دکتر منوچهر آشتیانی، جامعه شناس 76 ساله و استاد سابق دانشگاه ملی (شهید بهشتی) که 11 خرداد ماه 1385 به آرا و اندیشه های کارل مارکس (1818 - 1883) می پرداخت، سخنان خود را با رویکردی کاملا مارکسیستی چنین آغاز کرد: مارکس که در سال های آخر عمر دو دخترش از گرسنگی مردند، زنش بعد از مدتی که کلفت بود، مرد و خودش نیز از گرسنگی و سرما مرد، هرگز فکر نمی کرد یکی از طرفدارانش در چنین مقام مجللی از او سخن بگوید درباره جامعه شناسی او، آن هم در ایران! به زعم دکتر آشتیانی، مارکس نه جامعه شناس بود نه اقتصاددان، بلکه این علوم نزد او، دانش هایی برای راهنمایی و رهنمود مبارزات پرولتاریایی بودند. صحبت از جامعه شناسی مارکس، صحبت از یک ناگویای گویا است؛
چرا که او جامعه شناس نیست اما اکثر نظریات دانشمندان جهانی جامعه شناسی از آرای مارکس مدد گرفته شده و بعضا نیز در ساختار بورژوایی آن را تقلیل داده و تحریف کرده اند. آشتیانی صحبت از مارکس را در سه قسمت پیگیری کرد: اول ـ کلیاتی راجع به جامعه شناسی و انواع آن دوم ـ ویژگی های کلی جامعه شناسی مارکس در تخالف با جامعه شناسی آلمانی و سوم ـ جامعه شناسی مارکس، اگر چنین چیزی وجود خارجی داشته باشد!
وی درباره جامعه شناسی و انواع آن به عقیده مارکس اشاره کرد که خرد همواره در طول تاریخ و جامعه وجود داشته است. البته نه همیشه به شکی ثابت یا خردمندانه! از منظر مارکس این مقوله درباره جامعه شناسی نیز صدق می کند و در طول تاریخ وجود جامعه شناسی (اما نه هماره به شکلی علمی) امری انکارناپذیر است. نخستین رویکردها، اسطوره شناسانه و میتولوژیکی، بعد از آن الهیات اجتماع و تاریخ و بعد از آن فلسفه تاریخ و جامعه بوده و در نهایت پس از تجدد حیات دینی و رنسانس و بسط بورژوایی است که علم جامعه شناسی مطرح می شود و بعد از آن است که دو شکل کلی جامعه شناسی قابل انتزاع است که تمامی دیگر تقسیم بندی ها در جامعه شناسی نیز به یکی از این دو طیف تعلق دارند:
جامعهشناسی بورژوایی پوزیتیویستی
تمام جامعه شناسی های غرب با شکل ها و طیف ها و نرم های مختلف در این نوع خلاصه می شود. این جامعه شناسی که گاه مصلحت جویانه است، گاه زیرکانه و گاهی هم ابلهانه، از «آگوست کنت» موسس جامعه شناسی آغاز شده و تا جامعه شناسی امروزی پراگماتیستی و رفتارگرایی آمریکایی تداوم یافته است.
جامعهشناسی مارکسیستی پرولتاریایی
این سنخ جامعه شناسی که از سوی مارکس و «انگلس» و «لنین» و تمام احزاب کمونیستی تاسیس و تداوم یافته، نیاز کلی زحمت کشان جهان و ملت های دربند و ستمدیده و پرولتایی را در خود خلاصه کرده و تنها وجه اشتراکش با جامعه شناسی بورژوایی این است که هر دو نماینده اصیل مناسبات اجتماعی خودشان هستند. منوچهر آشتیانی در ادامه به وجوه تفاوت این دو نوع جامعه شناسی به تفصیل اشاره کرد:
1- جامعهشناسی بورژوایی: غیر تاریخی، فردگرا، معامله گر، مصالحه طلب، به دور از اقتصاد سیاسی (پلیت اکونومی) و در حالت دفاع و همکاری و آلت دست سرمایه داری جهانی شده است. افرادی مانند «ریتزر» یا «چامسکی» نیز که در این چارچوب به انتقاد از نظام سرمایه داری می پردازند، تنها استثناهایی اند که کافی نمی باشند؛ در حالی که در مقابل این، جامعه شناسی مارکسیستی: تاریخی، کلیت گرا، آمیخته با اقتصاد سیاسی و از لحاظ روشی نیز منتقد و روشنگر و پرخاشگر و حمله کننده است.
2- جامعه شناسی بورژوایی به صورت رسمی از تکامل گرایی احتراز می کند و با مشی محافظه کارانه به سمت ثبات و انطباق (فیکسیسم و استاتیسم) حرکت می کند؛ برخلاف جامعه شناسی مارکسیستی که به تکامل جامعه و تاریخ توام با افت و خیز معتقد است و تغییر و تحول را یکی از ملاک های تشخیص درستی و نادرستی آگاهی اجتماعی در جوامع میداند.
3- نقطه حرکت جامعه شناسی بورژوایی، تنها موقعیت و شانس هاست و از این رو موضوعات جانبی از قبیل امور شهری و فراغت و... جایگزین امور مهم مثل اقتصاد و حکومت می شود؛ در حالی که جامعه شناسی مارکسیستی همیشه توجه به حرکت، دفاع از طبقات محروم و توده ها و مبارزات آزادی بخش دارد و نه به شانس و اتفاق که به حرکت و انقلاب عقیده دارد.
4- جامعه شناسی بورژوایی فاقد شناسنامه است و در تحقیقات و محاسبات اجتماعی خویش مبانی کلی اقتصاد سیاسی و اجتماعی را به فراموشی سپرده و در حقیقت، خود نمی داند چه می خواهد! در واقع آنها در رویکرد پراگماتیستی خویش، غرق در مصلحت جویی نفع طلبانه فردگرایی شده اند؛ و برخلاف این، جامعه شناسی مارکسیستی دارای هویت شناسنامه ای است، شناخت تضاد طبقاتی میان مجموعه نیروهای مولد و مجموعه مناسبات تولید در جامعه، در نقش «اسم» و شناخت تضاد بنیادی میان سرمایه مرده و کار زنده به عنوان «فامیلی» یک مارکسیست یا جامعه شناس پرولتاریایی مطرح است.
5- برخورد جامعه شناسی بورژوایی با مارکسیسم، تملک و غارت و پاره پاره کردن آن و استفاده سودجویانه و کینه توزانه از آن و پوشاندن لباس بورژوازی بدان است که در این شیوه غیر منطقی و التقاطی چند روش را دنبال می کنند: الف - مارکس جوان در آثار اولیه را انسان شناس واقعی می دانند و با مارکس پیر در آثار متاخر (مثل کاپیتال) که آن را مارکس خشن اقتصادی می نامند در تضاد قرار می دهند. ب - مارکس متفکر آزاد فکر و روشنگر را مقابل انگلس متحجری قرار می دهند که ادعا می کنند آثار مارکس را تحریف کرده است.
ج - مارکس و انگلس را بنیان گذار نظریات جامعه شناسانه و اقتصادی مارکسیستی میدانند و این مجموعه را در مقابل لنین به عنوان مارکسیست خطرناکی که فقط تقلید کرده، قرار می دهند. د- مارکس و انگلس و لنین را مجموعه ای برای نجات پرولتاریا محسوب می کنند و در مقابل نهضت های کمونیستی قرار می دهند که ادعا می کنند این احزاب به این میراث بزرگ خیانت کردهاند.
در هر حال هدف این رویکرد جامعه شناسی بورژوایی سوء استفاده از مارکس و اغتشاش آگاهی پرولتاریایی و شکست بیداری و آگاهی و حرکت پرولتاریاست که غفلت بورژوازی از اندیشه های مختلف را در پی دارد؛ در حالی که جامعه شناسی مارکسیستی از تمام آن چه به عنوان اندیشه مترقی و یافته های تکنولوژیکی و صنعتی و علمی به صورت دیامات و هیستامات قرار دارد، استفاده می کند و به شکل سنتز و ترکیب نوین، تمام این یافته ها را در درجه ای بالاتر پالایش میکند.
جامعهشناسی مارکسیستی، جامعهشناسی بوژوایی
دکتر آشتیانی در ذکر تفاوت آخر میان جامعه شناسی مارکسیستی و بورژوایی این نکته را اذعان کرد که مارکس تمام فرآیندهای دوران ساز علمی را مورد تحلیل انتقادی قرار داده و بازسازی می کند. آن گونه که مارکس در ارائه مفهوم بیگانگی هم از «هگل» و «فوئرباخ» و «دموکریتوس» استفاده می کند، هم از تعالیم دینی که تصریح کرده است: «ان الانسان لفی خسر.»
در ضمن وی تصریح کرد که در زمینه استفاده مارکس از اندیشه های مختلف این ادعا را نیز می توان پذیرفت که مارکس در عقاید فلسفه سیاسی وامدار دانشمندان فرانسوی است، در عقاید اقتصادی کلاسیک از اندیشمندان بریتانیایی (مانند «اسمیت» و «ریکاردو») بهره گرفته و در حیطه فلسفه به طور کلی وامدار فلسفه آلمان (از جمله هگل و فوئرباخ) است.
منوچهر آشتیانی در ادامه، ضمن تبیین اهمیت فلسفه و جامعه شناسی آلمانی، برخی شاخصه های جامعه شناسی آلمان را که در آثار و آرای «زیمل»، «وبر»، «هابرماس»، «مکتب فرانکفورت» و... قابل مشاهده است را برشمرد و بر تفاوت نظر و عقیده مارکس در این زمینه ها تاکید کرد. وی این موارد را چنین برشمرد:
1- در سیر کلی جامعه شناسی آلمان، نوعی مبارزه با عقلانیت کل طلبی که در فلسفه هگل نهفته است (پان لوگیسم هگلیانیستی) وجود دارد و همراه با این رویکرد، به مخالفت با تکامل گرایی می پردازند و می کوشند تطور را جایگزین تکامل کنند. اما مارکس از این روش گریزان است و معتقد است انسان بدون جامعه معنا ندارد و خرد تنها درگفت وگو و برخورد انسانها در جامعه ایجاد میشود.
2- نوعی بازگشت به معرفت شناسی کانتی بعد از مارکس در آلمان صورت می گیرد که منتهی به جداسازی تئوری از تاریخ است و ضمن رد هر نوع حتمیت گرایی معتقد است تاریخ میدان آشفته ای است که مورخ از سوی خود در آن نظم ایجاد میکند.
3- نوعی حرکت به سمت نمودگرایی و پدیدارشناسی و تسمیه گرایی در جامعه شناسی آلمان وجود دارد که ضمن ماهیت زدایی هستی اجتماعی، تمام مقولات بنیادی مارکس (از قبیل نیروهای مولد، مناسبات تولیدی، شیوه تولید، طبقات و تضاد طبقاتی) فرضیات غیر قابل وصول اعلام شده و کنار گذاشته میشود.
4- در نهایت، در جامعه شناسی آلمان با این روش التقاطی ایدئالیستی، رویکرد صوری عقلانی ارجحیت می یابد، قانونمندی های عقلانی واقعیات اجتماعی و تاریخی با اتهام تفکرات یوتوپیایی کنار گذاشته می شود، با توتالیته تاریخی و تاریخیت برخورد می شود و معنا و مفهوم کلی از تاریخ و جامعه حذف می شود و سرانجام ضمن عدول از اندیشه های مارکس به انحراف آن نیز دست مییازد.
این استاد جامعه شناسی در ادامه در چند جنبه به جامعه شناسی مارکس پرداخت. در زمینه تکوین جامعه شناسی مارکس معتقد بود که در اصل، جامعه شناسی مارکس نوعی اندیشه اجتماعی است که توسط مارکس و انگلس بنیان گذاری شده، به وسیله لنین کامل شده، نزد رهبران تئوریسین احزاب کمونیستی جهانی تکمیل شده و به صورت فعلی رهنمود کلی مبارزات پرولتاریایی قرار گرفته است. لذا برای بررسی آن باید تمام این جنبه ها و ابعاد را مورد بررسی قرار داد و از هیچ یک نباید غافل ماند. وی افزود دو اصل یا مبنای کلی، بنیان جامعه شناسی مارکس را میسازند:
سوسیالیسم علمی
در تمام آثار مارکس نوعی سوسیالیسم علمی (نه تخیلی) به شکل پلیت اکونومی و اقتصاد سیاسی و زیربنا که آن را با عناوین زیربنای اقتصادی، ساختار اقتصادی و زیربنای مادی مطرح کرده، قابل مشاهده است.
سوسیالیسم علمی مارکس توجهش به کار، تولید، نیروهای تولید، نیروهای مولد، شیوه تولید و مناسبات تولیدی است و معتقد است اگر این اصول را از مناسبات اجتماعی بگیریم، جامعه فرو می ریزد و در حقیقت هر نظام تولیدی با بیرون کشیدن این مناسبات که به مثابه استخوان یا پایه نظام اجتماعی هستند، نابود خواهد شد چه فئودالی باشد چه سرمایه داری! مارکس در این زمینه به کار تولیدی اجتماعی که آن را شاخصه انسان می داند، توجه ویژه ای نشان می دهد، اولین قدم برای ایجاد جامعه را کار می داند و معتقد است انسان یعنی کار!
فلسفه علمی
دیگر بنیان جامعه شناسی مارکس، فلسفه علمی وی و توجه به مادیت دیالکتیکی (دیامات) و مادیت تاریخی (هیستامات) است. دیالکتیک از منظر مارکس، انواع و اقسام قانونمندی های حرکت ماده است که زندگی اجتماعی را شکل داده است و در آن تمامی روابط متقابل و متعامل و متعاکس میان تمام فرآیندها و پدیده ها در جامعه و تاریخ بررسی می شود و تضادها و گذار از تضادها و ارتقا به سمت بالاتر از تضادها در آن مد نظر است. تاریخ نیز خود واقعیت تاریخی و قانونمندی های آن است که دیالکتیک در آن شکل میگیرد.
در اینجا دکتر آشتیانی مفهوم ماتریالیسم در اندیشه مارکس را بیشتر واکاوی کرد و افزود: مارکس مفهوم ماده را از دموکریتوس می گیرد که مکانیکی و غیر دیالکتیکی است و با مفهوم ماده در آرای فوئرباخ که اومانیستی و متافیزیکی است ترکیب می کند، در این مسیر وی میراث 2400 ساله ماتریالیسم را دیالکتیکی می کند و مادیت گرایی را با حرکت تاریخی همراه میکند.
مارکس در این حیطه سعی می کند با رویکردی غیرایدئالیستی و غیر روشنفکرانه و غیر هگلی، ماتریالیسم را دیالکتیکی کرده و دیالکتیک را ماتریالیستی کند. و از این ترکیب به عنوان رهنمود و ابزار مبارزاتی برای پیروزی پرولتاریای جهانی و نیرویی برای توده ها استفاده کند. دیالکتیک مورد نظر مارکس همچنین نباید به اصل ثابت متافیزیکی مبدل شود و مقابل خود دیالکتیک جبههگیری کند. وی به حرکت اراده و انواع حرکات آن در طول تاریخ نیز توجه دارد و این مساله به گفته آشتیانی به روشنی اتهام دگماتیسم را نیز از مارکس نفی میکند.
روششناسی مارکس
منوچهر آشتیانی در ادامه به روش شناسی مارکس اشاره و تصریح کرد: مارکس برای شناخت جامعه سوالهایی را مطرح می کند از جمله این که جامعه چیست؟ چگونه می توان به شناخت آن نائل شد؟ انسان اجتماعی چیست؟ تا چه اندازه ما اجتماعی زیست می کنیم؟ اما روش وی متفاوت از روشهای جامعه شناسی بورژوایی است و سوال را از ایده به سوال از خود جامعه منتقل میکند! او معتقد است انسانها آن گونه که زندگی اجتماعی خود را تولید می کنند، زیست می کنند و آنگونه زیست می کنند که می اندیشند. وی در این مسیر سعی می کند با دو روش جالب به این سوالها پاسخ دهد:
1- روش ماکرو دیالکتیکی: مارکس در این شیوه برای شناخت جامعه به مناسبات گسترده و کلیت تاریخ توجه دارد. در این روش کلی، طبقه بندی در متن خود واقعیات انجام می شود و از درون فرآیندهای تاریخی هر جامعه ای به نحو ساختاری، مدلهای واقعی کار و تولید انسانی، مناسبات تولیدی و طبقات اجتماعی و... استخراج می شود و با توجه به زمان و مکان خود تحلیل می شود و سیر حرکت جوامع را می توان از این شیوه نتیجه گیری کرد. به ادعای دکتر آشتیانی، ماکس وبر نیز این روش را تکرار کرده و از مناسبات تاریخی مدل های واقعی را انتزاع کرده و برای مثال به این نتیجه رسیده که حرکت کلی و تاریخی جوامع به سمت نسبی گرایی و عرفی گرایی (راسیونالیزاسیون و سکولاریزاسیون) است.
2- روش نمودشناسی دیالکتیکی: این روش که از آرای هگل وام گرفته شده، در مقابل روش قبل، میکرو محسوب می شود و البته بسیار پیچیده می باشد. مارکس معتقد است برای شناخت پدیده های اجتماعی باید وارد آن پدیده شویم، از نزدیک به آن نگاه کنیم و به صورت دیالکتیکی آن را واکاوی کنیم. برای مثال حتی یک صندلی، مفهومی انسان مند است که نتیجه تولید انسانی است و تاریخ تجمع و کار 1700 - 1800 ساله انسانی در آن قابل مشاهده است که بعد از تغییراتی که درچوب درخت ایجاد شده، معنای خاصی به خود گرفته است و به همین ترتیب دیگر پدیده های انسانی و اجتماعی از دید کارل مارکس قابل تبیین و تفسیر است.
دکتر آشتیانی که کتابی مفصل نیز در زمینه جامعه شناسی شناخت مارکس تالیف کرده، به این مقوله نیز پرداخت و ادامه داد: کارل مارکس به مانند دیگر اندیشمندان در جامعه شناسی معرفت از آگاهی و شناخت سوال می کند! از آگاهی غلط و آگاهی واقعی. وی در این زمینه از خود پروسه شناخت سوال نمی کند بلکه می پرسد در فرآیند هستی اجتماعی چه نوع تغییری ایجاد شده که آگاهی ایجاد می شود و به شکل غلط یا درست تداوم می یابد؟
او در این زمینه از این واقعیت سوال می کند که در فرآیند تولید اجتماعی که مهم ترین عامل انسان ساز و تاریخ ساز و جامعه ساز است، چگونه انحراف صورت گرفته و کارگر با کار، تولید، جامعه و ماهیت انسانی کارگری اش بیگانه شده است؟ مارکس البته خود نیز پاسخ می دهد که این هستی بیگانه شده در مقطع روبنایی فکری و آگاهی تقلیل یافته و مغلوب و واژگونه ایجاد می شود که آن را ایدئولوژی غلط می نامد. بنابراین سوال مارکس در جامعه شناسی شناخت، سوال از خود هستی اجتماعی و واکاوی مسئله ایدئولوژی است که معتقد است به علت انحرافی بودن زیربنا به جای آگاهی در جامعه ایجاد میشود.
دکتر آشتیانی تاکید کرد که سقوط سرمایه داری از همین امروز نیز هویداست! بن بست سرمایه داری در زیربنا و روبنا آشکار است و همین که با اسلحه و زور وارد کشورها می شوند و دموکراسی و لیبرالیسم را تبلیغ می کنند، یا برخی متفکرینشان مانند «فوکویاما» دم از پایان تاریخ می زنند، همه نشان از پرتاب سرمایه داری به سمت قرون وسطی و وحشت از قیام توده ها است.
از جمله سوالات مطرح شده در پایان جلسه سخنرانی، رابطه مارکس و نئومارکسیسم و اشخاصی مانند «هابرماس» بود. دکتر آشتیانی در این زمینه معتقد بود: در دوران خاص پس از جنگ جهانی دوم که همراه با رشد سرمایه داری جهانی و مواجه با فروکش نهضت پرولتاریایی بود، مکتب های جانبی در کنار مارکسیسم پدید آمدند که با وجود آن که برچسب مارکسیستی بر خود می زدند، اما در واقع اندیشمندان این مکاتب از جمله مکتب فرانکفورت، کمک و رهنمود بورژوازی بودند و سرمایه داری به وسیله اینها در داخل سوسیال دموکراسی از رشد مارکسیسم جلوگیری کرد.
از جمله هابرماس که معتقد است باید از آزادی و مفرهایی که در سرمایه داری وجود دارد، استفاده کنیم برای حقوق خودمان و پیشرفت سرمایه داری بهره برداری کنیم. در حالی که تفکر مارکسیستی می گوید باید از هر مفری برای فروپاشی نظام سرمایه داری بهره بریم.
در هر حال این نوع جریان های نئومارکسیستی هیچ جایگاهی میان توده ها و طبقه کارگر ندارند و به طور کامل شکست خورده اند و امروزه مبدل شده اند به نظریات شبه مارکسیستی آشتی طلبانه در خدمت سرمایه داری که به شکل دکوراتیو میان تعدادی از روشنفکران وجود دارد و علیرغم نقدهایی که بعضا توانسته اند بر مارکسیسم وارد کنند و خدماتی ناچیز به آن، بیش از آنکه در خدمت توده های محروم باشند در تلاش برای رفع مشکلات سرمایه داری هستند!
پایان سخن دکتر منوچهر آشتیانی، خواهر زاده نیما یوشیج (شاعر نوگرای ایرانی) که سال ها قبل، بنیانگذار کنفدراسیون دانشجویان جهان نیز بوده چنین بود که با وجود آن که بسیاری از مارکسیست های اصیل من را به عنوان مارکسیست واقعی قبول نداشته و نمی پذیرند، اما من همیشه سعی می کنم ضمن احترام به آرای مارکس و پذیرش خط مشی مارکسیستی، تا پایان عمر مدافع نهضت های مارکسیستی جهان باشم.