موضوع گفتار حاضر، مفهوم هویت به معناى فردى آن است. مسأله هویت در حوزههاى مختلفى از مجموعه معرفتى بشر قابل طرح و بررسى است. لااقل در سه شاخه فلسفه یعنى در مابعدالطبیعه، فلسفه ذهن و فلسفه اخلاق و همین طور در علوم تجربى انسانى و در روانشناسى، با تأکید بیشتر در جامعه شناسى و در علم سیاست مسأله هویت قابل طرح است. همچنین در دانشهاى تاریخى و در عرفان نیز این مسأله قابل طرح و بررسى است.
بنابراین ما با موضوعى سروکار داریم که از ابعاد مختلفى قابل مطالعه است. اما من به مسأله هویت از دیدگاه اخلاقى و روانشناختى، آن هم با تأکید بر آموزههاى عرفانى - اسلامى از نظرگاه عارفان اسلامى و از منظر اخلاقى خواهم پرداخت.
یکى از وجوهى که باعث افتراق چیزى از چیز دیگر میشود بینظیرى، یگانگى و به تعبیرى هویت شخصى است. هویت شخصى از مقولات بسیار مهم در فلسفه ذهن است. در این عرصه، پرسش اصلى این است که یگانه بودن انسان به چه چیزى است. اینکه فقط من، من هستم و هیچ موجودى در جهان نه «من» بوده و نه «من» خواهد بود از مهمترین مسائل هویت شخصى است که از دیدگاههاى فراوانى مورد توجه قرار گرفته است. وقتى مسأله هویت شخصى از منظر روانشناسى و اخلاقى مورد بحث واقع میشود آن وقت سؤال ما تبدیل به این میشود که چه چیزى در «من» است که «من» باید دغدغه حفظ و حراست و صیانت آن را داشته باشم. چه چیزى در «من» است که اگر در آن چیز خدشهاى وارد شد به «من بودن» من خدشه وارد شده و چه چیزى در «من» است که «من» باید به هر قیمتى آن چیز را حفظ کنم و اگر آن را حفظ نکنم «من بودن» من از دست خواهد رفت. به تعبیر دیگر، در کجا شما باید احساس خطر کنید.
ما میبایست به این نکته توجه کنیم که هویت خود را در چه میدانیم؟ از منظر فلسفه مابعدالطبیعه گفته شده است که اگر بخواهیم براى هر چیزى ادعاى «وجود» کنیم باید ذیل یکى از این مقولات باشد: جوهر، خاصهاى از خاصههاى جوهر، وضع امور، مجموعه و فرآیند.
اما هویت «من» بسته به چیست که اگر او در معرض خطرى واقع شد «من» باید به تب و تاب بیفتم. بنابراین، انسانها لااقل دو دستهاند: کسانى که هویتشان را جوهر میدانند و کسانى که هویتشان را فرآیند میدانند. در اینجا ما از این دو به «هویت ایستا» و «هویت پویا» تعبیر میکنیم. کسانى که خودشان را جوهر میدانند یعنى یک موجود متحقق شکلگرفته و بدون دگرگونى هستند. اینها به هویت ایستا قائلاند و کسانى که خودشان را یک فرآیند میدانند قائل به هویت پویا و دینامیکى هستند. من معتقدم که پیام عرفان بر این محور قرار دارد که شما همیشه هویت خود را یک «هویت پویا» بدانید. بزرگترین دعوت عارفان این بود که انسانها تا وقتى که خود را یک جوهر میدانند یعنى خود را یک موجود ثابت شده و برقرار میدانند، در خطر هستند. این افراد نه تنها از لحاظ معرفتى در خطر هستند بلکه از نظر اخلاقى به خطاهاى دیگرى که نتیجه آن خطاهاى معرفتى است دچار میشوند. عارفان میگفتند که هویت خود را پویا بدانید یعنى خود را فرآیند بپندارید و اگر هویت خود را یک فرآیند بدانید علاوه بر این که به شناخت درستى از خود میرسید مشکل معرفتى نیز نخواهید داشت، علاوه بر این دستخوش یک سلسله مسائل اخلاقى و روانى نیز نخواهید شد.
معناى دریافت فرآیندى از خویشتن این است که من به هیچ چیزى از داشتهها، کردهها و خواستههاى خودم محدود نشوم و دل به آنها نبندم. نباید گمان کنم که خواستههاى من یا داشتههاى من و یا کردههاى من، سرنوشت «من» را تعیین میکند. اگر هر سرنوشتى صورت گرفت در آن صورت «من» خودم را داراى یک هویت ایستا دانستهام. عرفا میگفتند نباید با داشتهها و کردهها و خواستههایتان، خود را در قید و بند قرار دهید. به عبارت دیگر شما باید خود را یک فرآیند بدانید. به طور مثال نباید بگویید که من خواستهام را عوض کردم و یا داشتهام را از دست دادم، بنابراین هویتم را عوض کردهام و یا از دست دادهام. به این جهت است که تمام پیام عرفان سیروسلوک است و سلوک یعنى فرآیند دیدن خویشتن. همه نظامهاى عرفانى در یک مؤلفه بسیار مهم مشترک هستند و آن این است که انسان را در مقوله فرآیند میگنجانند نه در مقوله جوهر. آنها به انسان صفت سالک و رهرو میدهند که این صفات دلالت بر یک فرآیند میکند و معناى آن نیز این است که اگر تو اکنون یک خاصهاى دارى گمان نکن که این خاصه اگر از بین رفت تو نیز از بین رفتهاى.
خطاى محض است اگر کسى یک خاصه و ویژگى را عین «من» بداند.
انسانى که از لحاظ معرفتى واقعبین و از نظر روانشناختى و اخلاقى سالم باشد این اقتضا را دارد که خود را یک فرآیند ببیند و فرآیند وقتى هویتش را از دست میدهد که ثابت باشد. براى اینکه یک آبشار را از بین ببریم کافى است که جلوى حرکت آن را بگیریم. بنابراین جوهرها با حرکت از بین میروند اما فرآیندها با سکون از بین میروند. عارفان از ما میخواستند که خود را یک حرکت بدانیم وهرجا که ایستادهایم بدانیم که من نیستم، لذا حرکت، موجودیت انسان است. براى تحقق این امر عرفاى ما توصیههایى در جهت عدم سکون کردند. من به سه توصیه مهم اشاره خواهم کرد که این سه توصیه داراى تقدم و تأخر منطقى نیز هست.
۱- عرفا میگفتند باورهاى خود را از خودتان جدا کنید و خود را با باورهایى که دارید پیوند نزنید. این باورها شما را ایستا میکند و به سکون وادار میکند. به طور مثال کسانى که با فن ترجمه آشنایى دارند میدانند که در این فن یک اصطلاحى با عنوان «افسون معناى اول» وجود دارد. گفته میشود انسانى که غیر زبان مادرى، زبان دیگرى را یاد میگیرد و اولین بار با یک لغت آشنا میشود هر گاه آن لغت را ترجمه میکند به همان معناى اول آن لغت را ترجمه میکند.
مثلاً هرگاه کلمه Well را میشنود به معناى «خوب» ترجمه میکند. اما تقریباً هیچ لغت در هیچ زبانى نیست که فقط یک معنى داشته باشد. بنابراین من افسونزده معناى اول هستم و تا وقتى که افسونزده آن معنا هستم آن زبان را یاد نخواهم گرفت. افسونزدگى معناى اول در «روانشناسى باور» هم وجود دارد. انسان، افسونزده باور اول خود نسبت به عالم است و نمیخواهد دست از باور خود بردارد و به باور دیگرى هم توجه کند. وقتى که کسى خودش در باور اول بایستد معناى آن این است که هویتش ایستا است. کسانى که میخواهند هویت پویا داشته باشند باید بدانند که باورهایشان قابل تغییر است و این یعنى فرآیند دیدن خود. در آخرین پاراگراف «فصوص الحکم» ابنعربى آمده است که شما بدانید که در باب هر امرى معتقدى وجود دارد و باید اعتقاد به امرى را با خود آن امر خلط نکنیم. باید بدانیم که ممکن است باور شما نسبت به هر چیزى ناسالم و ناصحیح باشد.
ابنعربى حتى میگوید که عقیدهاى که شما درباب خدا دارید فقط عقیده شماست و نه خود خدا و طبعاً عقیدههاى دیگرى هم درباب خدا میتوان داشت.
۲ ـ دربند گذشته نبودن که ناشى از نکته اول است از دیگر تأکیدات عرفاست. عرفا میگفتند که شما دربند گذشته خود نباشید. هر قدر در گذشته باشید این خطر وجود دارد که شما را بایستاند و نگذارد که شما پویاییتان را حفظ کنید. از این لحاظ است که قدما توصیه میکردند که نه فقط به دیگران نگویید که گذشتهتان چه بوده بلکه گذشته خود را هم از باورتان دور کنید. شما هرچه شناخت از گذشته داشتید اگر به دیگران بگویید آنها خواهند فهمید که نقاط ضعف شما کجاست و سلطه آنها بر شما بیشتر خواهد بود. اما این مسأله عرفا نیست که فقط گذشته مرا دیگران ندانند بلکه باید سعى کنم گذشته من خود من را نیز در چنگ نگیرد. هرچه انسان بیشتر در چنگ گذشته قرار گیرد ثابتتر و ساکنتر میشود و اجازه نمییابد که تغییر کند. یکى از عرفاى مسیحى آلمانى با نام «یاکوب بومه» میگوید: فاصله میان بهشت و جهنم این است که اهل بهشت کسانیاند که میخواهند «برحق باشند» و اهل جهنم کسانیاند که میخواهند «برحق بوده باشند». البته من تصور میکنم بیتالغزل عرفان جهانى همین است.
۳- دربند داوریهاى دیگران درباره خود نبودن، سومین نکتهاى است که عرفا بر آن، تأکید داشتند. اگر من مدام دغدغه این را داشته باشم که داورى شما درباره من چیست و نخواهم که داورى شما درباره من منفى باشد نتیجه آن خواهد شد که زمام «بودن» من در دستان شماست. همه کسانى که در داوریهاى دیگران زندگى میکنند روزبهروز بیشتر به عدم ثبات دچار میشوند. عارفان میگفتند که نباید لزوماً جا پاى دیگرى گذاشت بلکه باید راه خود را در پیش گرفت و هرکس در راه خویش قدم بزند. معناى این راه این است که من دائماً بر پویایى خود بمانم و باورهاى دیگر هم نباید مرا در خود قرار دهد و محصور کند.
درنتیجه این جستار، سخن من این است که هویت سیار اگرچه یک بحث اخلاقى و روانشناختى است اما تأثیراتش را در عوالم دیگر زندگى بشر میگذارد. بزرگترین ادبارهایى که در عالم سیاست و روابط اجتماعى پیش میآیند ناشى از این است که هر انسانى خودش را یک فرد ثابتى میداند و میگوید این موجود نباید ترکیب و ساختارش به هم بخورد. استنباط و استشمام من از کل پیام عارفان اسلامى و ایرانى و عارفان جهانى این است و این نظرعارفان از اهمیت بسیارى برخوردار است.