380، 217).
در میان آنچه ذکرش رفت، ذیلا به طور مختصر به چهار منبع فردگرایی خواهیم پرداخت: لیبرالیسم، اومانیسم کلاسیک، روشنگری و اومانیسم مدرن.
3ـ تفکر لیبرال
مفهوم لیبرالی ماهیت انسان، افعال انسان را ناشی از انرژی طبیعی تمنیات و امیال ذاتی او میداند که فعالانه از درون میجوشد و فرد نیز برای ارضاء این تمنیات و امیال به وسیلة قوة قاطع خرد هدایت میشود (آربلاستر، 1377، 39). به عبارت دیگر، عمل و رفتار فرد از دید لیبرالیسم به طور طبیعی، ملهم از احساسات، امیال و تمنیاتی است که در بنیاد، خودخواهانهاند، زیرا فرد طبعاً به دنبال خوشبختی، لذت و ارضاء تمنیات خویش است و منشا پویایی عمل انسان در همین جا نهفته است. از دریچه نگاه لیبرالیسم، "هر خواستنی فینفسه مجاز و مشروع است"؛ اما در عین حال، لیبرالیسم به این نکته توجه دارد که ملاک قرار گرفتن میل به عنوان منبع فعالیت فرد منجر به تعارض میشود و به همین علت، بیان میدارد که کشمکشهای اولیة بین افراد ذرهای که هر یک خواهان خوشنودی خویشند، باید به گونهای به سامان درآید و بر این اساس، امیال هر کس به اندازه امیال دیگری مشروع است. اما باید آن چنان قوانین و قواعدی طراحی کرد که مردم را از دنبال کردن ارضاء تمنیات خویش به قیمت امیال دیگران باز دارد و در صورت ارتکاب چنین عملی، آنها را تنبیه کند (آربلاستر، 1377، 40). در ادامه، متفکرین لیبرال بر این اصل تاکید دارند که هر یک از افراد را باید قابل اعتمادترین داور امیال خویش به حساب آورد، چرا که اگر این اصل کنار گذاشته شود، راه برای حکومت مطلقه اقلیتی روشنفکر که ادعا میکنند بهتر از خود مردم میدانند آنها واقعاً چه میخواهند و در آرزوی چیستند هموار خواهد شد. بنا بر این، اعتقاد لیبرالها به توانایی فرد در اشراف داشتن به امیال خویش و بیان آن، موضوعی سیاسی است و نه صرفاً فلسفی (آربلاستر، 1377، 43).
فرد، حجت اولین و آخرین لیبرالیسم است: حجت اولین، زیرا حقوق فرد، ریشه در حالت طبیعی او دارند که در آن حالت، ناگزیر است برای بقای خود، طبیعت را تغییر شکل دهد؛ حجت آخرین، زیرا فرد، تولید کننده و یا کارگزار است (گاراندو، 1383، 35). فرد، کارگزار پیشرفت اجتماعی است که لیبرالها سخت به آن دلبستهاند. بنا بر این، انسان نه تنها غایت دور یا نزدیک نظم اجتماعی بلکه وسیلة بیمیانجی کمال یافتگی خویش نیز هست.
نظریه اخلاقی لیبرالی نیز در تحکیم فردگرایی موثر بوده است. لیبرالیسم با قائل بودن به جدایی میان ارزش و واقعیت، معتقد است که بین واقعیات و ارزشیابی اخلاقی آنها شکافی وجود دارد که هیچ منطقی نمیتواند آن را پر کند (آربلاستر، 1377، 23). بر اساس این تفکیک، همزیستی نظریة اخلاقی لیبرالی با علم و اثباتگرایی میسر میشود؛ بدین صورت که اگر قبل از پذیرفتن هر عقیده، روش علمی دنبال شود، امکان توافق درباره واقعیات موجود، برای کلیه افراد دارای مدخلیت، فراهم میشود و بدین ترتیب، حوزه بالقوة عدم توافق، فقط به مسأله ارزشیابی (داوری ارزشی) محدود میگردد. در پیش گرفتن چنین روشی، بخت رسیدن به نوعی وفاق اخلاقی را افزایش میدهد، زیرا بسیاری از عدم توافقهای اخلاقی، نتیجة نادیده گرفتن تمامی واقعیتهاست. چنانچه در شکل بخشیدن به داوری اخلاقی، رهیافتی معقولتر و علمیتر در سطحی گسترده پذیرفته شود، این عدم توافقها نیز از میان خواهد رفت. اخلاقیات لیبرالی را میتوان بازهم تجربیتر و علمیتر کرد، به شرط آن که مبانی سودباوری مورد قبول واقع شود: یعنی این که رفتار انسان اساساً از طریق امیال و تمنیات او تعیین میشود. و با فرض امکان تبدیل کلیه امیال و بیرازیها به احساس لذت و رنج، هر دو مسأله فوق به موضوعاتی اساساً تجربی و کمیتهایی قابل محاسبه بدل میشوند. روشن است که اخلاقیات تجربی و علمی مبتنی بر لذت و رنج فرد، بیاندازه، فردگرایانه است و از قواعد عام فرافردی، تهی میباشد.
به علاوه، تفکیک لیبرالیسم میان ارزش و واقعیت، تأییدی است برای اندیشه استقلال اخلاقی فرد. این استقلال بدان معنا است که فرد، ملزم به پذیرش فرمانهای اخلاقی نهادهای دینی یا دنیوی نبوده و در این جهت از او انتظاری نمیرود. همچنین داوری فرد به هیچ وجه به وسیله پیامدهای اخلاقی و ذاتی خود واقعیات، محدود نمیشود (آربلاستر، 1377، 24 و25).
جدایی فرد از طبیعت که به طور آشکار یا پنهان در مفهوم لیبرالی اخلاق نهفته است، با جدایی هر انسان از همنوعانش ملازم است (آربلاستر، 1377، 28) و درست همان طور که جدایی انسان از طبیعت، قالب فلسفی خود را در جدایی واقعیات از ارزشها و "است" از "باید" مییابد، بیان فلسفی جدایی انسانها از یکدیگر نیز فلسفهای است که در آن، تجربة فرد، معیار حقیقت محسوب میشود (آربلاستر، 1377، 31).
بنابر آنچه گفته شد، لیبرالیسم با ماهیت خود و دستورکاری که برای اخلاق تجربی تعیین میکند به فردگرایی امکان بروز و تثبیت میدهد. به طور خلاصه، چهار اعتقاد اساسی مشترک میان همه نظریههای "لیبرالی" بیان شوند تا مشخص شود تا چه اندازه مفاهیم پایه فردگرایی در متن لیبرالیسم نهفته است:
1-اعتقاد به این اندیشه که مردم در جامعهای سیاسی باید آزاد باشند؛
2-اعتقاد به برابری مردم در جامعهای سیاسی؛ اعتقاد به این اندیشه که نقش دولت باید به گونهای تعریف شود که تقویت کننده آزادی و برابری باشد. برای نیل بدین هدف، باید دولت اولا به شکل دموکراسی، سازمان یافته باشد، ثانیا فقط سیاستهایی را تعقیب کند که تساهل و تسامح و آزادی وجدان برای همة شهروندان را متحقق کنند، ثالثا خود را وارد این حوزه نکند که فرد چگونه میخواهد نقشههای زندگیاش را اجرا کند؛ یعنی وارد حوزة "برداشت شخص از خوب و خیر" نشود؛
3-اگر قرار است جامعهای مشروع باشد، هر جامعه سیاسی باید برای افرادی که در آن زندگی میکنند موجه باشد؛
4-عقل، ابزاری است که دولت لیبرال با آن حکومت میکند. دیدگاههای مذهبی، اخلاقی، یا متافیزیکی مردم هر چه باشد، از آنها انتظار میرود در حوزه سیاسی از طریق استدلال عقلی و با نگرشهای معقول عمل کنند و استدلالهای مشروعیت بخشی که به مردم ارائه میشود تا رضایتشان گرفته شود باید مبتنی بر عقل باشند (همپتن، 1380، 311 ـ 314).
حال به قرن بیستم بپردازیم. فردگرایی لیبرالیسم که در قرن بیستم بیشترین توجه را به خود جلب نمود، با اومانیسم رابطه مستقیمی دارد که پس از این تبیین خواهد شد. در طرح لیبرالی کلاسیک، "فرد" معمولا به عنوان موجود منفرد در خود محصور و بسته در ذهنیت خویش فهمیده میشود. حدود تن حدود فرد را تشکیل میدهد. فرد، بنا به حق طبیعی، صاحب تن خویش است. این تصور کلی غالبا نظریه مالکیت فردگرایانه را تداعی میکند، بدین معنا که هر شخص، مالک بدن خود و استعدادهای آن است و چیزی به جامعه تعلق ندارد. کالاهایی که هر شخص تولید میکند ادامه حقوق مالکیت بدن او دانسته میشوند. امیال و علایق فرد حاکمیت دارند. عقل ابزاری برای دستیابی به امیال هر فرد است. هر شخص از امیال و سوداهای خویش الهام و انگیزه میگیرد و بنا به تعریف، بهترین داور علایق و منافع خویش است. از این لحاظ نهادها باید از داوری به جای فرد پرهیز کنند. هیچ اخلاق یا دکترینی وجود ندارد که بتواند فرد را مجبور کند . هیچ کس نمیتواند چیزی را به او تحمیل کند چون او منطقا منبع همه ارزشها است. این مستلزم تمامیت فردیت و مصالح عمومی وجود ندارد (اندرو وینسنت، 1378، 55).
ثمره نهایی چنین دکترینی را میتوان در آنارشی فردگرایانه پیدا کرد که بهترین نمونه اروپایی آن نظریههای ماکس استیرنر است. در بریتانیای اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم برخی از مریدان افراطی هربرت اسپنسر مانند آبرون هربرت و وردث وورث دانیس تورپ نیز از طریق فردگرایی خود وابستگی نزدیکی به آنارشیسم و هرج و مرجطلبی پیدا کردهاند (اندرو وینسنت، 1378، 56).
صورت دیگر و معتدل فردگرایی لیبرال را میتوان مثلا در فون هایک مشاهده کرد. او به خلاف جان استوارت میل که میخواست فرد را از قید قراردادها آزاد کند معتقد بود سنتهای اجتماعی و اخلاقی فردیت را تشکیل میدهند (اندرو وینسنت، 1378، 60). این اندیشه میگوید فردیت در اجتماع رشد میکند و پرورده میشود و بخشی از فردیت به رسمیت شناختن و پذیرفتن هدفهای همگانی و اجتماعی است (اندرو وینسنت، 1378، 61).
4ـ اومانیسم کلاسیک
جنبش اومانیستی در ایتالیا آغاز شد، جایی که نویسندگان اواخر قرون وسطی همانند دانته، جیووانی بوکاکیو، فرانسسکو پترارک به کشف و حفظ آثار کلاسیک کمک شایانی نمودند. این جنبش با سیل محققان بیزانطین که پس از سقوط قسطنطنیه به ایتالیا آمده بودند، در 1453 به قلمرو عثمانی نیز بسط یافت و با تأسیس آکادمی افلاطونی در فلورانس بر گستردگی آن افزوده شد. متفکر پیشقدم این آکادمی، مارسیلیو فیسینو بود.
گر چه در ایتالیا اومانیسم عمدتا در زمینه ادبیات و هنر گسترش یافت، در اروپای مرکزی، پای آن به الهیات و آموزش و پرورش نیز کشیده شد و یکی از دلایل و علل زمینهساز اصلاحات گردید. احیای رنسانسی علوم یونان و روم تاکید و احترام به ارزش آثار کلاسیک را جایگزین احترام به مسیحیت نمود. در انگلستان که اراسموس نقش مهمی در معرفی اومانیسم به آنجا داشت، در دانشگاه آکسفورد توسط ویلیام گروسین و توماس لیناکرو و در کمبریج توسط اراسموس و جان فیشر گسترش یافت.
اومانیستهای رنسانس معتقد بودند روحی که انسان در عصر کلاسیک دارا بود و در قرون وسطی آن را از دست داد، عبارت بوده است از روح آزادی که دعوی بشر درباه خودمختاری عقلانی را توجیه مینمود و به او اجازه میداد که خود را درگیر طبیعت و تاریخ ببیند و قادر باشد در آنها به عنوان قلمرو خویش تصرف نماید. اومانیسم به عنوان "بازگشت به باستان" در تمجید صرف از عقاید باستان خلاصه نمیشد، بلکه محتوای اصلی آن، احیا و توسعه امکانات و قدرتهایی بود که در قرون وسطی از میان رفته بود (نیکلا آباگنانو، 1998، 70).
بدین ترتیب، فرد انسانی در اومانیسم تفخیم شد و اندیویدوآلیته از ویرانههای جامعه باستان سر برآورد. اومانیسم از سویی دیگر، فرد انسانی را با اعطای آزادی گرامی میداشت. معنای آزادی مورد نظر اومانیسم آن بود که بشر میتواند و باید در طبیعت و در جامعه عمل نماید. نهادهای بنیادی قرون وسطی مانند امپراطوری، کلیسا و فئودالیسم، حافظان نظمی کیهانی بودند و انسان ناچار بود اتوریته آنها را بپذیرد، اما نمیتوانست به ترمیم و تغییر و اصلاحشان بپردازد. این نکته جالب است که اومانیسم در شهرها و جوامعی زاده شد که برای به دست آوردن خودمختاری و کنار زدن نظم سلسله مراتبی سنتی که مانع اصلی بر سر راه آزادی بشر برای ساختن خودمختارانه زندگیاش در جهان بود در حال مبارزه بودند. گیانوزو مانتی (1459-1396)، مارسیلیو فیسینو (1499-1433) و پیکو دلا میراندولا (1494-1436) در تمجید آزادی، توانایی بشر را برای شکل دادن جهان خویش و تغییر و بهتر ساختن آن مطلقا تمجید کردند. اومانیست فرانسوی چارلز بوئیه (1553-1475) نیز به همین راه رفت (همان).
بدین سان مشاهده میشود که اومانیسم با مفهوم فردگرایی، رابطه علیت و معلولیت دارند. هنگامی که توماس هابز در فلسفه و آدام اسمیت در اقتصاد، شکل نظری به فردگرایی میدادند، فضای اومانیستی شدیدا بر آنها تأثیر نهاده بود. فردگرایی که جامعه را موجودی آلی (و نه غایی) برای خدمت به آحاد افراد بشر میشمارد، از این ایده اومانیستی نشات میگیرد که انسان به عنوان موجود خودمختار، غایت و مآل طبیعی زیست جهان است و مطلقا هیچ موجودی برتر از انسان وجود ندارد که بخواهد مخدوم او قرار گیرد.
اومانیسم با خودمحوری (egoism)، لذتگرایی (hedonism) و مکتب اصالت فائده (utilitarianism) نیز مرتبط است. نظریات فردگرایانه، الزاما خودمحور نیستند. خودمحوری، آموزهای است در برابر دیگرمحوری (altruism). تلاش برای ارضای تمایلات فردی و عدم توجه به دیگران و امیال و نیازهایشان، بعد اخلاقی خودمحوری است. بعد فلسفی خودمحوری عبارت است از محوریت سوژه انسانی در شناخت دکارتی و اراده معطوف به قدرت نیچهای. انسان خودمحور روشنگری، در پی سلطه هرچه تمامتر بر طبیعت و حتی بر انسانهای دیگر است. استعمار، پدیدهای سیاسی است که از همین طرز دید برخاسته است؛ کشورهای جهان سوم، سوژه انسانی محسوب نمیشوند، بلکه ابژههایی هستند که باید توسط سوژه برتر غربی، مورد سلطه و بهرهبرداری واقع شوند. هرچند شخص فردگرا الزاما خودمحور نیست، اما نمیتوان نادیده گرفت که نظریات اومانیستی خودمحور چه در بعد فلسفی و چه در بعد اخلاقی، فردگرایی را تثبیت و تحکیم کردهاند. خودمحوری، خود با لذتگرایی مرتبط است. لذتگرایی در فلسفه، آموزهای است که میگوید لذت تنها خیر اعلی در زندگی است و جستن آن هدف ایدئال رفتار میباشد. آریستیپوس در یونان باستان، جزو لذتگراهای خودمحور بود که برآورده کردن مستقیم و فوری نیازهای شخصی را بدون توجه به دیگران، غایت اعلای وجود میپنداشتند. برعکس، لذتگراهای راسیونال در قالب مکتب اپیکوری، معتقد بودند لذت حقیقی تنها با عقل قابل دستیابی است. در قرن 18 و 19 جرمی بنتام و جیمز میل و جان استورات میل، لذتگرایی جهانی (universalistic hedonism) یا همان اصالت فائده را بنانهادند. بر اساس این مکتب، معیار غایی رفتار بشر، خیر جامعه است و اصلی که رفتار اخلاقی فرد را هدایت میکند عبارت است از انقیاد در برابر آنچه که رفاه بیشتری برای تعداد انسانهای بیشتری فراهم میآورد (همان). پس از این در تاریخچه فردگرایی خواهیم دید که مکتب بنتام، در نظریات "فردگرایی اخلاقی" گنجانده میشود.
5ـ روشنگری و اومانیسم روشنگری
روشنگری (enlightenment) واژهای برای معرفی جریانات فکری قرن 18 است که به معنی خروج از تاریکی و نادانی به عقلانیت، علم و احترام به انسانیت استعمال شده است. کتاب جان لاک تحت عنوان "مقالـــهای پیرامون فهم بشر"، An Essay Concerning Human Understanding در اواخر قرن 17، طرز تفکر رایج را واژگون ساخت و موجب خشم کلیسا شد و راهنمای "عصر عقل" گشت. کشفیات عظیمی همچون جاذبه زمین توسط ایزاک نیوتن، متفکرین را به قدرت عقل بشر برای کشف طبیعت و قوانینش معتمد ساخت و به آنان اطمینان داد که با روش نیوتن میتوانند اسرار ذهن بشر، جامعه و … را نیز بگشایند.
از نظر دکارت مانند دیگر تجربهگرایان، نقطه آغاز پرداختن نظریهای در باب معرفت یا حقیقت، تجربة فرد واحد است (آربلاستر، 1377، 32). همچنین از دیدگاه لاک، سه نوع معرفت وجود دارد؛ معرفت شهودی ما نسبت به وجود خویش، معرفت استدلالی از اندیشه منطقی و معرفت حسی از جهان خارج (آربلاستر، 1377، 35). بر اساس نظر لاک، تجربهگرایی، فردگرایی را تقویت میکند، زیرا منشاء اولیه معرفت انسان را از جهان حسیات شخصی میداند. البته تجربه حسی با کمک تجارب گردآوری شده از سوی دیگران و فعالیتهای عقلانی و سازمانیافته ذهن، تکمیل و تصحیح میشود (آربلاستر، 1377، 35). به طور کلی، تجربهگرایی بیکن و لاک متضمن اعتماد به تجربه و قدرت استدلال فرد و سرباز زدن او از پذیرش اقتدار سنت است (آربلاستر، 1377، 36).
اعتماد به تجربة فرد و روش تجربی آزمون قضایای کلی از طریق تجربه و مقایسه با تجربة حسی شخصی نیز، همانند تمایز بین واقعیت و ارزش، فردگرایی لیبرال را با چشمانداز و اصول علم جدید در یک صف قرار میدهد.
"اومانیسم روشنگری" که با کانت ظهور کرد، بر دو امر متمرکز بود، یکی آنکه انسانها، خود را میسازند و دیگر اعتماد به قدرت عقل بشر برای توصیف و نظم بخشی به جهان. اصولا تفاوت عمده اومانیسم روشنگری با اومانیسم رنسانسی و اومانیسم مدرن در همین اعتماد محکم به عقل است. هر دو امر یاد شده، منجر به اندیویدوآلیته شدند. اگر این، انسان است که با عقل روشنگری شده خود (یعنی عقل رها شده از اعتقادات مابعدالطبیعی)، سازنده خویش و نظم جهان است، دیگر، جایی برای باور سنتی به منابع قدرت خارج از فرد وجود نخواهد داشت و فرد، سالار خواهد بود. فردسالاری حاصل از این طریق، تسلیم هیچ غیری نیست. در واقع از آنجا که عقل روشنگری از نقادی و شکاکیت استخراج میشود، همه چیز میتوانند تکذیب شوند و هیچکس جایگاهی ویژه و مرجعیتی برای تعیین حقیقیت نخواهد داشت. عقل شکاک ضمانت میکند که همه دعاوی علمی عموماً تست شده باشند و هیچ شخصی یا نهادی نتواند مدعی مصونیت از خطا شود. اهمیت عقل برای روشنگری نه فقط بخاطر نیروی نقادانه و شکاکیتش، بلکه به این خاطر هم بوده است که خصوصیتی عینی داشت. برخلاف وحی و دگما که حقیقت را به اتوریته شخصی خاص پیوند میدهد، عقل برای اومانیستها، این قدرت را دارد که حقیقتی تولید کند که بمعنی واقعی کلمه، از نظر موضوع آزاد است. عقل به این معنا سه ویژگی دارد:
1- افراد را از آنچه کانت، اتوریته دیگران مینامد و خود را برانسان تحمیل میکند میرهاند
2- پروسه و فرایند رسیدن به حقیقت را بر همگان میگشاید، چون حقیقت، تابع موقعیت یا زاویه دید شخص خاصی نیست
3- قابلیت آزاد کردن افراد از تعصبات تحمیلی شخصی را دارد و میتواند آنها را به ترک نظرات ناکافیاشان وادارد.
6ـ اومانیسم مدرن
حال ببینیم اومانیسم مدرن چه نسبتی با فردگرایی برقرار نمود. یکی از روایتهای اومانیسم مدرن، اومانیسم اگزیستانسیالیستی است. آنگونه که ژان پل سارتر در سخنرانیاش تحت عنوان "اگزیستانسیالیسم، اومانیسم است" (1946) فرموله نمود، چون "وجود، مقدم بر جوهر است" لذا هیچ امر عینی و دائمی که بتوان آن را طبیعت بشر نامید وجود ندارد. چیزی جز این وجود ندارد که انسانها چه میکنند و چگونه انتخاب میکنند. هیچ انگاره بشری که بتوان عمل را بر طبق آن سنجید وجود ندارد. اومانیسم اگزیستانسیالیستی برخلاف اومانیسم روشنگری، طیف وسیعی از شکاکیت را درباره قابلیتهای خود عقل روا میدارد، ولی همچون اومانیسم روشنگری، بینهایت، خودمختاری بشر را ارج مینهد.
شق دیگر اومانیسم مدرن را میتوان در اثر مشهور مارتین هایدگر تحت عنوان نامهیی درباره اومانیسم (1947) جست. او معتقد بود خطای همه اومانیسمهای گذشته در این بوده است که جوهر بشر را حیوانیت عقلانی قرار میدادند و قادر نبودند بفهمند که ماهیت بشر در وجود و در نخستین رابطه او با هستی است. باید انسانیت انسان در خدمت حقیقت هستی قرار گیرد و این با اومانیسم به معنای متافیزیکیاش انجام نمیشود. تا اینجا به نظر میرسد فردگرایی جایگاهی در اومانیسم هایدگری ندارد. اما باید اذعان داشت که اومانیسم هایدگری در عین رد اومانیسم متافیزیکی، باز هم عقل و تفکر را بعنوان مفاهیم مرکزی گزارش خود از اشخاص و هستی حفظ میکند. پس در این اومانیسم، همچنان تهعلاقهای به "تفکر باطنی و مراقبه بر سر اینکه فرد، انسان است و متمایز از غیر انسان" باقی است.
7ـ هستی فردگرایی (آثار) ـ تاریخچه
در فرهنگ علوم سیاسی،"این مکتب پس از آنکه در پی یک رشته تحولات بزرگ، جوامع غربی را از بند نظامهای سیاسی و اقتصادی قرون وسطایی رها کرد دستاویز طبقات سوداگر برای سودجویی هر چه بیشتر از مردم شد و پس از انقلاب صنعتی، صاحبان صنایع و سرمایهداران بزرگ از آن برای تحکیم امتیازات خود سود بردند. در جوامع بیبهره از عدالت اجتماعی، آزاد گذاشتن افراد در میدان رقابت اجتماعی تنها به سود اشخاصی تمام میشود که در مسابقه برای کسب قدرت اقتصادی و منزلت اجتماعی از برکت زیرکی و فریبکاری سوداگرانه یا پیوندهای خانوادگی از مردم ساده و بیپناه چندین گام جلوتر باشند" (علی آقا بخشی و مینو افشاری راد، 1383، 255).
در میان اندیشمندانی که در بسط نظریه اندیویدوآلیسم موثر بودهاند باید به تامس هابز، جان لاک و جری بنتام اشاره کرد. هابز، فردگرایی ذرهای را مطرح ساخت. لاک، فردگرایی ملکی را و بنتام، فردگرایی اخلاقی را. بنابر فردگرایی هابز، انسانها همانند اتمها و ذرات متحرکی میباشند که هر یک به دنبال قدرت و ثروت به هزینه دیگری است و جامعه مجمعی از این اتمها است. به زعم هابز، افراد انسانی پیش از آنکه به تأسیس حکومت و دولت برای خود برخیزند همچون ذرات جدا افتاده زیست میکنند و به سبب تعارض مصالح و خویشتن خواهیشان همواره با هم در ستیزند. لویاتان، کتاب مشهور هابز از دو مفهوم اساسی سخن میگوید: یکی همین وضعیت طبیعی و دیگری وضعیت معقول. وقتی وضعیت طبیعی به علت تنازع خواستهها به جنگ انجامید، به وضعیت ضرورت "حفظ خود" و تلاش برای بقا میرسیم. خودکامگی اولیه انسان و ضرورت حفظ خود، جمعا چنین نتیجه میدهد که باید همه مردم حاضر شوند بخشی از حقوقشان را به فرد یا افرادی که حافظ امنیت باشند تفویض کنند. جامعه، وجودش در اینجا موجه میشود. جامعه از آن روی وجود دارد که سودمند است و باعث حفظ موجودیت فرد میشود. دولت که همچون غول دریایی (لویاتان) از سوی مردم برگزیده شده است، انسجام افراد اتمیزه را تضمین میکند.
مفهوم فرد به عنوان مالک خودش (فردگرایی ملکی) به طور واضح در آثار جان لاک قابل مشاهده است. انسان به دلیل آقایی بر خود، تملک بر خویشتن و کار خود، پایههای عظیم دارایی را در خود داشت و هم اینک با تملک دارایی مادی، از همان مالکیتی پرده برمیدارد که پیشاپیش نسبت به خویش و اعمال و پیشه خویش داشته است (جهانیان، 1378، 59).
فردگرایی اخلاقی که به فایدهگرایی یا یوتیلیتاریانیسم معروف است، با جرمی بنتام آشکار شد. همانطور که پیشتر در بحث زمینههای پیدایش فردگرایی گفته شد بر اساس این مکتب، خوشی و لذت فردی باید غایت عمل فردی باشد. دولت نیز موظف است از رفاه فزاینده و عمومی حمایت کند. بنتام که وامدار اپیکور، هلوسیوس فرانسوی و هارتلی و تاکر انگلیسی بوده است مینویسد: "طبیعت، انسان را تحت سلطه دو خداوندگار مقتدر قرار داده است، لذت و الم … این دو بر همه اعمال و گفتار و اندیشههای ما حاکمند. هر کوششی که برای شکستن این یوغ به خرج دهیم حاکمیت آنها را بیشتر تایید و تسجیل میکند. انسان در عالم الفاظ ممکن است مدعی نفی حاکمیت آنها شود ولی در عالم واقعیت همچنان دستخوش و تابع آن باقی میماند" (میرمعزی، 1378، 67). "لذت و الم همان چیزهایی هستند که هر کس احساسشان میکند. کلمه لذت، لذائذی چون خوردن و آشامیدن را دربر میگیرد. همچنین شامل حظ حاصل از خواندن یک کتاب خوب یا گوش دادن به موسیقی یا انجام دادن یک کار نیک میگردد" (همان). فردگرایی اخلاقی، سعادت جامعه را "بیشترین لذت برای بیشترین افراد" میداند.
در قرن 17 و 18، با آثار فلسفی و علمی کسانی مانند ولتر، روسو، مونتسکیو، دیدرو، دالامبر، هیوم، کندورسه و از همه بالاتر، کانت، فردگرایی تقویت شد. آنان به عنوان اندیشمندان اومانیسم روشنگری معتقد بودند عظمت بشر، تابعی از ریشه الوهی ادعایی او نیست، بلکه تابعی است از قابلیتهای عقلانی وجود خاکی او. غایت آحاد بشر نه در طاعت همیشگی خدا و نه در شهر آسمانی و ملکوتی سعادت است، بلکه در درک فعالیتهای مناسب با این جهان است که توسط عقل و ذهن او پیشنهاد میشوند. بدین ترتیب در پرتو اومانیسم روشنگری، اصالت فرد به وجهی کاملتر مطرح شد: نفی هرگونه اتوریته حتی اتوریته متافیزیک. انسان، با عقل انتقادی کانتی، حتی از تبعیت و اطاعت محض و بیچون و چرای خدا (مفهومی که مبنای دین سنتی است) نیز آزاد شد و مطلق العنان گشت! اومانیسم روشنگری تلاشی بود برای تغییر عقیده سنتی درباره مفهوم بشر که میگفت بشر تنها در بافتی مابعدالطبیعی و در ضمن مباحث روح، نظم الوهی و متعالی و ایمان معنا دارد. اومانیسم روشنگری میگفت: بشر را تنها زمانی میتوان بدرستی درک کرد که آن را در بافتی از عقل، آزادی برای تحقق نفس و شکگرایی بنیادی در نظر بگیریم (جان لوئیک، 1998، 532).
اومانیسم مارکسیستی با انتقاد از اومانیسم روشنگری در قرن نوزده ظهور کرد. مارکس در سال 4ـ 1843 مکرراً واژه اومانیسم را بکار میبرد. او معتقد بود اومانیسم به معنای سنتیاش، یک ایدئولوژی دیگر است که ماهیت حقیقی روابط اجتماعی را با اعطای مشروعیتی دروغین به فردگرایی روشنگری میپوشاند. بدین سان در اومانیسم مارکسیستی، علاوه بر نفی خداباوری، عقلانیت ابزاری اومانیسم روشنگری نیز نفی میشود (همان).
7ـ1ـ آثار وجودی
به واسطه اعتقاد به فردگرایی در آموزههای لیبرالیسم، ابعادی مطرح میشود که ریشه در فردیت دارند و از آن نشات میگیرند. در زیر به برخی از اهم آن ابعاد میپردازیم.
الف ـ حوزه سیاست: برابری
برابری مفهومی است که فردگرایان لیبرال را از دیگر دستگاههای فکری از جمله محافظهکاری جدا نموده است؛ چرا که لیبرالها نسبت به محافظه کارها بیشتر به برابری و کمتر به آزادی متمایلند (ساندل، 1374، 101).
باید میان دو اصل متفاوت که برابری را آرمانی سیاسی میدانند فرق بگذاریم. اصل نخست میگوید حکومتها تمامی افراد واقع در قلمرو خویش را برابر میدانند؛ یعنی همگان سزاوار توجه و احترامی برابرند (ساندل، 1374، 104). مقتضای اصل دوم آن است که حکومت در امر توزیع برخی منابع فرصت، تمامی شهروندان را برابر بداند یا دست کم بکوشد تا اوضاعی پدید آورد که همگان، برابر یا نزدیک به برابر باشند. لیبرالها بیش از محافظه کاران خواهان برابری به معنای مورد نظر اصل دوم هستند (ساندل، 1374، 105).
اینکه میگویند حکومت باید با شهروندانش به عنوان انسانهای برابر رفتار کند یعنی چه؟ از نظر ساندل، این درست بدان میماند که بپرسیم "اینکه حکومت با شهروندانش به منزلة افرادی آزاد، مستقل، و دارندة حیثیت برابر رفتار کند یعنی چه؟" در هر صورت این سؤال دست کم از کانت به این طرف سؤال محوری نظریههای سیاسی بوده است. به این پرسش، به دو شیوه گوناگون میتوان پاسخ گفت:
1.حکومت در مسأله زندگی خوب باید بیطرف بماند؛
2.حکومت در این مسأله نمیتواند بیطرف بماند چون بدون داشتن نظریهای در باب اینکه انسان چه باید باشد نمیتوان شهروندان را برابر تلقی نمود.
نظریه نخست در مورد برابری، فرض را بر این میگذارد که تصمیمهای سیاسی تا حدی که امکان دارد باید از هر مفهوم خاص زندگی خوب یا آنچه به زندگی ارزش میبخشد مستقل بمانند (ساندل، 1374، 107)؛ نظریه دوم، بر عکس، فرض را بر این میگذارد که محتوای رفتار برابر نمیتواند از نظریة مربوط به خیر فرد یا زندگی مستقل باشد، چون رفتار کردن با یک شخص به عنوان فردی برابر با دیگران به معنای رفتاری با اوست که یک شخص خوب یا براستی خردمند، خواهان آن رفتار با خودش است (ساندل، 1374، 108).
حال با توجه به توضیحات فوق، فردگرای لیبرال، کسی است که نظریه نخست یا نظریه لیبرالی درباره مقتضیات برابری را می پذیرد (ساندل، 1374، 109).
فردگرای لیبرال در نقش قانونگذار، برای ارضای همه مذاقهای متفاوت افراد، از دو نهاد عمدة اقتصادی و سیاسی بهره میجوید: یکی بازار اقتصادی برای تصمیم در مورد کالاهایی که باید تولید شوند و نحوة توزیع آنها و دیگری دموکراسی مبتنی بر نمایندگی برای تصمیمگیری جمعی در امر تنظیم یا ممنوع ساختن فعالیتها و ایجاد تسهیلاتی در راه انجام پارهای فعالیتهای دیگر. از هر یک از این نهادهای آشنا چنین انتظار میرود که توزیع برابری را ارائه دهند. بازار اگر بخواهد کارایی داشته باشد و به خوبی انجام وظیفه کند باید برای هر فرآورده قیمتی تعیین کند که منعکس کنندة هزینه مواد خام، کار، و سرمایه به کار رفته در آن باشد و اینکه اگر این مواد خام، کار و سرمایه در کالایی غیر از این به کار میرفتند چه قیمتی میداشتند. این هزینه برای مصرف کننده تعیین میکند که در محاسبة تقسیم برابر منابع اجتماعی، آن فرآورده چه قدر برایش تمام میشود (ساندل، 1374، 111).
این اندازهها و اندازهگیریها سبب میشوند تا توزیع خاص هر شهروند تابع اولویتهای شخصی شهروند یا دیگران باشد و جمع این اولویتهای شخصی، تعیین کنندة هزینه واقعی این اولویتها برای کالاها و فعالیتها میباشد. توزیع برابر، مستلزم آن است که هزینة ارضای اولویتهای یک شخص تا حد ممکن با هزینة ارضای اولویتهای دیگران برابر باشد و این شدنی نیست مگر اینکه ابتدا آن اندازهها و اندازهگیریها موجود باشند (ساندل، 1374، 112).
لیبرالیسم نمیتواند بر شکگرایی استوار باشد. اخلاق سازندهاش چنین ایجاب میکند که دولت با تمامی افراد جامعه رفتاری برابر داشته باشد نه به این دلیل که در اخلاق سیاسی خطا و صواب وجود ندارد، بلکه به این دلیل که چنان رفتاری حق و صواب است. تلقی لیبرالیسم از برابری، یکی از اصول سازمان سیاسی است که مقتضای عدالت است نه یک شیوة زندگی برای افراد؛ برای فرد لیبرال از آن حیث که لیبرال است فرق نمیکند که مردم از این آزادی در بیان دیدگاههای سیاسی خویش استفاده کنند یا زندگی خود را به شیوهای ناموسوم و غریب سپری کنند یا چنان رفتار کنند که معمولاً تصور میشود لیبرالها ترجیح میدهند (ساندل، 1374، 129).
ب ـ حوزه اقتصاد: مالکیت
یکی از آثار فردگرایی، مالکیت خصوصی به عنوان اصلی مهم در نظریات لیبرالی، میباشد. لیبرالیسم و حقوق طبیعی، منشأ مشترکی دارند. مکتب حقوق طبیعی از سدة هفدهم به بعد، به این ایده، اعتبار گستردهای بخشید که مالکیت نیز به مانند آزادی و برابری، حقی طبیعی است. از دیدگاه این مکتب که بر فردگرایی استوار است, در آغاز، بیگمان، اشیا در تصرف همگان بود، ولی رفته رفته با رشد جامعه، تملک ضروری گردید چندان که خواه با توافقنامه، خواه با گونهای تصاحب، مالکیت همچون حق طبیعی برقرار شد (بوردو، 1383، 80 و81). بر همین اساس، از قرن هفدهم به بعد با تعابیری از اندیشة محوری "فردگرایی ملکی" روبرو میشویم؛ مفهومی که به موجب آن، زندگی "مرد" به خود او "تعلق" دارد. این زندگی، دارایی خود اوست و به خداوند، جامعه، یا دولت تعلق ندارد و میتواند با آن هر طور که مایل است رفتار کند (آربلاستر، 1377، 38).
در تعریف مالکیت از دید فردگرایی لیبرال، باید گفت که مالکیت، هر آنچه را بتواند به شیوهای قانونی به تملک درآید شامل میشود و از این رو هم سرمایه اندوزی و هم وسایل تولید را در بر میگیرد (بوردو، 1383، 81). تملک دارایی مادی، به واقع، بیان مشخص آن مالکیتی است که ما از قبل بر خویشتن و اعمال و پیشة خویش داریم و حتی کسی که هیچ دارایی مادی نداشته باشد باز هم مالک جسم، مهارتها و کار خویش است (آربلاستر، 1377، 39). انسان با تملک هر چیز و ارزش دادن به آن با کار خود، تا جایی که از قانون طبیعت یعنی از قاعدة عقل و انصاف تجاوز نکند و به دیگران و اموال آنها زیان نرساند، مالک مشروع آن چیز میشود و حکومت باید از حق طبیعی مالکیت، که افراد پیش از ایجاد جامعه داشتهاند حمایت کند (گارندو، 1383، 20).
فردگرایی لیبرال، برای مشروعیت بخشیدن به چیرگی مالکیت، آن را بهگرایش "طبیعی" انسان برای یافتن خوشبختی خویش در اموال به تملک درآمده، نسبت میدهد. از اینرو چون خوشبختی، غایت آزادی است و با مالکیت تحقق میپذیرد، پس آزادی تملک نمیتواند حد و مرزی داشته باشد (بوردو، 1383، 81). اگر آزادی، مالکیت است پس بر عکس، مالکیت نیز آزادی است (بوردو، 1383، 83). از دیدگاه لیبرالیسم برای اینکه هر کس بتواند به مالکیت دست یابد باید دست کم به دارایی اضافی مالکان دست برد؛ ولی بدون اقدامات خشونتآمیز (بوردو، 1383، 84).
در نگاه لیبرالی، مالکیت سنجه روحیه مدنی نیز میباشد. بر همین اساس در دوره انقلاب فرانسه شاهد این باور غالب میباشیم که، "مالکیت ایجاد شهروند میکند" (بوردو، 1383، 86). شهروند در آن دوره عبارت بود از انسانی، با نظم و انضباط، به آن اندازه آگاه که بتواند نمایندگان خود را با آشنایی به مسایل برگزیند و برخوردار از استقلالی که وی را از هرگونه فشار و وسوسهای در امان نگاه دارد و بر اساس چنین دیدگاهی بودکه تصور میشد بهترین سنجهای که میتواند چنین شرایطی را تأمین کند، مالکیت است. زیرا مالک در ادارة نیکوی آنها ذی نفع بود. همچنین مالکیت را نشانه یا دستکم قرینهای از دانش و تعلیمات و نیز وثیقة استقلال اقتصادی لازم برای آزادی اندیشه، میشمردند (بوردو، 1383، 87). به این ترتیب، در لیبرالیسم، مالکیت و دموکراسی طبقه میانی همراه هم پیش میروند (بوردو، 1383، 88).
مالکیت را شرط روحیة مدنی دانستن به معنای توجیه اخلاقی آن نیز هست. فردباوری لیبرال، علاوه بر این توجیه اخلاقی، توجیه دیگری نیز برای مالکیت بیان میکند: مالکیت، موتور پیشرفت است. همراه با بریدن از قیمومیت دینی، این برداشت که جستجوی رستگاری آن جهانی باید اساس تلاش انسانها باشد کنار نهاده شد و این نظر که انگیزة فعالیت انسان، جستن خوشبختی این جهانی است پذیرفته گردید. در این روند، سپس به این کشف رسیدند که انسانها با ملاحظه خوشبختی در افزایش داراییهای خود هم به ابتکارهایی در این راستا دست میزنند و هم تن به خطرهایی میدهند که به پیشرفت شناخت و توسعه اقتصادی دامن میزند. مالکیت، در سایة انباشت سرمایه که امکان سرمایه گذاری را فراهم میسازد سرچشمة پیشرفت در جامعه صنعتی است (بوردو، 1383، 89).
ج ـ حوزه اجتماعی: آزادی
فردگرایی لیبرال، متضمن به رسمیت شناختن انواع آزادیها همانند آزادی اجتماعات، آزادی اعتقاد، آزادی سیاسی، آزادی بیان و آزادی دستیابی به اطلاعات است.
پیشتر در بخش تعریف، آنجا که معنای جامع واژه فردگرایی از فرهنگ اقتصادی نئوپالگریو بیان شد به رابطه آن با آزادی نیز اشاره شد. از آنجا که فردگرایی، ارزش وجودی و اخلاقی بالاتری به فرد در قبال جامعه اختصاص میدهد و جامعه را چیزی جز دستساخته بشر و مصنوعی در خدمت انسان نمیشمارد، از آزاد گذاردن افراد حمایت میکند. آزادی فرد، نباید قربانی قوانین، مقررات و آدابی شود که جامعه را سر پا نگه میدارند، زیرا جامعه، نباید مخدوم فرد شود.
در نظام فکری لیرالیسم، آزادی، شرطی است که همه افراد برای تکامل خود به آن نیاز دارند و به همین علت، یکپارچگی کامل فرد در حیات جمعی جامعه به محدود شدن و انحراف شخصیت منجر میشود. با توجه به نگاه بدبینانه و نفیانگارانه لیبرالها به جامعه، آزادی اجتماعی مدنظر آنها تنها از طریق حفظ و حراست از حریم خصوصی تحقق پذیر میباشد و برهمین اساس، در چارچوب لیبرالیسم، آزادی و حریم خصوصی مفاهیمی کاملاً نزدیک به یکدیگرند؛ چونان که لیبرالها، آزادی را "حوزهای از عدم مداخله" توصیف کردهاند (آربلاستر، 1377، 63). از دید لیبرالیسم، انتظار میرود افراد در حوزه حریم خصوصی خود بیش از هر شرایط دیگر خشنود و راضی باشند. تنها دلیل این امر آن نیست که حوزة عمومی در مقابل حریم خصوصی، شورهزاری از نفی خود و بدوش کشیدن وظایف خسته کننده است، بلکه به این علت است که انسان در درجة اول موجودی اجتماعی تلقی نمیشود که معنی یا رضایت خویش را در فعالیتهای جمعی یا اجتماعی بیابد، بلکه موجودی خودپایا و قائم به ذات است که برای کنارهگیری از جامعه به محدودة خصوصی محتاج است؛ نه تنها برای استراحت و تجدید قوا، بلکه به مثابه شرط ضروری تحقق خویشتن (آربلاستر، 1377، 64).
با تمام تاکید لیبرالها بر حفظ حریم خصوصی، اما فرد در جامعه حضور دارد و باید برای حیات اجتماعی وی نیز اندیشید، چراکه حضور فرد در جامعه به نقش اجتماعی او در جامعه اشاره میکند. از دیدگاه لیبرالیسم جامعه از افراد تشکیل شده است، و بنا بر این، جامعه، بالاتر یا فراتر از این افراد، موجودیتی ندارد و در این حالت، کارکرد جامعه، خدمترسانی به افراد است، و یکی از راههای انجام این کار، حرمتگزاری به خودمختاری افراد، و پذیرفتن حق آنها برای زیستن به دلخواه خویش است تا جایی که به آزار دیگران نینجامد. لیبرالها ادعا میکنند که افراد را نباید موضوع عمل جمعی یا تعاونی قلمداد کرد، بلکه باید مسؤولیت انجام بسیاری از امور را به آنها محول نمود (آربلاستر، 1377، 66)؛ چرا که فردگرایی لیبرالی معتقد است که نفس عمل جمعی، فردگرایی و افراد را به هر ترتیب از میان خواهد برد (آربلاستر، 1377، 67). فرض در لیبرالیسم بر این است که تنوع افکار، عقاید، و نظایر آن "طبیعی" است، و لذا همنوایی و اتفاق نظر صرفاً محصول نوعی فشار یا اعمال نفوذ است که گوناگونی را از میان میبرد و افکار و شخصیتها را به قالبی واحد میریزد. این بدگمانیها اهمیت محوری استفاده از رأی مخفی را در ساز و کارهای سیاسی لیبرالی تبیین میکنند. فردگرایی لیبرالی بر این باور استوار است که پدید آورندگان پیشرفت اجتماعی، نه گروهها و اجتماعات که افرادند (آربلاستر، 1377، 68 و69).
آزادیای که بر مبنای فردگرایی اومانیستی گذارده شده است، حداکثر آزادی ممکنی است که تکوین جامعه را ممکن سازد. در داخل جامعه، آزادی مطلق بشر، خواه ناخواه مقید میشود و بدین سان، بخشی از شئون فرد، قربانی قید و بندهای اجتماع میگردد. تمام مساله در فردگرایی با آگاهی به این مساله، آن است که هزینه ساخت اجتماع به حداقل ممکن رسیده، کمترین حد آزادی فرد از دست برود. عقلانیت موجود در این مساله، آن است که با گذشتن از برخی آزادیها و محدود کردن حداقلی آنها، ثمرهای بس عظیم و حیاتی عاید فرد میشود. این ثمره، امکان زیست و ادامه حیات از طریق کنش متقابل با همنوع است.
از انقلاب کبیر فرانسه، به بعد، آزادی با تأمین تساوی فرصت برای پرورش استعدادهای افراد یک جامعه، همبستگی نزدیک پیدا کرده است. ماکیاول در کتاب گفتارها نوشته است در جامعهای که حکومت استبدادی، جای آزادی را میگیرد، آن جامعه، دیگر پیشرفت نمیکند نه ثروتش افزایش مییابد و نه قدرتش و در بیشتر موارد، جامعه در سراشیب زوال میافتد.
د ـ حوزه نظر و شناخت
با در نظر گرفتن دیدگاه لیبرالیسم در زمینه توجه به فرد واحد، معرفت نیز به گونهایی خاص تعبیر و تفسیر میشود؛ به صورتی که در اساس معرفت نیز فرد و تجربههای منحصر به او پایه قرار میگیرد. آنچنان که پیشتر گفته شد شناختشناسی روشنگرانه، یکی از عوامل و مسببات پیدایش فردگرایی بوده است. در اینجا باید بدین نکته توجه داده شود که فردگرایی، به نوبه خود بر پیدایش فلسفه سوبژکتیویته تأثیرگذار بوده است. این یک تعامل دوجانبه میان حوزه فلسفه و فردگرایی است. در واقع میتوان بیان کرد که آنچه دکارت تحت عنوان فلسفه "کوژیتو" مطرح میساخت، برآمده از بافت فرهنگی- اجتماعی خاصی بود که فردگرایی از شاخصههای آن به شمار میآمد، کما اینکه نظریهپردازی دکارت و دیگر فیلسوفان سوبژکتیویته از طریق مرکز قرار دادن انسان در حوزه شناخت و اصالتبخشی به فرد به عنوان سوژه اپیستمولوژیک، فردگرایی را استوار ساخته، بسط دادند.
هـ - بسط عقل لیبرال
مهمترین استعدادی که فرد در مکتب لیبرالیسم باید دارا باشد تا خود را با الگوی استقلال وجودی و خودفرمانی سازگار کند، عقل است (آربلاستر، 1377، 50). عقل، دو معنی کلی دارد که هر دو در اندیشه لیبرالی به برجستگی جلوه میکنند. معنی محدودتر و دقیقتر آن، عقل را توانایی منطقی اندیشیدن و محاسبه و استنتاج کردن تعریف میکند. مفهوم گستردهتر آن، مدعی وسیعتر بودن و مثبتتر بودن است. مفهوم نخست به هدفها کاری ندارد و فقط به وسایل میپردازد، ولی مفهوم دیگر تا بدین حد محدود نیست. این مفهوم درباره هدفها نیز مانند وسیلهها چیزهایی برای گفتن دارد. از دید این مفهوم فقط برخی مقاصد فرد و جامعه شایستگی آن را دارند که عقلانی نامیده شوند. این مفهوم، بسیاری از لیبرالها را به دشمنان فعال مذهب یا دست کم، صور جزماندیشتر و قشریتر مذهب، تبدیل کرده است (آربلاستر، 1377، 118 و 119).
لیبرالها با توجه به مبانی فردگرایانه خود، برای عقل، حدود و وظایفی قایل بودهاند. از آنجایی که از دید لیبرالیسم هر هدف یا شیئی به این دلیل که خواستنی است، خوب است؛ از دید لیبرالهایی چون هابز، هیوم و بنتام، کار عقل این است که چگونگی ارضاء خواهشها، سازش دادن آنها با یکدیگر و با خواهش برای همان چیز از سوی دیگران را معین کند (آربلاستر، 1377، 51). اما از نظر برخی لیبرالهای دیگر چون اسپینوزا و کانت، عقل صرفاً توانایی محاسبه و روشن اندیشی تلقی نمیشود. از دیدگاه آنها انسان عاقل، آن نیست که عقل را صرفاً به مثابه چراغ راهنما یا یاور خواهشهای خویش به کار گیرد. عاقل کسی است که به وسیله عقل، خود را از قید جباریت میل و خواهش میرهاند و مطابق با اصول کلی زندگی میکند (آربلاستر، 1377، 52).
باید اضافه نمود که ارتباطی میان اعتقاد لیبرالها به عقل و اعتقاد آنها به انسانها به عنوان موجوداتی آزاد و برابر وجود دارد. اعتقاد به اینکه سیاست در حوزة عمومی را باید از طریق به کارگیری عقل پیش برد در واقع، به معنای این است که در تعیین و مشخص کردن سیاست عمومی باید به استدلال عقلانی توسل جست. پس، اعتقاد به مجاب کردن طرف مقابل با استدلال عقلانی و نه با زور و اجبار به معنای اعتقاد داشتن به حفظ حرمت افراد است، آن هم نه لزوماً در مقام اشخاصی با فضیلت یا هوشمند یا در خدمت آرمانی هنجارین، بلکه در مقام انسانی که همانند خود شما، میتواند و باید انتخاب کند که در زندگیاش به چه چیزی باور داشته باشد (همپتن، 1380، 316).
و ـ حوزه دین: سکولاریسم
در مورد تأثیرات فردگرایی (individualism) بر حوزه دین، بدوا دو نکته تذکردادنی است: اول اینکه عصر اصلاح دینی (religious reformism) با رشد فزاینده فردگرایی اومانیستی همزمان بوده است و دوم اینکه به لحاظ فنی، فردگرایی یکی از عناصر مفهومی در صورتبندی سکولاریسم است.
تأثیرات فردگرایی بر مذهب در چند محور قابل دستهبندی است:
1- توجه به جزئیت و فردیت: توجه به انسان و فردانیت و آزادی او از مقومات فکری فردگرایی اومانیستی بود. افکار ویلیام اکام (متوفای 1349)، با نفی هر گونه واقعیتی برای مفاهیم کلی، عاملی شد برای رشد وتوسعه فردگرایی در غرب. فردگرایی، محور اندیشه روشنگری شد و یکی از اصول فکری رمانتیسیسم نیز عبارت بود از توجه به فردیت هر انسان به جای عموم و کلیت. فردگرایی با چنین نگرشی به انسان، تشکیکاتی در دین به عنوان یک روایت کلی و عام از انسان و جهان پدید آورد. ابعاد سوتریولوژیک (نجاتشناسی) و تلئولوژیک (غایتشناسی) دین از همه بیشتر آسیب دیدند و خصوصا پروتستانتیزم کالونی با ارائه نظریاتی راجع به ایمان و راه نجات که کاملا فردگرایانه بودند از کاتولیسیسم روی برگرداند.
2- توجه به آزادیطلبی و استقلالخواهی انسان: با شکلگیری رنسانس، در ادبیات ایتالیا شاهد گرایشات اولیه فردگرایی اومانیستی و کاهش اتوریته کلیسا بر فرهنگ و عقاید هستیم. در راس همگان، دسی دریوس اراسموس (متوفای 1536) عمیقا به فردگرایی اومانیستی مسیحی معتقد بود. مارتین لوتر با بیان اینکه "هر کس کشیش خود است"، معیار و محک دینداری را به دست افراد سپرد و دست کلیسا را از "دین فردی" کوتاه نمود.
3- تسامح و تساهل دینی: فردگرایی باعث شد آزادیطلبی در عرصههای گوناگون به سرعت رشد کند و در عرصه دین به نوعی تساهل مذهبی بیانجامد. آرمان تساهل مذهبی، نشان کاملی از فردگرایی بود؛ دین و مذهب از جمله امور شخصی هر فرد است که بنابر ایده فردگرایی، محترم و در اختیار او است و هیچ کس حق ندارد شخصی را بخاطر مذهبش از حقوق مختلف اجتماعی و انسانی محروم کند. گوتهولد افرائیم لسینگ (1781-1729) از مدافعان تساهل مذهبی، در کتاب ناتان خردمند این آرمان را در لباس درام بیان نمود. ولتر از مدافعان سرسخت آزادی سیاسی بود و معتقد بود شرایط بهتر آزادی و تساهل و نظامات نیکوتر در عملکرد قضایی را میتوان در تحت یک حکومت سلطنتی تأمین کرد، به شرط آنکه قدرت کلیسا شکسته شود و روشناندیشی، جای تعصب و خرافه مسیحی را بگیرد و بجای اتوریته کلیسا، فردگرایی بنشیند.
4- ماتریالیسم و دین: با جزئیت فردگرایانه و با دور شدن از کلیگرایی افلاطونی و ارسطویی، عقل جزئینگر رشد کرد. ویژگی عقلی که رو به رشد متزاید بود، بستگی به جهان حسی بود و این، خود را هم در ماتریالیسم نشان داد و هم در آمپریسیسم. بدین سان، مابعد الطبیعه آرام آرام، امری غیر عقلانی یا حتی ضد عقلی تلقی شد. مادهباوری مشهود در افکار ویلیام اکام که در نفی کلیات، نفی علیت، انکار توان عقل در درک مسایل فلسفی، نفی تجرد نفس و عقل فعال و عقل منفعل و فیضان صور علمیه از عقل فعال به عقل منفعل تجلی یافت، "مادیت مشروط" بود که تا مادیت مطلق یک گام بیشتر فاصله نداشت. در قرن 18 آثار موپرتویی و اتین بونو دو کندیاک (1780-1715) به رونق و رشد نوعی بینش ماتریالیستی کمک بسیار نمود و بارون پول فن هلباخ (1789-1723) با کتاب نظام طبیعت یا قوانین جهان مادی و جهان اخلاقی، مهمترین بیان موضع ماتریالیستی را عرضه نمود. پیر بل (1706-1647) جاودانگی روح را به این دلیل مردود میدانست که دلایل ارایه شده برای آن همگی نامعتبرند. در جهان وحدانی و مونیستی ارنست هاکل (1919-1834) نیز جایی برای خلود نفس وجود نداشت. در قرن 19 کارل مارکس، خلا ترک دین را با ماتریالیسم پر کرد و مکتب ماتریالیسم دیالکتیک را بنیان نهاد. پوزیتیویستهای قرن 20 با اتخاذ معیارتحقیقپذیری، بر ماتریالیسم صحه نهادند. در مورد هایدگر نیز، فردریک کاپلستون معتقد است انسان از نظر او بنیادی مادی و غیر روحانی دارد.
5- آمپریسیسم و دین: تجربهباوری در انگلستان به ظهور رسید. در تجربهباوری جان لاک (1704-1632) تاکید شد که هیچ شناخت فراحسی، وجود ندارد و انسان در بدو تولد فاقد مفاهیم اولیه و بدیهی است، انسان دارای روح مجرد و غیر مادی نمیباشد. هیوم (1776-1711) با تشکیک در اصل مابعدالطبیعی علیت، فروکاستن مفهوم جوهر به مجموع تصورات که توسط تخیل، پیوند یافتهاند، تکمیل نظریه تصویری بودن شناخت و استفاده حداکثری از عقل برای بازنمودن محدودیتهای عقل، فرایند سیر انتقالی از راسیونالیسم به آمپریسیسم را به غایت رساند.
6- اخلاق و دین: فردگرایی با رشد دادن عقل، سنگر اخلاق را نیز فتح نمود و آن را از کلیسا و دین جدا ساخت و به معیارهای فردانی افراد بشر ارجاع داد. از جمله متفکران معتقد به جدایی اخلاق از دین، پیر بل (1706-1647) بود. کلود آدرین هلوسیوس (1771-1715)، کلیساییان را از موانع در برابر تأسیس یک نظام خوب تربیتی میدید و دوگلد استوارت (1828-1753) که جانشین آدام فرگوسن در کرسی فلسفه اخلاق در دانشگاه ادنبورگ بود، به نوعی اخلاق تقدسزدوده و مستقل از مشیت و امر الهی میاندیشید. او الزام اخلاقی را همچون باتلر در حجیت برین وجدان میدانست. به رای استوارت، چنانچه الزام را بر حسب مشیت و امر الهی تفسیر کنیم، خود را گرفتار دور فاسد خواهیم یافت. جان استوارت میل میگفت: ترس عمده من این است که این سنخ تربیت که میکوشد فکر و احساسات را کاملا مذهبی بار آورد و شعایر دنیوی را یکسره از نظر دور بدارد، سرانجام به تولید خصلتهایی نوکرمنش و تحقیرکردنی منجر شود و این با فردگرایی و ارزشهای آن ناسازگار است. هاکسلی، با تخطئه اخلاق تکاملی و دیانت وحیانی، متمسک به یک نوع اصالت شهود اخلاقی شده بود و آن را سرچشمه هنجارهای اخلاقی میشمرد. کارل پیرسون (1936-1857) معتقد بود علم اخلاق، باید از وابستگی به اوامر و نواهی دین سنتی، آزاد باشد و بر پایهای علمی همچون جستجوی عقلانی سعادت جامعه بشری، مبتنی گردد.
7- سیاست و دین: فردگرایی علاوه بر اخلاق، به حوزه سیاست نیز تعرض جست و تعیین مبانی و مجاری آن را از آنِ عقلانیت مورد حمایت خویش نمود. در قرن 18 به عنوان مثال، روسو با ابتنای نظم اجتماعی بر مبنای اراده کلی و گسستن این اراده از نهاد دینی، راه سکولاریزاسیون جامعه و سیاست را میپوید. مبنای او بر این امر به نظریه قرارداد اجتماعی بازمیگردد؛ "هر یک از ما شخص خود و تمام توانایی خود را تحت فرمان اراده عمومی به مشارکت میگذاریم"، اما کلیسا با اراده کلی مردم، ناسازگار است، لذا حق فرمانروایی بر مردم را ندارد. مشاهده میشود که آنچه به نظر روسو، معیار اصیل فرمانروایی است افراد انسانها به عنوان موجودات خودمختار است و این همان ایده فردگرایی است. ادامه دارد...