تاریخ انتشار : ۱۷ دی ۱۳۸۸ - ۱۰:۱۴  ، 
کد خبر : ۱۲۲۴۳۶

پژوهشی درباره شکاکیت هیومی


محسن آلوستانی مفرد
قرن هیجدهم دو فیلسوف بزرگ را در خود جای داده که هر دوی آنها تحت تاثیر علم قرار گرفته و دارای آثار فراوانی در حوزه دین اند اما با استنباط های متفاوت. یکی از آن فیلسوفان بزرگ دیوید هیوم(1) است. وی جنبه تجربی علم را بسیار مهم بر می شمرد و هرگونه معرفت را ناشی از تاثرات حسی می داند. از این رو او قوانین علمی و نظریه ها را نتیجه مشاهدات می داند. در نظر او تمام محتویات ذهنی آدمی متشکل از انطباعات و تصوراتند که منشا همه آنها تجربه حسی است. او معتقد است که معرفت یا از راه تبیین امور بالفعل مشهود یا پیش بینی امور نامشهود حاصل می شود و در هر دو صورت به قانون کلی نیاز است و قانون کلی هم به دست آمدنی نیست.
چون از طریق تجربه نمی توان آن را اخذ نمود. به این معنا که گزاره های تجربی برخلاف گزاره های تحلیلی(2) ضروری نیستند. چون تمام گزاره های تجربی برگزاره طبیعت یکنواخت عمل می کند استوار است. در حالی که خود این گزاره تحلیلی نیست. بنابراین این گزاره تجربی و غیرضروری است و باتجربه هم نمی توان آن را اثبات کرد چون مستلزم دور باطل است. در نتیجه چون قانون کلی تجربی نداریم حصول معرفت امکان پذیر است. هیوم علت و ضرورت را نیز از هیچ انطباعی ناشی نمی شود را نفی می کند. او معتقد است که علت به صرف عادتی است که از تکرار مشاهده پدیدآمده و تعمیم یافته است.
چنان که هیوم در کتاب پژوهش (3) می گوید:” هیچ چیز جز ادراکات برای ذهن ما حاضر نیست. بنابراین همه تصورات ما ناشی از انطباعاتی است که در ذهن به وجود آمده است. در نتیجه ما نمی توانیم از چیزی که تفاوت ذاتی با تصورات و انطباعات دارد ادراکی به دست آوریم. اگر تا حد امکان توجه خود را به بیرون از خود معطوف کنیم، مخیله مان را تا آسمان یا دورترین کرانه های جهان دنبال کنیم، در واقع گامی فراتر از خود جز همان ادراکاتی که در عرصه ذهن پدید می آید نخواهیم گذاشت. این جهان، جهان متخیله است و تصوری غیر از این ها نداریم.
بدین ترتیب هیوم توانایی عقل را درحوزه های اندیشه تخطئه می کند و معرفت یقینی به قوانین طبیعت را امکان پذیر می شمرد چون از مشاهدات جزیی نمی توان هیچ قانون کلی ای را به دست آورد.
از این رو او در باب خداشناسی نه خداشناس است و نه خدانشناس بلکه لاادری گری است. او معتقد است که نه می توان خدا را اثبات کرد و نه انکار(4).
استدلال هیوم بر شکاکیت: دیوید هیوم در کتاب خود به نام “پژوهشی درباره فهم آدمی“ استدلال خود را در باب شکاکیت اقامه نموده است.(5) این استدلال دارای ارکانی است که ابتدا باید به آنها بپردازیم.
مقدمه اول: نکته اول در این استدلال این است که ما هیچ گاه نمی توانیم معرفت داشته باشیم مگر اینکه استدلال ما یکی از این دو شرط را داشته باشد. اینکه معرفت ما یا باید “تبیین امر بالفعل مشهود” باشد یا “پیش بینی امر بالفعل نامشهود” . از این رو این استدلال اگر بخواهد دارای شکاکیت عام(6) باشد ابتدا باید این مقدمه نخست پذیرفته شود. ما قبل از اینکه به طرح مقدمات بعدی استدلال هیوم بر شکاکیت بپردازیم لازم می آید که درباره مفاهیمی همچون تبیین امر بالفعل مشهود، پیش بینی بالفعل نامشهور قدری توضیح دهیم.
تبیین امر بالفعل مشهود: اگر کسی بتواند یک امر بالفعل مشهودی را تبیین کند می توانیم بگوییم وی نسبت به آن معرفت دا رد. به طور مثال هنگامی که دیده می شود که برگ درختی در باغچه یا برگ بوته ای در گلدان زرد شده است اگر آدمی بتواند بگوید که برگ درخت یا برگ بوته چرا زرد شده است یا به تعبیر دیگر اگر از علت زردشدن آگاهی یابیم، می توانیم بگوییم که وی به زرد شدن برگ معرفت دارد و این تبیین امر بالفعل مشهود است زیرا یک امری هست که الان بالفعل مشهود است و آن زردشدن برگ درخت است.
حال اگر شخص بتواند تبیین کند چرا این برگ زرد شده است می توان گفت که او نسبت به زردشدن بزرگ علم یا معرفت دارد. مثال دیگر: ما دو نهال هم قد و قامت در یک زمان کاشته ایم اما می بینیم که یکی از آن دو طول قامتش دوبرابر دیگری شده است حال اگر بتوانیم این را تبیین کنیم که “چرا چنین شده است”؟ یعنی اگر بتوانیم “چرایی یک امر بالفعل مشهود را بیان کنیم در آن صورت ما نسبت به آن معرفت خواهیم داشت.
معنای تبیین: هنگامی که ما صحبت از تبیین می کنیم مراد تبیین علی و معلولی (Examination) است و به معنای توضیح (Explanation) نیست پس براساس معنای اول از تبیین، سخن از این است که براساس کاربرد قاعده علیت بگوییم که چه علتی سبب شده که این درخت یا گیاه پژمرده شده و...
پیش‌بینی امر بالفعل نامشهود: بدین معناست که یک سلسله امور هستند که نامشهودند، و اگر ما بتوانیم این امور را پیش بینی نماییم در آن صورت می توان گفت که ما نسبت به آن امور بالفعل نامشهود هم علم داریم منتهی معرفت ما از مقوله پیش‌بینی است.
تفاوت پیش‌بینی و پیش‌گویی: تفاوت عمده این دو لفظ در این است که وقتی می گوییم کار ما پیش بینی است بدین معناست که اخبار ما از آینده در قالب یک قضیه شرطیه است. مثلا هنگامی که می گوییم “اگر آب صددرجه حرارت پیدا کند به جوش خواهد آمد”. این حکم که”به جوش خواهد آمد” یک امر بالفعل نامشهود است، بالفعل به جوش آمدن این آب مشهود نیست ولی ما آن را پیش بینی می کنیم. اما پیش بینی ما در قالب یک قضیه شرطیه است. این جمله شرطیه و امثال این جملات و پیش بینی ها در واقع نوعی تعلیق حکم دارند یعنی اخبار از وقوع یک امر است به شرط اینکه امر دیگری رخ بدهد.
اما هنگامی که ما از آینده به صورت قضیه حملیه اخبار می کنیم که در این صورت (پیشگویی) می گوییم” هر طور می خواهد بشود” ولی در پیش بینی می گوییم” اگرچه و چه شود آنگاه فلان طور خواهد شد”. نکته دومی که باید توضیح داده شود این است که پیش بینی در واقع شان عالمان علوم تجربی است که اینان می توانند پیش بینی ها را به صورت قضایای شرطیه بیان کنند که کار فیزیک دانان، شیمی دانان و ... از نوع پیش بینی در قالب قضایای شرطیه است. اما پیشگویی یا غیب گویی شان پیامبران است و غیر پیامبر نمی تواند این کار را بکند.
مقدمه دوم: تبیین امر بالفعل مشهود و پیش بینی امر بالفعل نامشهود امکان پذیر نیست. مگر با توسل به قوانین کلی اعم از یک یا دو یا 8 قانون کلی. تا زمان دیوید هیوم معمولا کسی به این توجه نداشت تا انسان قانون کلی نداشته باشد نه می تواند چیزی را تبیین کند و نه می تواند چیزی را پیش بینی کند لذا هر فرد برای تبیین یا پیش بینی امور باید لااقل یک قضیه کلیه اعم از موجبه یا سالبه داشته باشد اما اگر از قضایای کلیه محروم بمانیم دیگر نمی توانیم هیچ گونه پیش بینی یا تبیینی به دست دهیم، تا زمان دیوید هیوم کسانی گمان می کردند که می شود یک امر واقع را با توسل به یک امر واقع دیگر تبیین کرد یا یک امر بالفعل نامشهود را می توان با توسل به یک امر واقع دیگر پیش‌بینی نمود.
یعنی گویا به نظرشان می آمد برای اینکه ما بخواهیم تبیین یا پیش بینی انجام دهیم، قضایای شخصیه (جزییه) هم برای ما کارساز است یعنی یک قضیه شخصیه هم می تواند ما را در تبیین یا پیش بینی امور یاری رساند. اما دیوید هیوم بر این نکته پافشاری نمود که محال است که شما برای تبیین یا پیش بینی امور بی نیاز از قانون کلی باشید. که در این باره که قضیه شخصیه نمی تواند یک قضیه شخصیه دیگر را تبیین یا پیش بینی نماید این مثال مطرح می شود(7) که فرض کنید شما در کوچه درحال رفتن هستید ناگهان بچه ای را (حسن) را در گریه کردن می بینید از او می پرسید که بچه جان برای چی گریه می‌کنی؟
می گوید به خاطر اینکه حسین، بچه همسایه با مشت توی بینی ام زد. به محض اینکه می گوید بچه همسایه با مشت توی بینی ام زد شما با خود می گویید بالاخره معلوم شد که چرا گریه می کرد، یعنی ذهنتان راضی و اغناء می شود به اینکه بچه به شما گفت که بچه همسایه توی بینی من زد، در واقع که ذهن شما ارضاء شده است علامت این است که این امر بالفعل مشهود (گریه بچه) برای شما تبیین شده و با این تبیین وجدان شما کاملا راحت است که اما آیا واقعا صرف بیان این واقعیت (زدن بچه همسایه) بیانگر تبیین است در بادی امر به نظر می آید که در این مثال یک قضیه شخصیه (زدن پسر همسایه در بینی آن بچه) یک قضیه شخصیه دیگر (گریه کردن آن بچه) را تبیین کرده است، اما در واقع اینگونه نیست بلکه در حقیقت چند قانون کلی دیگر در اینجا وجود داشته که این تبیین را برای شما واقعا به رتبه تبیین رسانده است: اولا اینکه قبول داشته باشید هرگاه کسی با مشت به بینی دیگری بکوبد دیگری احساس درد می کند، لذا این قانون کلی را باید داشته باشی، اما این قانون کلی به تنهایی کافی نیست و باید یک قانون کلی دیگر هم داشته باشی و آن اینکه “هرگاه بچه ای احساس درد کند گریه می کند” و اگر قانون نخست را داشته باشید و این قانون دوم را نداشته باشید می گفتید درست است که دردت آمده ولی چرا گریه می‌کنی؟
اینکه این را نمی گویید به این علت است که آن قانون دوم را قبول دارید که “هرگاه بچه ای احساس درد کند گریه می کند”. در باب پیش بینی نیز تا قانون کلی وجود نداشته باشد پیش بینی امکان ندارد. پس به طور خلاصه رکن دوم استدلال این است که تبیین امر بالفعل مشهود یا پیش بینی امر بالفعل نامشهود ممکن نیست مگر با توسل به یک، دو یا چند قانون کلی.
مقدمه سوم: رکن سوم استدلال هیوم این است که “قانون کلی به دست آوردنی نیست” و این نکته ای است که اولین بار توسط هیوم ابداع شده است. باید توجه داشت این که گفته می شود قانون کلی به دست آوردنی نیست” ما باید عالم مقال یا جهان سخن آن را بدانیم چون اگر عالم مقال آن دانسته نشود فوری پرسیده می شود که خود اینکه “قانون کلی به دست آوردنی نیست” خودش یک قانون کلی است. باید توجه داشت که این اشکال وارد نیست چون ما باید عالم مقال را درنظر بگیریم لذا هروقت کسی سخن می گوید این سخن “ناظر به حیطه خاص” است و به این حیطه خاص عالم مقال یا جهان سخن می‌گویند.
و معنای آن این است که وقتی یک سخن گفته می شود این سخن در حال اظهارنظر در باب یک حیطه خاص است و ما نمی توانیم اخذ به کلیت و اطلاق ظاهر کنیم و بعد بخواهیم این کلیت و اطلاق ظاهر را برضد شخصی که این سخن را گفته حجیت قرار دهیم.
علامه محمدحسین طباطبایی (8) در این باب سخنی دارد که مطلب را بسیار روشن می کند. ایشان می فرمایند شما فرض کنید که یک شکارچی که درحال بالارفتن از کوه است به یک شکارچی که در حال پایین آمدن از کوه است بر می خورد و از او می پرسد که “ آیا چیزی پیدا می شود یا نه؟” و شکارچی ای که درحال پایین آمدن از کوه است پاسخ می دهد که “نه چیزی نیست”. حال اگر شکارچی دیگر به او بگوید” توچطور می گویی، چیزی نیست” “تو خودت هستی یا نیستی؟!” می گوید:” بله خودم هستم و وجود دارم”.
شکارچی دیگر می گوید: پس چطور می گویی چیزی نیست؟! آن وقت شکارچی پاسخ می دهد” من وقتی می گویم “چیزی نیست” دارم در “عالم مقال حیوانات صید شدنی” سخن می گویم و وقتی می گویم”چیزی نیست” یعنی “شکاری نیست” تازه این هم مرادم نیست که در کره زمین شکاری نیست بلکه منظور هم این است که در همین کوهستانی که محل بحث من و تو است “شکاری نیست”؛
پس وقتی “عالم مقال” را درنظر می گیریم با اینکه جمله ظاهرا یک اطلاق و عمومیتی دارد ولی هیچ وقت نمی شود با استناد به این اطلاق و عمومیت ظاهری به ضرر آن شکارچی (در مثال مذکور) حکم کرد به خاطر اینکه او می گوید: “ اولا مراد من از “چیز” در جمله “ چیزی نیست” ، “شکار” است و ثانیا اینکه می گویم “شکاری نیست” یعنی اینکه “در این کوه و کوهستان شکاری نیست” و این مطلب هم حق و درست است.
لذا اینکه هیوم می گوید:” قانون کلی به دست آمدنی نیست “ نمی شود گفت خود این قانون کلی است به خاطر اینکه صحبت در باب قوانین کلی ای بود که می خواهند برای ما تبیین امر بالفعل مشهود یا پیش بینی امر بالفعل نامشهود کنند وچون قانون هایی که این دو کار برد را دارند قوانین تجربی هستند پس وقتی گفته می شود “قانون کلی به دست آمدنی نیست” در واقع قوانین کلی تجربی به دست آمدنی نیست”.(9)

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات