دکتر محمدجواد جاوید
انقلاب در نگاه اول یک دگرگونی بیرونی است، اما این دگرگونی بدون تحول در درون نا تمام خواهد ماند. از این منظر هیچ انقلاب بیرونی و عینی نیست که مسبوق به یک انقلاب درونی و ذهنی نباشد. انقلاب چه در حوزه فردی، چه در سطح گروهی و چه در عرصه اجتماع، از مبانی باطنی نشأت می گیرد که خود زمینه ساز انقلاب درونی یا روحی بوده است.
به عنوان مثال اگر "توبه" را به مثابه یک انقلاب روحی- درونی در نظر بگیریم، آثار بیرونی آن تأسیس یک هویت جدید با شاخصه هایی متفاوت از گذشته در صحنه جامعه است. پس نتیجه انقلاب، هرچند ملهم از قدیم باشد، تولدی جدید با تصوری نوین است. با این فرض امکان وقوع انقلاب همیشه و همه جا وجود دارد، اما آنچه مایه نگرانی است در میزان امکان انسان محوری انقلابهاست. پرسش نه در انسان پرستی انقلاب که در توان انسان سازی انقلابهاست. آیا در جهان امروز هنوز هم می توان از انقلابها انتظار انسان سازی داشت؟ آیا اساساً باید به چنین قدرت بالقوه در انقلابها باور داشت؟
از سویی، با نگاهی به گذشته عمده انقلابهای جهان، می توان گفت انقلابها چیزی جز جابجایی قدرتها نیستند. بنا به تعبیر آندره گلوکسمن (André Glucksmann) نویسنده فرانسوی، "از انقلاب فرانسه (1789) تاکنون همیشه شاهد گذار از یک حکومت غیرانسانی به دیگری بوده ایم." صاحبان اندیشه در قرن اخیر همواره تلاش داشته اند تا سرنوشت قرن بیستم را در قالبهایی مناسب طراحی کنند.
اما ظهور و شیوع اندیشه هایی چون نازیسم، فاشیسم، استالینیسم و پدیده هایی چون جنگ سرد، جنگ ادیان و فرقه ها، نسل کشی در اروپا و آفریقا، بمبهای اتمی و شیمیایی و ... ، عملاً باعث گردیده تا نویسندگان بزرگ تلاشی در راستای تفسیر جهان داشته باشند و نه سلطه بر آن. در این میان، تنها امتیاز یک انقلاب تسریع این تفسیر مأیوسانه از سرنوشت انسان است، زیرا انسانها بواسطه انقلاب به استقبال شکل جدیدی از مظلومیتها می روند. آیا نویسندگان و فیلسوفانی برجسته چون هگل، مارکس و نیچه خواهند توانست توضیح دهند چرا انقلابی که برای آزادی انجام شده، به شکل نوینی از ستمگری منجر می شود؟
واقعیت آن است که در این برداشت، تدبیر امور از توان نظریه پردازان خارج است و باید از رهبران فکری انقلاب سراغ گرفت. در اینجا، راه حل نه تئوری بلکه "تأمل" است؛ تأملی که به برخاستن فریاد مظلوم کمک می کند. اگر انقلاب مانع حرکت و رشد انسانیت بشر گردد، دقیقاً در آنجا که در پی نجات شهروندان است، ناخواسته به اسارت آنان منجر می شود و هر پدیده ای که انسان را به سکون و سکوت تشویق کند، در نهایت به رکود او ختم می گردد. این مسیر خلاف طبیعت بشر اگر "انقلاب" هم نام گیرد ضد انسانی است، زیرا حرکت، توان، تأمل، زبان و ایمان فرزندان خود را نیز نابود می کند. در مجموع، در این نگاه چون انقلاب به تخریب سنتهای سابق، قوانین ثابت، تحقیر بزرگان، احساسی شدن جامعه توسط جوانان، خشونت و احتمالاً هرج و مرج منجر می شود، مطلوب و معقول نیست. از سوی دیگر، باید بدین نکته اذعان داشت که انقلاب به تثبیت و تحکیم روابط انسانی یاری می رساند. هیچ انقلابی نیست که نوعی داعیه اخلاقی در سر نداشته باشد. به عنوان مثال، حتی انقلاب فرانسه نیز که عملاً در واکنش به نهادی دینی چون کلیسا صورت گرفت، در نهایت به تأسیس نظام اخلاقی خاص خود پرداخت. لذا انقلابهای با ماهیتی اساساً مردمی، حرکتهایی در راستای خواهشهای حیوانی نیستند. از ویژگی انقلابها، انسان گرایی آنهاست. اما کنار زدن تمایلات غیرانسانی لزوماً به انقلاب منجر نخواهد شد. باید جامعه ابتدا شورشی داشته باشد که این شورش پیش از آنکه ساختار حاکم را هدف قرار دهد، نهاد فردی شخص را نشانه گیرد. با این وصف، اگر شورش را حرکتی رو به جلو بدانیم، انقلاب بازگشتی به نقطه آغازین است؛ نقطه ای که در گذشته فراموش شده یا احیاناً تغییر و تأویلی در آن صورت گرفته بوده است و اکنون فرد یا جامعه در مدار درست خویش قرار می گیرد تا به تکامل حلزونی خود ادامه دهد، زیرا چرخه رشد و توسعه انسانی یک مدار بسته بدون اوجگیری نیست، بلکه انقلاب به مثابه سیاره ای چون زمین که به دور خویش می چرخد، همزمان در حوزه ای وسیعتر به دور خورشید می گردد؛ با این تفاوت که انسان قابلیت تعالی در شخصیت فردی و اجتماعی خود را دارد و این دو فاقد آنند.
بنابراین، انقلابها هرچند بازگشتی به خویشتن خویشند، اما دیگر در همان محور سابق در حرکت نیستند. پس بالاترین ارزش انقلاب در نفی جنبه حیوانی در جامعه و به تعبیر "گلوکسمن" در نفی آن در درون انسان است. "فوکو" نیز با استخدام واژه "جامعه نظام مند" معتقد است حتی جوامعی که خود را آزاد می نامند، قادرند پست ترین و بدترین جنایتها را مرتکب شوند. در این رابطه، می توان از ماجرای برده کشی آفریقاییان، استفاده از بمب اتم، سرکوب اقلیتها، ممنوعیتهای اعمال و نمادهای مذهبی، دینی و ... در اروپا و آمریکا یاد کرد.
در عین حال، با وجود اخلاق گرا و انسان محور بودن انقلابها، بسیاری از انقلابیون در فردای انقلاب ناراحتند و اجبار همگان را شایسته سرشت انقلابها نمی دانند چون در نهاد انسان که انقلاب به مدد آن بروز می کند، انسانیتی توانمند نهفته است که نخست او را به شورش واداشته و باید تمام سیاستهای عادلانه را بر مبنای آن تدارک بینند و نفس قیام به قائم آن آموخته که اخلاقمند باشد و اوج این آموزش درونی و استماع حدیث نفس، رسیدن به انقلاب برون در عرصه جامعه است. حال اگر این انقلاب علاوه بر نهاد پاک انسانی از ارزشهای دینی هم وام گرفته باشد، باید به تعبیر "میشل فوکو" آن را "روحی در کالبد جهان بی روح" قلمداد کرد؛ ویژگی ای که تنها انقلاب اسلامی ایران توانسته است مصداق آن قرار گیرد.