استریندبرگ، متخصص و صاحبنظر در مسائل مربوط به تروریسم بین المللی می گوید: در چند سال گذشته، حزبالله و حماس به ترتیب در خط مقدم مبارزه با گسترش القاعده در لبنان و فلسطین قرار داشتهاند.
در چند سال گذشته، حزبالله و حماس به ترتیب در خط مقدم مبارزه با گسترش نسخه سلفی القاعده در لبنان و فلسطین قرار داشتهاند.
این دیدگاه احتمالاً با جهان بینی مطلق و بی چون و چرایی که مبنای جنگ بر ضد تروریسم است، همخوانی نداشته باشد اما حقیقت آن است که نقش بازدارندگی این دو جنبش(حزبالله و حماس) در برابر نفوذ «سلفیسم»(سلفی گری) به قلمروی حاکمیتی آنها، بسیار بیشتر و موفق تر از دوستان و متحدان منطقه ای ایالات متحده بوده است.
با این وجود در حالی که جنگ بی رحمانه، لبنان و نوار غزه را به ورطه نابودی سوق داده است، ایالات متحده از سیاستهای دولت اسرائیل مبنی بر اینکه هر راه حل سیاسی باید با انهدام نظامی حزبالله و حماس همراه باشد، پشتیبانی مالی می کند. بدین ترتیب، هر دو جنبش خود را اهداف اصلی جنگ علیه تروریسم میبینند.
با توجه به خواست و توانایی حزبالله و حماس برای ایستادگی در مقابل امواج «ستیزه جویی سلفی»، هدف قرار گرفتن این دو جنبش به معنی آن است که جنگ بر ضد تروریسم به خودی خود تهدیدی محسوب می شود که به نفوذ و سنگرسازی القاعده و هوادارانش در کشورهایی که تاکنون آن را محکوم کرده اند، کمک می کند! اولویتهای حکومت(بوش) حاکی از آن است که نه تنها در جنگ بر ضد تروریسم هدف را گم کرده، بلکه مرتکب یک خطای فاحش و ناگوار استراتژیک نیز شده است.
دشمنی حزبالله و حماس با روند سلفی گری، تا اندازه ای در حوزه واقع گرایی سیاسی قابل تعریف است. این دو جنبش همواره بر این نکته واقف بوده اند که ظهور و بروز گروه های وابسته به القاعده در قلمروی حاکمیتی آنها، بهانه و دستاویز لازم را برای عملیات خشونت بارتر ایالات متحده و اسرائیل در این مناطق(لبنان و فلسطین) فراهم میکند. در واقع اداره اطلاعات نظامی اسرائیل بارها اطلاعات و شایعاتی را مبنی بر ارتباط حماس و القاعده منتشر کرده است تا از این رهگذر جنگ اسرائیل را با دشمنانش، به صورت جدی بخشی از جنگ بین المللی آمریکا بر ضد تروریسم جلوه دهد.
حزبالله و حماس، نهضتهای کاملاً تثبیت شده ای هستند که صرفاً نمی خواهند پایگاه قدرت محلی خود را با دیگر گروههای اسلامی که ایدئولوژی متفاوتی دارند، شریک شوند. با این وجود نباید فراموش کرد که برای درک عمق خصومت آنها با پروژه «سلفی»ها، باید ماهیت تفاوتهای ایدئولوژیک حزبالله و حماس را با «سلفی»ها شناخت. با آنکه «حزبالله ـ حماس» و گروه القاعده، هر دو درگیر اقداماتی هستند که «مقاومت» خوانده می شود اما پروژه «مقاومت» آنها مشترک و همسان نیست.
مبارزات حزبالله و حماس ارضی است و یک دشمن خاص(اسرائیل) را هدف گرفته است و ریشه در خواستها و آرزوهای قومیتهای مشخصی دارد. این نهضتها(حزبالله و حماس) از طریق تأسیس نهادهای مدرن اجتماعی، قصد دارند زمام امور طرفداران و موکلانشان را در دست گیرند؛ کسانی که این نهضتها در انتخابات دموکراتیک بی هیچ واسطه ای در برابر آنها پاسخگو هستند. مهمتر از همه، این که آنها(حزبالله و حماس) بخشی از طیف متکثر ایدئولوژی ها و مذاهب مختلفی می باشند که در آن حوزه جغرافیایی(لبنان و فلسطین) فعالیت میکنند.
این روند شاید با مواضع ایالات متحده هماهنگ و همخوان نباشد با این وجود نه حزبالله نه حماس، هیچ کدام دشمن آمریکا نیستند؛ مگر اینکه دشمنی آنها را با اسرائیل خصومت با آمریکا تعبیر کنیم!
در این میان رویکرد القاعده در مقایسه با آنچه حزبالله و حماس انجام می دهند، آشکارا متضاد و متفاوت است. درگیری القاعده ریشه در اعتقادات وهابیت(میراث قومی عربستان سعودی) و تجربیات نظامی افغانستان، بالکان و سومالی دارد. القاعده نبرد با ارزشهای آلوده و زشت غرب را در دستور کار قرار داده و [بر خلاف حزبالله و حماس] در برابر هیچ قبیله یا طایفه مشخصی هم پاسخگو نیست، زیرا القاعده جنگ خود را به حوزه جغرافیایی یا سرزمین معینی محدود نکرده است. القاعده در پی آن است برای نهادهای وارداتی مدرنی که از غرب اقتباس شده، جایگزین هایی ایجاد کند.
القاعده با تکثر سیاسی و مذهبی مخالف است، زیرا به اعتقاد این گروه، هر کس در گردونه سلفی گری نباشد کافر و مرتد است. بسیار اهمیت دارد که درک کنیم [از دید القاعده] حتی حزبالله و حماس نیز در زمره «مرتدین» قرار دارند؛ حزبالله به دلیل شیعه بودن و حماس به سبب همکاری با حزبالله و نیز گروه ها و جنبشهای نظامی سکولار در فلسطین. القاعده دشمن مستقیم و قسم خورده ایالات متحده است و به نظر می رسد میل چندانی به رویارویی با اسرائیل ندارد چه در غیر این صورت به قول یک مقام فلسطینی، «آن لعنتی ها(القاعده) هواپیماها را در روز 11 سپتامبر به سوی ساختمانهایی در اسرائیل گسیل می کردند نه نیویورک و واشنگتن».
حزبالله که دستگاه اطلاعاتی کارآمدی را در اختیار داشته و اداره می کند، در چند سال گذشته به دقت تحرکات سلفی ها را زیر نظر داشته است. حزبالله با توسل به آمیزه ای از سیاستهای موسوم به «چماق و هویج»(که بیشتر به صورت محتاطانه و نامحسوس آنها را به کار گرفته است)، اشاعه این ایدئولوژی تازه(سلفی گری) را در قلمروی خود محدود کرده و تحت کنترل در آورده است. این روند در مواردی با وارد آمدن ضرباتی به القاعده همراه بوده است. به عنوان مثال، حزبالله در واکنش به ناآرامیهایی که وابستگان القاعده در اواخر سال 2001 در شهر ساحلی تریپولی(واقع در شمال لبنان) بوجود آوردند، از عملیات ضدتروریستی مشترک ارتش سوریه و لبنان که با موفقیت انجام شد، پشتیبانی اطلاعاتی کرد.
در اردوگاه های پناهجویان فلسطینی واقع در جنوب لبنان که به سبب فقر و مصیبت ساکنان آنها، در مقابل نفوذ سلفی ها بسیار آسیب پذیر است، حماس با همکاری گروه های فلسطینی سکولار در برابر موج سلفی گری مانع ایجاد کرده است. کشمکشهای جاری در این مناطق، بارها به خشونت منتهی شده است. در سرزمین فلسطین، حماس کوشیده است حل و فصل نارضایتی های اجتماعی را که بستر و خاستگاه «موجودیت یافتن» سلفی گری محسوب می شود، در دستور کار خود قرار دهد.
بدین ترتیب حماس با از بین بردن زمینه نفوذ سلفی ها، ضرورت برخوردهای رادیکال را با این پدیده کاهش داده است. همچنین حماس امتناع قاطعانه خود را از پذیرش درخواستهای مکرر سلفی ها برای همکاری در برابر دشمنان مشترک، آشکارا به نمایش گذاشته است. سخنگوی حماس در این خصوص گفته است: تا زمانی که آنها(القاعده) درگیر یک جنگ بین المللی هستند و ما در نبردی منطقه ای گرفتار هستیم، هیچ دشمن مشترکی نداریم.
اگر ایالات متحده و اسرائیل می توانستند هدف خود را مبنی بر نابودی حزبالله و حماس(البته باید توجه داشت این هدف، آرزوی محالی بیش نیست) عملی کنند دیگر هیچ نیروی قابل قبولی که در لبنان یا فلسطین به صورت مؤثر قادر به مقابله با سلفی گری باشد، وجود نداشت. بدون پشتیبانی حزبالله و سوریه، ارتش لبنان برای برخورد با اهداف ضدتروریستی به کلی ناکارآمد است.
یک تشکیلات معتدل و از نو سازماندهی شده فلسطینی برای مبارزه با سلفی هایی که در صدد تضعیف موج محبوبیت حماس هستند، کارایی نخواهد داشت. در حالی که اسرائیل با موافقت آمریکا، حزبالله و حماس را محاصره کرده است، منابع اطلاعاتی اسرائیل و اعراب هشدار می دهند که سلفی ها در حال پیشروی هستند تا خلا بوجود آمده را پر کنند.
بنابراین جنگیدن با حزبالله و حماس را باید دعوت بی پرده از سلفی ها برای ورود به لبنان و فلسطین تلقی کرد. برخورد با این دو جنبش، هیچ منفعتی را نصیب آمریکا در جنگ علیه القاعده(که ظاهراً هدف اصلی جنگ بر ضد تروریسم است) نمی کند. به نظر می رسد مشی ناپخته و خطرناک حکومت(بوش) در قبال خاورمیانه که کاملاً توسط خیال پردازی های واهی نومحافظه کاران شکل یافته است، تحت تأثیر سیاست «حملات خصمانه» دامن زده شده است. وقتی ایالات متحده در اوائل دهه 80 میلادی نیروهای نظامی خود را به لبنان اعزام کرد، مورد تهاجم مهلک اجتماع غیرمنسجم هسته های نوبنیادی قرار گرفت که بعدها با یکی شدن آنها، حزبالله متولد شد.
در دو حمله به سفارت و قرارگاه یگان دریایی ایالات متحده در بیروت، بیش از 300 سرباز آمریکایی کشته شدند. با وجود شدت این حملات، لازم است درک کنیم حزبالله امروز، به لحاظ سیاسی، سازمانی و عملیاتی به هسته هایی که حملات سال 1983 را انجام دادند، هیچ شباهتی ندارد. طی دو دهه گذشته حزبالله نیروی خود را به صورت خاص در برابر اشغالگری اسرائیل به کار گرفته است. از هنگام عقب نشینی اسرائیل از جنوب لبنان در بهار سال 2000 (با وجود ادامه اشغال مزارع شبعا که منشأ تنشهایی بوده است)، تجاوزات روزانه اسرائیل به خاک لبنان «علت وجودی» و تداوم حیات حزبالله بوده است.
هیچ مدرکی که نشان دهد حزبالله در 20 سال گذشته در پی حمله به اهداف آمریکایی ـ در داخل یا خارج از ایالات متحده ـ بوده است، وجود ندارد. مقامات فدرال آمریکا اذعان کرده اند(با وجود تحقیقات بی وقفه و گسترده در این زمینه) هیچ مدرکی که اثبات کند حزبالله در صدد تشکیل هسته های پنهان نظامی در ایالات متحده است، به دست نیامده و حزبالله نیز بارها اعلام کرده است از حمله به آمریکا هیچ سودی نمیبرد.
در این راستا اخیراً حزبالله در تلاشها و گفتگوهای میانجی گرانه ای که توسط مأموران اطلاعاتی سابق انگلیس هدایت می شود، مشارکت کرده است. در غیاب انگیزه و نیز مدارکی [که اتهامات وارده به حزبالله را] اثبات کند، باور کردن گزارشهایی که از «شبکه تروریستی گسترده و بین المللی» حزبالله (بنا به ادعای ریچارد آرمیتاژ، معاون سابق وزارت خارجه آمریکا که آن را تیم A تروریستها لقب داده بود) خبر می دهند، بسیار دشوار است.
در مورد حماس نیز می توان به استدلال مشابهی استناد کرد. مبارزات حماس همواره به فلسطین و اسرائیل محدود بوده است و هرگز اثبات نشده که این جنبش مشغول برنامه ریزی یا تدارک هر گونه حمله ای در خارج از محدوده ای است که سالهاست در آن درگیر است. حماس در ژانویه سال جاری میلادی با کسب اکثریت قابل توجه آرای فلسطینیان که برکناری دولت بی کفایت و فاسد فتح(که تنها به سبب میانه روی و تمایل به مذاکره با اسرائیل واجد شرایط دولتداری شناخته می شد) را در پی داشت، مأمور تشکیل دولت جدید فلسطین شد.
دولت حماس در مقایسه با دولت قبلی، از به رسمیت شناختن موجودیت اسرائیل سر باز زد زیرا اسرائیل همچنان از پایان اشغال ساحل غربی، آزادی فلسطینیان در بند و موافقت با راه حل عادلانه برای بحران 60 ساله آوارگان فلسطینی امتناع می کند. این موضع حماس آن چنان اسرائیل و ایالات متحده را تحقیر کرد که در نتیجه آن دولت تازه فلسطین را که به صورت دموکراتیک انتخاب شده بود(یکی از سه دولت دموکرات در بین تمام کشورهای عرب خاورمیانه)، مانعی بر سر راه صلح معرفی کردند و رأی به برکناری آن دادند.
تنها مطابقت بی کم و کاست سیاست اسرائیل با منافع ملی ایالات متحده می تواند اهمیتی را که حکومت بوش به جنگیدن و کنار گذاشتن حزبالله و حماس می دهد، توجیه کند.
دانیل لوی در روزنامه اسرائیلی «هاآرتص» ابتدا درباره تقارن کامل سیاست آمریکا و اسرائیل می نویسد، اما در ادامه تأکید می کند، «جدا کردن منافع اسرائیل از ویرانه های دکترین «تخریب سازنده»! نومحافظه کاران در خاورمیانه، به یکی از چالشهای اضطراری پیش روی سیاستگذاران اسرائیلی تبدیل شده است. آمریکا که بدون شناخت و درک ساختارها و بافت منطقه ای، تنها با توسل به ترکیب ساده لوحانه «بمب» و «رأی»، در پی شکل دادن دوباره منطقه خاورمیانه است، در نهایت هم خودش هم اسرائیل را تضعیف میکند».
تناقضات جنگ بر ضد تروریسم در جریان نبرد کنونی در لبنان و نوار غزه، به گونه ای آشکار در کانون توجه افکار عمومی قرار گرفته است. ایالات متحده با تمرکز تلاشهایش بر روی حزبالله و حماس، در حال تباه کردن اندوخته و سرمایه سیاسی خود می باشد. این در حالی است که آمریکا برای جنگیدن با دشمنان واقعی خود در دیگر نقاط دنیا، بشدت نیازمند این سرمایه است. اعراب می دانند حزبالله و حماس دشمنان آمریکا نیستند و قرار گرفتن آنها در صف مقدم اهداف آمریکا هیچ کمکی به کاهش نارضایتی منطقه ای از عملیات جنگ بر ضد تروریسم نمیکند.
علاوه بر این، در هنگامه پیشروی عملیاتی در جنگ بر ضد القاعده، تعقیب حزبالله و حماس چیزی نیست جز یک حرکت کاملاً اشتباه نظامی.
نابودی یا تضعیف حزبالله و حماس بدون پرداختن به ریشه های پنهان نارضایتی ها در این منطقه(اشغال، زندانیان و آوارگان) صرفاً باعث می شود میراث القاعده به نسل بعدی جنگجویان سلفی که در گوشه و کنار صحنه درگیری های خاورمیانه به نظاره ایستاده اند، برسد. اگر سلفی ها در لبنان و فلسطین تکثیر شوند، بزودی در مرزهای اسرائیل ظاهر می شوند و برای نخستین بار در جنگ اسرائیل ـ اعراب، به صورت مستقیم مشارکت می کنند. بنابراین با توجه به نقش ایالات متحده به عنوان پشتیبان اصلی اسرائیل، باید نتیجه گرفت القاعده و متحدانش به رگه اصلی کانسار «دستاویزهای سیاسی» که به کمک آنها جنگ بین المللی خود را توجیه می کنند، دست یافتهاند.