مهندس مجید تولّایی
بلاتشبیه و بدون شرح:
جلالالدین مولوی، پیر معرفتشناس بلخ در دفتر سوم مثنوی، به نقل حکایتی میپردازد که بیشوکم وصفالحال سیاستورزی در بازار مکارهی سیاست امروز است.
این حکایت شرح گزافهگوییهای شخص بینوا و درماندهای است که هر روز صبح سبیل خود را با دنبه چرب میکند و از خانه بیرون میآید و بهگزاف، خود را منعم و شکمسیر جلوه میدهد. اشاره به این حکایت در آغاز سخن، بلا تشبیه و بدون شرح، خالی از لطف نیست.
پوست دنبه یافت شخصی مستهان
هــر صباحی چربکردی سبلتان
در مــیان مـنعـمـــان رفـتـــی کـــه مـــن
لـوت چـربی خـوردهام در انجمن
دســت در سبــلت نــهادی در نــویـد
رمـز؛ یعنی سوی سـبلت بـنگرید
کایــــن گــواه صــدق گفتار مــن است
وین نشاط چرب و شیرین خوردن است
اشــکمش گــفتی جــواب بـــیطــنین
کــــه ابــاد الـلهُ کــــید الـــکـاذبــیـن
لاف تــــو مــــا را بــرآتــش بـــرنــــهــاد
کان ســبیل چــرب تــو برکنده باد
گــر نـبــــودی لاف زشتــت ایگــــدا
یــک کریمــی رحـم افـــکَندی بهما
ور نـمـودی عیـب و کـژ کـم باخـــــتی
یــک طبیــبی داروی او ســاخـــتی
ور نگویی عیب خود، باری، خَمُش
از نمایش و ز دغل، خود را مکُش
یک قرینهی تاریخی:
در نظامهایی با ساختار سیاسی غیردموکراتیک، همیشه لازم نیست تبدیلشدن یک موضوع به "مسألهای ملی"، سلباً یا ایجاباً به اعتبار پیوند و نسبت آن موضوع با منافع ملی و دستآوردهای رشددهنده و تکاملبخش اوضاع اقتصادی و اجتماعی کشور و سطح رفاه و برخورداری مردم از مواهب و امکانات ملی باشد. گاه شرایطی پیش میآید که موضوعی مانند فعالیتهای هستهای، میتواند بهصورت یکجانبه و از بالا به پایین، بر فهرست مسایل ملی تحمیل شود. این گنجانیدن تحمیلی از آنروست که عامل و فاعل نظام قدرت، دارای سیطره و تفوقی آمرانه برهمهی شؤون زندگی خصوصی و جمعی مردم است و نهادهای مدنی مستقل، بهدلیل رنجوری و قلّت و سستبنیه بودن عرصهی عمومی، شکل نگرفته و دوام و قوام نمییابند.
برای نسبتسنجی وضعیت موجود پروندهی فعالیتهای هستهای با مسایل ملی کشور و تشدید تهدیدات و آسیبهای جبرانناپذیر ناشی از ادامهی روند فعلی این پرونده، اگر بخواهیم از باب قرینهسازی تاریخی برای وضعیت کنونی مثالی بیاوریم، میتوان به شرایط دوران جنگ، در آستانهی پذیرش قطعنامهی 598 اشارهکرد. شرایطی که نظام را در موضعی کاملاً انفعالی برای پذیرش تحمیلی قطعنامهی 598 قرار داده بود. جمهوری اسلامی بهجای استفادهی مطلوب و شایسته از شرایط مناسب منطقهای و جهانی پیش آمده برای پایاندادن به جنگ، پس از شکست متجاوزان عراقی در عملیات بیتالمقدس و عقب رانده شدن ارتش بعث از خرمشهر و حاشیهی اروند رود، درحالیکه صدام حاضر به قبول آتشبس و مصالحه با ایران شده بود و کشورهای منطقه برای تقبل خسارات و غرامتهای ناشی از تجاوز دشمن اعلام آمادگی کرده بودند، بر قصد و تصمیم ادامهی جنگ تا رفع فتنه در جهان و ... پافشاری کرد و فرصتی غیرقابل بازگشت از نظام و نیز تأمین منافع و مصالح ملی مردم و کشور گرفته شد. فرصتی که استفاده از آن میتوانست مانع از تحمیل ضایعات و لطمات ویرانگر و جبرانناپذیر بر سرمایههای انسانی و اجتماعی و اقتصادی برای دهههای متمادی شود. جمهوری اسلامی با امتناع از بهرهبرداری از فرصت طلایی پیشآمده برای صلح و پایانبخشیدن به جنگ تحمیلی خانمانسوز، ششسال دیگر همهی توان و موجودی ذیقیمت مادی و معنوی کشور را برای پیشبُرد اهداف خود در استمرار نبرد با عراق بسیجکرد و درنهایت در بدترین شرایط ممکن به ماجرای جنگ تحمیلی با پذیرش "صلح تحمیلی" خاتمه داد. در آن دوران البته بودند افراد و گروهها و جریانات دگراندیش منتقد و معترضی در خارج از دستگاه قدرت که مخالفت ناصحانه و مشفقانهی خود را با تصمیم مبتنی بر ادامهی جنگ پس از فتح خرمشهر بیان نموده و به مسؤولیت و تکلیف ملی و میهنی خویش با شجاعت و جسارتی تحسینبرانگیز عملکردند. گرچه ادای آن مسؤولیت و تکلیف تاریخی از جانب طیف دگراندیش منتقد سیاسی ایدئولوژیک نظام در آن دوران، جز خشم و غضب بیشتر حاکمیت بر اینعده و طرد و حذف و محرومیت و حبس، آوردهی دیگری برای آنها نداشت؛ اما همین آورده طی سالیان بعد، سرمایهی گرانبهایی را برای اعتلای جنبش حقطلبانهی دموکراسیخواهی در این کشور فراهم آورد. بهویژه آنکه در آن دوران، سویهی دیگر نقدها و اعتراضات سیاسی، طیف افراد و جریانهای دگراندیش بیرون از نظام قدرت که عموماً دارای گرایشها و باروهای ملی و ملی-مذهبی بودند، نقدهای فکری و نظری و چالشافکنی ایدئولوژیک آنان در مقابل صبغهی فکری و ایدئولوژیک حاکمیت بود. نقد نظام فکری-سیاسی مبتنی بر شالودههای فقه حوزوی و به چالشطلبیدن نظریهی سلطهی مطلقه بهعنوان اسلوب ایدئولوژیک ساختار سیاسی قدرت در نظام جمهوری اسلامی، از اساسیترین مواردی است که در حوزهی نظر و اندیشه، طیف منتقدان دگراندیش مسالمتجو در آن زمان که در عمل همواره ملتزم به مبانی فعالیت در چارچوب قوانین اساسی و جاری بودند، نسبت به آن مبادرت ورزیده و البته هزینهی این دیگراندیشگی و دگرباشی خود را نیز پرداختند. ثمرهی تمامی این جدّ و جهدهای فکری و سیاسی در طول یکونیمدهه - از ابتدای دههی 60 تا پایان دومین دورهی ریاستجمهوری هاشمی در سال 75 - آنگاه به بارنشست که با تغییر تدریجی شرایط و مناسبات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی کشور در طول پانزدهسال، خطابها و دعوتهای گفتمانی طیف دگراندیشان بیرون از قدرت، بهطور وسیع مخاطبان آگاه و هوشیاری در بدنهی اجتماعی، بهویژه در میان دانشجویان و زنان و طبقهی متوسط شهری و بهطور محدود در درون لایههایی از ساخت قدرت پیداکرد. شکلگیری و فراگیرشدن گفتمان آزادیخواهی و برابریطلبی و دموکراسیجویی در آستانهی بروز جنبش اصلاحطلبی خرداد 76، محصول همین همیابی مخاطبان و ضرورت انجام تغییرات و اصلاحات در وضع موجود، ذیل گفتمان فراگیرشدهی مذکور بود.
تفاوت دیروز با امروز:
در بیان تشابه تاریخی وضعیت موجود کشور در خصوص بحران وخیم پروندهی هستهای با وضعیت دوران جنگ در آستانهی پذیرش قطعنامهی 598، البته نباید از نظر دور داشت که:
1) در آنزمان خواست و هدف دولت آمریکا در نحوهی تعامل با جمهوری اسلامی، موضوع تغییر رژیم سیاسی نبود یا لااقل بهصراحت آنرا بیان نمیکرد. حال آنکه امروز چنین نیست و دولت ایالات متحده، از طرح بیپرده و صریح چنین خواستهای، ابا ندارد. از نگاه دولت آمریکا، جمهوری اسلامی به مثابه یک حکومت ایدئولوژیکِ دینی، کانون تقویت بنیادگرایی افراطی در منطقه است. کانونی که سبب شدت و قوّت گرفتن بنیادگرایانی میشود که معارض و مخل در روند صلح و سازش فلسطین و اسراییل محسوب میشوند و مانع پیشبُرد و تکمیل طرح نقشهی راه هستند. بنیادگرایانی که از سوی دیگر، موجب ایجاد ناهمواریهای مخاطرهآمیز و بحرانزا در فرآیند تحقق طرح خاورمیانهی بزرگ میشوند. بدیهی است که هدف استراتژیک ایالات متحده از گسترش دموکراسی و دستیابی به صلح و امنیت پایدار در خاورمیانه و پیگیری گامبهگام این دولت برای عملیکردن طرح خاورمیانهی بزرگ، تسلط بیشتر بر عظیمترین منابع انرژی جهان یعنی نفت و گاز در این منطقه از زیست-بوم جهانی برای دهههای آتی است. سادهلوحی است اگر تصور شود که هدف از لشکرکشی آمریکا به عراق و افغانستان و اِعمال انواع فشارها و تمهیدات سیاسی و اقتصادی در رابطه با کشورهای منطقهی خاورمیانه، بهمنظور انجام تغییرات سیاسی با هدف دموکراتیکسازی این رژیمها و از جمله رژیم ایران و نیز بهرهبرداری بیشتر مردم کشورهای منطقه از مواهب و منابع ذاتی خود برای نیل به رفاه و آسایش و رشد اقتصادی و استقلال و سیادت و عدالت اجتماعی است. چنین خواست و هدفی، اساساً در ماهیت و سازوکار نظم سرمایهسالار نوین جهانی که آمریکا در مدیریت و راهبُرد امروزهی آن دارای نقشی اصلی و تعیینکننده است، نمیگنجد.
اما سؤال قابل طرح این است که مگر باید انتظار داشت دولتها در صحنهی جهانیِ تعامل با یکدیگر و تلاش برای برقراری توازن قوا و تنظیم نوع ارتباط با هم، به چیزی غیر از مصالح خود و منافع همهجانبهی کوتاه و دراز مدت خویش فکرکنند و در جهت آن تصمیمگرفته و برنامهریزی و عمل نمایند؟ آیا این عین بلاهت نیست که تصوری غیر از این تصویر واقعی از نوع تنظیم رابطه و نحوهی تعامل دولتها با یکدیگر در صحنهی جهانی وجود داشته باشد؟ آیا از این واقعیت گریزی هست که در صحنهی جهانی، پایهایترین عامل در تعیین نوع تعاملات و چندوچون بدهبستانهای بین کشورها و دولتها و بهتبع آن ملتها، عامل قدرت اقتصادی و تفوق و هژمونی تکنولوژیک و مالی و علمی است؟ دراینصورت چهجای تأیید یا انکار این واقعیت بدیهی است که آمریکا و بهدنبال آن جهان غرب، صلح و ثبات و امنیت پایدار و دموکراسی در خاورمیانه را برای گسترش و تثبیت و تحکیم منافع اقتصادی-سیاسی کوتاه و درازمدت بیشتر خود میخواهند و بر آن اصرار میورزند. تأمین چنین خواستی در دهههای اول و میانی جنگ سرد، بهواسطهی شکلگیری و تقویت حکومتهای دستنشاندهی خودکامه و دیکتاتورهای ژاندارم برای آمریکا قابل پیگیری بود و در دهههای پایانی آن دوران، تلاش برای شکلگیری جریانهای بنیادگرای کمونیستستیز تأمینکنندهی این هدف بهشمار میرفت. اینک به اعتبار ضرورتهای مرحلهی نوین رشد سرمایهداری و بقای توسعهیابندهی نظم سرمایهسالار نوین جهانی، شکلگیری نظامهای سیاسی دموکراتیک در منطقه میتواند بستر مساعدی برای گردش سودآورانهی سرمایههای متورمشدهی کشورهای توسعهیافته، فرآهمآورد. اینکه ماهیت دموکراسی شکلگرفته در این کشورها چیست و چهگونه باید باشد و متناسب با شرایط و سطح فرهنگ بومی هر کشور باید از چه ویژگیهای عدالتخواهانه و آزادیطلبانهای برخوردار باشد یا نباشد و نقطهی برقراری تعادل برای موازنهی منافع ملی هر یک از کشورها با سیاستها و برنامههای قدرتهای فائق جهانی کجاست، موضوعی است که به تلاشها و پویشهای نظری و عملی کنشگران سیاسی و دموکراسیخواهان و عزم و ارادهی ملی مردم هر کشور مربوط میشود.
2) اوضاع جهانی و منطقهای در آستانهی پذیرش قطعنامهی 598 از طرف ایران بهگونهی بود که جمهوری اسلامی در آن دوران میتوانست با بهرهجویی از شکاف موجود بین بلوکهای قدرت جهانی، در بعضی موارد به اهداف و سیاستهای مرحلهای خود دستیابد. حال آنکه بنابهعملکرد چالشطلبانهی جمهوری اسلامی در عرصهی سیاست بینالمللی از آنزمان تاکنون - بهویژه طی دورهی هشتماههی اخیر - از سویی و وقوع تغییرات جدید در عرصهی بلوکبندیهای قدرت در جهان و برقراری توازنهای نوین قوا در پهنهی بینالملل از سوی دیگر، امروز امکان انجام مانور برای بهرهجویی از شرایطی مشابه دهههای پیش، از جمهوری اسلامی سلب شده است. تصویب و صدور چند قطعنامه بهصورت متوالی برعلیه ایران در نشستهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی به اتفاق اکثریت آرا و در نهایت ارجاع پروندهی ایران از آژانس به شورای امنیت و متعاقب آن صدور بیانیهی این شورا در فراخواندن جمهوری اسلامی به تعلیق تمامی فعالیتهای هستهای خود با اجماع همهی اعضای دایمی، نشانهی واضح و روشنی بر وجود یک اجماع جهانی برعلیه سیاستهای جمهوری اسلامی است؛ اجماعی که امروز بر روی پروندهی فعالیتهای هستهای متمرکز گردیده است و فردا، چنان که پیداست پروندههای دیگری را در دستور کار خود قرار خواهد داد.
3) نفوذ دینی و معنوی شخصیت فرهمند آیتالله خمینی در میان خیل بدنهی نیروهای حامی نظام، چه در سطح اجتماعی و عموماً لایههای طبقهی متوسط به پایین جامعه و اقشار خردهبورژوازیِ متحد و حامی حاکمیت و چه در سطح نیروهای نظامی و رزمندهی مستقر در مناطق مختلف جبهههای جنگ در آستانهی پذیرش قطعنامهی 598 تا حد و اندازهای بود که با اعلام خبر قبول قطعنامه از طرف آیتالله خمینی و خاتمهی جنگ، امکان هرنوع بروز اعتراض و مخالفت علنی و آشکار از جانب این نیروها و اقشار را با تصمیم نظام بهصورتی که منجر به تزاحم و مانعتراشی در روند مصالحه شود، منتفی ساخت. ضمن آنکه وجود شخصیت فرهمند وی در رأس نظام، همواره مانع از اوجگیری اختلافات و تعمیق شکافهای درون ساخت قدرت در آنزمان و در مواقع تصمیمگیریهای مهم و اساسی میشد؛ بهگونهای که جناحهای رقیب در قدرت نمیتوانستند یکدیگر را بهطور کامل به حاشیه رانده و از گردونهی رقابت حذف کنند.
برکسی پوشیده نیست که در حال حاضر وضعیت در این خصوص بهکلی در قیاس با آن دوران متفاوت است و آن نفوذ معنوی و دینی ناشی از فرهمندی شخصیت رهبر نه در میان لایهها و اقشار موجود در بدنهی اجتماعی حامی نظام و نه در میان کارگزاران و مدیران و گردانندگان دستگاه حکومت و قدرت، چندان نافذ نمینماید؛ بهعنوان مثال، وقتی که رهبری کنونی نظام در سخنرانی خود در مشهد، حمایت صریح و آشکار خود را از مذاکره با آمریکا بر سر مسایل عراق بیان نمود و تابوی مذاکره با آمریکا را پس از دوونیم دهه شکست، چنین موضع و اعلام نظری از جانب رهبری مانع از آن نشد که نیروهای منتسب به حامیان جناح راست تندرو در بدنهی نظام، اعتراض و مخالفت خود را با عبور از حریم خطقرمز نظام و شکستن قبح قباحت مذاکره با آمریکا آشکار نکنند و نارضایتی علنی خود را در قالب تجمع اعتراضآمیز در برابر شورای عالی امنیت ملی ایران، ابراز ندارند. اعتراض و مخالفت با این تصمیم فقط محدود به نیروهای موجود در بدنهی اجتماعی حامی نظام نبود و نیست و واکنش طیفهایی از جریان راست را نیز که دیدگاهها و مواضع خود را گرچه همواره با مصادره به مطلوب کردن موضع و نظر رهبری بهنفع خویش پی گرفته است، در بر میگیرد.
درست است که تصمیم مذاکره با آمریکا، آنگاه که رهبری موافقت و تمایل خود را در تأیید آن بیان میکند، نشانگر وجود نوعی از اجماع در کلیت نظام است و حاکی از توافق بین جناحهای رقیب در تمامیت ساختار قدرت بر سرانجام این کار و بنابر ضرورتهای تحمیلی و رویارویی با تهدیدات مخاطرهآمیزی است که در شرایط فعلی، اساس موجودیت نظام را نشانه گرفته است؛ اما برخلاف آنچه برخی میپندارند، این بهمعنای پُرشدن شکاف بین لایههای ساخت قدرت در جمهوری اسلامی و یکدست شدن تام و تمام بافت و ترکیب قدرت در این ساخت نیست. ساخت موجود قدرت در جمهوری اسلامی، همانطور که در مقالات پیشین ذکر شده است (سرآغاز شمارهی 46)، بهدلیل ماهیت اریستوکراتیک - اولیگارشیک آن، ماهیتاً قادر به یکدستشدن نیست.
در ارتباط با موضوع مذاکره با آمریکا بهنظر میرسد، آنچه امروز محل اصلی اختلاف و مناقشه بین نیروهای رقیب در ساخت قدرت است، بهطور عمده حول این محور چرخ میخورد که کدامیک از رقبا باید طرف اصلی این مذاکرات باشند؟ بهعبارت دیگر، مدعای رقبای قدرت نسبت به یکدیگر، اینک بر سر آن است که اگر قرار باشد ماحصل مذاکرات و توافقات احتمالی با آمریکا به اخذ تضمینهای امنیتی - سیاسی - اقتصادی برای نظام بهمنظور کاهش فشارها و تهدیدات فعلی و رفع مخاطرات و نگرانیهای آتی بینجامد، دراینصورت دستآوردهای ناشی از کسب چنین امتیازات و اخذ چنین تضمینهایی باید نصیب کدامیک از رقبا شود؟
بر این اساس، پیشدستی هاشمی رفسنجانی در اعلام خبر خوش هستهای و گرفتن گوی سبقت از دیگر رقبا برای ابراز آمادگی و تمایل به انجام مذاکره با آمریکا توسط وی و طیف همپیمان و متحد ایشان در حاکمیت، اقدامی غیرقابل هضم و فهم نیست. بهنظر میرسد که اینک نه رهبری و نه هیچیک از جناحها و رقبای موجود در حاکمیت، دیگر تردیدی در ضرورت انجام مذاکره با آمریکا برای کاستن از حجم تهدیدات وخامتبار موجود ندارند و همانطور که ذکر شد، بر سر این امرِ واجب، اجماع حاصل شده است. جدای از اختلافاتی که منشأ آن به هژمونیطلبی صاحبان قدرت در حاکمیت برمیگردد، گمان میرود که نه درخصوص چرایی بلکه چهگونگی و نحوه و زمان سیاسیِ انجام مذاکره با آمریکا در پی اعلام خبر خوش هستهای، بین رقبای صاحب قدرت در جمهوری اسلامی، یک اختلاف تاکتیکی وجود دارد. در این میان، جریان راست محافظهکار و میانهرو، مصلحت خود و آیندهی نظام را در این میبیند که با تمسّک به امتیاز موفقیت در تکمیل چرخهی غنیسازی و دستیابی به سوخت هستهای در سطح آزمایشی - با 164سانتریفیوژ - به قبول تعلیق فعالیتهای غنیسازی برای مدتزمانی که آمریکا و جامعهی جهانی تعیین میکند، تندهد و در مقابل تضمینهای امنیتی، سیاسی، اقتصادی مورد نیاز خود را اخذکند و بهزعم خود بحران سهمگین موجود را مهار نماید. در مقابل جریان راست افراطی و تندرو ظاهراً بر این باور است که زمان مناسب برای قبول مصالحه با غرب برسر تعلیق غنیسازی وقتی فرا میرسد که فعالیتهای هستهای جمهوری اسلامی تا رسیدن به فاز تولید صنعتی سوخت هستهای-غنیسازی با 000/50 سانتریفیوژ-ادامه یابد. آنگاه جمهوری اسلامی میتواند با در دست داشتن برگ بازی کارآمدتری که همانا رسیدن به مرحلهی تولید صنعتی سوخت هستهای است، در موقعیت قدرتمندتری وارد مذاکره با غرب شود.
خوشخبری:
متأسفانه زمامداران کشور، سرنوشت مبهم و تحقیقاً بدخیم پروندهی هستهای را در یک روند غیردموکراتیک و بهدور از شرایط گردش آزادانهی اطلاعات و تحلیل و نقد علمی و کارشناسی، به سرنوشت منافع ملی کشور گره زدهاند. دهها ابهام و سؤال راجع به جزییات و خصوصیات و وجاهت فنی و اقتصادی و زیستمحیطی فعالیتهای هستهای بیپاسخ مانده است. تا امروز حتی یک گزارش جامع و کامل از روند فعالیتهای انجام شده در طی دو دههی قبل تاکنون از جانب هیچیک از دستاندرکاران اصلی پروندهی هستهای به محضر مردم برای آگاهی و ارزیابی و اظهارنظر و نقد و بررسی آن، ارایه نشده است؛ بهگونهای که امروز مردم بتوانند کارنامهی شفاف و بیشائبهای از بیلان هزینههای چندمیلیارد دلاری فعالیتهای انجام شده در این خصوص را پیشروی خود گذاشته و آگاهانه و مختارانه راجع بهسودمندی فنی و اقتصادی ادامهی این روند، بیندیشند و تصمیم بگیرند. این درحالی است که مردم باید تمامی بار مالی، امنیتی و سیاسی مربوط به فعالیتهای هستهای انجام شده از گذشته تا امروز و از امروز به بعد را همچنان متحمل و متقبل شوند.
نحوهی برخورد و واکنش جامعهی جهانی نسبت به اعلام خبر خوش هستهای جمهوری اسلامی حاکی از آن است که برخلاف محاسبه و توقع مسؤولان امر، اعلام این خبر نهتنها موجب انعطافپذیری بیشتر جامعهی جهانی نسبت به قبول خواستهای جمهوری اسلامی مبنی بر ادامهی روند غنیسازی اورانیوم نشده است و نخواهد شد، بلکه اجماع جهانی برعلیه جمهوری اسلامی را بیش از پیش تقویت و تحکیم کرده است.
کمتر از دو هفته به زمان پایان مهلت تعیینشده از سوی شورای امنیت برای اعلام رسمی تصمیم جمهوری اسلامی دربارهی پاسخ منفی یا مثبت دادن بهخواست شورای امنیت که همان توقف کامل و بیقید و شرط تمامی فعالیتهای هستهای است، باقیمانده است. در پایان این مهلت، شورای امنیت با توجه به گزارش البرادعی رییس آژانس بینالمللی انرژی اتمی - که گویا برابر اخبار منتشرشده، وی در سفر خود به ایران با هدف متقاعدسازی مسؤولان طراز اول مرتبط با پروندهی هستهای دستخالی و بدون نتیجه از تهران به وین بازگشته است - مجدداً به شور و تصمیمگیری خواهد پرداخت. با توجه به ابزار ناخرسندیهای قاطبهی اعضای شورای امنیت از اعلام خبر خوش هستهای جمهوری اسلامی از یکطرف و رایزنیهای وسیع و گستردهی مقامات آمریکایی با اعضای شورای امنیت در مورد ابراز واکنشهای جدی و تهدیدآمیزتر علیه ایران درپی اعلام این خبر و نزدیکی بیشتر تروئیکای اروپا به مواضع و دیدگاههای اخیر آمریکاییها از طرف دیگر، احتمال آنکه شورای امنیت بهصدور بیانیهای بر اساس فصل هفتم منشور ملل متحد مبادرت ورزد،که راه اعمال تحریمهای اقتصادی و اقدامات نظامی برعلیه ایران را باز میکند روبه قوت است.
بعید است با توجه به اعلام این خبر خوش از جانب جمهوری اسلامی، در طول کمتر از دو هفتهی باقیمانده به زمان دومین نشست رسمی شورای امنیت برای تصمیمگیری راجع به پروندهی هستهای ایران، آمریکا حاضر و راضی به انجام مذاکره با ایران پیرامون مسایل عراق شود تا بلکه از قِبَلِ انجام این مذاکره زمینههای مساعد لازم برای طرح دیگر موضوعات مورد مناقشهی طرفین، از جمله پروندهی هستهای جمهوری اسلامی فراهم آید.
رهبران ارشد و مسؤولان طراز اول کشور باید بهخوبی بر این واقعیت واقف باشند که بهدور از شعارهای بدون پشتوانهی مادی و عینی و هیاهوها و جنجالآفرینیهای تبلیغی و تهییجی رسانهها و دستگاههای تبلیغیِ حکومتی، اوضاع و قابلیتهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه و مردم بهگونهای است که برخلاف دوران جنگ هشتساله و بهویژه سالهای آغازین آن، آحاد مردم در وهلهی اول آمادگی و توان پذیرش کمترین فشارهای اقتصادی، بیشتر از آنچه امروز متحمل میشوند را نداشته و صد البته در وهلههای بعد، توان پذیرش فشارهای احتمالی نظامی را ندارند. مسؤولان طراز اول کشور با علم بر این موضوع و با درک این واقعیت که با برگزاری چند مراسم رسمی و فرمایشی و تدارک حمایتهای خیابانی بهضرب استفادهی حداکثری از تمام ظرفیتهای رسانهای، نمیتوان موضوع اصرار بر ادامهی فعالیتهای هستهای را به یک خواست خودجوش ملی و میهنی بدل نمود؛ آیا همچنان برتکرار خواست خود پافشاری خواهند کرد تا زمان باقیمانده بهسرعت سپری شود و دیگر هیچ فرصتی برای دورکردن کشور و آینده و سرنوشت مردم از فروغلطیدن به کام آتش مهیبی که ادامهی روند موجود منتهی به آن است، باقی نماند؟ چنین مباد!