تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۳۹۱ - ۱۲:۳۸  ، 
کد خبر : ۱۲۱۹۶۴

اعترافات یک تروریست اقتصادی(بخش چهل و یکم)


 جان پرکینس/مترجم: توحید احمدی
درجریان سال های 1990، من با تأسیس چندین سازمان و عضویت در هیئت مدیره چندین سازمان دیگر به صورت روزافزونی درگیر جهان سازمان های غیرانتفاعی شدم. تعداد زیادی از این سازمان ها حاصل کار افرادی با تحصیلات بالا در دریم چنج بود که درارتباط با کار با افراد بومی در آمریکای لاتین ـ شوارس و آچوارس در آمازون، کیچواس در آند، میس در گواتمالا- یا در حال آموزش این فرهنگ ها به افراد در ایالات متحده اروپا بودند.
SAWEC این کار بشردوستانه را قبول کرد چرا که با تعهدSWEC به راه ایالات متحده سازگار بود. کتاب های بیشتری نوشتم و همیشه دقت می کردم که بر آموزه های بومی متمرکز شده و از ارجاع دادن به فعالیت هایEHM خودم پرهیز کنم. در کنار کار برای رفاه خودم این فعالیت ها به من در حفظ تماسم با آمریکای لاتین و موضوعات سیاسی ای که برایم مهم بودند کمک می‌کردند.
تلاش فراوانم برای قانع کردن خودم در این مورد که فعالیت های غیرانتفاعی و کارهای نوشتاریم به ایجاد تعادل در تغییر آثار رفتارهای گذشته ام کمک می کند روز به روز با مشکل بیشتری مواجه می شد. پیش خودم می دانستم که در حال شانه خالی کردن از وظایفم در قبال دخترم هستم. جسیکا جهانی را به ارث می برد که میلیون ها بچه با بدهی هایی که هرگز قادر به پرداخت آنها نخواهند بود متولد می شوند. ناگزیرباید مسئولیت کارهای خود را می‌پذیرفتم.
محبوبیت کتاب های من در حال افزایش بود، به خصوص یکی از آنها با عنوان جهان همانگونه است که رویایش را در سر دارید. موفقیت این کتاب تقاضا از من برای ارائه سخنرانی و تشکیل ورکشاپ را افزایش داد. گاهی اوقات در حالیکه در مقابل جمعی از شنوندگانم درنیویورک یا بوستون نشسته بودم، از این حالت دوگانگی اعصابم خرد می شد. اگر جهان همانگونه است که تصورش را می کنیم، چرا من چنین جهانی را در رویاهایم پرورده بودم؟ چگونه در این واقعیت کابوس مانند، فعالانه به ایفای نقش پرداختم.
در 1997 برای تدریس در یک ورکشاپ یک هفته ای از سوی مؤسسه امگا در کارائیب، به جزیره سنت جان، دعوت شدم. دیروقت به آنجا رسیدم و هنگامی که صبح از خواب برخاستم در بالکن کوچکی به قدم زدن پرداخته و خودم را در مقابل خلیجی شبیه آنچه هفده سال پیش باعث شد که MAIN را ترک کنم یافتم. با احساساتی که بر من غلبه کرده بود روی صندلی افتادم. در طول آن هفته بیشتر وقت آزادم را در آن بالکن به نگاه کردن به خلیج مینستر و درحالی که سعی می کردم احساساتم را درک کنم سپری کردم.
فهمیدم که با وجودی کهMAIN را ترک کرده بودم اما گام بعدی را برنداشته بودم و تصمیم بر ماندن درمیانه یک مجازات مخرب بود. در آخر هفته دریافتم که جهان دوروبرم آنگونه نیست که رویایش را داشتم و می بایستی دقیقاً همان کاری را بکنم که به شاگردانم آموزش می دادم: تغییر رویاهایم به طریقی که منعکس کننده آن چیزی باشد که واقعاً در زندگی می‌خواستم.
هنگامی که به خانه برگشتم کار مشاوره ام را رها کردم. رئیسSWEC که من را استخدام کرده بود اکنون بازنشسته شده بود. فرد جدید که جوانتر از من بود روی کار آمده بود و ظاهراً در مورد ماجرای من بی اطلاع بود. او یک برنامه کاهش هزینه را آغاز کرده بود و از اینکه دیگر مجبور نبود به من مقرری گزافی بدهد خوشحال بود.
تصمیم گرفتم کتابی که خیلی وقت بود بر رویش کار می کردم را تمام کنم. همین که تصمیمم را گرفتم حس آرامش عجیبی به سراغم آمد. ایده هایم را در مورد نوشته هایم با دوستان نزدیکم که بیشترشان در جهان سازمان های غیرانتفاعی کار می کردند و درگیر فرهنگ های بومی و حفاظت از جنگل های بارانی بودند در میان گذاشتم. برخلاف انتظارم، آنها از این کار به هراس افتادند.
می ترسیدند که افشای این حرف ها برای دنیا، تدریس و سازمان های غیرانتفاعی ای را که پشتیبانی می کردم به خطر بیندازد. خیلی از ما درحال کمک به قبایل ساکن آمازون برای حفاظت و پاکسازی زمین هایشان در مقابل کمپانی های نفتی بودیم. به من گفته شد که این کار من می تواند شهرتم را از بین برده و کل حرکت را به عقب برگرداند. حتی عده ای تهدید کردند که پشتیبانیشان را قطع خواهند کرد.
در نتیجه یک بار دیگر نوشتن را متوقف کردم. در عوض به بردن مردم به اعماق آمازون و نشان دادن مکان ها و قبیله هایی که با جهان مدرن ارتباطی نداشتند تمرکز کردم. در واقع این آن جایی بود که در 11 سپتامبر 2001 در آن بودم.
فصل 32 ـ یازده سپتامبر و عواقب شخصی آن برای من
دهم سپتامبر 2001، به همراه شکیم چومپی، همکار نویسنده ام در نوشتن کتاب روح شوار در مسیر رودخانه ای در آمازون اکوادور در حال راهنمایی گروهی متشکل از 16مسافر از آمریکای شمالی در جنگل های بارانی بودیم. این افراد برای آشنایی بیشتر با مردم این منطقه و کمک به آنها در حفاظت از جنگل های ارزشمند آن منطقه به اینجا آمده بودند.
شکیم در جنگ اخیر اکوادور ـ پرو به عنوان سرباز جنگیده بود. بیشتر مردم کشورهای مصرف کننده نفت از وقوع چنین جنگی، با وجودیکه به خاطر تأمین نفت آنها به وقوع پیوسته بود بی خبر بودند. علی رغم اینکه مرز دو کشور سالها مورد اختلاف بوده است، اما تنها در چند سال اخیر بوده است که تلاش زیادی برای رسیدن به یک راه حل صورت گرفت. دلیل این امر نیز این بود که کمپانی های نفتی می خواستند بدانند که بالاخره با کدام کشور برای بدست آوردن امتیاز مناطق نفت خیز می بایستی وارد مذاکره شوند.
قبیله شوار در خط مقدم جنگ بود. آنها خودشان را به عنوان جنگجویانی که غالباً بر نیروهایی مجهزتر و پرشمارتر پیروز می شدند ثابت کردند. آنها چیزی در مورد سیاست پشت جنگ و این که نتیجه آن راه را برای کمپانی های نفتی باز خواهد کرد نمی دانستند. آن ها به این خاطر می جنگیدند که از سنتی جنگ آورانه بودند و نمی توانستند حضور سربازان خارجی را در خاکشان تحمل کنند.
همان طور که داشتیم در طول رودخانه پارو می زدیم و دسته دسته طوطی هایی که پرواز می کردند را می دیدیم از شکیم پرسیدم که آیا آتش بس هنوز هم برقرار است.
«بله، اما از این می ترسم که بگویم ما در حال آماده شدن برای جنگ با شما هستیم.» توضیح داد که البته منظور او شخص من یا گروه ما نیست. «شما دوستان مایید.» منظور او کمپانی های نفتی و نیروهای نظامی که برای دفاع از آنها به جنگلشان می آمدند بود.
«ما به چشم خود دیدیم که آنها چه بلایی سرقبیله هورانی آوردند. جنگل هایشان را خراب کردند، رودخانه ها را آلوده و مردمشان را، از جمله کودکان، کشتند. امروز دیگر چیزی به اسم قبیله هورانی وجود ندارد. اجازه نخواهیم داد چنین بلایی بر سر ما بیاید. اجازه نخواهیم داد کمپانی های نفتی وارد سرزمینمان شوند، همانطوری که به پروئی ها هم چنین اجازه ای ندادیم. همگی قسم خورده ایم که تا آخرین نفر بجنگیم.»
آن شب گروه ما دور آتشی که در خانه ساخته شده از بامبوی شوار که سقفش با ساقه گیاهان پوشیده شده بود اطراق کرد. در مورد گفت وگویم با شکیم با اهالی قبیله صحبت کردم. به نگاه مشابه مردم دیگر قسمت های جهان به کمپانی ها و کشورمان فکر کردیم. چه تعداد از مردم دنیا، مثل آنها از این می ترسیدند که ما وارد زندگی شان شده و فرهنگ و سرزمین هایشان را تخریب کنیم؟ چند نفرشان از ما متنفر بودند؟
صبح روز بعد به اداره کوچکی رفتم که در آنجا یک رادیوی دوکاره داشتیم. می بایستی برنامه پرواز خودمان را برای چند روز آتی تنظیم می کردم. داشتم با آنها صحبت می کردم که فریادی شنیدم.
«خدای من!» مردی که آن طرف میز بود فریاد زد «نیویورک زیر حمله است» و رادیوی ضبطی را که در حال پخش موزیک بود روشن کرد. طی نیم ساعت بعد شرح دقیقه به دقیقه اتفاقاتی که در ایالات متحده در حال اتفاق افتادن بود را از رادیو شنیدیم. مانند هر کس دیگر این لحظه ای بود که هرگز فراموش نخواهم کرد.
بعد از بازگشت به خانه ام در فلوریدا، می دانستم که باید از Ground Zero، محل سابق برج های دوقلوی تجارت جهانی دیدن کنم. بنابراین مقدمات سفر به نیویورک را آماده کردم. یک نوامبر، در یک روز آفتابی ای که بی موقع هم ساکت و آرام بود در نیویورک بودم. در طول سنترال پارک قدم زدم و پر از احساس به سوی جایی که زمانی خیلی از اوقات خودم را در آنجا سپری کرده بودم، منطقه ای نزدیک وال استریت به نام گراندزرو حرکت کردم.
به آنجا که رسیدم، ترس جای اشتیاقم را گرفت. حال و هوای منطقه تخریب شده باور نکردنی و گیرا بود؛ اسکلت آهنی ذوب و خمیده شده ساختمان هایی که زمانی بناهای بزرگی بودند، بوی دود و ضایعات. همه آنها را قبلاً در تلویزیون دیده بودم، اما اینجا بودن چیز دیگری بود.
برای دیدن این صحنه آماده نبودم.
دو ماه گذشته بود و آنها هنوز آن دور و اطراف بودند، آنهایی که در نزدیکی آنجا زندگی یا کار می کردند، آنهایی که جان به در برده بودند. مردی مصری که بیرون مغازه کفاشی اش به وقت گذرانی مشغول بود سرش را با ناباوری تکان می‌داد.
«نمی توانم به این وضعیت عادت کنم.» زیر لب غرولندی کرد.« خیلی از مشتری هایم، خیلی از دوستانم و خیلی از خواهرزاده هایم را اینجا از دست دادم.» مرد به آسمان آبی اشاره کرد «فکر کنم او را دیدم که پرید. نمی دانم... خیلی ها می پریدند. دستانشان را تکان می دادند به خیال آنکه می توانند پرواز کنند.»
طرز حرف زدن مردم در نیویورک با همدیگر باعث تعجبم شد. چیزی فرای زبان بود. این چشم ها بودند که با هم دیدار می کردند. آنها با وجود حزنی که موج می زد، نگاه های مهربانانه خود را رد و بدل می کردند و نیم لبخندهایی که بیش از یک میلیون کلمه حرف برای گفتن داشتند.
اما چیز دیگری هم بود، حسی در مورد خود آن جا. نمی توانستم درک کنم: نور. منهتن روزی تنگه تاریکی بود، همان روزهایی که برای افزایش سرمایه IPS به اینجا آمدم، هنگامی که همراه بانکداران سرمایه گذارم کنار پنجره های روبه روی جهان شام می خوردیم. در آن روزها می بایستی برای دیدن نور به بالای مرکز تجارت جهانی می رفتم. اکنون آنجا همسطح خیابان شده بود. تنگه منشعب شده بود و ما در خیابان کناری، کنار خرابه هایی که نور گرمشان می کرد ایستاده بودیم. نمی توانستم به این موضوع فکر کنم که دیدن آسمان و نور به گشودن قلب های مردم کمک می کند. از اینکه چنین افکاری به ذهنم می رسید احساس گناه می‌کردم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات