مهدی وحیدی
نقش تاریخی خاورمیانه برخاسته از موقعیت این منطقه به عنوان میانجی فرهنگی و اقتصادی میان اروپا، آفریقا و آسیاست. کالاهای خاور دور به مانند ابریشم، ادویه جات و کاغذ و باروت و قطب نما از خاورمیانه به اروپا معرفی شدند و این خاورمیانه بود که متقابلا عقاید فلسفی و علمی یونانی ها و هندی ها را حفظ کرد و توسعه داد و آنها را به غرب رساند. در همین ژئوپولتیک سه آئین یکتاپرستی (اسلام، مسیحیت، یهودیت) متولد شدند. به عبارت دیگر، خاورمیانه کلید شرق، پل ارتباطی آفریقا و آسیا و اروپا و یک مرکز تجاری تاریخی است.
گرچه اهمیت خاورمیانه به عنوان کریدور شرق و غرب با کشف راه دریایی به هند در قرن 15 کاهش یافت ولی با حفر کانال سوئز و شروع سفرهای هوایی جایگاه استراتژیک خاورمیانه مجددا احیا گردید و امروز مرکز ترافیک هوایی و اروپایی جهان است. از اساسی ترین نقاط موثر در جایگاه خاورمیانه وفور منابع زیرزمینی و ذخایر طبیعی چون نفت است.
چنین موقعیت خاص بین المللی زمینه ساز حضور پررنگ و موثر قدرت های بزرگ دوره های تاریخی مختلف در خاورمیانه گردیده است به نحوی که مرکز ثقل قدرت امپراتوری های ایران و عثمانی، استعمارگران اسپانیایی، پرتغالی، انگلیسی، فرانسوی در اعصار گذشته و آمریکا و شوروی در سال های نزدیک تر به این منطقه معطوف بوده است.
در حقیقت چنین رویکردی در اعصار مختلف بستر ضعف کشورهای خاورمیانه و شکل گیری معادلات جهان خارج از خاورمیانه را مهیا می کرد و کمتر کشوری در این منطقه موفق شده معادلات سیاسی تعیین شده برای منطقه را برهم زند. چرا که در هر عصر تاریخی ظهور قدرت های بزرگ و تصمیم سازی های استراتژیک آنها در راستای منافع خود مانع از تاثیرگذاری بازیگران ساکن منطقه در آینده سیاسی خودشان می گردید.
در دوره ای امپراتورها تصمیم سازان خاورمیانه بودند، در عصری دیگر استعمارگران اروپایی با تغییر نقشه سیاسی منطقه مرزبندی های جدید را شکل دادند، و در دوره دیگر منازعه دو ابر قدرت قرن بیستم برای نفوذ هرچه بیشتر در خاورمیانه را شاهد بودم، در حال حاضر نیز ایالات متحده آمریکا تک ابرقدرت بر جای مانده ازدوران جنگ سرد علنا علقه های خود در نقش آفرینی مستقیم و تصمیم گیری از بالا در معادلات خاورمیانه را نشان می دهد.
طرح «خاورمیانه بزرگ»:
برآیند نهایی این تصمیم سازی های بین المللی برای منطقه خاورمیانه نیز طرح «خاورمیانه بزرگ» ایالات متحده آمریکا بوده است. در واقع آمریکا با ارائه چنین طرحی مجددا راهبرد دخالت مستقیم کشورهای قدرتمند جهان در معادلات خاورمیانه را به گونه ای مدرن دنبال می کند. ارزش های مطرح شده این طرح ایجاد آزادی های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، بالا بردن سطح سواد، بالا بردن سطح مشارکت زنان در توسعه، بالا بردن سطح درآمد مردم خاورمیانه و... است که همه کاستی های موجود در این زمینه ها حاصل تصمیم سازی قدرت های بزرگ اعصار گذشته در این منطقه بوده است. ظهور قدرت های سرکوبگری که اقتصاد و ایدئولوژی را در جهت حفظ و بقای خود به کار می گیرند، کنترل دولتی بر اقتصاد، کنترل دولتی بر ابزارهای رسانه ای و فرهنگی، ایجاد وحدت قومی، طایفه ای در حاشیه حاکمان، ماهیت ضددموکراتیک گروه های اصلی اپوزیسیون، فقدان پاسخگویی و... همگی بازده اقدامات عملی حاصل از تعارضات ایدئولوژیک و ساختاری قدرت های جهانی در طول تاریخ بوده که در حال حاضر در خاورمیانه به چشم می خورد. چنین وضعیتی در منطقه خاورمیانه برایند تصمیمات قدرت هایی بوده است که در گذشته نه چندان دور منافع متفاوتی داشتند و به حضور قدرت های سرکوبگر، در خاورمیانه نیاز داشتند. حال همین قدرت ها که ایالات متحده آخرین آنهاست برحسب منافع خود ملزم به اقدامات در تغییر راهبرد حکومت های منطقه خاورمیانه است تا بتواند نفوذ خود را محفوظ نگه دارد. شیفت دستوری و از بالا به پائین در جهت تغییر نگرش افراد در کوتاه مدت اقدامی است که ایالات متحده در جهت آن گام برمی دارد.
در واقع آمریکایی که در عصر دوقطبی سیاست مهار دوگانه و قدرت دادن به دو کشور ایران (قدرت نظامی) و عربستان (قدرت اقتصادی) را در دستور کار قرار می دهد و خواهان وجود دولت های یاغی و سرکش در برابر آموز ه های کمونیستی و نفوذ سیاسی- اقتصادی، اتحاد جماهیر شوروی است، به دنبال سقوط شوروی و از بین رفتن دشمن استراتژیک شعار بازار آزاد و اقتصاد سرمایه داری را براساس رویکرد منفعت محور مستمر در سیستم بین الملل گسترش می دهد. با اندک تاملی در اتفاقات بعد از جنگ سرد در خاورمیانه از جمله حمله آمریکا به عراق و خارج کردن آنها از کویت (جنگ اول خلیج فارس) حمایت از صلح اسرائیل و اعراب (کمپ دیوید) حمله آمریکا به عراق (جنگ دوم خلیج فارس)، فریاد جنگ های صلیبی بعد از سناریوی 11سپتامبر و قراردادن ایران و سوریه در محور شرارت و حمایت از اسرائیل در حمله به لبنان (جنگ 33روزه)، می توان دریافت که سیاست سد نفوذ کمونیسم ایالات متحده آمریکا در خاورمیانه و جهان به سیاست سد نفوذ اسلام سیاسی بدل شده است.
حال شاهدیم که پارادایم نوین اسلام سیاسی معادلات منطقه خاورمیانه را متحول می کند. البته با بررسی دقیق تر در آموزه های اسلامی در می یابیم که در فرقه های اسلامی سیاسی ترین گرایش به مسایل حکومتی در دیدگاه های شیعی نهفته که حساسیت خاصی برای تعامل با حاکمان را مدنظر می گیرد. و در مقابل برخی از دیگر فرقه ها در برابر حاکمان سیاسی منفعل و قائل به صرف هزینه برای بازسازی حکومتی نیستند و از منظری دیگر اعمال فشار و قدرت آمریکا برروی کشورهای شیعه منطقه که به صورت علنی حمله به عراق و حمایت از حمله اسرائیلی به لبنان و قراردادن ایران در فهرست محور شرارت بیانگر جهت گیری ایالات متحده در برابر افکار اسلام سیاسی شیعی است.
ظهور قطب اسلامی در خاورمیانه:
به دنبال بروز بحران در سیاست خارجی ایالات متحده بعد از فروپاشی شوروی و از دست دادن رقیب استراتژیک، تک قطب باقیمانده به این درک بین المللی رسید که ابرقدرتی می تواند پابرجا بماند که در کنار تمام متغیرهای اقتصادی، سیاسی و نظامی دارای قدرت نرم در حیطه جهانی بوده باشد. از این رو ایالات متحده با گسترش دستگاه های اشاعه قدرت نرم خود (رسانه ها، ماهواره ها، تولیدات فرهنگی و...) سعی در تعمیم فضای سرمایه داری در آسمان جهانی به ویژه در نقاط بحران خیز دنیا (خاورمیانه) کرد که طرح «خاورمیانه بزرگ» نیز در همین راستا بود. از همین رو، در کنار اقدامات نظامی در منطقه خاورمیانه سعی در گسترش آموزشی و تحقیقاتی سرمایه داری لیبرال در سطوح مختلف جامعه کرد که می توان از جمله فشار به کشورهای عرب منطقه برای تغییر سیستم آموزشی آنها اشاره کرد ولیکن در برابر این اقدامات نبود رهبریت کاریزماتیک پاشنه آشیل آمریکایی ها گردید و کشورهای ایران و عراق و لبنان به عنوان کشورهای شیعه منطقه و سوریه در کنار این سه محور از این نقطه ضعف نهایت بهره برداری را صورت دادند تا بتوانند با استفاده از پتانسیل های مردمی خود زمینه ظهور قطب اسلامی را مهیا کنند.
نقطه مقابل آموزه های سرمایه داری در دوران جدید، نگرش مکتبی شیعی گردید که توانسته بحران های داخلی عراق و جنگ 33روزه اسرائیل به لبنان را هدایت کند. از موارد موثر در ایجاد این قطب منطقه ای می توان عوامل ذیل را نام برد:
1-بی اعتمادی این کشورها به اعراب سنی منطقه که در جریان حمله اسرائیل به لبنان با آمریکایی ها وارد معامله شدند؛
2-حملات آمریکا به عراق و اسرائیل به لبنان و تهدید علنی ایران و سوریه زمینه همگرایی این کشورها گردید؛
3-وجود دشمن مشترک بین المللی؛
4-شباهت های ساختاری در وجود رهبری کاریزماتیک همه این کشورها ایران (آیت الله علی خامنه ای) لبنان (سیدحسن نصرالله) عراق (آیت الله سیستانی) سوریه (اسد)؛
بدین سان با چنین توصیفاتی می توان چنین اشعار داشت که برای اولین بار در طول تاریخ پس از امپراتوری ایران در قرون اولیه در منطقه خاورمیانه شاهد تصمیم سازی کشورهای ساکن در منطقه در معادلات جهانی منشعب از منطقه خاورمیانه هستیم- و به نوعی تحول در رویکرد ساختار و کارگزاری نظام بین الملل بعد از فروپاشی شوروی را می توان چنین تئوریزه کرد که معادلات منطقه خاورمیانه تا قبل از این دوران متاثر از تحولات ساختار نظام بین الملل بوده است و نظام های دوقطبی، چند قطبی و امپراتوری موثر بر اتفاقات منطقه بود. ولیکن در عصر فعلی کارگزاران منطقه ای (ایران- عراق- لبنان- سوریه) به عنوان حامیان اسلام سیاسی غالبا شیعه، تصمیم سازان معادلات این منطقه استراتژیک هستند، و تاثیرگذاری کارگزاران بر ساختارها در کنار ظهور بازیگران نوین بین المللی همچون حزب الله لبنان و حماس به عنوان بازیگران غیردولتی متنفذ ابزارهای عملی تئوریزه کردن معادلات منطقه خاورمیانه را تا حدودی به سمت اسلام گراها متمایل کرده است و از همین رو است که انگلیس و آمریکا حل بحران عراق را بدون نقش آفرینی ایران بی ثمر می دانند و پیشنهادات تشویقی برای حل بحران های منطقه را به ایران ارائه می کنند.
پیچیدگی استراتژیک
ایالات متحده در خاورمیانه خواهان کسب قدرت های طبیعی و ذاتی چه در دوران جمهوریخواه و چه در دوران دموکرات هاست. گسترش مانیفست پست مدرنیستی لیبرال سرمایه داری در جهان یکی از اصول راه گشای راهیابی آمریکا در اتاق فرمان معادلات خاورمیانه است از این رو هرچه بیشتر سعی در جهانی کردن هویت ها و ایدئولوژی های سرمایه داری کرد، و از بزارهای اقناع، تطمیع، ایجاد رعب و وحشت خود نیز د راین مسیر بهره جست. حضور نظامی در بخشی از «هلال خضیب» و حمایت از شریک راهبردی خود اسرائیل در آن سوی هلال خضیب و توسعه افکار لیبرال سرمایه داری در قالب آرمانشهر جهانی از این دست اقدامات بوده است.
شاید بتوان گفت تنها دلیل متقن که بسترساز شکست آمریکا در معادلات قرن بیست ویکم خاورمیانه است مبحث شناخت است. شناختی که پایه همه بازتاب هاست و در صورت اختلال در آن برایندی کاملاً منحرف را متصاعد می کند. در حقیقت ایالات متحده آمریکا به دلیل نداشتن درک جامع از قوعد بازی در شرایط فعلی خاورمیانه و نداشتن ذهن بازی خوان در معادلات استراتژیک فعلی خاورمیانه به اقدام اشتباه مبادرت کرد.
ایالات متحده شناختی صحیح از تفاوت های ارزشی و ایدئولوژیکی نداشت چرا که مبنای تعلیم خود را ایدئولوژی سرمایه دارانه قرار داده بود در حالی که پارادایم عملیاتی در قدرت های تأثیرگذار خاورمیانه که از منظر آمریکا عناصر نامطلوب خوانده می شوند به پایه ارزش های اسلامی پیکربندی شده است. تناقض از آنجاست که ایدئولوژی ها حکومتی است و از بالا به پایین ولی ارزش ها حکومتی نیستند و روند حرکتی از پائین به بالا دارند. از همین رو ایالات متحده آمریکا برداشت منطقی از حزب الله لبنان و گروه حماس نداشت. این نواقص اطلاعاتی ایالات متحده موجبات خطرسازی استراتژیک بین المللی شد و فضای مناسبی را در دست ایران، عراق، لبنان و (حماس و حزب الله) و به اضافه سوریه قرار داد. این در شرایطی است که در داخل ایالات متحده هم دولت وقت (جمهوری خواهان) به تمثیل اردک پا شکسته گرفتار است. چرا که رئیس جمهوری که در آمریکا در دوره دوم ریاست جمهوری اکثریت نمایندگان کنگره و سنا را از دست دهد در 2سال انتهایی تصدی خود بر صندلی قدرت به سان اردک پاشکسته از اقدام استراتژیک دوری می کند پس در سال آینده جرج بوش نه توان بین المللی و نه ظرفیت داخلی تصمیمات حیاتی را دارد و از سوی دیگر چنان در ماتریس منطقه خاورمیانه گرفتار آمده است که مشروعیت عملکردی ندارد. و در مقابل بلوک مشروعی هماهنگ با قواعد بازی منطقه را در برابر خود می بیند. حال لنگرگاه معادلات خاورمیانه در دست بلوک اسلامی جدید چشم اندازی می کند.