ترجمه و تنظیم: میثم نجات دهکردی
هر دو ارتش اصلی غربی که در جنگ افغانستان درگیرند، در حال اعتراف به مشکلات فزاینده خود در بعد نظامی جنگ هستند. در آمریکا، دریاسالار «مایکل مولن» روز پانزدهم سپتامبر 2009 به کنگره گفت که برای موفقیت در افغانستان زمان و نیروی بیشتری مورد نیاز است. در انگلیس، «باب آینس وورث» طی یک سخنرانی در کالج پادشاهی لندن در همان روز (15 سپتامبر) اعتراف کرد که «ما با چنان دشمن جنجگویی درگیر هستیم که نمی توان به این زودی ها از موفقیت سخن گفت».
این اظهار نظرها به دنبال افزایش فعالیت های طالبان در شمال افغانستان ایراد شدند. مشارکت آلمان در حملات اشغالگران به ایالت قندوز مسئله افغانستان را به جد وارد بحث های انتخاباتی این کشور کرده است. به طوری که طبق یک نظرسنجی که 27 سپتامبر منتشر شد، به اولین دغدغه رای دهندگان آلمانی تبدیل شده است. حمله انتخاری به منطقه دیپلماتیک کابل در هفدهم سپتامبر که به کشته شدن حداقل شش ایتالیایی و 10 شهروند افغان منجر شد، شاهدی دیگر بر وخامت اوضاع کنونی افغانستان است.
جالب تر از همه در این میان، گزارش های موثقی هستند که نشان می دهند طالبان کنترل اکثر نقاط دومین شهر بزرک افغان، یعنی قندهار را در دست گرفته است. طالبان نه از طریق جنگ رو در رو، بلکه به وسیله نفوذ آرام و یکنواخت به یک بخش پس از بخش دیگر، توانسته این شهر را در اختیار بگیرد؛ بی اعتمادی مردم محلی به پلیس افغانستان و نیروهای خارجی درباره تامین امنیت، در تسریع روند تسخیر این ایالت بی تاثیر نبوده است.
سخت است که درباره اهمیت تسخیر قندهار به دست طالبان اغراق کنیم. از سال 2006، طالبان موفق شده در بخش های جنوبی و شرقی افغانستان، مناطق حومه شهر ها را به کنترل خود درآورده و سیستم مالیاتی و ساختار حکومتی خود را برقرار سازد. در هر حال، آنها در شهرهای بزرگ نقش پررنگی نداشتند. اگرچه ساختار جمعیتی افغانستان باعث شده است که کنترل حومه شهرها اهمیت زیادی داشته باشد، اما می توان به جرئت مدعی شد تا زمانی که شهرهای بزرگ در کنترل دولت یا نیروهای خارجی است، جریان جنگ به نفع طالبان پیش نمی رود.
قندهار طی سال های میانی دهه 90 مرکز فعالیت های طالبان بود و طی سه سال اخیر نیروهای اشغالگر تمامی توان خود را به کار بستند تا از تصرف این شهر توسط طالبان جلوگیری کنند. اما هم اکنون گویا طالبان موفق شده است. علاوه بر اینها، برای نیروهای خارجی این امکان وجود ندارد که از هلمند یا دیگر ایالت ها عقب نشینی کرده و برای کنترل قندهار به این منطقه اعزام شوند، بدون اینکه طالبان سراغ آن استان های تخلیه شده نرود.
بحث های موجود بر سر انتخابات ریاست جمهوری افغانستان، و تلفات پیوسته نیروهای آمریکایی و ائتلاف، کار واشنگتن در این کشور را به مراتب سخت تر کرده است. در این شرایط، باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا به دنبال به تعویق انداختن تصمیمات استراتژیک خود درباره افغانستان است.
محتمل است که پاسخ دولت آمریکا به گزارش ژنرال مک کریستال، اعزام نیروهای بیشتر به افغانستان، و همچنین اعلام نیاز به زمان بیشتر برای موفقیت باشد. مهمترین پیشنهادی که به اوباما داده خواهد شد این است که آمریکا و احتمالا همپیمانان آن در ناتو نیروهای بیشتری به افغانستان اعزام کنند، در حالی که تسلیحات به این میزان افزایش نیابد. معنای این حرف آن است که «با تعداد نیروی بیشتر، کارهای کمتری انجام دهید».
درباره «کار کمتر»، بیشترین تاکید روی مسئله آموزش فوری نیروهای افغانی برای سپردن امور به دست آنها خواهد بود. در کوتاه مدت، تاکید روی کنترل محدوده های کمتر با دقت بیشتر خواهد بود.
از جنبه نظامی، به دلیل عمق مشکلات جاری آمریکا در افغانستان، این استراتژی معقول است، اما متخصصان و ناظران برجسته امور نظامی بر این باورند که این یک فرآیند کوتاه مدت نیست. آموزش بیش از 250 هزار نیروی نظامی افغان سال ها طول می کشد و باید موانع بسیار زیادی را پشت سر بگذارد. در این میان، طراحان سیاست های طالبان متوجه خطر چنان پیشرفتی هستند و با تاکتیک ها متنوعی تمام سعی خود را برای کم کردن شانس موفقیت این استراتژی به کار خواهند بست.
یکی از کارهای اصلی طالبان این خواهد بود که تعدادی از مجموعه های کوچک نظامی ناتو را به صورت سیستماتیک مورد هدف قرار دهند. به دلیل اینکه آنها می دانند که مرگ جوانان کشورهای غربی، واکنش های شدیدتری در این کشورها نسبت به واکنش های اخیر در انگلیس، کانادا و آلمان در پی خواهد داشت. بنابراین، سال های 2009 تا 2011 شاهد تلاش سیستماتیک طالبان برای کاهش حمایت افکار عمومی غرب از جنگ خواهد بود. استراتژیست های طالبان می دانند که زمان به نفع آنها پیش می رود.
این اوضاع نامساعد باعث شده است که در واشنگتن و دیگر پایتخت های غربی استراتژی جدیدی مورد حمایت قرار گیرد: اکثر نیروها را به خانه برگردانده شده و سیاست محدود سازی تهدیدها از طریق جنگ غیر مستقیم دنبال شود.
نتایج چنین سیاستی در نیمه دوم سال 2009 مشهود است: افزایش سریع میزان استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین برای حمله به مناطق مرزی پاکستان و افغانستان. به دنبال این حملات، بسیاری کشته شدند: پنج تن از نیروهای خارجی در حمله به منطقه موسوم به فتا(مناطق قبیله ای پاکستان)در تاریخ 7 سپتامبر، دو رهبر محلی به نام های ایلیاس کشمیری و مصطفی الجزیری به همراه پنج تن دیگر در حمله 8 سپتامبر، 8 تن دیگر در حمله 13 سپتامبر به شمال وزیرستان و ...
مسئله حمله با هواپیماهای بدون سرنشین خود بخشی از معضل بزرگتری است. چرا که انواع مختلفی از این هواپیماها در حال تولید و گسترش در بخش های مختلف نیروی نظامی آمریکاست، از جمله بخش دریایی و نیروی هوایی. تولید و توسعه هواپیماهای بدون سرنشین به همراه بهبود کیفیت تجهیزات ضد مین، نشانگر بزرگترین تغییر در تکنولوژی نظامی آمریکا در دهه اخیر است.
تردیدی نیست که استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین در غرب پاکستان بی تاثیر نبوده و تاحدی نیروهای شورشی را تضعیف کرده است. بنابراین، استفاده از آنها برای نیروهایی که در جنگی سهمگین زمین گیر شده اند، جذاب خواهد بود.
آنچه که در این میان مورد توجه قرار نمی گیرد، این است که استفاده از این هواپیماها تبعات کوتاه مدت و دراز مدت دارد. در کوتاه مدت، حمله با این هواپیماها شاید رهبران باتجربه را که می توان با آنها وارد مذاکره شد، حذف کرده و نیروهای جوان و رادیکال را جایگزین آنها کند که وقتی برای گفت و گو یا مصالحه ندارند. این حمله ها، حمایت محلی از شورشیان را نیز به دنبال دارد، چرا که نمونه های فراوانی از کشته شدن مردم محلی نیز در جریان حمله ها وجود دارد. علاوه بر این، نظامیان خارجی هر چه بیشتر به هواپیماهای بدون سرنشین متکی باشند، شورشیان بیشتر به فکر تغییر استراتژی خود برای دفع اثرات آن خواهند بود؛ و حداقل کار آنان این است که در جمعیت محلی ادغام خواهند شد.
تهدیدات دراز مدت این سیاست(استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین) خطرناک تر است. به دنبال استفاده گسترده آمریکا و هم پیمانان آن از این هواپیماها و دیگر تجهیزات جنگ غیر مستقیم، دیگر کشورها نیز به فکر استفاده از آنها خواهند افتاد. بسیاری از تکنولوژی های مورد نیاز برای تولید این هواپیماها در بازار آزاد موجود است و هواپیماهای بدون سرنشین می توانند به راحتی علیه شهروندان غربی مورد استفاده قرار گیرند.
یک تحلیل گر نظامی تیزهوش در غرب که از تکنولوژی هواپیماهای بدون سرنشین خبر دارد، باید به تحلیل توانایی ها حال و آینده آنها بپردازد. باید بداند که امکان دارد در آینده همین تکنولوژی علیه منافع غرب استفاده شود.