پروفسور حمید مولانا
امپراتوری با مردم سالاری یا دموکراسی حقیقی در تناقض است چون مردم هیچ وقت حاضر نیستند بیت المال مملکت و مالیات آنها صرف تسخیر کشورهای دیگر شود. برای همین دموکراسی آمریکا مانند دموکراسی انگلستان و دموکراسی های زمان امپراتوری بلژیک و هلند مصنوعی و دروغ است. آمریکا در شکست ویتنام یاد گرفت که اگر بخواهد به جنگ و توسعه طلبی خود در نقاط دیگر ادامه دهد و مردم آمریکا را ناراضی نکند چاره ای جز لغو نظام وظیفه اجباری و تأسیس ارتش داوطلب و مزدبگیر را ندارد و همین کار را هم کرد. امروز ارتش 6/1 میلیون نفری آمریکا از سربازان حقوق بگیر و داوطلب تشکیل یافته است. آمریکا همچنین جنگ عراق و افغانستان را با قرض گرفتن اداره می کند نه اخذ مالیات مستقیم از مردم. همین افزایش قرضه و کسر بودجه است که این وضع اقتصادی نامطلوب و بحران امروزی را به وجود آورده است.
امپراتوری های طولانی دنیا همیشه نخبگان زیادی داشتند. نخبگان درخشنده برای هر نظامی و به ویژه برای یک امپراتوری لازم است ولی آنها مقبولیت سیاسی را ضمانت نمی کنند. آمریکا از داشتن نخبگان با حکمت و با فضیلت محروم است. از جنگ جهانی دوم تا امروز آمریکا یک رئیس جمهوری که نابغه و حکیم باشد نداشته است. ترومن، جانسون، فورد، کارتر، کلینتون، نیکسون، بوش ارشد همه از طبقه فکری متوسط بودند و بجز زور و قدرت تجربه دیگری نداشتند. کندی می خواست، ولی نتوانست و عمرش کفایت نداد. بوش پسر، احمقی را به حد اعلای خود نشان داد. اوباما هوشمند است ولی عاقل و حکیم نیست. هیچ کدام از این رؤسای جمهور به کمال انسانی عقیده و علاقه نداشتند و امپراتوری آمریکا را فراسوتر از عوامل قدرت نمی توانستند تجسم کنند. مشکل آمریکا نسبت به امپراتوری های گذشته آن است که آمریکا نفرت و تنفر امپراتوریهای پیشین را هم به ارث برده است و باید از خود سیمای بهتری نشان دهد. مردم بلژیک به خوبی از جنایت های امپراتوری لئوپولد در آفریقا و کنگو خبر نداشتند ولی مردم دنیا امروز از شکنجه های ارتش آمریکا در زندان ابوغریب عراق توسط تلویزیون آگاهی پیدا می کنند. از طرف دیگر، نخبگان و هیئت حاکمه سیاسی ایران هم با نخبگان و هیئت حاکمه دیروز زمان استعماری و شاهان فرق می کند. جابه جائی قدرت امروز ارسطوئی و افلاطونی و نیوتنی نیست بلکه ملاصدرایی و انیشتنی است. ژنرال تامی فرانک، فرمانده کل نیروهای آمریکا در حمله به عراق، پس از ملاقات و آشنائی با دوگلاس فیت معاون وزارت دفاع آمریکا در امور سیاستگذاری و یکی از معماران نومحافظه کاران جنگ عراق، می گوید «از این مرد... احمق تر ندیده ام!». تعجب نیست که آمریکا حمله به عراق را برد ولی جنگ عراق را باخت. رهبری دنیا احترام لازم دارد. آمریکا احترام دیگران و خود را از دست داده است.
دوران طلائی و اوج امپراتوری آمریکا یک تاریخ کوتاه 60 ساله دارد، یعنی از دهه آخر قرن نوزدهم (1890 میلادی) تا اواسط قرن بیستم (1950 میلادی). کودتای 28 مرداد 1332 (اوت 1953) توسط آمریکا و انگلیس در ایران آغاز افول امپراتوری آمریکاست. مردم معمولی آمریکا ممکن است ندانند که به نام آنها و پول آنان چه فجایعی توسط نظام آمریکا در دنیا صورت گرفته است ولی مردمی که هدف این فجایع هستند جزء به جزء آنها را به خاطر دارند. طمع، ترس و جهل سه عامل بزرگ افول امپراتوری آمریکا بوده و سقوط آن در آینده بسیار نزدیک به عنوان یک ابرقدرت حاکم بر جهان اجتناب ناپذیر است.
باتلاق افغانستان، عراق و پاکستان شکست کامل این امپراتوری را تسهیل خواهد کرد. اگر جناح نومحافظه کاران هیئت حاکمه آمریکا بیش از 8 سال سرکار بودند، این امر تسریع می شد. باراک اوباما را برای این انتخاب کردند که امپراتوری را نجات دهد ولی آیا او این بصیرت و اراده و دوراندیشی سیاسی عمیق را دارد؟ تناقضات حاصله از سیاست خارجی و داخلی آمریکا بزرگترین ضرر را به این امپراتوری وارد می آورد.
امروز صحنه جهانی و بین المللی برای ملاحظه و پذیرش یک جهان بینی جدید و نوآور که دیدگاه ها و الگوهای آمریکا را به چالش بکشد، آماده است. بزرگترین نگرانی هیئت حاکمه از اندیشه و فرهنگ جدیدی است که سیستم آمریکا و جهانی غرب را به چالش بطلبد. در اینجاست که باید علل مخالفت، تخریب و تقابل آمریکا و غرب را با انقلاب اسلامی ایران مشاهده کرد. این جهان بینی جدید به جای عامل «قدرت»، «عدالت» را در مرکز و ثقل سیاست قرار می دهد. اجتماعات و جوامع در نظام بشری بر دولت ها و حاکمان برتری پیدا می کند. تأکید روی شناخت خلقت انسان است و نه شناخت کنترل او. تکامل انسانی در ابعاد معنوی و الهی صورت می گیرد و نه تنها مادی و فیزیکی. چنین جهان بینی و دیدگاهی نه تنها وجود آمریکا را ضروری نمی بیند بلکه قدرت آمریکا و غرب از این منظر لازم الاجرا نیست.
توجه ما نباید این باشد که آمریکا در آینده چه خواهد کرد بلکه باید مطالعه و فکر کنیم که آمریکا در آینده چه جائی خواهد بود. هر چه ما بیشتر با آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین و کمتر با آمریکا و اروپا باشیم وضع آینده ما و وضع آینده جامعه جهانی بهتر خواهد بود. ما باید پایه و مبنا و عوامل عصیان های مردم را در غرب به ویژه در آمریکا و اروپای غربی مطالعه کرده و پیدا کنیم. مذاکرات و ائتلافات ما باید با کسانی باشد که به دنبال یک جهان بینی نو هستند. ما باید مدلولات فکری این جهان بینی و نظام جدید جهانی را تبیین و توجیه کنیم. ما باید رهبری آن را به دست بگیریم. ما قبل از آمریکا و اروپا باید با چینی ها، هندی ها، برزیلی ها، و آفریقائی ها در این مورد صحبت کنیم.
دنیای اسلام باید مورد توجه ما باشد نه تنها برای اینکه ما مسلمان هستیم بلکه برای اینکه توجه غرب، آمریکا و اروپا، معطوف و در حقیقت درگیر اعتقادات، منابع طبیعی، نیروی انسانی، و جغرافیای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی کشورهای اسلامی شده است.
اگر دنیای اسلام مهم نبود غرب در گذشته و حال این همه برای تسخیر آن تلاش نمی کرد. ذهنیت سازی بین مردم و به ویژه طبقه جوان یکی از استراتژی های بزرگ آمریکا و اروپا برای دنیای اسلام و مسلمانان بوده است. ذهنیت سازی درباره ارزش های غرب و توسعه آن در بین جمعیت جوان ایران در دو دهه گذشته یکی از برنامه های طرح شده توسط آمریکا و همفکران اروپائی ایالات متحده بوده است. متأسفانه ذهنیت سازی درباره ارزش های حقیقی انقلاب اسلامی ایران در بین نخبگان سیاسی، فرهنگی و اقتصادی آمریکا توسط ایران، آن طوری که باید صورت نگرفته است. برعکس آن عده که عمدا به نظام جمهوری اسلامی ایران و مفهوم و معنای ولایت فقیه معتقد نیستند همیشه مستقیم و غیرمستقیم در فعالیت های داخلی و خارجی خود این شبهه را بین آمریکائی ها به وجود آوردند که «ایران به طرف افکار و ارزش های لیبرال غرب در حرکت و تغییر در نظام ایران اجتناب ناپذیر است.» ولی تجربیات و وقایع سه دهه گذشته خلاف آن را نشان می دهد.
اگر تا یکسال دیگر تغییرات اساسی و ملموس در ایالات متحده صورت نگیرد، امکان عصیان در بین مردم و گروه های مختلف آمریکا حتمی است. آمارهای منتشره یکسال اخیر و شاخص های دگرگونی جامعه آمریکا بسیار تکان دهنده است: 30 میلیون از 300 میلیون جمعیت آمریکا بیکار هستند. یک میلیون آمریکائی (علاوه بر شرکت های غول آسا) در یک سال گذشته رسما اعلام ورشکستگی کرده اند. کسر بودجه آمریکا به 8/1 تریلیون دلار رسیده است. عده زندانیان، بی خانمان ها، فقرا، کسانی که بیمه بهداشت ندارند قوس صعودی را طی می کند. فساد مالی در دستگاه های اقتصادی و بین مدیران فوق العاده افزایش یافته است. ثروت و پس انداز مردم در بانک ها و بورس ها بین 30 تا 60 درصد تنزل یافته و سرمایه و ارزش دارائی دانشگاه ها 50 درصد پائین رفته است. پس از ورشکستگی های مؤسسات مالی و بانکی و صنایع اتومبیل سازی، اکنون فروشگاه های بزرگ و صنایع فرهنگی در آستانه فروپاشی هستند. آیا این دگرگونی ها برای یک امپراتوری خطرناک نیست؟