با پیشرفتهایی که در علوم و صنایع پدید می آمد، انسان را بیش از گذشته باور کردند و وی را بر آنچنان مسند رفیعی نشاندند که جای خدا را گرفت (اومانیسم.) این تحولات در قرن 17 و 18 که به عصر خرد مشهور شد با سرعت بیشتری دنبال گردید و مقولاتی چند نیز بر آنها افزوده شد. بحثهای تازه پیرامون آزادی، طبیعت، جامعه، قانون، حقوق انسانی، حکومت، ترقی، مالکیت و... رواج یافت. و بدینسان قرن 18 به نام عصر روشنگری )Enlightenment( شناخته شد. اهم مقولات مطروحه در این عصر از این قرارند:
1) عقلگرایی (راسیونالیسم)
عقلگرایان می خواستند پاسخ تمام پرسشهای انسان را خود بیابند، بدون اینکه جایی برای ولایت فکری گذشتگان و مرجعیت و وثاقت کلیسا، باقی بگذارند. به گفته کانت مهمترین شعار دوره روشنگری این بود: «جرات دانستن داشته باش» این شعار عمدتا در مقابل کلیسا و اقتدار و حاکمیت فکری اش بود که جرات دانستن و تحقیق را از مردم و دانشمندان سلب می کرد. مبادا چیزهایی بیاموزند که با اندیشه های کلیسایی در تعارض آید. کانت در مقاله کوتاه «روشنگری چیست» چنین می گوید: «روشنگری بیرون شدن انسان از کمینه گی است که خود بر خویش تحمیل کرده است... شعار روشنگری این است که جسارت بورز و بدان! شجاع باش و از فهم خود بهره گیر» و گلدمن چنین می نویسد: «من دستاورد اصلی روشنگری را یعنی بیرون شدن انسان را از کمینه گی خود کرده خویش میان امور آیینی جای می دهم.»
از همین اندیشه است که سنت روشنگری بر می خیزد و مبارزه با هر تقدسی که تا آن زمان به طور سربسته پذیرفته شده بود آغاز می شود. اینک می گویند جرات چون و چرا داشته باش! نقادی اندیشه و ظهور فلسفه نقدی (کانت) و شکاکیت نیز فرزندان مشروع و نامشروع همین اندیشه اند. بی مهری به عواطف و احساسات انسانی نیز نتیجه عقلگرایی خشک است و ثمره اش بعدها به پا شدن نهضت رمانتیسیزم به عنوان آنتی تز آن شد تااینکه حق احساس را از عقل بازستاند. ویلیام و وردز ورث چنین می سرود: «کافی است این همه علم، این همه فن، آن کتابهای عقیم را ببندید، در عوض دلی پاک بیاورید که بفهمد و ببیند»
البته همانطور که پیشتر بیان شد پاره ای از این مقولات مدتها قبل از عصر روشنگری و به دنبال رنسانس پدید آمده بود که به تدریج به تکامل رسید.
2) انسانگرایی(اوماتیسم یاهومانیزم)
در مغرب زمین حاکمیت سیاسی، مشروعیت خویش را از دین به دست میآورد. نظامهای پادشاهی و کلیسا دست در دست یکدیگر داشتند و دین و سیاست کاملا به هم آمیخته بودند. علاوه بر صحنه های سیاست، در عرصه فرهنگ نیز اقتدار مطلق از آن دین و دستگاه روحانیت مسیحی بود. تاریخ مغرب زمین، آکنده از جنگها و خونریزیهایی است که به انگیزه های دینی و مذهبی به پا شده است. پیوند کلیسا با حکومت چنان محکم بود که پادشاه مشروعیت و بخشی از اقتدار خود را از کلیسا و شخص پاپ دریافت می کرد. تاج شاهی به دست پاپ بر سر سلطان نهاده میشد و از این طریق بر تمامی فجایع و زشتیهای حکومتهای استبدادی و ظالم مهر صحت دینی زده می شد. مردم نیز حق هیچگونه اعتراضی نداشتند ومی بایست به عنوان یک تکلیف دینی از پادشاه ظالم اطاعت کنند. زیرا پادشاه را پدر مردم معرفی می کردندوکتاب مقدس هم اطاعت پدر راواجب می شمرد:«عزت نهید و فرمان برید پدرتان را و مادرتان را» که با تفسیری غلط از این فرمان، لزوم اطاعت از پدر به عنوان یک حق موروثی برای پادشاه شناخته میشود.
در آئین مسیحیت انسان به عنوان موجودی شناخته می شود که ذاتا گناهکاراست و شرارت از وجودش سر میکشد. بدی او تا آنجاست که حتی نمی تواند مستقیما برای رفع این شرمساری قیام کند و در محضر خدا حاضر شود و عذر تقصیر بطلبد و نیاز به توسل به آباء کلیسایی است.
پس از رنسانس و برداشته شدن پاره ای از آن قیود سنگین کلیسایی، پیشرفتهایی در علم و صنعت حاصل آمد و انسان اروپایی طعم شیرین آزادی را چشید و به دنبال آزادی بیشتر همچون فنری تحت فشار یک مرتبه رها شده و فراتر از آنچه بایسته بود رفت. برای دستیابی به حقوق فطری و طبیعی خود به افراط گرائید و به خدا هم پشت کرد و انسان را خدای روی زمین نمود. از اینجاست که آزاد فکر بر می آید و در مقابل کلیسا می ایستد و به کلی به هرگونه تعبدی پشت پا می زند. انسان حرمت پایمال شده اش را باز می یابد. «حقوق الهی» جای خود را به «حقوق طبیعی» می دهد.
جرمی بنتام مکتب سودگروی (یوتیلیتا ریانیسیم) را که معتقد است باید حداکثر خوشی و آسایشی را برای حداکثر افراد تامین کرد، بوجود آورد. فرد گرایی نیز از دیگر مقولات فکری روشنگری است که به دنبال نابود سازی شرایط هر نوع حاکمیت غیر بر فرد است. اصل را بر عدم ولایت انسان یا دستگاهی بر افراد می گذارد. «آزادی اندیشه حاکم عصر می شود» ( افراد بشر مورد تاکید واقع می شود. زن از آزادی بیشتری برخوردار شده، ارج و قرب می یابد و از خانه به خیابان کشیده می شود. عیش و عشرت بی محابا و رها از قیود دینی و اخلاقی رایج می گردد.
دنیا پرستی (سکولاریسم) شایع می شود. سودگروی فردی در اقتصاد به عنوان عامل محرکه جامعه شناخته شده، مورد تحسین واقع می شود. آدام اسمیت با کتاب مهم «ثروت ملل» اقتصاد کلاسیک لیبرال را پایه ریزی می کند. دستور عرضه و تقاضا و اقتصاد بازار مبنای کار قرار می گیرد. طبیعت بهترین مدبر شناخته می شود و می گویند «بگذار بکنند» یک بار دیگر مغالطه ناشی از ترکیب که به مغالطه لیبرالیسم نیز شهره است تکرار شده خیر جامعه را در خیر تک تک افراد ملاحظه می کنند.
لازمه این همه تحولات وپدیدآمدن افکار و مکاتب گوناگون، ایجاد و رشد روحیه تساهل و مدارا و احترام به افکار و نظریات دیگران و پرهیز از تعصب بود. و این یکی دیگر از ویژگیهای روشنفکری است. چنانکه میبینیم ولتر در نامه اش به ژان ژاک روسو می نویسد: «با اینکه اندیشه های تو نقطه مقابل اندیشه های من است، حاضرم بمیرم تا تو حرفت را بزنی»
3)«طبیعتگرایی» (ناتورالیسم)
ظهور ناتورالیسم در قرن 18 و رشد آن همپای شیوع داروینیسم در قرن 19 و ابتدای قرن 20 بود. این مکتب چیزی بیرون از طبیعت را نمی پذیرد و آن را دارای نظام و حیات پویش عقلانی می داند. حق آن است که طبیعت اقتضاء کند. این نهضت به صورت اعتراض علیه پیشداوری ها و قراردادهای اخلاقی ظهور می کند. حوزه زبان و قلم را با چیزهایی می آراید که تا آن زمان در اندیشه و هنر جایی نداشته. بی هیچ حجب و حیاء و با بیانی عریان زشتی ها، فجایع، کژیها، بی عدالتیها، جاه طلبیهای فردی واجتماعی راعیان می سازد.
در نظر روشنگرایان ماوراء طبیعت چیزی جز وهمیات زائیده تخیل و ابزار کشیشان برای جلوگیری از به کار افتادن تعقل بشری و راه بردن او به رموز طبیعت، نیست. لذا نباید از طبیعت تخطی کرد. همه چیز باید این دنیایی (سکولاریزه) شود. سعادت در همین دنیا دنبال می شود و وعده کشیشان به آخرت و پاداش و جزای خوب و بد نامفهوم می شود. اگر قانون و ولایتی هست و اگر انسان را اخلاقی باید، همه از این جهان مادی بر گرفته می شود. هر چه به طبیعت نزدیکتر باشد بر حق تر است.
از همین روست که روسو آن وحشی نجیب را می ستاید و او را بهتر از دهقان بی دست و پا و مطیع می داند. زیرا او به طبیعت آزاد خویش نزدیکتر است و این یکی دربند جامعه ای تدبیر شده گرفتار آمده و از طبیعت دورتر است. دونی دیدرو نیز ابتدایی ترین مردم روی زمین همچون اهالی تاهیتی را که به سادگی ازقوانین طبیعت پیروی می کنندازمردمان متمدن به قوانین نیکو و اخلاق نزدیکتر می داند.
در تمام علوم نهضتی طبیعت گرایانه به پا شد. از مسئله معرفت و فلسفه و ریاضیات گرفته تا علوم اجتماعی و روانشناسی و تاریخ، از متافیزیک و علوم دینی تا اخلاق و حقوق همه از نو مورد بررسی طبیعت باورانه قرار گرفت. در همه این مقولات مسیحیت راه حل و پاسخ به دست می داد، اما راسیونالیست عصر روشنگری میخواست همه چیز را از نو شروع کند، لذا خود نو بودن نیز برایش تقدس یافت و از هر چه کهنه بود گریخت. خیر و سعادت را در چیزهای تازه می یافت. این نوعی خاص از مغالطه از راه قدمت است که به نام مغالطه از راه نوییخوانده می شود. از همینجا تقابل تفکرمرتجعانه واندیشه مترقی مطرح شد.
4)اندیشه پیشرفت و ترقی
با اکتشافات تازه در قرن 17 و پیشرفتهای اجتماعی بزرگ که ناگهان پیش آمده بود کم کم متفکران به اندیشه پیشرفت و تکامل رهنمون شدند و این سوال مطرح شد که آیا بشر در طول تاریخ خود رو به پیشرفت و ترقی بوده است یا انحطاط و سقوط؟ مثلا آیا یک نویسنده قرن هفدهم میتواند آثاری همسان یا برتر از نویسندگان بزرگ یونان و روم خلق کند؟ نزاع میان گذشته گرایان و نوجویان بالا می گیرد. اوایل قرن هجدهم نوگرایان بر افکار عمومی مسلط می شوند.
البته روشنفکر واجد اندیشه پیشرفت قرن18 فاقد آن نظام فکری سامان یافته ای بود که در قرن 19 با نظریه تکامل داروین پدید آمد. تنها از آن پس بود که اندیشه پیشرفت در جهات مختلف مطرح شد. متفکران تاکنون شش نوع پیشرفت را برای بشر تصویر کرده اند.
این مجموعه بر اساس تعداد اندیشمندانی که تفکر پیشرفت را در زمینه خاصی قبول دارند به صورت هرمی در می آید که هر چه بالا بروی از قائلین به آن کم می شود. در قاعده این هرم پیشرفت در علوم تجربی قرار دارد و در قله آن پیشرفت جسمی - روانی انسان. این شش دسته به ترتیب عبارتند از:
1- پیشرفت علوم تجربی که با اکتشافات جدید و دستیابی به قوانین تازه طبیعت متوجه شدند که علوم بشری تازه در ابتدای مسیر خویش است و راهی دراز در پیش دارد که به کمال مطلوب برسد.
2- پیشرفت در فن و صناعت، با توفیقاتی که در اختراعات جدید حاصل شده بود که کم کم به توانائیهای بیش از پیش انسان پی بردند و وی را قادر بر ایجاد صنایع بدیعتری دانستند.
3- پیشرفت در امور مادی و رفاهی، در اثر اختراعات و ایجاد صنایع جدید و بهره وری از آنها در زندگی مردم و کشف قاره جدید و سرازیر شدن ثروتهای آن مناطق به اروپا این اندیشه نیز قوت گرفت.
4- پیشرفت آرمانهای اجتماعی و سیاسی، که خصوصا محل بحث ما است. اندیشمندان معتقد شدند که بشر در زمینه امنیت، برابری، برادری، آزادی و... هر چه جلوتر رود از ترقی بیشتری برخوردار می شود. آینده از گذشته و حال روشن تر است زیرا که هم اکنون وضعیت از گذشته بهتر است. و این ارتکاب مغالطه دیگری است به نام تعمیم شتابزده.
5-پیشرفت اخلاقی، بدینسان که مثلا حق طلبی در این اعصار بیش از گذشته است. صفات رذیله ای همچون حسادت، حقد، غیبت، دروغگویی و ...کمتر شده واین به دلیل رشد فکری و فرهنگی بشر است.
6- پیشرفت جسمی - روانی، نیز اینگونه تصویر می شود که قابلیتهای بدنی و روحی انسان در طول زمان تغییر می کند وضعیتی مناسبتر پیدا می کند. مثلا هزاران سال پیش انگشتان دست انسانها به نرمی و انعطاف پذیری این زمان نبوده است.
بدیهی است که در هر یک از این شش دسته خصوصا در این دو مورد آخر، مناقشات و اختلاف نظرهایی وجود داشته باشد، که جای ذکر آنها نیست.در مجموع می توان گفت که به قول فرانکلین بومر بر روشنفکری مغرب زمین چهار دوره گذشته است. اول دوره شکاکیت که نماینده اش رابرت بویل شیمیست مشهور است و کتابی دارد به نام «شمیست شکاک.» و دوره دوم، دوره دئیسم یعنی نفی مسیحیت و قبول خدا که نماینده اش ولتر در قرن هجدهم است. سوم دوره الحاد صریح که نمایندگانش هاکل، بوخنر، و فوئرباخ اند در قرن نوزدهم. و بالاخره دوره چهارم که دوره حسرت و رنج از فقدان معنویت است که نماینده اش آرتور کوستلر در قرن بیستم است.
اما در این دیار این ادوار طی نشد و روشنفکران یک راست سراغ دوره سوم آن رفتند و هنوز هم برخی، به آن مباهات می کنند. برخی دیگر نیز کارشان به عیاشی و وصف نان و شراب و فرج و گلو کشیده است.
«روشنفکری علی الاغلب در دیار ما بر خلاف آنچه در اروپا گذشت، با بی دینی و سست عقیدگی آغاز شد و با بی بندوباری درآمیخت و اغلب به مارکسیسم منتهی گردید. میرزا آقاخان و احمد روحی و افضل الملک بی دین بودند. و فروغی، سست عقیده ای عمله ظلمه. و هدایت فرویدیستی بورژوامنش و دشتی، هوسرانی فرومایه و بی اعتقاد و از همه جلیل تر جلال بود ]هر چند آن دیگران جلالتی نداشتند[ که از پشت کردن به عقیده دینی شروع کرد و به سوسیالیسمی معتدل و ظلم ستیز و سنت گرا رسید.» و دوباره با دین آشتی نمود و در آن ماند تا در گذشت.
اگر بخواهیم خلاصه ای از ویژگیهای روشنفکران اولیه این دیار را به دست دهیم بهتر از همه آن است که جلال آورد:
اول) فرنگی مابی. کسی که لباس و کلاه و کفش فرنگی می پوشد. دستش رسید مشروب می خورد. روی صندلی می نشیند. ریش می تراشد. کراوات می بندد. با قاشق و چنگال غذا می خورد. لغت فرنگی بکار می برد. یا به فرنگ رفته است یا می خواهد برود. و در هر فرصتی از فرنگ مثال می آورد...
دوم) بی دینی یا تظاهر به آن یا سهل انگاری نسبت به دین. یعنی روشنفکر اعتقاد به هیچ مذهبی را لازم نمی داند. به مسجد نمی رود یا به هیچ معبد دیگری. اگر هم برود کلیسا را به علت «ارگی» که در آن می نوازند بر دیگر معابد مرجح می دارد. نماز خواندن را اگر هم لغو نداند نوعی ورزش صبحانه می داند. هم چنین روزه را که اگر بگیرد برای لاغر شدن می گیرد. یعنی اگر از ته دل هم لامذهب نباشد اعمال مذهبی را با شرایط روز توجیه می کند و با مقدمات علمی.
سوم) درس خواندگی و این در اصطلاح عوام آخرین شرط روشنفکری است نه اولین آن. یک روشنفکر دیپلمه است یا لیسانسیه ]و امروزه باید یا لیسانسیه باشد یا دکتر و بالاتر[ یا از اینجا یا از فرنگ. و البته اگر از فرنگ فارغ التحصیل شده باشد یا از آمریکا در ذهن عوام روشنفکرتر است، یا خودش خودش را نسبت به محیط روشنفکرتر می داند، فیزیک و شیمی را مختصری می داند. اما حتما درباره «روانشناسی»، و «فروید» و «جامعه شناسی» و «تحلیل روانی» صاحب نظر است»روشنفکر در ایران اغلب درخدمت اغراض استعمار بوده تا خدمت مردم خویش چرا که اولی را بیشتر شناخته و به آن عشق می ورزیده تا دومی و اصلا مردم خود را به حساب نمی آورده است. آزادی را هم اگر می خواسته نه آزادی در برابر حکومت (که آن پر خطر بوده است) بلکه آزادی از سنتها و دین و تاریخ وزبان و آداب و فرهنگ ... خویش. خود کمتر محرومیت کشیده یا لااقل از آن دسته است و در غم نان نیست و فرصت فکر کردن به مقولاتی دیگر را هم دارد. هر چند که جرات بیرون آمدن از کافه هتل پالاس و قدم گذاشتن در بازار و رفتن میان کارگران کوره پز خانه و مسجد و ده محمدآباد و دیدن قیافه آن توده مردمی که بر ایشان غیابا حکم صادر می کند و از پشت سر به آنها ارادت می ورزد را نداشته است.