دکتر محسن امینزاده / عضو هیأت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعا ت فرهنگی و معاون پیشین آسیا و اقیانوسیه و مشترکالمنافع وزارت امور خارجه در دولت آقای خاتمی.
دلایل زیادی حکایت از آن دارد که امسال مرحلهی حساسی در مسیر روابط ایران و آمریکا خواهد بود، شرایط بحرانی روابط ایران و آمریکا روند گذشته را طی نخواهد کرد و این بحران به سرانجامی جز وضعیت کنونی خواهد رسید. خوشبینها به حل بحران و آغاز ارتباطات اولیه میان دو کشور میاندیشند و بدبینها، اوجگرفتن بحران و مراحل حادتری از مواجههی دو کشور را بسیار محتمل میدانند. اما هردو براین نظر اتفاق دارند که با توجه به همهی عواملی که بر روابط تأثیر میگذارند، ادامهی وضع فعلی در روابط دو کشور ممکن نخواهد بود.
مدتهاست خوشبینها انتظار دارند که بحران روابط ایران و آمریکا در آغاز دولت جدید به مراحل مناسبتری برسد. آنان پیشبینی میکردند که با استقرار دولتهای تندرو درایران و آمریکا و یکدست شدن حاکمیت درایران، زمینهی یافتن راهحلی برای مهمترین مسألهی سیاست خارجی ایران پیدا خواهد شد. استنباطشان این بود که چون دولت جدید، رابطهی تنگاتنگی با گروههای فشار مخالف رابطهی با آمریکا دارد، خواهد توانست آنانرا برای تلطیف روابط با آمریکا باخود همراه کند. پیشبینی آن بود که دولت جدید در ادبیاتش تند و رادیکال باشد، اما بهسمت گفتوگو با آمریکا برود. آنان ماههاست که منتظرند ببینند کی و در چه شرایطی تبلیغات رادیکال نسبت به آمریکا، به ایجاد زمینهی گفتوگو متمایل خواهد شد. هنگامیکه ایران در پاسخ به درخواست سفیر آمریکا در عراق بیدرنگ با مذاکره با آمریکا موافقت کرد؛ استنباطشان این بود که لحظهی مورد انتظار فرارسیده و قرار است درپس مذاکره با عراق خیلی مسایل دیگر هم رفع و رجوع شود.
عدهای پیشتر هم میروند و معتقدند شرایط سیاسی ایران اقتضا میکند که مسؤولان کشور هنگامی به مذاکره با آمریکا روی آورند که چارهای جز مذاکره وجود نداشته باشد و شرایط آنقدر جدی باشد که حتی گروههای فشار بیگانهستیز نیز به ضرورت آن برسند. آنان با همین استدلال فکر میکنند اگر قبل از آغاز گفتوگوهای جدیتر شورای امنیت سازمان ملل، شرایط مذاکره با آمریکا فراهم نشود؛ ایران در کنار مباحث شورای امنیت به گفتوگو با آمریکا خواهد نشست. خوشبینها معتقدند که هرچند در دو کشور طبل جنگ بهصدا درآمده است. اما در پس این سروصدا طرفین کار خودشان را انجام میدهند.
بدبینها هم معتقدند که شرایط داخلی آمریکا و ایران بهشکلی است که طرفین به راهحلهای سیاسی بسنده نخواهندکرد و این تغییر وضعیت نیازمند یک شوک واقعی است. آنان احتمال درگیری محدود و تحمیل فشاری سنگین به ایران از سوی آمریکا را جدی میدانند. آنان فکر میکنند که طبل جنگی که در دو کشور بهصدا درآمده است. در شرایط عادی مانع تغییر موضع رادیکال هر یک از دو طرف خواهد بود.
در این نوشتار تلاش خواهد شد که وضعیت بحرانی روابط ایران و آمریکا مرور شود و بهخصوص چند فراز که تأثیر مهمی بر روابط دو کشور گذاشته است مورد بررسی قرار گیرد و سپس چشمانداز این بحران ترسیم شود.
طبعاً پاسخ به این سؤال که "آمریکا میخواهد با ایران چه کند؟" برای یافتن این چشمانداز کافی نیست. کلید بسیاری از مسایل دردست ایران است و برای یافتن این چشمانداز باید به این سؤال نیز پاسخ گفت که ایران میخواهد چه کند؟ دولت ایران همچون دولت آمریکا، میتواند بحرانها را تشدید کند، همچنانکه گاه در ماههای گذشته چنین کرده است؛ یا بحران را کنترل کند، همچنانکه درسالهای گذشته چنین کرده است. درمرور فرازهای روابط خواهیم دید که تندروها در آمریکا و ایران، در همهی سالهای گذشته و بهخصوص در هشت سال دولت آقای خاتمی، بهعنوان نیروی درون حاکمیت یا گروه فشار، حفظ و تداوم بحران روابط ایران و آمریکا را وظیفهی خود دانسته و هرگز اجازه ندادهاند که دیگران سرانجامی سودمند برای این بحران بیابند. آنان در تشدید فضای بحرانی به یکدیگر کمک کردهاند و بهطرز عجیبی هرگاه که تندروهای یکطرف کم آوردهاند، تندروهای طرف دیگر وارد کار شده، به مدد آنها شتافته و با حرکتی غیرمنتظره از فرونشستن شعلههای بحران جلوگیری کردهاند. اکنون برای اولینبار در دوطرف ماجرا، تندروها نشستهاند و مسؤولیت ادارهی کشور را خود برعهده دارند. اینکه آیا آنان همچنان در حادترشدن شرایط به یکدیگر کمک خواهند کرد یا اینبار درکاهش بحران همراه یکدیگر خواهند شد، سؤالی است که درجستوجوی پاسخ آن هستیم.
پیشینهی تاریخی بحران روابط ایران و آمریکا:
از یک نگاه، سابقهی شکلگیری بحران روابط ایران و آمریکا عمری بیش از جمهوری اسلامی ایران دارد و به پیشینهی تاریخی روابط آمریکا با رژیم گذشته و حمایتهای آمریکا از رژیم شاه و عناد این ابرقدرت نسبت به حرکتهای ملی و دینی در ایران باز میگردد. ساقطکردن دولت ملی دکتر مصدق و کمک به رژیم شاه برای سرکوب مخالفانش، درصدر این مشکلات تاریخی قراردارد. بعد از انقلاب اسلامی هم مسألهی اشغال سفارت آمریکا برای آمریکاییان تلخ بوده است و همچنان، درمورد آن در آمریکا سخن گفته میشود. مذاکرات پنهانی مک فارلین با ایران و فاششدن آن توسط ایرانیان و تحقیر دولت ریگان نیز بخش دیگری از تحولات تاریخی بعد از انقلاب است که برای سالها راه مذاکره با آمریکا را بست. طبعاً همهی این سوابق تاریخی، جایگاه و اهمیت خود را دارند ولی برای روشنشدن بحران روابط امروز ایران و آمریکا، تحلیل تاریخی کارساز نیست و باید به عوامل و پدیدههایی توجه کرد که وضعیت کنونی روابط ایران و آمریکا را ساختهاند. ایران تنها کشوری نیست که تاریخش آکنده از دخالتهای بیگانه و از جمله آمریکاست و آمریکا تنها کشوری نیست که تاریخ آکنده از دخالتهای بیگانه در ایران، نمایشگر توطئهها و جنایات آنان است، کشورها در مسیر توسعه و پیشرفتشان دربارهی همهچیز از جمله رابطه با کشورهای مداخلهگری مانند آمریکا تصمیم گرفتهاند و براساس منافع ملی خود عمل کردهاند و ایران نیز علیرغم همهی دلتنگیها و دلمشغولیهای تاریخی، رابطه با کشورهایی را پذیرفته است که دخالتها و جنایاتشان در تاریخ ایران کمتر از آمریکا نبوده است. ایران اگر بنا بود پروندهی کشورهای مختلف را درجنگ تحمیلی بگشاید شاید هیچ کشور مؤثری برای دوستی باقی نمیماند، اما چنین نکرد و با درک منافع ملی، عملکرد بسیاری از کشورها در دوران جنگ را بایگانی نمود.
مسلماً پدیدههای تاریخی بیتاثیر نیستند، اما مسایل امروز ایران و آمریکا خیلی بیش از آنکه به تاریخ مربوط باشد به جهان بعد از جنگ سرد، روابط کشورها در دوران جدید و تمایل دو کشور به داشتن دشمن خارجی مربوط است. روابط بحرانی کنونی ایران و آمریکا را باید در ذیل تحولات مهمی چون فروپاشی اتحاد شوروی، عملکرد دولت کلینتون در آمریکا و دولت آقای خاتمی درایران، حاکمشدن نومحافظهکاران در آمریکا و عملکرد آنها در جهان، عملیات تروریستی یازده سپتامبر سال 2001 میلادی، تغییر دولت درایران و شیوهی عمل دولت جدید ایران تعریف و تحلیل نمود.
موضوعات مشترک ایران و آمریکا به روایت دولت کلینتون:
با اظهارات رییسجمهور اصلاحطلب ایران، آقای خاتمی درسال 1376 بار دیگر و پس از یک دورهی شدیداً بحرانی در روابط دو کشور، فضای بسیار مثبتی برای کاهش مشکلات دو کشور بهوجود آمد. با مواضع دولت جدید ایران، دولت کلینتون که تندترین تدابیر قانونی را علیه ایران پس از انقلاب اسلامی اتخاذ کرده بود، بهکلی منفعل شد و آمادگی خود را برای کاهش مشکلات دو کشور نشان داد. کمپانیها و بازرگانان آمریکایی حتی منتظر تعیین تکلیف تحریمهای اقتصادی دولت کلینتون نماندند و عازم ایران شدند تا زمینههای جدید همکاری را جستوجو کنند. اما حملهی مسلحانهی عدهای از تندروهای مخالف حل بحران روابط ایران و آمریکا به اتوبوس حامل هیأت بازرگانان آمریکایی در تهران، بهسرعت نشان داد که دست خاتمی برای حل بحران روابط با آمریکا بستهتر از آن است که انتظار میرفت. هیچکس بهخاطر این اقدام مخرب، مجازات نشد و سالها بعد عاملان این حادثه مورد تمجید هم قرار گرفتند. گروههای فشار نشان دادند که اگر دولت در حل مشکلاتش با آمریکا سریعتر حرکت کند، آنان قادرند بحرانهایی را پدید آورند که همهی سیاست خارجی دولت را به چالش بکشد و همهی فرصتهای دولت اصلاحات را درصحنهی بینالمللی مخدوش نماید.
در ماه مارس سال 2000 میلادی، خانم آلبرایت وزیر خارجهی وقت آمریکا در سخنرانی مشهورش در شورای روابط ایران و آمریکا، محورهایی از مسایل مورد علاقه و زمینههای همکاری میان دوکشور را برشمرد. او به مواردی چون صلح و امنیت درخلیج فارس، توسعهی اقتصادی منطقه، رژیم عراق، رژیم طالبان و شرایط افغانستان، مبارزه با مواد مخدر، تلاش برای حل بحران آذربایجان و ارمنستان، تلاش برای حفظ میراث فرهنگی و بناهای تاریخی، همکاری در زمینهی حفاظت محیطزیست و موارد بیشتری از این دست اشاره نمود. هرچند سخنرانی خانم آلبرایت مثبتترین موضعگیری علنی یک مقام عالیرتبهی آمریکا دربارهی ایران پس از انقلاب اسلامی بود و نوعی ابراز تأسف دربارهی رفتار آمریکا علیه دولت ملی مصدق نیز در آن درج شده بود، اما درعینحال این سخنرانی چندان نکتهی مثبت نداشت که بهتنهایی منشأ تحولی مهم در روابط دو کشور شود. دوطرف میتوانستند آنرا آغازی برای گشایش درهای بسته تلقی نمایند اما دراین حد هم این سخنرانی کارساز نشد. واکنش دولت ایران تا آن حد سرد بود که مشوق اقدامات بیشتری از این دست از سوی دولت کلینتون در آمریکا نشد؛ چیزی که بیل کلینتون و مادلین آلبرایت بعدها چندبار به آن اشاره کردند. در واکنش به این سخنرانی، توجه افکار نخبگان ایران بیشتر معطوف به اظهار تأسف آلبرایت دربارهی کودتا علیه مصدق در ایران شد و در آن زمان کمتر به مسایل مشترک مورد تأکید خانم آلبرایت در سیاست خارجی دوکشور در منطقهی خاورمیانه توجه شد و عملاً این جنبه از اظهارات، منجر به واکنش سریعی از سوی ایران نشد. اما در سالهای پس از آن، ایران عملاً با آمریکا برسر حداقل دو مسألهی اصلیتر مورد اشارهی آلبرایت؛ یعنی افغانستان و عراق البته غالباً غیرمستقیم همکاری نمود. در زمینههایی چون بحران قرهباغ، مبارزه با مواد مخدر و حفظ میراث فرهنگی نیز همکاریهایی صورت گرفت.
در این دوره، دولت ایران اجازه نیافت که از همهی فرصتهای دولت دورهی کلینتون برای تأمین منافع ملی کشور بهرهمند شود و کاهش مشکلات به مسایل خاصی محدود شد و عملاً فشار به سایر کشورها برای جلوگیری از همکاری آنان با ایران رو به کاهش نهاد، اما راهحلی برای مشکلات اصلی روابط ایران و آمریکا جستوجو نشد. همچنانکه که خواهیم دید، دولت خاتمی اجازه یافت تا برسر افغانستان و عراق با آمریکا به گفتوگو بنشیند و حتی با نوعی همکاری غیرمستقیم بر سر این کشورها موافقت شد اما از مذاکره برسر رفع مشکلات توسعهی ملی ایران و از جمله تحریمها علیه ایران منع شد. پاسخ عدهای به این سؤال که چرا دولت آقای خاتمی اجازه نیافت از فرصتهایی که برای کاهش بحران روابط ایران و آمریکا بهدست آورده بود استفاده کند و این فرصتها را به منافع ملی و کاهش موانع توسعه در ایران تبدیل نماید، این است که در ایران، گروهی آمادگی نداشت که بزرگترین مشکل سیاست خارجی و حتی روابط اقتصادی خارجی ایران در دورهی ریاستجمهوری آقای خاتمی حل شود.
تندروهای آمریکایی و فرصت یازده سپتامبر:
عملیات تروریستی یازده سپتامبر سال 2001 در نیویورک، فرصت مهمی به نومحافظهکاران آمریکا داد تا بخشهای مهمی از برنامههای افراطی خود را توجیهپذیر نمایند. این جریان سیاسی که در پی گسترش نظامیگری در جهان بود، بهخوبی از این فرصت بهرهمند شد و تهاجم به افغانستان و عراق را ساماندهی کرد، حضور نظامی خود را در خاورمیانه گسترش داد و دخالتهایی بیش از گذشته را در مسایل امنیت بینالمللی طراحی و دنبال کرد.
قبلاً هم گفته شده است که یک مشکل مهم آمریکا در میانهی همهی تبلیغات و شادی و سرور پس از فروپاشی اتحاد شوروی، کاهش توجیه نظامیگری آمریکا بود. با از بین رفتن دشمن اصلی آمریکا، برنامههای جاهطلبانهی نظامی این کشور دچار اختلال جدی شده بود و جناح نظامیگرای آمریکا و بهتبع آن، صاحبان صنایع نظامی آمریکا دچار مشکل جدی شده بودند. از سال 1985، بودجهی نظامی آمریکا رو به کاهش نهاده بود. این کاهش تا سال 1996 به 35 درصد رسید و کمتر از سه درصد درآمد ناخالص ملی شد که کمترین سهم بودجهی نظامی از سال 1940 محسوب میشد.
در سال 1996 کاسپار واین برگر، وزیر دفاع هشتسالهی دولت ریگان، درکتاب جنگهای آیندهی آمریکا مدعی شد که فروپاشی اتحاد شوروی دلیل قانعکنندهای برای کاهش نیروهای نظامی آمریکا نیست و حتی اگر آمریکا مشکل اقتصادی هم داشته باشد، باید بودجهی نظامی خود را بهصورت فزاینده بالا ببرد. وی و همفکران نومحافظهکارش براین باور بودند که رساندن بودجهی نظامی در دورهی کلینتون به 3 درصد تولید ناخالص داخلی ضربهای اساسی بهقدرت دفاعی آمریکا و ساختار امنیت ملی آمریکا وارد کرده است. بایستی بودجهی نظامی آمریکا از مرز 4 درصد تولید ناخالص ملی آمریکا نیز گذشته و به مرز 5 درصد یعنی حدود 500 میلیارد دلار برسد.
عامل مهمی که چنین تفاوت دیدگاهی را در میان رهبران آمریکا شکل داده بود بحران هویت ناشی از حذف دشمن قدرتمند دوران جنگ سرد بود. خانم رایس وزیرخارجهی آمریکا، این مشکل را در سال 2000 در مقالهای در مجله فارین افیرز توضیح داد. او نوشت: "با نبود قدرت شوروی در برابر آمریکا، برای آمریکا تعریف منافع ملی بسیار مشکل شده است." در حقیقت مشکل استراتژیک آمریکا ابزار رهبری جهان در دوران بعد از جنگ سرد بود. در دورهی جدید همچنان آمریکا سلطهی نظامی کاملی درجهان داشت؛ ولی بهدلیل حذف دشمن مشترک و کاهش احساس نیاز به توان نظامی بسیار بالا، مزیت عالی نظامی آمریکا عملاً ارزش و کاربرد استراتژیک خود را از دست میداد و توانایی عالی نظامی، جایگاه ویژهای برای اَبَر قدرت آمریکا ایجاد نمیکرد. این مشکل بهطرز چشمگیری خود را در رابطه با هویت و ساختار پیمان ناتو نیز نشان داد. در شرایطی که تمایل به نفی نظامیگری در افکار عمومی جهان از جمله در کشورهای عضو ناتو یک تفکر غالب بود، طبعاً وجود یک پیمان دفاعی که برای دفاع در مقابل کمونیسم شکلگرفته بود معنای خود را از دست داده بود. سالها طول کشید که آمریکا بتواند مباحث و اهداف جدیدی را برای ناتو به سایر اعضا بقبولاند و عملاً پذیرش واقعیتر دو هدف اساسی "مبارزه با تروریسم" و "مبارزه با اشاعهی سلاحهای کشتار جمعی" تنها بعد از حادثهی تروریستی 11 سپتامبر سال 2001 تا حدی ممکن گردید.
دراین بحران هویت، تعریف جدیدی برای دشمنان فرضی آمریکا مورد توجه همهی دولتمردان آمریکایی بود. گزارش سپتامبر سال 1996 سازمان سیا، به ترتیب روسیه را تهدید اول، چین را تهدید دوم، کرهی شمالی را تهدید سوم و ایران را تهدید چهارم بهحساب میآورد.
واین برگر در همان کتاب، کرهی شمالی و چین را طبق سناریوی فرضیِ اول، "ایران" را طبق سناریویِ دوم، "مکزیک" را طبق سناریوی سوم، روسیه را در سناریویِ چهارم و "ژاپن" را در سناریویِ پنجم بهعنوان دشمنان آینده ترسیم کرده بود.
اما تمامی این بحثها مشکل آمریکا را حل نکرد. در ادامهی این تلاش، نظریهپردازان آمریکایی تلاش کردند که پدیده یا پدیدههایی را ورای محدودهی خاص جغرافیایی بهعنوان دشمن خارجی تعریف نمایند؛ این پدیدهها همان تروریسم و سلاحهای کشتار جمعی بودند. اما این تلاش نظریهپردازان هم تا یازده سپتامبر سال 2001 بینتیجه ماند. فرضیههای آنان جدی گرفته نشد، شیوهی مقابله با این پدیدهها بهلحاظ نظامی بیمعنا تلقی شد و نزد متحدان آمریکا راه بهجایی نبرد.
عملیات تروریستی یازده سپتامبر تا آن حد به نومحافظهکاران و نظامیان آمریکا در رفع این مشکل کمک کرد که توجه همه را به سؤال کلاسیک چه کسی از جنایت سود میبرد؟ معطوف کرد. امروز تردیدی نیست که عامل عملیات تروریستی نیویورک گروه القاعده بوده است، اما این سؤال در اذهان ماند که آیا این همه فرصت برای نومحافظهکاران و نظامیان آمریکا در پیشبُرد برنامههایشان، بهصورت اتفاقی و تنها در اثر یک جنایت دیوانهوار بهدست آمده است؟ یک دیدگاه مدعی است که عملیات یازده سپتامبر غیرمستقیم توسط تندروها در آمریکا حمایت شده و سهلانگاریهای سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی ایالتمتحده را همگواه خود میداند. دیدگاه دیگری با پاسخ سادهتر مدعی است که سود بردن از این حادثه الزاماً بهمعنای آن نیست که حاکمیت آمریکا در ماجرا دست داشته است، زیرا این حادثه خسارات بسیار سنگینی به حیثیت آمریکا وارد کرده و آسیبهای جدی به اعتماد ملی این کشور زده است. برابر این نظر، با یک روایت ساده، سازمان قدرتمند و موفق سیاسی و دیپلماسی یک ابرقدرت، پس از این حادثه، کاری را انجام داده است که وظیفهاش بوده است. یعنی بزرگترین دخالت نظامی بیگانه در داخل سرزمین آمریکا بعد از عملیات ژاپنیها در "پرل هاربر" را بهفرصتی برای سیاست مداخلهگر و برنامهی نظامی حزب حاکم بدل کرده است.
تأمل بیشتر در مسأله نشان میدهد که بعد از آمریکا هیچ کشوری به اندازهی ایران از تحولات پس از یازده سپتامبر سود نبرده است. ایران به موقعیت مهمی رسیده و به آرزوهایی دستیافته است که هرگز تحقق آنرا با امکانات خود و دوستانش در منطقه ممکن نمیدانسته است. در این مورد بیشتر بررسی خواهیم کرد، اما بهطورکلی میتوان گفت که حادثهی یازده سپتامبر و تحولات پس از آن ایران را بهقدرت بلامنازع منطقهی غرب آسیا بدلکرد.
در این دوره، سیاست خارجی دولت آقای خاتمی بهخوبی بهوظیفهی خود عمل کرد و از شرایط خطرناک و تهدیدآمیزی که میتوانست کشور را در معرض تهاجم ابرقدرت خشمگین آمریکا قراردهد، برای منافع ملی و امنیت ملی کشور بهرهگرفت و از وضعیت بحرانی ناشی از حملهی آمریکا به منطقه برای رسیدن به فرصتهای بزرگی در افغانستان و عراق و بهطور کلی منطقه استفاده کرد و امنیت ملی و منافع ملی ایران را ارتقا بخشید؛ چیزی که بهنظر میرسد برای تندروهای آمریکایی بسیار گران بود.
افغانستان:
درافغانستان، مسلماً بدون کمک دوستان ایران، حملهی آمریکا سرنوشت متفاوتی پیدا میکرد. آمریکا قادر به جمعکردن افغانستان در حین حمله هم نبود و عملیات بیهدف و سرگردان آمریکاییها میتوانست برای ماهها و شاید سالها ادامه یابد. اما مشکل آن بود که تنها نظامیان آمریکا در افغانستان سرگردان نمیشدند بلکه همراه آنان، مردم افغانستان، رهبران مجاهد افغانی و امنیت ملی ایران در شرق کشور هم سرنوشت دیگری مییافت. برسر چهگونگی عمل در افغانستان، در ایران و آمریکا اختلافنظر وجود داشت. در ایران عدهای بر این اعتقاد بودند که نباید کمک کرد تا آمریکا زودتر پیروز شود، زیرا بعداً بهسراغ ایران خواهد آمد. خوشبختانه، اینعده در اقلیت بودند و دشمنیهای خطرناک طالبان و القاعده برعلیه ایران و شیعیان منطقه، آنانرا متوجه خطرات تداوم نابهسامانی و ناامنی در افغانستان میکرد. در آمریکا هم برسر همکاری با ایران، میان تندروها و وزارت خارجهی آمریکا اختلافنظر جدی وجود داشت. تندروها به رهبری پنتاگون معتقد بودند که آمریکا نباید با کمک دوستان ایران پیروز شود. آنان از مجاهدین افغانستان تصویری بهشدت منفی عرضه میکردند و این باور را القا مینمودند که آنان هم روی دیگر سکهی طالبان و القاعده هستند. چند هفته طول کشید تا نظامیان آمریکایی زیر بار همکاری با مجاهدین افغانستان یعنی بهترین دوستان ایران در افغانستان رفتند. حملات بیسرانجام و کور هوایی آمریکاییها در این چند هفته در افغانستان، کمترین تأثیری روی حاکمیت تروریست افغانستان نداشت و نظامیان آمریکایی عملاً مورد تمسخر تروریستها واقع میشدند. بعد از چند هفته با فشار وزارت خارجهی آمریکا، پنتاگون به همکاری با مجاهدین محاصره شده در شمال افغانستان تنداد. با شروع این همکاری، رژیم طالبان ده روز هم دوام نیاورد و مجاهدین افغانی، حتی بدون موافقت آمریکاییان وارد کابل شدند. آمریکا سه سال قبل از فروپاشی طالبان، دولت ایران تصمیم بزرگی گرفت و علیرغم فشار افکار عمومی و بعضی جریانهای تندرو در ایران بعد از ترور دیپلماتهای ایرانی در افغانستان وارد باتلاق برخورد نظامی با طالبان و القاعده در افغانستان نشد. مسلماً اگر ایران با طالبان برخورد میکرد، سرنوشت تمامی تحولات سیاسی منطقه به شکل دیگری رقم میخورد و ایران به موردی تحقیر شده بهدست عدهای تروریست در افغانستان بدل میگردید. تصمیم ایران به تشویق دوستانش در افغانستان برای استفاده از فرصت حملهی آمریکا به افغانستان، همکاری برای ساقطکردن رژیم طالبان و بهدست گرفتن قدرت نیز بههمان اندازه بزرگ و دقیق بود.
امروز در افغانستان بهترین دوستان ایران حاکم هستند. عمدهی دولت و بخش عمدهی کرسیهای پارلمان افغانستان در اختیار دوستان ایران است. علیرغم مشکلات زیادی که آنان در افغانستان دارند، ایران کمتر از هرزمان در سه دههی گذشته، نسبت به تهدید و ناامنی درمرزهای شرقیاش نگران است و درواقع آنچه در ساختار سیاسی افغانستان اتفاق افتاد، بهترین سناریوی قابلتصور برای ایران بوده است. البته همچنان وجود نیروهای خارجی در افغانستان، فعالیت تروریستها و نیاز افغانستان بهوجود نیروهای خارجی برای تأمین امنیت، مشکلات باقیمانده هستند.
دولت اصلاحات اجازه نیافت که از سیاست درست خود در افغانستان استفاده کند و آمریکا را وادار به انعطاف بیشتر نسبت به ایران کرده و مجبور کند که مثلاً تحریمهای علیه ایران را لغو کند یا حداقل کاهش دهد؛ اما ابتکارعمل ایران و موقعیت سیاسی ایجاد شده برای ایران بهحدی محکم بود که همه امیدوار بودند تدریجاً فرصت حل این مسایل هم فراهم شود. اما این شرایط دوام چندانی نیاورد و تندروها وارد عمل شدند. یک کشتی ظاهراً حامل سلاحهای ایرانی برای عرفات دردرون سرزمینهای اشغالی، توسط سرویسهای اطلاعاتی اسراییل و آمریکا کشف شد و جنجال جدیدی علیه ایران بهراه افتاد. اینکه چهگونه این سناریو شکل گرفت، روشن نیست؛ اما جناح تندرو در آمریکا و اسراییل سناریو را تکمیل کرد. دولت ایران را متهم به ارسال محمولهی اسلحه به داخل سرزمینهای اشغالی فلسطین کردند و مدعی شدند که ایران از فرصت افغانستان برای گمراهکردن دیگران استفاده کرده و به اقدامی بیسابقه و افراطیتر از همیشه مبنی بر ارسال اسلحه به درون سرزمینهای اشغالی دستزده است. براساس این سناریو، جرج بوش رییسجمهور آمریکا، ایران را محور شرارت نامید و راههای تلطیف روابط برای مدتها بسته شد.
عراق:
بعد از افغانستان شرایط در عراق آسانتر بود. درسال 1991 در حملهی اول آمریکا به عراق، این کشور در میانهی عملیات خود به آن دلیل از ادامهی عملیات تا ساقطکردن رژیم صدام خودداری کرد که هیچ انتخابی برای جانشینی صدام نداشت و باور داشت که صدام حسین هیچ آلترناتیوی جز دوستان ایران ندارد. همسایگان عراق پافشاری کردند که آیندهی بدون صدام، با دخالتهای ایران برای آمریکا خطرناکتر است. دخالتهای ایران مانند آنچه کیسینجر در کتابش نوشت2، باعث شد تا آمریکا تصمیمی اتخاذ کند که منجر به تداوم حکومت صدام بهمدت ده سال شد. مأموریت مهم صدام دراین دوره، نقش آفرینی در برنامهی مهاردوگانهی آمریکا بود.
بعد از تجربهی افغانستان، تصمیم آمریکا برای ساقط کردن رژیم صدام با پذیرش این اصل همراه بود که حاکم شدن دوستان ایران را پذیرا شود. آمریکا وارد مذاکره با نزدیکترین دوستان ایران در عراق، یعنی رهبران تبعیدی از جمله روحانیون شیعهی عراق شد و نهایتاً به رهبری آنان در عراق آینده تنداد. در این مرحله نیز جریانهای مخالف تلطیف روابط ایران و آمریکا مانع از آن شدند که ایران نقش کامل خود را ایفا نماید. اخیراً نویسندهای بنام گریس پورتر3 در مقالهاش از قول فلینت لورت4 مدیر ارشد مسایل خاورمیانه در شورای امنیت ملی آمریکا نوشته است که علیرغم تلاش پاول و معاونش آرمیتاژ، جریان تندروتر در حاکمیت آمریکا به رهبری دیک چنی، معاون بوش، به آن دلیل مانع مذاکرات ایران و آمریکا در ژنو برسر آیندهی عراق درکنار مذاکرات مربوط به افغانستان شد که معتقد بود این مسأله آنان را مدیون ایرانخواهدکرد. اما درعینحال، این شرایط هم مانع تحقق خواستههای ایران در عراق نشد. آمریکا مذاکرات را با رهبران شیعهی عراق دنبالکرد و از همینطریق، بهطور غیرمستقیم ارتباط ادامه یافت؛ اما همچنانکه تندروها درآمریکا و ایران میپسندیدند، شرایط طرح مسایل دیگر مبتلابه جمهوری اسلامی ایران فراهم نشد.
امروز در رأس حاکمیت عراق، بهترین دوستان ایران قراردارند و همهی شرایط فراهم است تا برای اولینبار درتاریخ عراق، بهترین دوستان ایران مسؤولیتهای اصلی را در حاکمیت آیندهی عراق دراختیار داشته باشند و حکومتی درعراق مستقر باشد که تنها شبیه آرزوهای دیرینهی ایران است.
تروریسم:
هرچند برسر تعریف تروریسم و ابعاد آن اختلاف نظر زیادی میان ایران و آمریکا وجود دارد، اما برسر مهمترین جریان تروریستی درگیر با آمریکا، یعنی القاعده، اختلافی وجود ندارد. جریان فکری افراطی حاکم براین گروه تروریستی و گروههای متحد آن، تفاوت چندانی میان ایران و آمریکا قایل نیستند و بههمان اندازه در کشتن شیعیان احساس تکلیف میکنند که در ترور آمریکاییان اصرار میورزند. یکی از اولین عملیاتهای تروریستی مهم این گروه، قبل از هرجا در ایران انجام گرفت. انفجار حرم امام رضا(ع) در مشهد، از اولین اقدامات تروریستی برونمرزی این گروه بود. درعملیات تروریستی عراق و افغانستان نیز شیعیان، از اهداف اصلی این جریان تروریستی محسوب میشوند. در جریان مبارزه با تروریستهای القاعده، علیرغم جنجالهای تبلیغاتی آمریکا، نقش ایران مهم و کلیدی بود. ایران حلقهی محاصرهی این جریان تروریستی را کاملکرد و دستگیرشدگان در ایران از مهمترین افراد دستگیر شده از گروه تروریستی القاعده محسوب میشدند.
هرچند ایران زیر بار فشار نرفت و درنهایت حاضر به تحویل زندانیان به آمریکاییان نشد، اما برای همه روشن بود که بدون کمک ایران، کنترل این جریان تروریستی بسیار مشکلتر میشد. پورتر، در مقالهاش مدعی شده است که ایران در مقابل درخواست آمریکا و اروپا مبنی بر دریافت اطلاعات در مورد زندانیان القاعده، این همکاری را منوط به همکاری آنان در دادن اطلاعات درمورد تروریستهای ایرانی بهخصوص مجاهدین خلق نموده بود که با سنگاندازی جریان تندرو در آمریکا بهسرانجامی نرسید.
ماجرای هستهای ایران:
همانگونه که اشاره شد، در سالهای بعد از فروپاشی شوروی، تندروهای آمریکا بهدنبال اثبات وجود دشمنان مهمتر از اتحاد شوروی در دوران جنگ سرد بودند. آنان تروریسم و سلاحهای کشتار جمعی را تهدیدات مهم امنیتی جهان متمدن تلقیکرده و خواهان همکاری علیه این پدیدهها بودند. عملیات تروریستی یازده سپتامبر این امکان را فراهمکرد که آنان بهصورت معنیداری رابطهی میان سلاحهای کشتار جمعی و تروریستم را ترسیمکنند. آنها تلاشکردند این باور را نهادینه کرده و امکان متحدکردن کشورهای علیه این پدیده را فراهم آورند. آنان تلاشکردند که این جنایت را به نمونهمثالی از جنگی به گسترهی جهان بدلکنند و وجود یک دشمن مرموز در مقابل جهان متمدن، با عوامل پراکنده در سطح جهان را مجسم نمایند. نهتنها در ایالات متحده این نگرانی بسیار کارساز شد و برای اولینبار در تاریخ آمریکا به ایجاد ساختارهای جدید امنیتی و حفاظتی در داخل آمریکا انجامید بلکه بهسرعت در اروپا، آسیا و سایر نقاط نیز مایهی نگرانی و وحشت گردید. دنیا باورکرد که با دشمن جدیدی مواجه شده که تنها با همکاری کامل میتواند برآن غلبهکند. همانگونه که سولانا مسؤول سیاست خارجی اتحادیهی اروپا بعداً اظهار داشت، ویژگی این تروریسم، برخلاف انواع شناخته شدهی گذشته که از اقدامات تروریستی برای مقاصد تاکتیکی استفاده کردهاند، تمایل به کشتن انبوه و بیهدف دارد.
در ارزیابی از رفتار نسل جدید تروریسم، بهسرعت این دغدغه هم بسیار جدی تلقیگردید که: اگر این جریان تروریستی به سلاح هستهای دست پیداکند، در استفاده از آن علیه مردم جهان توسعهیافتهی غرب استقبال خواهدکرد. تصوری که باعث شد نگرانی نسبت به امکان دسترسی بهتوان هستهای نظامی بسیار جدیتر از قبل برای جهان غرب مطرحگردد. کشف ماجرای همکاریهای هستهای عبدالغدیرخان پاکستانی5 تحول مهمی در بحث فعالیتهای هستهای در جهان اسلام ایجادکرد. این عملیات اطلاعاتی که رییس سازمان سیا در گزارش سالیانهی خود به کنگرهی آمریکا درسال 2005 آنرا مهمترین دستآورد اطلاعاتی سازمانش نامید، باردیگر توجه را بهتوان هستهای پاکستان و آثار آن جلب کرد. این پدیده از نظر جهان غرب حکایت از آن داشت که اولاً؛ اینگونه کشورها تعهدی نسبت به حفظ توان خود و جلوگیری از اشاعهی آن ندارند و ثانیاً؛ در چنین کشورهایی که جریانهای افراطی و طرفداران تروریستم ضدغرب، حتی در درون دولت هم حضوردارند، دستیابی گروههای تروریستی به سلاحهای هستهای محتمل است.
کشف فعالیتهای هستهای پنهان بهاندازهی حادثهی یازده سپتامبر در افکار عمومی بازتاب نداشت اما نزد دولتمردان عالم بههمان اندازه تأثیرگذار بود و خطرات هستهای را بههمان اندازهی تروریسم و حتی بیشتر از آن برجستهکرد و بهخصوص رابطهی محتمل میان این دو پدیده را بهخوبی مجسم نمود. ریشهداشتن هردو پدیده در جهان اسلام و در حوزهای که "خاورمیانهی بزرگتر" نامیده شده، دغدغهی نسبت به این دو پدیده را منسجمتر کرد و این باور را ایجاد نمود که کنترلهای موجود برای ایجاد امنیت نسبت بهفعالیتهای هستهای در جهان کفایت نمیکند و اینبار سلاح هستهای ممکن است دراختیار کشورها و عناصری قرارگیرد که تنها با جهان غرب دشمن نیستند بلکه بهتعبیری از جهان غرب متنفرند و کشتن در جهان غرب را نوعی فضیلت میدانند.
ترورهای پرتلفات و متعدد در اسپانیا، انگلیس، روسیه، ترکیه، و... که همه از مسلمانان نشأت گرفته بود این نگرانیها را درمیان اروپاییان باز هم بیشتر تشدید نمود. آمریکا از این پدیده هم نهایت استفاده را کرد و توانست نسبت میان تروریسم و اشاعهی تکنولوژی حساس هستهای را بهطور جدیتری مطرحکند و انسجام و هماهنگی کمنظیری را برای برخورد مشترک جامعهی جهانی علیه این دو پدیده ایجاد نماید. در این شرایط جدید نهتنها وجود ناتو و نیروی نظامی قدرتمند ضروری بود بلکه از گسترش حضور نظامیان آمریکایی در خاورمیانهی بزرگ نیز کموبیش استقبال میشد. در این مرحله در کنار مبارزه با تروریسم، جلوگیری از فعالیتهای هستهای که منجر به دستیابی به سلاح هستهای میشود بهعنوان یک اصل، موردپذیرش همهی کشورهای غربی قرارگرفت. جمهوری اسلامی ایران در فرآیندهای پس از یازده سپتامبر هیچ آسیبی ندید. حتی بهدلیل فقدان هرگونه رابطه و نسبتی میان عاملان اینگونه عملیات تروریستی و مردمان ایرانی و حتی شیعه در سطح جهان و اقدامات جدی ایران در مقابله با القاعده، اتهامات تروریستی علیه ایران مورد تردید جدی واقعشد. اما پیآمدهای افشای فعالیتهای پنهان هستهای ایران و پیشرفتهای قابل توجه ایران در این زمینه درکنار جنجالهای هستهای مربوط به پاکستان و لیبی بحث هستهای ایران را بسیار پر رنگ نمود و بهشکلی اتهامات تروریستی علیه ایران را هم تاحدی دوباره زنده نمود. هرچند ایران انحراف قابل توجهی از پیمان منع اشاعهی سلاحهای هستهای نداشت و آژانس انرژی اتمی بهطور دایم فعالیتهای ایران را رصد میکرد؛ اما بهدلیل پنهانماندن بعضی اقدامات ایران و فاششدن آن اقدامات توسط آمریکا، حساسیت نسبت بهوضع ایران در چنین فضایی بسیار تشدید شد. آمریکا توانست این باور را ایجادکند که هدف ایران ساخت سلاح هستهای است و واکنشهای ایران هم نهتنها کمکی به این امر نکرد بلکه بعضاً حساسیتها را تشدید نمود. اکنون برسر مسایل هستهای ایران یک اجماع ایجاد شده و اگر ایران نتواند این اجماع را بشکند، دست آمریکا برای اعمال فشار به ایران بسیار باز خواهد شد. در این ماجرا کشورهای اروپایی و حتی آسیایی خواسته و ناخواسته درکنار آمریکا قرار گرفتهاند و خواهان کنترل ایران هستند.
در اواخر سال گذشته آمریکا موفق شد که با ایجاد یک اجماع بسیار قدرتمند برعلیه ایران در شورای حکام آژانس انرژی اتمی، به استناد عملکرد ایران، پروندهی اتمی ایران را به شورای امنیت سازمانملل متحد ارجاع دهد. در هفتههای اخیر، شورای امنیت در اولین اقدام خود از ایران خواست که ظرف یکماه به همهی مصوبات شورای حکام آژانس بینالمللی انرژی اتمی تنداده و نسبت به توقف کامل فعالیتهای مربوط بهچرخهی سوخت اقدام نماید. این اقدام آمریکا پیروزی بزرگی برای سیاست خارجی دولت بوش محسوب میشود و نشانهی قدرت مدیریت سیاست خارجی این کشور است. دراین وضعیت، شرایط ایران در مقابل آمریکا شرایط خوبی نیست. جریان تندرو آمریکا در یک سیاست هماهنگ توانسته فضای بینالمللی را علیه ایران سازمان بدهد و شرایطی را برای یک اجماع بسیار جدی در مخالفت با فعالیتهای غنیسازی هستهای ایران بهوجود آورد. ایران اگر تا چند هفته قبل بهلحاظ حقوق بینالملل در موضع برابری نسبت به آمریکا قرار داشت، اکنون با ارجاع پروندهی ایران به شورای امنیت، همهچیز متفاوت شده و ایران در جایگاه متهم نقض مقررات حافظ صلح جهانی قرارگرفته و آمریکا در موضع یکی از قاضیان اصلی مرجع رسیدگی به پروندهی ایران و بهتعبیری قاضیالقضات محکمهی رسیدگی به پروندهی ایران است. تصمیم این مرجع قطعی، غیرقابل استیناف و غیرقابل نقض توسط هر مرجع دیگری است و تنها همین شورا میتواند تصمیمات گذشته و امروز خود را در آینده تغییر دهد. پروندهی هستهای ایران باعث شده که اختلافات میان جمهوریخواهان تندرو و میانهرو بر سر ایران کاهشیابد و زمینهی برخورد با ایران بیش از گذشته فراهم شود. افکار عمومی آمریکا نسبت به ایران بیش از همیشه نگران شده و ایران مهمترین دشمن آمریکا در صحنهی جهانی تلقی میشود.
پیروزی ایران در دستیابی به مرحلهی ابتدایی غنیسازی اورانیوم یعنی راهاندازی یک پایلوت 164 قطعهای سانتریفیوژهای تولید شده در ایران، بسیار ارزشمند است و ایران اگر بتواند با جامعهی جهانی اعتمادسازی کند، این موفقیت، او را به موقعیت برتری در سطح جهان ارتقا میدهد اما متقابلاً مخالفان تندرو ایران تلاش خواهندکرد که این پیشرفت ایران را نشانهی عزم ایران برای دستیابی به سلاح هستهای تلقیکنند و برای جلوگیری از موفقیت ایران تلاش نمایند.
درحال حاضر بحث هستهای ایران مهمترین ابزار نومحافظهکاران آمریکا در ایجاد ذهنیت منفی علیه ایران است. آنان راهاندازی دستگاههای غنیسازی را هم نشانهی صحت ادعاهای خود علیه ایران میدانند.
مذاکرهی ایران و آمریکا:
بهدنبال پیشنهاد زلمای خلیلزاد سفیر آمریکا در عراق برای مذاکره میان ایران و آمریکا بر سر مسایل عراق، در اسفندماه سال گذشته برای اولینبار ایران رسماً با مذاکره با آمریکا در عراق موافقتکرد و بهسرعت مقدمات این مذاکرات تدارک شد و تماسها آغازگردید. هرچند این اولینبار نبود که ایران با مذاکره برسر مسألهای غیر از مسایل دوجانبهی ایران و آمریکا موافقت میکرد و قبلاً هم بر سر افغانستان چنین مذاکراتی انجام شده بود و هر چند ایران قبلاً هم از مذاکره با آمریکا در مورد عراق رویگردان نبود و قبل از حملهی آمریکا به عراق اختلافات داخلی آمریکا و دیدگاه جریان تندرو آمریکا مانع مذاکره شد، اما این موافقت جدید دو ویژگی مهم داشت: اولاً؛ از سه سال پیش وزارت امور خارجهی ایران از تماس مستقیم با آمریکا بهشکلی که برسر افغانستان انجام شده بود، منع شد. ثانیاً؛ تفاوت مهمتر این است که برخلاف گذشته، ایران از سخنگفتن دربارهی این مذاکرات در رسانهها طفره نرفت بلکه برعکس آنرا علنینمود و از آن دفاعکرد.
اینکه چرا جریانهای تندرو در آمریکا و ایران به مذاکره روی آوردهاند، سؤال مهمی است که باید مورد بررسی بیشتر قرارگیرد. مسلماً موقعیت عراق و مشکلاتی که آمریکا با آن در عراق مواجه شده است در اتخاذ تصمیم آمریکا برای عقبنشینی از موضع خود و درخواست مذاکره با ایران مؤثر بوده است؛ اما ارجاع پروندهی ایران با یک اجماع قوی به شورای امنیت را برای خود یک پیروزی میداند و شاید تندروهای آمریکا در وضع جدید، موقعیت آمریکا را برای گفتوگو با ایران محکمتر از گذشته تلقی میکنند.
موافقت سریع و علنی ایران نیز تاحدی غیرمنتظره بود. شرایط آسیبپذیرتر ایران پس از ارجاع پروندهی ایران به شورای امنیت، مورد توجه واقع نشد و احتمال ضعیفبودن موضع ایران در این شرایط جدی تلقی نگردید. همچنین پذیرفته شد که این مذاکرات در سرزمین تحت اشغال آمریکا انجام شود. هر چند گفتوگو در مورد عراق در خاک عراق دور از انتظار نیست، اما تصور میشد رادیکالها در ایران نسبت به مشروعیتیافتن اشغال عراق توسط آمریکا حساسیت داشته و حداقل به مذاکره در خاک عراق تنندهند و مذاکره را به محیطی بینالمللی مانند سازمانملل یا ژنو یا وین بکشانند.
گفته شده که بهرغم اظهارات عمومی، این مذاکره محدود به بحث عراق نخواهد شد. تصور میشود که حتی اگر بحث هستهای بهطور جدی مطرح نشود، انتظار طرف ایرانی آن است که در مقابل مواضع مطلوبش درعراق، انعطاف نسبی آمریکاییان را در مسألهی هستهای ایران داشته باشد. بهنظر میرسد که طرف ایرانی نیز بعد از آزمایش مهم پایلوت غنیسازی، موقعیت ایران را برای مذاکره با طرف آمریکایی قویتر از قبل میداند.
طبعاً مذاکره با آمریکا بههرشکلی مثبت تلقی میشود و مهمتر از آن صدور علنی مجوز مذاکره با آمریکا بهمعنای شکستهشدن تابویی است که در تمامی سالهای گذشته همچون بختک دستوپای سیاست خارجی ایران را بسته بود. هر چند تصور موقعیت بهتر از قبل برای مذاکره، چندان با واقعیتهای صحنه سازگار نیست اما بههرحال شرایط داخلی ایران بیش از همیشه برای گفتوگو با آمریکا فراهم شده است. آنان که حتی با تهدید و حملهی مسلحانه به بازرگانان آمریکایی مانع ورود ایران به فرآیند حل بحران روابط ایران و آمریکا در دورهی ریاستجمهوری آقای خاتمی بودند، اکنون مسؤولیت دارند و هرچند منظومهی فکری آنان مشکلات زیادی برای سیاست خارجی کشور فراهم کرده است اما اگر آنان تصمیم به حل مسایلشان با آمریکا را داشته باشند و برای کاهش تنشهای خارجی ایران تلاشکنند، در داخل ایران جناح مقابل نهتنها مانع چنین روندی نخواهد شد بلکه از انجام آن استقبال هم خواهدکرد؛ زیرا اصلاحطلبان با نگاهی ملی قایل به حل بحرانهای ایران با جامعهی جهانی بوده و لذا از مذاکره با آمریکا استقبال کنند.
یک نگاه بدبین هم فکر میکند که تندروهای آمریکا و ایران هر دو میدانند که این مذاکرات منجر به تحول مهمی در حل روابط ایران و آمریکا نخواهد شد. تندروهای آمریکا روی بحرانیشدن بحث هستهای ایران حساب میکنند و تندروهای ایران هم فکر میکنند که چون قرار نیست کشور بر سر مسایل هستهای کوتاه بیاید، با بحرانیشدن شرایط هستهای ایران مسایل دیگری حاکمخواهد شد و آنان میتوانند ادعا کنند که همهی راهها، از جمله مذاکره با آمریکا را آزمایش کردهاند و به نتیجه نرسیدهاند و بحرانیشدن وضعیت ایران اجتنابناپذیر بوده است.
موقعیت دو کشور در صورت بحرانیتر شدن روابط چهگونه است؟
الف) موقعیت ایران:
چندبار مطرح شده که در حال حاضر ایران در بهترین شرایط خود بعد از شکست از روسیه در جنگهای ایران و روس قرار گرفته است. پدیدههای مختلفی ذیل چنین موقعیت ویژهای به ایران داده است:
- ایران با هیچکدام از همسایگان خود مشکل بحرانی ندارد و هیچکدام از همسایگان درصدد ایجاد مزاحمت و مشکل برای ایران نیستند.
- ابرقدرت شوروی که همسایهای قدرتمند و توسعهطلب بود و شیوهی تعاملش با ایران راه را برای عملیشدن بخشی از مزیتهای ایران میبست؛ فروپاشیده و بهجای آن چندین کشور بهوجود آمدهاند که نهتنها برای ایران خطر محسوب نمیشوند بلکه فرصتساز هستند.
- رژیم ماجراجو، افراطی و جنایتکار طالبان و گروههای تروریستی متحدش توسط آمریکا سرکوب شدهاند و بهجای آنان دوستان ایران در افغانستان حاکمیت یافتهاند.
- دولت مهاجم و ماجراجوی عراق که نقش بحرانآفرینی را برای ایران ایفا میکرد و خود یک قدرت نظامی توطئهگر بود، با حملهی آمریکا فروپاشیده است.
- نهتنها آمریکا بلکه جهان غرب با مشکل مهم توسعهی افراطگرایی در جهان اسلام مواجه است و محبوبیتیافتن تفکرات افراطی و خشن در جهان اسلام مایهی نگرانی جدی آنان شده است. در این شرایط تمایل به سازگاری با تفکرات بردبار و دموکراسیهای توسعهگرا درمنطقه مسألهی قابلتوجهی شده است.
- ایران علیرغم همهی محدودیتها و تحریمها به موقعیت برجستهای در زمینهی هستهای دست یافته است. اگر ایران بتواند از الگوی شکستخوردهی کرهی شمالی فاصلهگرفته و این موقعیت برتر را تبدیل به مزیت توسعهای کند و با جهان صنعتی به تفاهم برسد، فرصت بسیار بهتری در سطح جهان بهدست خواهد آورد. تفاوت عمدهی بحث هستهای با همهی موقعیتهای دیگری که اشاره شد آن است که بحث هستهای علیرغم مخالفت شدید آمریکا در ایران دنبال شده و رسیدن به این مرحله از غنیسازی، نشانهی موضع مستقل ایران است.
- مزیتهای دیرینهی ایران در زمینهی انرژی و ترانزیت نیز در شرایط جدید جهانی با ارزشتر از همیشه شده است و میتواند در ارتقای موقعیت ایران بیش از همیشه مؤثر باشد.
موقعیت آمریکا در این شرایط چهگونه است:
در آمریکا تندروترین جریان فکری چند دههی گذشته حاکم است. این جریان فکری بهدنبال توسعهی قدرت آمریکاست و به اقتدار کامل آمریکا در جهان میاندیشد. گسترش توان نظامی را ضروری میداند و از هر توجیهی در این جهت استقبال میکند. این جریان فکری توسعهی توان اقتصادی آمریکا را نیز در گروی توسعهی توان نظامی این کشور و توسعهی تحرک نظامی این کشور در سطح جهان میداند. برای این جریان فکری، داشتن دشمن خارجی یک ضرورت و نیاز است و همواره درصدد است که با ترسیم یک دشمن خارجی، مقاصد نظامی و افراطی خود را توجیهکند. با تغییر وضعیت عراق طبعاً انتظار میرود که این جریان تندرو بهفکر مطرحکردن دشمنان جدیدی در سطح جهان باشد. متأسفانه اگر با روندی که تندروهای آمریکایی ترسیم کردهاند، مقابلهی مدبرانه نشود، شرایط جهان اسلام بحرانیتر خواهد شد. این جریان فکری اخیراً دربارهی تهدید جهان اسلام بیشترسخن میگوید. جهان عقلانی را درمقابل جهان افراطی تعریف میکند و بر این ادعاست که جهان عقلانی، قابلمحاسبه و متمدن در مقابل جهانی از افراطگرایی و تندروی قرارمیگیرد. در این ساختار چین و هند و روسیه نیز در جهان عقلانی قرار میگرفته و تقریباً تمامی جهان اسلام در زمرهی جهان معارض به جهان عقلانی قرار میگیرند.
بهرغم ویژگیهای مطرح شده و مواضع افراطی جریان حاکم در آمریکا، آمریکا برای برخورد با ایران با مشکلات جدی مواجه است و بهدلایل ذیل برای برخورد نظامی با ایران اولویت قایل نیست:
- موقعیت آمریکا در افغانستان و عراق ناپایدار است و این کشور در موقعیتی نیست که حوزهی این ناپایداری را توسعه دهد.
- بعد از حملهی آمریکا به افغانستان و عراق هیچ کشوری در منطقه بهاندازهی ایران با تحولات این دو کشور سازگار نبوده است. کشاندن ایران به جبههی مخالف آمریکا شرایط آمریکا را در منطقه مشکلتر خواهدکرد.
- در شرایط فعلی تروریستهای افراطی در منطقه، آمریکاییان و شیعیان را با هم هدف میگیرند و عملاً شیعیان در موقعیتی قرارگرفتهاند که آمریکا نسبت به آنان کمتر از هر زمان احساس خطر میکند. تغییر این وضعیت و کشاندن شیعیان به صحنهی درگیریهای منطقهای برای آمریکا مناسب نیست.
- آمریکا درحمله به افغانستان و عراق عملاً به دو رژیم کاملاً غیرموجه در سطح جهان حمله کرده است. حمله به ایران که وجههی کاملاً متفاوتی در جهان دارد، برای آمریکا بسیار مشکلساز و خسارتبار است.
- آمریکا در حمله به کشورهای عراق و افغانستان بهدلیل فاصلهی مردم و دولت روی حمایت مردم از تحول، حساب جدی باز کرده بود. ایران شرایط کاملاً متفاوتی دارد.
- بعد از پیروزیهای بزرگ حزبالله در لبنان، موفقیت حماس در فلسطین نیز شرایط را کاملاً بهنفع ایران تغییر داده است. هرچند حماس بهصورت مشروط ساختار دو دولت در فلسطین را بهرسمیت میشناسد و ورودش به حاکمیت فلسطینی نیز مؤید همین نگاه است و حمایت ایران از استقرار دولت حماس نیز میتواند نوعی انعطاف از سوی ایران تلقی میگردد، ولی از سوی دیگر پیروزی حماس موقعیت ایران را در خاورمیانه و نقش ایران را در مدیریت بحران خاورمیانه، بیش از گذشته ارتقا داده است.
بهدلیل تمامی شرایط یادشده، اولویت آمریکا یافتن راهحل کمهزینهتر از برخورد نظامی با ایران خواهد بود.
از سوی دیگر شرایط ایجادشده درمنطقه، پس از حملات آمریکا بهشکلی درآمده که این کشور قادر نیست وضعیت ایران را نادیدهبگیرد و بدون تعیین تکلیف با ایران صحنه را ترک نماید. دلایل این شرایط برای آمریکا بهشرح ذیل است:
- ساماندهی وضعیت منطقهی خاورمیانهی بزرگ و جهان اسلام، بدون مشارکت سازندهی ایران ممکن نیست. اگر ایران قصد تخریب شرایط را داشته باشد توان زیادی برای ایجاد مشکل برای آمریکا دارد.
- ساماندهی کشورهای افغانستان و عراق نیازمند همکاری ایران است. دولتهای منتخب مردم در این کشورها بسیار به ایران نزدیک هستند و به ایران بیش از همهی همسایگان خود اعتماد و اطمینان دارند. ایجاد امنیت و ثبات در این کشورها نیازمند همکاری ایران است.
- آمریکا همهی شرایط را برای ارتقای ایران در منطقه فراهم کرده است. هزینههای سنگین آمریکا در منطقه منجر به حاکمشدن دوستان ایران در منطقه شده است. در چنین شرایطی برای آمریکا ممکن نیست که این موقعیت را به یک جریان با مواضع شدیداً ضدآمریکایی واگذار کرده و از منطقه خارج شود. وضعیت منطقه بعد از خروج نیروهای آمریکایی، کاملاً بستگی به ایران دارد. آمریکا نمیتواند بدون اطمینان نسبت به شرایط ِآینده منطقه را ترککند.
- با توجه به این مسایل، خروج آمریکا از منطقه بدون تعیین تکلیف ایران برای آمریکا شکست بزرگی محسوب میشود.
با توجه به شرایط ایران و آمریکا، بحرانیتر شدن روابط ایران و آمریکا محتمل بهنظر میرسد اما انتظار نمیرود که شرایط جدید به برخورد نظامی منجرشود.
سرانجام بحران روابط ایران و آمریکا چه خواهد بود؟
1) بهنظر میرسد که آمریکا در طراحی هر سناریویی برای ایران، به دو جنبه توجه ویژه دارد:
- آمریکا معتقد است که ایران بهخاطر ویژگیهای اقتصادی و اجتماعیاش آسیبپذیری زیادی از جنگ نرم و ایجاد فشارهای غیرنظامی دارد و از این منظر با افغانستان یا حتی عراق دورهی صدام حسین بسیار متفاوت است؛ لذا برنامهریزی آمریکا روی جنگ نرم، بسیار جدیتر از تدارک برای برخورد نظامی است.
- آمریکا در مورد ایران بسیار محتاطانه عمل میکند و برخلاف رویهی معمولش به ایجاد اجماع جهانی علیه ایران توجه بسیار زیادی کرده و سعی دارد که در همهی مراحل کار کشورهای دیگر جهان را با خود همراهکند. بحران هستهای فرصت چنین وضعیتی را برای آمریکا بهخوبی فراهمکرده و این کشور حداکثر بهرهبرداری را از این موقعیت میکند.
2) مهمترین مسألهی مشکلآفرین برای ایران بحث انرژی هستهای است. در صورتیکه ایران با جامعهی جهانی بر سر بحث هستهای مصالحهکند و اجماع ایجاد شده علیه خود را بههم بزند، انتظار میرود که هیچ حادثهی دیگری به مشکلترشدن موقعیت ایران منجر نشود و آمریکا نتواند وضعیت را بحرانیتر نماید.
3) نشانههای زیادی حکایت از تصمیم طرفین برای یافتن راهحل سیاسی از طریق گفتوگو دارد. طبعاً قابل تصور نیست که بدون تعیین تکلیف بحث هستهای گفتوگو دربارهی مباحثی مانند عراق بتواند مانع بحرانیشدن شرایط ایران شود، انتظار میرود که پس از موفقیت ایران در انجام مرحلهی اولیهی غنیسازی، درموقعیت بهتر کنونی، ایران به انجام اقداماتی سازگار با خواستههای شورای امنیت و شورای حکام آژانس انرژی اتمی، به مذاکره با جامعهی بینالمللی رویآورد و با جامعهی بینالمللی در مورد برنامهی هستهای به تفاهم برسد. در چنین شرایطی تمایل دو دولت رادیکال در ایران و آمریکا برای گفتوگو، منجر به تحول مهمی در کاهش بحران در روابط دو کشور خواهد شد.
4) در صورتیکه ایران نتواند با جامعهی بینالملل تفاهمکند، اجماع کشورهای مؤثر جهان علیه ایران تداوم یابد و موقعیت پروندهی ایران در شورای امنیت سازمانملل متحد حادتر شود و روند برگشتناپذیر تشدید فشارها به ایران آغاز شود، باید نگران پیآمدهای خطرناک این وضعیت بود. در این شرایط تنها مسایل ایران بهوضع خطرناکی نخواهد رسید، بلکه فرصتهای بینظیر بهدست آمده برای ایران نیز از دست خواهد رفت.
5) انتظار نمیرود که در شرایط بحرانی، اقدام نظامی علیه ایران اولویت داشته باشد و حتی مورد توجه جدی قرارگیرد. فشارهای وارده به ایران شیوههای غیرنظامی خواهد داشت. این فشارها از تحریم همکاریهای هستهای و نظامی آغاز و تا مراحل خیلی سنگینتری ادامه خواهد یافت. اما تحلیلهای مختلفی که دربارهی احتمال حملهی نظامی ارایه میشود حکایت از آن دارد که احتمال حملهی نظامی محدود به ایران و بهخصوص تخریب تأسیسات هستهای و نظامی ایران منتفی نیست و بههرحال بهعنوان یک احتمال نهایی در آمریکا مورد توجه جدی است.