تاریخ انتشار : ۱۴ آبان ۱۳۸۸ - ۰۹:۱۹  ، 
کد خبر : ۱۲۰۶۹۱
گفت‌وگو با مراد ثقفی درباره انسداد سیاسی

حذف اصلاح‌طلبان ممکن نیست

اشاره: گروه سیاسی، ثمینا رستگاری: آخرین گفت وگوی مراد ثقفی در روزنامه اندیشه نو منتشر شد. در آن گفت وگو مراد ثقفی معتقد بود برای بازسازی دموکراتیک دولت باید به میرحسین موسوی رای داد. اما امروز دغدغه های بیشتری دارد. این گفت وگو قبل از روز قدس انجام شده است. اگر بعد از آن بود مصاحبه کننده قطعاً بسیار امیدوارتر بود.

* در این 30 سال گروه های مختلفی با دلایل متفاوتی از عرصه قدرت حذف شده اند. آیا حذف اصلاح طلبان در ماه های اخیر هم اتفاقی شبیه این است یا اینکه دلایل مشخصی وجود دارد که نشان می دهد این بار حذف اینها می تواند هزینه های زیادی داشته باشد؟
** برای پاسخ دادن به این سوال باید 30 سال مورد اشاره شما را به دوره های متفاوت تقسیم کرده و آنها را از یکدیگر تفکیک کنیم تا وجوه مقایسه پیدا شود. ما دست کم می توانیم دوره بعد از انقلاب را به سه دوره تقسیم کنیم: یکی، دو سه سال اول انقلاب است که دوره پا گرفتن نظام جدید به شمار می آید. در این نظام «جدید» همه به نوعی در دوره آزمون و خطا به سر می بردند. جدید به این معنا که بعد از 2500 سال نظام سلطنتی، نظامی در ایران برپا شده که نه فقط در این کشور که در هیچ کشور دیگری سابقه ندارد و حتی با جمهوری اسلامی پاکستان هم قابل مقایسه نیست. حتی آن وقتی که گرایش های اصلی این نظام تا حدودی روشن شد ساختار آن بر کسی معلوم نبود. در این دوره نیروی سیاسی پخته یی هم نداریم. ممکن بود افراد پخته وجود داشته باشند اما گروه سیاسی پخته وجود ندارد. مسلم است که در این دوره ما حذف های خیلی سنگین داریم. افرادی که در دوقدمی قدرت مسلط دوران یعنی امام خمینی(ره) بودند بعد از مدتی کنار گذاشته شدند. در این دوره آن چیزی که دینامیسم صحنه سیاسی ایران را تعیین می کرد از یک سو سودای انقلابی گری بود و از سوی دیگر وجود توده های میلیونی در صحنه. هر نیرویی که در مقابل این دو واقعیت می ایستاد خیلی سریع کنار گذاشته می شد و حذفش نیز لطمه یی به منطق عملکرد سیاست در این دوره که بر همان دو ستونی که گفتم استوار بود، نمی زد. این دوره کم و بیش در دوران جنگ ادامه پیدا کرد.
با این تفاوت که جنگ به عنوان یک واقعیت غیرقابل انکار بر سیاست تاثیر می گذارد. جنگ به عنوان مکمل سیاست و سیاست به عنوان مکملی از جنگ مطرح هستند. اگر به نوع بسیج و گفتار نگاه کنید، می فهمید به یک معنا انقلاب با جنگ ادامه پیدا می کند. بعد از این وارد دوران پس از جنگ و بازسازی شدیم. در پایان جنگ تجربه گروه های سیاسی بیشتر شده بود و بازسازی احتیاج به برخورد سیاست ها داشت: برخوردی که دیگر نمی شد به نام جنگ از آن خواست مسکوت بماند. در نتیجه ما خیلی سریع شاهد موضع گیری گروه های سیاسی بودیم و آن چیزی که این مساله را تشدید کرد رحلت امام یعنی مهم ترین وزنه سیاسی ایران از صحنه سیاسی بود که گروه ها را وادار کرد روی پای خودشان بایستند. دیگر باید سیاست از طریق گفتار یا بسیج یا برنامه روی پای خودش می ایستاد. در این دوره رکنی که پیش از این نیز در صحنه سیاسی ایران وجود داشت رفته رفته به رکن مهمی تبدیل شد و آن مجلس است. این اهمیت را می توان در تنش های سیاسی هنگام انتخابات مجلس دوم خبرگان و انتخابات مجلس چهارم دید. این وضعیت جدید بود و به لحاظ نوع کنار گذاشتن نیروهای سیاسی اصلاً با دوره اول قابل قیاس نیست. اینجا شما یا پیروز انتخاباتید یا شکست خورده در آن. در واقع در این دوره هم با یک نوع سیاست ورزی پیشرفته تر روبه روییم و هم با سر برآوردن شیوه های کنار گذاشتن ظریف تر.
* بعد از فوت امام نظارت استصوابی ابداع می شود، یعنی یک جناح سیاسی صاحب این قدرت می شود که اجازه ورود به میدان بازی سیاسی را به جناح رقیب ندهد.
** من صحنه سیاسی را اینقدر صلب و سخت نمی بینم. طبق تعریف حقوقی که شورای نگهبان خودش برای خودش قائل است، شورای نگهبان ناظر بر این استصواب است اما باز هم نمی توان با ارجاع به متن حقوقی مسائل سیاسی را توضیح داد.
مثلاً همین شورای نگهبان در اولین انتخابات مجلس بعد از انتخاب آقای خاتمی تقریباً هیچ کاندیدای اصلاح طلبی را رد نکرد، حال آنکه در دوره بعدی باز وارد کارزار شد. در انتخابات مجلس چهارم هم مجمع روحانیون حذف نشد بلکه رای نیاورد. به عبارت دیگر، هرچند تحلیل سیاسی به واسطه تنش های موجود میان نهادهای سیاسی روشنگر است اما این تحلیل بدون ارزیابی اراده و عملکرد واقعی نیروها نمی تواند توضیح کاملی از اتفاقات به دست دهد. به دوره ها و نوع کنار گذاشتن ها بازگردیم. در دوره اول تنش ها لاینحل و خیابانی است. در دوره دوم تنش ها مسکوت گذاشته می شوند. اما در دوره سوم تنش ها عمدتاً در چارچوب نهادها شکل می گیرند. سیاست چاره یی جز اینکه در چارچوب های معینی اعمال شود، ندارد. سیاست انتخاباتی واقعیت صحنه سیاسی و تنها راه ممکن برای سیاست ورزی است. هیچ داور نهایی جز انتخابات نمی تواند در کار باشد. به این اعتبار همه نهادهای تعریف شده در بازنگری قانون اساسی در یک شبکه «هم ارزی» قرار می گیرند و داوری باید در مجموعه این نهادها تعیین شود. باید این نهادها بده بستان و مصالحه و چانه زنی کنند و به ثبات برسند. در این دوره کنار گذاشتن ها و به تعبیر شما «حذف»ها خیلی آرام تر است. همه حرمت هم را نگه می دارند و باید نگه دارند.
* اکنون پرسش این است که ما الان در وضعیتی شبیه دوران سوم هستیم و نیروهای سیاسی با حفظ حرمت ها و طبق قانون و قاعده انتخاباتی از صحنه کنار می روند یا مثل دوران اول حذف ها یک بار برای همیشه است؟
** من به طور مشخص نظرم این است که نه این امکان وجود دارد که ما به منطق سیاسی دوره اول بازگردیم و نه به منطق دوره دوم. یعنی نه رجوع به توده ها می تواند راه حل باشد و نه گروه ها حاضر به مسکوت گذاشتن اختلافات خود خواهند بود زیرا تمام مولفه های تعیین کننده سیاسی با آن دوران متفاوتند. مهم تر از همه اینکه از میان برداشتن یک گروه به معنای از بین بردن کل است. و بالعکس یگانه راه رشد فرهنگ سیاسی، اعتلای جایگاه سیاست است و تقویت کل، گشودن راه برای ورود هر چه بیشتر دیدگاه های مختلف به صحنه سیاسی است.
* برای تبیین پاسخ شما باید این مولفه های حذف را با هم مقایسه کنیم مثلاً آیا در دوره سوم مورد اشاره شما، هیچ گاه به روحانیون مبارز برچسب براندازی نظام را زدند؟ آیا در دوره دوم هیچ گاه جناح پیروز، رقیبش را محاکمه کرد و از آنها اعتراف گرفت؟ این فاکتورها بیشتر شبیه دوران اول به نظر می رسد.
** اولاً اتهام براندازی همه دوره ها و همه گروه های اجتماعی را شامل می شد. یادمان نرفته که زمانی گروه های چپ به راستی هایی که سر کار آمدند اتهام براندازی نرم می زدند. در شماره های اول روزنامه «سلام» یا مجله «بیان» و «جهان اسلام» کاملاً صحبت از این است که بعد از رحلت امام یک عده یی آمده اند که می خواهند جمهوری اسلامی را از پایه خراب کنند. بزرگ ترین نشانه اش هم برقراری رابطه با امریکا بود و بعد هم به وجود آوردن سازمان های دانشجویی غیر از دفتر تحکیم وحدت و بالاخره گسترش فساد اخلاقی در جامعه.
* اینها تهمت گروه مغلوب به غالب است که ابزاری برای حذف ندارد نه برعکس.
** هنوز معلوم نبود کی غالب است، کی مغلوب. در فضای سیاسی گروه های مختلف به صور مختلف بسیج نیرو می کردند و گروه چپ با این گفتارها بسیج می کرد. آنچه متفاوت شده بود و از آغاز دوران جدیدی حکایت می کرد این بود که اکنون باید تعادلی درونی در این بازی باید پیدا می شد. دیگر داور بیرونی وجود نداشت. هیچ کس فراجناحی بودن کسی را نمی پذیرد. در نتیجه ما با دو نوع بازی سیاسی روبه روییم. در نوع اول، کل است که اجزا را تعریف می کند و به آنها معنا می بخشد و در نوع دوم اجزا هستند که با بودن شان کل را تعریف می کنند. در این نوع دوم وجود هر کدام از نیروها به معنای وجود کل است و این همان مبنای عملی دموکراسی است. در این دوره نمی توان بدون لطمه زدن به خود به دیگری لطمه زد.
* و الان ما در وضعیتی شبیه همین دوره هستیم؟
** بله، بزرگ ترین اشتباه سیاسی این است که این تصور برای عده یی پیش بیاید که می شود گروهی را کاملاً کنار گذاشت. به همین جهت است که من فکر می کنم ما امروز در یک دوران انسداد سیاسی قرار داریم یعنی عده یی راه حل را فقط حذف دیگری می دانند اما وقتی عمیقاً تا آستانه این کار می روند، متوجه می شوند این حذف ممکن نیست. راه سومی هم پیدا کرده اند و آن اینکه گروه دیگری را جایگزین این گروه اپوزیسیون بکنند و بخشی از اصولگرایان کاری را که اصلاح طلبان می کردند بر عهده بگیرند. این هم شدنی نیست.
* چرا حذف کامل یک گروه شدنی نیست؟ در مجالس هفتم و هشتم از ورود نیروهای مشهور به اصلاح طلبی به مجلس رسماً و قانوناً جلوگیری کردند و الان هم که بخش مهمی از بدنه اصلاح طلبی در زندان به سر می برند. بنابراین امکان اینکه در میدان سیاسی بدون وجود اصلاح طلبان بازی کنند تا به حال برایشان وجود داشته است.
** به همین دلیل به همین وضعیتی رسیدیم که الان در آن هستیم، یعنی وضعیت انسداد سیاسی. وضعیتی که سیاست در خارج از نهادهای رسمی به دنبال حل و فصل مسائلش می شود.
* این وضعیت برای اصلاح طلبان نامطلوب است یا برای اصولگرایان؟
** برای همه بد است. وقتی به انسداد سیاسی برسیم برای همه بد است. شما وقتی در یک دوران سیاسی به سر می برید که باید حداقلی از دموکراسی در آن رعایت شود و راه حل های سیاسی باید از این طریق پیدا شود، آنگاه انتخابات را به نوعی بی مقدار می کنید، آن وقت خود را هم بی مقدار کرده اید. هر چقدر هم ادای سیاسی دربیاورید، هر روز از تعداد کسانی که شما را در این مقام جدی می گیرند کمتر می شود.
* من از جایگاه یک اصولگرا می توانم این گونه فکر کنم که بعد از حذف تمام گروه های سیاسی فقط حزب جمهوری اسلامی باقی ماند. این گروه هم بر چپ و راست تقسیم شد و کنش سیاسی داشت. حالاچرا نمی شود همین چپ را هم حذف کرد و در دل اصولگرایان یک دوقطبی درست کرد؟
** البته هر فرضی را می شود مطرح کرد اما کافی است فرد سرش را بلند کند، ببینید در بهار سال 88 این فرمول جواب می دهد یا نه. به نظرم آشکار است که جواب نمی دهد. وقتی گروهی 14 میلیون رای دارد می خواهید با آن چه کار کنید. کنار گذاشتن حزب توده با 50 هزار رای یا گروهی مثل مجاهدین که در فاصله شش ماه با نظامی گری بازی عده یی جوان بی تجربه را دور خودش جمع کرد و به مسلخ برد با یک جنبش 14 میلیونی چه ارتباطی دارد؟ به هرحال 14 میلیون عدد بزرگی است و در دنیا اگر رئیس جمهوری در جامعه 70 میلیونی، 14 میلیون رای بیاورد همه می گویند معجزه شده است. تازه ما اصلاً به بقیه مسائل هیچ کاری نداریم. به همین جهت ما با انسداد سیاسی روبه رو هستیم و وضعیت همین شده که الان هست. انسداد سیاسی یک روزه ایجاد نمی شود. شما در یک دوره که در آن سیاست انتخاباتی داشت دست بالارا پیدا می کرد و چاره یی هم جز پذیرفتن همین نوع سیاست ورزی نبود اگر بخواهید انتخابات را از گردونه خارج کنید سیاستی باقی نمی ماند.
* شما می گویید ما به انسداد سیاسی رسیدیم و وضعیت همین شده که الان هست. سوال من این است وضعیتی که الان در آن هستیم چیست؟ اگر از بازی سیاست در نهادهای تعریف شده حرف می زنیم که الان نهاد پارلمان به وزرای آقای احمدی نژاد رای داده و قوه قضائیه هم که در اثبات وفاداری اش به دولت بسیار عجله دارد، پس مشکل برای یک اصولگرا کجاست؟
** مشکل اینجاست که نقد دولت نهم به مدت چهار سال به صورت نقد تکنیکی مطرح شد. شما از جنبه نقد دولت تقریباً مجلسی به فعال بودن مجلس فعلی در قبال دولت نداشتید. تعداد استیضاح ها و پرسش ها هم موید این حرف است. اینها همه یک مرحله یی بود که می توانست این امید را ایجاد کند که دولت آقای احمدی نژاد را می توان از طریق نهادهایی مثل مجلس یا سایر نهادهای نظارتی کنترل کرد. نتیجه چه بود؟ شکست کامل. جریانی که در انتخابات اخیر مطرح شد ادامه منطقی این انتقادها بود. من اگر خودم را جای یک اصولگرا بگذارم، می گویم ما چهار سال هر آنچه از دستمان می آمد برای کنترل دولت نهم کردیم. مجلس از این فعال تر نمی شود. (از نظر تکنیکی) نتیجه چه شد؟ هیچ. نتیجه آن قدرت گیری بیشتر و بیشتر متولیان دولت نهم شد.
پس راه دیگری را برای نظارت و کنترل بر این دولت باید برگزینم. به نظر بنده یکی از دلایل محبوبیت آقای موسوی نیز همین واقعیت شکست انتقاد تکنیکی و غیرسیاسی دولت نهم بود. در واقع محبوبیت آقای موسوی برخاسته از شکست دو نوع تلاش بود: یکی شکست تلاش همین مجلس در نظارت و کنترل دولت و دیگری شکست اصلاح طلبی حکومتی دوران آقای خاتمی. یعنی از دو جا سرچشمه گرفت. اشتباه است اگر فکر کنیم میرحسین موسوی فقط ادامه دهنده راه خاتمی است. تجربه شکست اصلاح طلبی خاتمی و تجربه شکست انتقاد اصولگرایان در مجلس به جنبش آقای موسوی منجر شد. بی جهت نیست بسیاری موسوی را اصلاح طلب اصولگرا یا اصولگرای اصلاح طلب می دانند. در نتیجه شما چه کار می خواهید بکنید: یا باید با دولت دهم برخورد سیاسی کنید یا انتقاد از کارآمدی که از الان محکوم به شکست است.
* وزن اصولگراهای منتقد در مجلس در جریان رای اعتماد معلوم شد. همه هنگام انتخابات ضمن گفتن اینکه منتقد احمدی نژادند اما رایشان احمدی نژاد بود. حالایکی با چشم گریان، دیگری با دست لرزان و.... به لحاظ سیاسی از چنین جریانی چه چیزی برمی آید که بتواند یکی از سرچشمه های جنبش سبز به حساب بیاید؟
** هیچ. هیچ نتیجه یی برای بهبود فضای سیاسی نخواهد داشت. این شکست یک پروژه است. شکست پروژه کنترل دولت نهم از طریق نهادهای نظارتی.
* اگر ملاک بازی در میدان سیاست است، خب تعداد این منتقدان در مجلس کمتر بوده و پروژه شان پیش نرفته است.
** نه، به لحاظ عملی شکست خورده بود که موسوی مطرح شد. ما در مناظرات انتخاباتی همین را دیدیم: یکی می گفت تورم این میزان است. دیگری می گفت نخیر اینقدر نیست. یک جا یک میلیارد دلار پول برداشته شد و کسی نمی داند کجا خرج شده است. روشن شد که این گونه نمی شود تفکر آقای احمدی نژاد را کنترل کرد.
* اگر بخواهند طبق قواعد سیاسی عمل کنند و به آن تن دهند، باید نتیجه کم بودن تعدادشان را هم در مجلس بپذیرند. اکثریت مجلس انتقاد و سوالی ندارد و از آقای احمدی نژاد حمایت می کند. اشکال کار کجا است؟
** از کجا می گویید رایشان کم است. اگر ما به نتیجه رای اعتمادها نگاه کنیم سه نفر رای نیاوردند. به کمترین وزیری که رای نیاورده 49 نفر رای دادند که خانم سوسن کشاورز است. یعنی تعداد طرفداران پروپاقرص آقای احمدی نژاد 49 نفرند. رای های منفی به وزیر دفاع هم که می توان گفت طرفداران جدی اصلاح طلبان هستند تقریباً همین اندازه است. یک عددی نزدیک به 160 نفر میان این دو داریم. حالامساله این است که این 160 نفر که می خواهند سیاسی هم باشند و به قول شما تبدیل شوند به یک جناح مثل جناح هایی که در حزب جمهوری اسلامی به وجود آمد از چه راهی می خواهند بروند. حرف بنده این است که با اتخاذ گفتار انتقادی تکنیکی وقت خود را تلف می کنند و مردم هم که شاهد بی فایدگی این نوع انتقاد در چهار سال گذشته بوده اند آنها را کمتر و کمتر جدی خواهند گرفت. باید گفتار نقد سیاسی اتخاذ کنند و در مجلس و در مصاحبه هایشان بگویند ما مخالفان سیاسی هستیم.
* بسیار خب، همین کار را هم خواهند کرد و تبدیل می شوند به آن جناح منتقد با کارویژه شبه اصلاح طلبی که گفتم.
در این صورت باید آداب اپوزیسیون پارلمانی را هم رعایت کنند: آداب نه به معنای اخلاقی آن بلکه به معنای سیاسی. یعنی باید توضیح دهند که چه نظری دارند راجع به گروهی که پیش از آنها و در جریان انتخابات از همین راه رفته و اکنون به قول شما در مرز حذف شدن قرار گرفته است. نمی توان تجربه های دیگران را دور زد. در واقع اینکه موسوی سنتز سیاسی دو تجربه شکست است خیلی اهمیت دارد. فقط به تنش های موجود نگاه کنید. اگر این تنش ها هم بخوابد این واقعیت که دولت آقای احمدی نژاد به نقد تکنیکی بها نمی دهد و کار خود را بالاخره از طریقی پیش می برد از بین نمی رود. باید نقد سیاسی کرد. و به محض اینکه آقای باهنر، توکلی و... گفتند ما اپوزیسیون سیاسی احمدی نژادیم نه اپوزیسیون تکنیکی، باید بگوییم پس چرا در کنار آقایان موسوی، کروبی و خاتمی نیستید؟ چه امیدی دارید یا امیدی می دهید که بر سر شما هم همان نیاید که بر سر آن اپوزیسیون قبلی آمده است.
* ولی باهنر و توکلی بر اصولگرا بودن خود و بر مرزبندی جدی شان با اصلاح طلبان تاکید جدی دارند. چرا باید با کسانی که به زعم آنها چارچوب های نظام را قبول ندارند همسو و متحد شوند؟
** نمی گویم بیایند و بگویند ما هم عین آنها هستیم. این کار نه صادقانه است و نه برای پیشرفت دموکراسی در ایران فایده چندانی دارد. می گویم باید تعیین نسبت بکنند. یعنی بگویند یک گروه از دولت احمدی نژاد نقد سیاسی کردند چه چیزی پیش آمد. شمای اصولگرایی که می خواهی نقد سیاسی بکنی از چه راهی می خواهی این کار را بکنی تا همان اتفاقی که برای میرحسین افتاد برای تو نیفتد؟
یک تجربه جلوی چشم آنها است: یا باید بگویند این تجربه به این دلایل شکست خورده اما ما شکست نمی خوریم یا اینکه حرف شان اصلاً جدی نیست. حتی اگر فقط به این امید هم باشند که چهار سال دیگر احمدی نژاد در کار نیست و ما برنده می شویم هم توهم محض است.
تجارب شکست سیاسی را باید جدی گرفت. درست مثل این است که یک گروه بیاید و امروز بگوید ما می خواهیم از همان راه اصلاح طلبی برویم که آقای خاتمی رفت. آیا آنها را جدی می گیریم؟
* شما در پاسخ هایتان درباره جنبش سبز صحبت کردید. این جنبش را شما چگونه شناسایی کرده اید، یعنی چه فاکتورهایی برای جنبش بودن لازم است که حالادر ایران این فاکتور پدید آمده و به یک جنبش سبز منجر شده است، استراتژی دارد؟ قابل پیش بینی است یا خیر؟
** من کمی با آنالیز از طریق مفاهیم مشکل دارم چون خیلی زود آدم به «اینهمان گویی» (توتولوژی) می رسد. بهتر است ما خود پدیده را ارزیابی کنیم. این افراد نارضایتی شان را از این ماجرا به صورت اعتراض آمیزی بیان می کنند. بیایید از خود بپرسیم مثلاً چرا زمانی که در انتخابات دوم خبرگان بخشی از روحانیون مبارز را کنار گذاشتند حرکتی صورت نگرفت، چرا در تحصن مجلس ششم کسی کاری نکرد؟ یک جامعه راه حل های سیاسی اش را به طرق مختلف آرزو می کند. امیدهای مختلفی برای حل مسائل سیاسی اش دارد. جامعه ایران امیدوار بود بتواند از طریق انتخابات مسائلش را حل کند و به صورت گسترده این میل را بیان کرد و حالاچون احساس خوبی به انتخابات ندارد اعتراض می کند و امیدوار است از این طریق مساله اش را حل بکند. اگر همه راه ها را ببندیم و بگوییم همین است که هست، آیا این امیدواری تمام می شود؟
* بر اساس اعتراض های تهران می گویید جامعه ایران؟
** در تهران به علت گستردگی و ناشناخته بودن، اعتراضات گسترده تر بوده وگرنه مدت هاست پدیده یی سیاسی که در تهران اتفاق افتاده در سایر شهرها هم وجود دارد. ایران در این 30 سال خیلی یکدست شده است.
* از این مسدود کردن همه راه ها و بی اعتنایی به همه راه حل ها یکسری افراد قطعاً منتفع می شوند. آیا رویکرد خارجی آنها می تواند در سرنوشت بازی داخلی شان موثر باشد؟
** ایران سال 88، ایران دکتر امینی نیست که دکتر امینی را کنار بگذارند و با امریکا وارد مذاکره شوند. ایران ما ایرانی است که دست کم پنج میلیون لیسانس دارد. ایرانی است که حجم سرمایه هایی که الان در آن جابه جا می شود حیرت انگیز است. ایرانی است که اگر ثبات نداشته باشد تولید نمی تواند بکند. ایرانی است که اگر حکومتش مشروعیت مردمی نداشته باشد نمی تواند مذاکره کند. این ایران، ایران زمان شاه نیست. دنیا الان از ایران می خواهد بخشی از راه حل برای مسائل منطقه باشد و جزیی از مسائل منطقه. اگر بخواهد جزء مسائل باقی بماند به سوی تنش بین المللی سنگین می رود و هیچ کس از آن منتفع نمی شود. ایران کشوری نیست که بتواند سیاست نداشته باشد.
* در این سه دهه چقدر برای ما مهم بوده که مساله دنیا باشیم یا نه؟
** به نظرم همیشه برایمان مهم بوده که ما را به بازی بگیرند. به حرف کار نداریم. به رفت و آمدها نگاه کنید. واقعیت این است که ما الان در افغانستان و عراق داریم با امریکا مذاکره می کنیم. در مساله نفت با جهان مذاکره می کنیم.
* سوال آخر من این است که نظر شما درباره دادگاه هایی که برگزار می شود چیست: اینکه چهره های شاخص یک جریان با لباس زندانیان در نفی جریان خودشان اقرار می کنند چه هزینه ها و فایده هایی برای جریان اصلاح طلبی دارد؟
** اولاً به نظر من این دادگاه ها در شان ایرانی و ایران نیستند. خواست اول ما در انقلاب مشروطه برپایی عدالتخانه بوده است و همه طبقات ذی نفوذ طالب آن بودند. مسیر تاریخی قوه قضائیه در ایران می تواند به عنوان محور رشد ایران به حساب بیاید. حالابعد از صد سال رسیدیم به این دادگاه ها که به گفته متخصصان حتی رعایت ساده ترین قواعد و قوانین را نمی کنند. دوم اینکه اولین پرسشی که هر آدمی که کمی سیاسی باشد با دیدن این دادگاه ها برایش مطرح می شود این است که فردا نوبت کیست. هیچ کس ایمن نیست و این بدترین کاری است که یک مملکتی می تواند با بدنه سیاسی خودش بکند: بدنه سیاسی که با این قیمت به دستش آورده.
فردای انقلاب فرهنگ سیاسی ما از منظر همزیستی نیروهای متفاوت خیلی پایین بود. ته مانده یی از نهضت آزادی، افرادی از جبهه ملی، بخشی از روحانیت که در سال های 20 تا 32 سیاست ورزیده بودند با این نوع فرهنگ آشنا بودند. این همه تجربه و هزینه دادیم تا پرسش همزیستی به پرسش برای عده زیادی تبدیل شود. ببینید به چه قیمتی این بدنه سیاسی درست شده است. ما از انقلاب، جنگ و رودررویی های خشن داخلی گذشتیم. انتخابات و مجلس را بازتعریف کردیم برای آنکه هزار نفر آدم سیاسی تربیت شوند. سیاست بفهمند. حالااین بدنه هزار نفره را با این کار می ترسانید، چه فایده دارد؟

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات