* بحث اسلامى شدن دانشگاهها براى سومین بار است که در جمهورى اسلامىمطرح مىشود. آیا در دفعات قبلى دانشگاهها اسلامى نشدند که حکومت براى بار سوم در پى اسلامىکردن دانشگاههاست؟
** ببینید مشکل این نیست که چرا دولت مجددا بحث اسلامىکردن دانشگاهها را مطرح کرده است. ما معمولا وقتى که نمىخواهیم واقعیتها را ببینیم، همیشه به سراغ چیزهاى دیگرى مىرویم تا مشکلات خود را ناشى از آن بدانیم و با آن تسویه حساب کنیم. ما آدمها خیلى کم اذعان مىکنیم که ضعفهاى خودمان علت مشکلاتمان بوده است بلکه همیشه در پى این هستیم که دیگرى یا دیگران را مقصر ناکامىهاى خودمان قلمداد کنیم. بحث اسلامى شدن مجدد دانشگاهها به گمان من به بحث انتخابات 22 خرداد و حوادث پس از آن گره خورده است. جناح پیروز انتخابات به جاى اینکه به این مسئله بپردازد که ریشه مشکلات سیاسى – اجتماعى ایران در کجا قرار دارد، به این باور رسیده است که اگر دانشگاهها کار خودشان را خوب انجام داده بودند و دانشجویان را به لحاظ فکرى و معنوى درست آموزش داده بودند، اکنون شاهد ناهنجارىهاى موجود در جامعه خودمان نبودیم.
به احتمال زیاد اگر دانشگاه هم در کشور ما وجود نداشت، این جناح پس از این انتخابات چیزهاى دیگرى همچون ماهواره و اینترنت را عامل اصلى مشکلات سیاسى کشور قلمداد مىکرد. بنابراین طرح موضوع اسلامى شدن دروس علوم انسانی، فى نفسه ناشى از دغدغه نسبت به مسائل عقیدتى و فکرى نیست بلکه بیشتر ناشى از این تصور است که بحران کنونى در جامعه ما ناشى از کارکرد و نقش دانشگاه در ایران است. طبیعتا دانشکده فنى که نمىتواند چنین نقشى را ایفا کرده باشد زیرا در دانشکده فنى مقاومت مصالح و فیزیک و ریاضیات درس داده مىشود. بنابراین مشکل زیر سر دانشگاهها و دانشکدههایى است که در آنها دروسى تدریس مىشود که به جامعه و انسان مربوط مىشوند. این دروس هم دروس علوم انسانى هستند. پس چون با مشکلات بعد از 22 خرداد مواجه شدهایم و این مشکلات برآمده از علوم انسانى کنونى در دانشگاهها است، باید به سراغ اسلامى کردن این علوم برویم. به نظر من موضوع اسلامى کردن علوم انسانی، از چنین آبشخورى آب مىخورد.
* مهمترین ویژگىهاى اسلامىشدن دانشگاهها در دو سرى قبل چه بود؟
** در سال 59 یک جریان به دنبال بهرهبردارى ایدئولوژیک از مسئله انقلاب فرهنگى بود. از آنجایى که در سالهاى نخست انقلاب دانشگاهها کانون فعالیت گروههاى رادیکال مارکسیستى و شبه مارکسیستى بود، هدف حکومت و گروههاى هوادار آن از اسلامىکردن دانشگاهها، جمع کردن بساط گروههاى رادیکال از عرصه دانشگاهها بود. اما در آن زمان دو جریان دیگر هم در پى اسلامىکردن دانشگاهها بودند. یک جریان که خود من هم عضو آن بودم، این بحث را یک سرى از روشنفکران فرانسوى و روسى مطرح کرده بودند که به شدت مورد استقبال مهندسین و دانشگاهیان کشورهاى جهان سوم از جمله هند قرار گرفته بود. خلاصهاش هم این بود که تکنولوژى و صنعت موجود در کشورهاى جهان سوم خیلى با سطح تکنولوژى و صنعت این کشورها سازگارى ندارد. یعنى نوع تکنولوژى و پرورش مهندس و افراد فنى در کشورهاى جهان سوم باید به گونهاى باشد که با سطح تکنولوژى و توسعه یافتگى این کشورها ارتباط داشته باشد. نیازهاى صنعتى هند با آلمان خیلى فرق مىکند اما در هند مهندسینى همانند مهندسین آلمان تربیت مىشوند. در حالى که نیازهاى صنعتى این دو کشور یکسان نیست. بنابراین این بحث مطرح شده بود که کشورهاى جهان سوم باید به دنبال نوعى از تکنولوژى بروند که با سطح پیشرفت جامعه شان متناسب باشد.
به این تکنولوژى مىگفتند «تکنولوژى مناسب». من هم در آن زمان به دنبال همین ایده بودم و به بحث «تکنولوژى مناسب» خیلى باور داشتم. ما دومین گروهى بودیم که در پى انقلاب فرهنگى بودیم. اما گروه سوم معتقد بودند که اساسا جهتگیرى آموزش باید اسلامىشود؛ یعنى در چارچوب جهان بینى اسلامى قرار گیرد. البته بحث اسلامى کردن علوم در شیمى و داروسازى معناى چندانى نداشت و به همین دلیل این گروه به دنبال اسلامى کردن علوم انسانى بود. مجموعه این سه گروه بحث اسلامىکردن علوم و انقلاب فرهنگى را در سال 59 مطرح کردند. اما در جریان انقلاب فرهنگى دوم، یعنى زمانى که براى دومین بار نداى اسلامىکردن دانشگاهها بلند شد، این بحثها مطرح نبود بلکه بحث اصلى این بود که چرا دانشجویان ما آنگونه که باید اسلامى نیستند. به بیان دقیقتر، مراد از اسلامى کردن دانشگاهها این بود که آموزش دانشگاهى را به گونهاى طراحى کنیم که اکثریت دانشجویان همانند اوایل انقلاب طرفدار انقلاب اسلامى بشوند. بنابراین بحث اسلامىکردن در اواسط دهه 70، چنین هدفى داشت. به نظر من طرح مجدد بحث اسلامىکردن دانشگاهها در شرایط فعلی، دقیقا مشابه بحثى است که در اواسط دهه 70 مطرح شد. یعنى مراد این است که چه کار کنیم و چه دروسى در دانشگاهها آموزش دهیم که دانشجویان ما این قدر مخالف نباشند.
* اما در اوایل انقلاب اکثریت دانشجویان به علت فضاى انقلابى کشور، سیاسى بودند و طرفدار حکومت ولى الان دانشجویان غیرسیاسىاند و بیشتر دانشجویان سیاسى نیز مخالف جریان حاکم هستند.
** بله، من هم همین را گفتم.
* مىخواهم بگویم که وجود چنین وضعیتى باعث مىشود شانس رسیدن دولت به مطلوباتش کاهش یابد.
** نه تنها شانس دولت را کمتر مىکند بلکه شانس رسیدن به خواستههایش در این زمینه چیزى در حد صفر است. زیرا اگر در اوایل انقلاب دانشجویان طرفدار حکومت بودند، مثلا بخش عمدهاى از فرماندهان سپاه در سالهاى نخست جنگ، دانشجویان دانشکده فنى و دانشگاه صنعتى شریف و پلى تکنیک بودند، این امر معلول یک سرى مناسبات سیاسى – اجتماعى بود که در سالهاى قبل از انقلاب بوجود آمده بودند و اصلا ربطى به این امر نداشت که دانشجویان در دانشگاهها چه چیزى مىخواندند. یک سال بعد از انقلاب دانشگاهها به مدت چند سال تعطیل شدند. بنابراین نمىتوان گفت که دانشجویانى که وارد سپاه شدند، دست پروردگان دانشگاه نظام جمهورى اسلامى بودند. آنها همه در سالهاى 53 یا 54 وارد دانشگاه شده بودند و در دانشگاه رژیم پهلوى آموزش دیده بودند. لذا من معتقدم که این گونه نیست که اگر شما دروس علوم انسانى را عوض کنید و صدر تا ذیل این علوم را شخم بزنید و مثلا تعداد واحدهاى اسلامى را در علوم انسانى افزایش دهید، هیچ چیز عوض نمىشود.
دولت مىتواند این نکته را بیازماید که آیا آموزش دروسى مثل معارف اسلامى منجر به افزایش دیندارى دانشجویان ما شده است یا نه. خیلى جالب است که در 26 سالى که از انقلاب فرهنگى مىگذرد، مسئولان ما یکبار هم نظرسنجى نکردهاند تا ببینند دروسى که به نام دروس اسلامىدر دانشگاهها تدریس مىشود و اساتید آن نوعا روحانىاند و اگر روحانى هم نباشند مورد تائید هستند، چقدر دانشجویان ما را به دین نزدیکتر کرده است. من تردید دارم که این دروس توانسته باشند چنین کار ویژهاى را ایفا کرده باشند. باسوادترین اساتید این دروس اسلامى در دانشگاهها، در بهترین حالت تاریخ اسلام درس مىدهند. بنابراین حرف من - اگر چه پذیرشاش دشوار است – این است که آخرین مولفهاى که در طرفدارى یک دانشجوى علوم انسانى نقش دارد، آموزشهایى است که او در دانشگاه فرا مىگیرد. بنابراین دولت باید به دنبال پاسخ این سوال برود که چرا در اوایل انقلاب دانشجویان ما آنچنان طرفدار انقلاب اسلامى بودند ولى الان منتقد شدهاند.
* در واقع شما مىفرمایید که عوض شدن نسبت جنبش دانشجویى با حکومت در ایران، ناشى از عملکرد حکومت است.
** من نمىخواهم بگویم که این امر ناشى از عملکرد حکومت است. حرف من این است که این امر ناشى از عواملى است که در خارج از دانشگاه قرار دارند.
* این عوامل از نظر شما چه هستند؟
** من الان دارم سرنخ مىدهم که بروند علت مشکل را پیدا کنند. ممکن است که دین گریزى دانشجویان ناشى از عملکرد حکومت بوده باشد. شاید هم ناشى از عوامل دیگرى باشد. حکومت باید به جد در پى کشف پاسخ این سوال باشد.
* دولت چگونه مىتواند درسهایى مثل مبانى علم سیاست را به زعم خودش اسلامىکند؟ آیا این امر امکانپذیر است؟
** نه، امکانپذیر نیست. اساسا این پندار که علوم سیاسى موجود در دانشگاههاى ما غربى هستند و به علت غربى بودنشان دانشجویان را به سمت بىدینى و سکولاریسم هدایت مىکنند، پندار نادرستى است. دلیل آن هم این است که این علوم سیاسى منهاى 20-10 واحد دروس اسلامى تخصصىاش، کمابیش همان دروسى هستند که پیش از انقلاب هم در دانشگاههاى ما آموزش داده مىشد. نکته جالب این است که اتفاقا در رژیم پهلوى بسیارى از دانشجویانى که علوم انسانى مىخواندند، شریعتمدار شده بودند. یعنى در سالهاى 58-57 سه چهارم یا دو سوم دانشجویان علوم سیاسى دانشگاههاى ما اسلامگرا بودند و از نظام جمهورى اسلامى و انقلاب اسلامى طرفدارى مىکردند. امروز هم همان دروس در رشته علوم سیاسى تدریس مىشود. اگر دروس علوم سیاسى منجر به فاصله گرفتن دانشجویان از دین بشود، طبیعتا دانشجویان این رشته باید در زمان شاه از دین فاصله مىگرفتند اما در زمان شاه اینگونه نشد. شما زمانى که وارد دانشکده حقوق و علوم سیاسى دانشگاه تهران مىشوید، اولین چیزى که به چشمتان مىآید، تابلوى دانشجویان شهید این دانشکده است.
چه چیزى باعث شده بود که دانشجویان دانشگاه تهران آنقدر سرمست از باده اسلام شوند که در اوایل انقلاب به جبهه بروند و شهید بشود؟ اگر دروس علوم سیاسى باعث بىدینى دانشجویان بشوند، این اتفاق باید در سال 57 هم رخ مىداد. اشتباه ما این است که فکر مىکنیم محتواى دروس علوم انسانى باعث گریز دانشجویان ما از دین مىشود. از نظر بعضى ها بخشى از این مشکل ناشى از این است که ذات این علوم غربى است و بخش دیگر هم ناشى از این است که اساتید دانشگاهها اسلام را نمىشناسند و تسلطى بر آن ندارند و به همین دلیل نمىتوانند شبهات موجود در این علوم را از ذهن دانشجویان پاک کنند. اصلا این سخن که علوم سیاسى غربى است، سخن درستى نیست. شما در علوم سیاسى با اندیشه مارکس و افلاطون و جان استوارت میل آشنا مىشوید. اندیشه این افراد فرسنگها از یکدیگر فاصله دارند ولى اندیشه هر سه آنها نیز در غرب آموزش داده مىشود. بنابراین اساسا چیزى به نام علوم سیاسى غربى وجود ندارد.
* البته حکومت معتقد است که وجه مشترک اندیشه مارکس و افلاطون، غیردینى بودن آنها است.
** آخر نه افلاطون راجع به دین صحبت مىکند نه مارکس و نه جان استوارت میل. حرف من این است که آنچه که ما آن را علوم سیاسى غربى مىدانیم، در حقیقت متشکل از تفکراتى است که متضاد و مغایر یکدیگر هستند. اما زمانى که شما از علوم سیاسى غربى دم مىزنید، این نکته به ذهن متبادر مىشود که مجموعهاى همگن و هماهنگ در میان است؛ در حالى که اصلا چنین نیست. اشتباه برخى مسئولان ما همان اشتباهى است که دهها سال در شوروى رخ مىداد. جامعهشناسى در دانشگاههاى اروپاى شرقى تدریس نمىشد زیرا جامعهشناسى را نوعى تفکر بورژوازى مىدانستند که توسط صاحبنظران و علماى وابسته به بورژوازى و سرمایهدارى براى توجیه وضع موجود ابداع شده است. به همین دلیل الان هم جامعهشناسى در اروپاى شرقى چندان جا نیفتاده است. حالا ما هم این اشتباه را با دلایل خاص خودمان داریم مرتکب مىشویم. علوم انسانى نه انسانها را طرفدار خدا مىکند و نه آنها را از خدا جدا مىکند. علوم انسانى نه به انسان مىگوید که تو باید شریعتمدار باشى و نه به او مىگوید که خدا زاییده فکر بشر است.
* به نظر مىرسد عده اى مدرنیزاسیون را منهاى مدرنیته مىخواهند و به همین دلیل رشتههاى فنى را مىپذیرند ولى رشتههاى انسانى را نه.
** بله، تقریبا اینگونه است. یعنى دولت حاضر است برخى از جنبههاى پیشرفت را که در حوزه تکنولوژى و صنعت قرار دارند، بپذیرد ولى برخى از جنبههاى متعلق به حوزههاى دیگر را نمىپذیرد. اما این عدم پذیرش ناشى از عدم آگاهى نسبت به ذات علوم انسانى است؛ زیرا ما تصور مىکنیم که این علوم باعث فاصله گرفتن انسانها از دین مىشود؛ در حالى که اصلا و ابدا اینگونه نیست. شما اگر 40 سال پیش به دانشگاه لندن مىرفتید، اساسا با دانشجوى محجبه مواجه نمىشدید. ولى الان در آغاز قرن بیست ویکم، در تمام دانشگاههاى غربى دانشجویان محجبه زیاد دیده مىشود. این دلیل دیگرى در اثبات نادرستى نظر مسئولان حکومت ایران در باب علوم انسانى است. زیرا بسیارى از دانشجویان محجبه و دینداردانشگاههاى غربی، مشغول تحصیل علوم انسانىاند. اگر علوم انسانى آدمها را بىدین مىکرد، طبیعتا باید دانشجویان دانشگاههاى غربى نیز از اسلام خود دست برمىداشتند ولى این اتفاق در غرب رخ نداده است.