تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۳۹۱ - ۱۲:۰۱  ، 
کد خبر : ۱۲۱۴۱۹

گفت‌وگو با محمدمهدی جعفری(بخش پایانی)


محمد آصفی
* آقای دکتر سروش در یک سخنرانی می گویند که در اوایل انقلاب عده ای از کوبا آمده بودند تا از اسلام و انقلاب یک تصویری دریافت کنند. در آن زمان آقای طالقانی مامور شده بودند که این عده را تبلیغ کنند کوبایی ها پس از آنکه صحبت آقای طالقانی را شنیده بودند خیلی علاقه مند شده بودند که به اسلام گرویده شوند. دیدگاه آقای سروش این بود که آقای طالقانی آن بخش مثبت اسلام را تبلیغ می‌کردند؟
** دقیقا این جمله را گفتند. هر جا مبارزه با استعمار و برای استقرار آزادی باشد آن همان اسلام است. بعد رئیس نمایندگی کوبا فریاد زد: اگر اسلام این است پس من مسلمانم.
* می خواستم بدانم که چه اتفاقی باعث شد که آقای طالقانی ناگهان از سازمان مجاهدین خلق رویگردان شد؟
** ایشان هیچ وقت در سازمان مجاهدین نبود که بعداز آن رویگردان شود. اما نابردباری ایشان بدین علت بود که آقای مسعود رجوی و موسی خیابانی به طور کلی اعضای سازمان مجاهدین به ظاهر خودشان را همگام با انقلاب نشان می دادند ولی در باطن ساز دیگری می نواختند آیت‌الله طالقانی این موضوع را فهمیده بود و در محافل خصوصی به شدت به اینها حمله می‌کرد.
* من می خواهم که شما دقیقا به تلاقی سازمان مجاهدین و آیت‌الله طالقانی اشاره کنید. می خواهم بدانم که چگونه آستانه تحمل ایشان لبریز شد؟
** شبی که سازمان مجاهدین را محاصره کرده بودند.
* دقیقا چه ماه و سالی بود؟
** ماه رمضان 58 بود. فکر می کنم اوایل شهریورماه بود. به هرحال حزب‌الله سازمان مجاهدین را محاصره کرده بود. حرفشان این بود که شما باید این ساختمان را ترک کنید و اسلحه خودتان را تحویل دهید. یک روز دیدم که از سازمان مجاهدین به دفتر نهضت آزادی به من زنگ زدند که ما محاصره شدیم. از شما می خواهیم که قبل از اینکه برای ما اتفاقی بیافتد شما به آقای طالقانی اطلاع بدهید که یک کاری برای ما انجام دهد.
من گفتم که من نمی دانم الان کجاست اما همان لحظه به منزلشان زنگ زدم که همسر ایشان به من گفتند که ایشان امشب افطار منزل احمدصدر حاج سیدجوادی هستند. من و آقای فریدون سحابی، بسته نگار رفتیم آنجا، دیدیم که همان روز آقای قدوسی که به دادستانی انقلاب منصوب شده بود به آنجا آمده بودند که خودشان را معرفی کند.
* به چه کسی معرفی کند؟
** آقای بازرگان، چون ایشان هم آنجا بودند. به عنوان نخست وزیر موقت ایران. به هرحال، آقای طالقانی هم می خواستند نماز بخوانند. من از ایشان خواستم که قبل از اقامه نماز یک پیامی بدهید که بچه های سازمان مجاهدین از این محاصره رهایی یابند. آقای طالقانی خیلی تند و عصبانی گفتند من چنین پیغامی نمی دهم گفتم چرا؟ گفت فردا چریک های فدایی خلق هم از من انتظار خواهند داشت که برای آنها هم پیامی بدهم. گفتم که چریک های فدایی خلق نباید چنین توقعی داشته باشند.
اینها مسلمانند، گفت: نخیر تو برو، گفت: الله اکبر، من گفتم کسی که به من توجهی ندارد. ناگهان محسن رضایی پسر حاج خلیل رضایی آمد همانجا و گفت که مسعود رجوی منزل ماست. و اجازه می خواهد که از آیت‌الله طالقانی که خودش بیاید اینجا با ایشان صحبت کند. من گفتم که آیت‌الله طالقانی اینگونه به من پاسخ داده الان هم عصبانی هست. شما بروید به خودش بگویید که بیاید.
چند لحظه بعد من با آقای ابراهیم یزدی درحال صحبت بودیم که دیدیم مسعود رجوی آمد و بی اعتنا به ما و گویی اینکه ما را نمی شناسد و رفت داخل پیش آقای طالقانی من داخل نرفتم اما چند لحظه بعد فریاد آیت‌الله طالقانی را شنیدیم که به مسعود رجوی گفت که تقصیر خودتان است. شما با کمونیست ها یکی شدید. شما بی اعتنا به انقلاب اسلامی هستید و من هیچ اقدامی نمی کنم. مسعود رجوی هم سرش را پایین گرفته بود و به زمین خیره شده بود و چیزی نمی‌گفت.
* الان به جهت زمانی، هنگامی است که سازمان مجاهدین در محاصره نیروهای حزب‌اللهی است؟
** بله، رجوی هم آمده بود که آقای طالقانی اقدامی بکند تا اینها از محاصره خارج شوند. مهندس بازرگان روکرد به مسعود رجوی و گفت من به شما دو هفته مهلت می دهم اما این ساختمان مال من که نیست مال مردم است. شما هم فکر جایی را بکنید و از اینجا بیرون بروید. من الان به امام زنگ می زنم که این کار را نکنند.
* واکنش رجوی چه بود؟
** او گفت که من چنین تضمینی نمی دهم. ولی آقای مهندس بازرگان به مهندس صباغیان که به قم و به مرحوم حاج احمدآقا تلفن کنند تا ایشان به امام اطلاع دهند که اینها در محاصره هستند تا ایشان دستور دهند که سازمان مجاهدین از حلقه محاصره بیرون بیایند.
بعداز چند دقیقه احمدآقا زنگ زد و گفت که امام می فرمایند که بگذارید سازمانی ها در ساختمان باشند ولی اسلحه ها را تحویل دهند. این پیام را وقتی به مسعود رجوی گفتم گفت که اصلا ما اسلحه نداریم.
* آنها در موضع برتر بودند یا ضعف؟
** در موضع ضعف بودند. اما وانمود می کردند که برتر هستند.
* چه استدلالی دارید که آنها از موضع ضعف بودند؟
** برای اینکه اینها بیشتر جنبه تدافعی به خود می گرفتند. حالا در باطن هم اسلحه داشتند.
* چرا نمی‌خواستند اسلحه را بدهند؟
** معتقد بودند که اگر ما اسلحه را تحویل دهیم حزب‌الله سریعا ما را خواهند گرفت و به زندان می‌اندازند.
* به نظر شما فضا هم همینطور بود؟
** نه، آنها به نظرم اشتباه می کردند، البته نه آنها بلکه هیچکس نمی بایست اسلحه به دست می گرفت. اگر گروه ها اسلحه در دست می گرفتند ایران هم مثل لبنان می شد. به هرحال مسعود رجوی رفت و در دانشگاه تهران سخنرانی کرد. من پیش از رفتن به او گفتم که مسعود مبادا در آنجا سخنی بگویی که باعث تحریک شود. رجوی گفت: آنچه را که آیت‌الله طالقانی گفت را می گویم. من گفتم ایشان که حرفی نزدند.
به هر حال مسعود رجوی رفت. همان شب ساعت 11 شب آقای بسته نگار ؟؟ و آقای طالقانی گفتند که ایشان با شما کاری دارند. آقای طالقانی پای تلفن آمدند و گفتند که من از جلوی جنبش مجاهدین عبور می کردم. حسین اخوان ماشین من را نگه داشت گفت آقا یک پیغامی بدهید گفتم باشد اما به شرطی پیغام می دهم که چریک های فدایی خلق را از دوروبرتان بیرون کنید. من گفتم که آقا شما از کجا دانستید که ایشان جزو چریک های فدایی خلق هستند. گفت هم آرم روی بازویشان بود و هم شعار می دادند که سلام بر فدایی، درود بر مجاهد.
بعد هم گفت که تا زمانی که اینها هستند من پیامی نمی دهم. به هرحال من زنگ زدم به سازمان مجاهدین خلق، پرویز یعقوبی آنسوی گوشی بود و گفت که حرف آقا درست است اما ما چکار کنیم چریک های فدایی خلق بیرون نمی روند. درهرحال آن شب آقای طالقانی پیامی ندادند. به هرحال آقای طالقانی به هر دو طرف ماجرا اشراف داشت.
اینکه بعضی ها بعدها شایع کردند که ایشان از روی سادگی فریب سازمان مجاهدین خلق را خورد به هیچ وجه اینطور نیست چون ایشان نسبت به همه به شکل پدرانه برخورد می کرد که مبادا باعث درگیری شود و انقلاب متشنج شود. بعدها در شهریور 59 امام پیامی را خطاب به ملت بیان که مویدنظر من است متن پیام بدین مضمون بود که اگر آقای طالقانی در حیات بود اعصاب متشنج جامعه به وضع امروز منجر نمی شد و ایشان همیشه آرام‌بخش جامعه بود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات