حجتاله کریمی
بی تردید اصل و منشاء جمهوریت به عنوان یک مفهوم در فلسفه سیاسی غرب ریشه در تمدن یونان و روم باستان دارد. دولت شهرهای یونان باستان به صورت جمهوری اداره می شدند زیرا این دولت شهرها همواره در معرض تهدید خطر خود کامگی به سر می بردند، و خود کامگی قطع نظر از چگونگی رفتار واقعی فرمانروا، طبق تعریف سلطه ای نامشروع بود.1 بنابراین شکل جمهوری بهترین شکل حکومت برای دولت شهرها بشمار می رفت.
بیشتر اندیشمندان و فلاسفه یونان باستان که در مورد حکومت نظریه پردازی کرده اند، به بحث پیرامون جمهوریت نیز پرداخته اند؛ افلاطون با نگارش رساله ای به نام “جمهور” به این امر اهتمام می ورزد، آنچه افلاطون از نگارش رساله “ جمهور “ انتظار داشت، معرفی یک حکومت و قانون اساسی کامل و اعمال سیاسی بود مبتنی بر دو اصل اساسی اخلاق یعنی فضیلت و عدالت، موضوع دیگر مورد نظر افلاطون در ترسیم طرح جمهوری، چگونگی ایجاد یک شهر - دولت بود، جایی که می توانست به طور کامل افکار و احساسات خود را در چارچوب اندیشه نیکو خواهی (Bien-Idee) مطرح کند.2
افلاطون برای رسیدن به جمهوری ایده آلی و نیکو شهر خود قصد داشت معیارها و الگوهای ماوراء الطبیعه، اخلاق، تعلیم و تربیت، روانشناسی، مذهب و هنر را در کنار سیاست به کار ببرد. از نظر افلاطون جمهوری دو ویژگی دارد ویژگی اول وجود یک هیات حاکم نه یک فرد حاکم، که اگر فرد حاکم باشد حکومت تیرانیک یا دیسپوتیسم می شود3، ویژگی دوم و طبقه هیات حاکم تامین و تشخیص منافع عمومی جامعه است نه منافع طبقه خاصی. به همین دلیل تمام کوشش افلاطون در مدینه فاضله آن است که خوی منفعت پرستی فردی را از بین ببرد.4
افلاطون در اشاره به ویژگی های نظام جمهوری نسبت به سایر سیستمهای سیاسی، می نویسد جمهوری اولاحکومتی کامل است، زیرا متکی بر ارزشهای اخلاقی مثل عدالت و فضیلت می باشد، مضافا این که حکومتی است جاودانه و این که مردم می توانند جمهوری را بپذیرند یا رد کنند.5
افلاطون معتقد است جمهوری نظامی است که تمام امتیازات دیگر رژیمهای سیاسی را به عاریه گرفته، بنابراین یک نظام مختلط است وی که در کامل بودن طرح جمهوریش تحت عنوان cite-Bell یا Kallipolis یا نیک شهر شکی ندارد. اما با توجه به شرایط حاکم بر جامعه آتن امید پیاده کردن آن را نیز ندارد، لذا رساله جدید خود را تحت عنوان “ سیاست “ در سال 364 ق.م به رشته تحریر درآورد و سپس به تدوین رساله “ قوانین و طرح تئوری “ فیلسوف - شاه “6 اقدام کرد. به این معنا که یا حاکمان بایستی حکیم باشند یا حکما باید حاکم شوند.7
ارسطو نیز در کتاب “سیاست” در بحث از انواع و اشکال حکومتها به حکومت جمهوری اشاره می کند. وی در مقدمه این کتاب، جمهوری را مشتق از واژه Polis می داند که در یونان به معنای قانون اساسی یا نوع حکومت به کار می رفته است. ارسطو polis را به معنای جامعه منظم سیاسی می داند که دارای ارتباطات بین المللی و صاحب شخصیت جهانی است و سازمانهای داخلی آن را Demos یا مردم می نامد، که دموکراسی نیز از همین ریشه اخذ شده است.
شهروند یا polites نیز از ریشه مشترک Republique و polis گرفته شده و به کسی اطلاق می شود که با شهر به عنوان یک نهاد سیاسی وسازمانهای داخلی در آن در ارتباط مستقیم است و در مسائل سیاست مشارکت دارد.
ارسطو حکومت توده مردم را بهتر از حکومت فردی یا حکومت گروه کوچکی از صاحبان فضیلت می داند، وی در این باره می نویسد: ”...... این نظر که حکومت توده مردم بهتر از حکومت گروه کوچکی از صاحبان فضیلت است، به ظاهر موجه و حتی درست می نماید. زیرا توده مردم اگر چه هر فردشان از فضیلت بی بهره باشد، چون گردهم آیند، مجموعا و نه یکایک، بیشتر از آن گروه کوچک دارای فضیلت می شوند، همچنان که جشنی که به همکاری و یاری همگان باشد پرشکوه تر از آن است که فقط [به کوشش و] هزینه یک نفر بر پا گردد. به همین سان افراد چون گرد هم آیند فضیلت خرد خود را بر یکدیگر می افزایند و به انسان واحدی همانند می شوند که دست ها و پا و حواس بی شمار دارند اما از نیروی اخلاقی و عقلی ایشان شخصیتی یگانه پدید آمده باشد.”8
وی در رساله ی “سیاست” هنگام بحث از انواع حکومتها، حکومت جمهوری را نوع پنجم از انواع حکومت ذکر می کند ؛ وی می نویسد گذشته از این چهار نوع (الیگارشی، پادشاهی، دموکراسی و اریستوکراسی) نوع پنجمی نیز هست که عنوان آن میان همه انواع حکومت مشترک است. (زیرا آن را پولیتی یا جمهوری می نامند) ولی چون این نوع [پنجم] بسیار به ندرت تحقق می پذیرد، گاه از دید نویسندگانی که حکومتها را طبقه بندی می کنند پوشیده می ماند.”9
ارسطو حکومت جمهوری را آمیخته ای از الیگارشی و دموکراسی می داند10. همچنین وی در تقسیم بندی حکومتها به دو گروه خوب و بد، جمهوری را در زمره ی حکومتهای خوب قرار داده و معتقد است: “ جمهوری حکومتی است که هدفش خیر و صلاح همگان است و به دست اکثریت خردمند اداره می شود.”11
اما برخلاف آتن و اسپارت حکومت روم را نمی توان بعنوان حکومتی دموکراتیک به شمار آورد، زیرا هر چند در سال509 قبل از میلاد سزار از شهر رانده شده ،رژیمش نابود گردیده، حکومت رم انتخاباتی شد12.و علی رغم اینکه “رومیان حکومت خود را “ حکومت عموم مردم “ می نامیدند که به زبان لاتینی “رس پوبلیکا “ یا “جمهوری” خوانده می شود”13. در این حکومت “پله بین ها” که اکثریت جمعیت را تشکیل می دادند کلیه وظایف یک تبعه را انجام داده و از تمام حقوق شهروندی محروم بودند.
دراینجا ذکر این نکته ضروری به نظر می رسد که مقصود اندیشمندان باستان (و همچنین قرون وسطی) و به طور مشخص افلاطون و ارسطو از نظام جمهوری، نظامی بوده حاکم بر شهر - دولت ها با جمعیتی مشخص و جغرافیایی محدود زیرا اندیشمندان عهد باستان و قرون وسطی تفاوتی بین دولت، حکومت و جامعه قائل نبودند. و علی رغم اینکه ارسطو نخستین اندیشمندی است که اصل ومنشاء دولت را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد، اما تفکیک بین سه واژه سیاسی مذکور با ظهور ماکیاول و طرح تئوری حاکمیت توسط ژان بدن در عصر ظهور ناسیونالیسم و دولت - ملت (State-Nation) در قرن شانزدهم عملی گردید.14
پس از حکومتهای جمهوری یونان و روم چراغ این نوع حکومت برای مدتی نسبتا طولانی خاموش گشت، تا اینکه بعد از حدود 1000 سال در شهرهای ایتالیا فروغی دوباره یافت. در قرن دوازدهم میلادی پس از هزار سال حضور یا خاطره امپراطوری روم، جمهوری خواهی در قالب دولت شهرهای شمال ایتالیا مجددا پا به عرصه وجود نهاد. این دولت شهرها، همچون شهرهای باستانی قدرت را میان شهروندانشان توزیع کردند، و تدبیرهای نهادی پیچیده ای از قبیل شوراهای چندگانه و مقامهای اجرایی که برای مدتی کوتاه انتخاب می شوند را ابداع کردند.”15
اگر چه جمهوری خواهی دوره رنسانس از بسیاری جهات احیای همان مضامین قدیمی بود، اما روح تازه ای نیز توسط نیکولو ماکیا ولی ، که کتابش تحت عنوان “گفتارهایی در باب لیویوس” در دو قرن بعد یکی ازمنابع موثر اندیشه های جمهوری خواهانه بود، در آن دمیده شد.
ماکیاول به عنوان بنیانگذار اندیشه سیاسی، در رساله مذکور طرح نوین جمهوری را ابداع کرد. اندیشمند فلورانسی جمهوری را نظامی می دانست که متکی بر رای مردم و منبعث از یک سیستم قانونگذاری است و بایستی به مصالح عمومی توجه کند نه به منافع فردی، زیرا در مواقع دشوار نیرویی جز مردم ندارد، وی اعتقاد داشت در حکومت جمهوری حاکمان سیاسی با تکیه بر قانون بایستی اختیارات و حقوق مدنی متفاوت با حکومتهای خود کامه برای مردم در نظر بگیرند. زیرا مردم شرکای حاکمیت و قدرتند و بر دولت است که راههای اعمال خشونت و شیوه های قهرآمیز را نسبت به مردم مسدودکند.16
در اواخر سده های میانه، جمهوری - شهرهای ایتالیا به نحوی فزاینده مورد تهدید جباران وطنی و سلاطین قدرتمند جدید خارجی قرار گرفتند .حکومت جمهوری فلورانس در چنبره کشاکش پاپ و لویی دوازدهم پادشاه فرانسه به مهلکه افتاد و سپاه چریکش مقهور مهاجمان فرانسوی و تار و مار گشت.17
پس از پایان جمهوری فلورانس در سال 1520 ، آرمان جمهوری خواهی یک دولت آزاد متشکل از شهروند - جنگاوران میهن پرست، به مثابه شق دیگری از سنت اندیشه سیاسی در کنار جریان اصلی سلطنت طلبی باقی ماند. پس از ماکیاول یکی از پرنفوذ ترین پیروان وی جیمز هرینگتون است، که آرمانشهر جمهوری خواهانه ی وی کشورهای مشترک المنافع (اوسئانا)18 بود. در انگلستان در دوران کرامول، جیمز هرینگتون [با انتشار رساله ای به نام “ اوسئانا”] مصم به سامان دادن به یک الگوی جمهوری شد تا بر مبنای آن یک “دولت زوال ناپذیر” به وجود آید.19
در قرن هجدهم حاملان مشعل اندیشه های جمهوری خواهی مونتسکیو و ژان ژاک روسو بودند. منتسکیو یکی از اندیشمندان سرشناسی است که در خصوص نظام جمهوری اظهار نظر کرده است. وی حکومتها را به جمهوری، سلطنتی و استبدادی تقسیم کرده و جمهوری را نیز به نسبت مشارکت مردم، به آریستوکراسی و دموکراسی تقسیم نمود. در واقع وی به تقلید از افلاطون جمهوری را حکومت مختلط معرفی کرده که اکثریت طبقهمتوسط صاحب خود را در بر می گیرد.20
در میان اندیشمندان دوران جدید، روسو بیش از دیگران به مفهوم تئوریک جمهوری پرداخته و آن را به عنوان یک تئوری کاربردی مطرح نمود. بطوریکه نظریه سیاست او با ساختار جمهوری الهام بخش انقلابیون فرانسه و آمریکا گردید و تحت تاثیر اندیشه های وی اولین جمهوری نو در جهان و در آمریکا تشکیل شد.
نقطه آغازین تئوریک در اندیشه سیاسی روسو از استنباط او از نظم طبیعی و قرار داد اجتماعی شروع می شود، مطابق نظر روسو نظم طبیعی، نظمی است که به کلیه فضیلت ها آراسته باشد. یعنی انسان در آن آزاد است و راه کسب خوشبختی خود را جستجو می کند. به نظر روسو اولا: آزادی، جمعی است، ثانیا: آزادی قدرتی است مستقل که قدرت سیاسی مجبور به رعایت و احترام به آن است یعنی قدرت حاکم مجبور است آزادی همگان را بر پایه قانون تضمین کند. روسو نخستین کسی بود که به صراحت اعلام کرد حاکمیت بایستی به مردم منتقل شود. زیرا تنها در چنین وضعی است که آزادی عمومی تامین می شود.21
روسو ذیل عنوان “ از انسان تا شهروند “ آورده است که انسان تا در حالت طبیعی یا نظم طبیعی است موجودی آزاد است، اما وقتی وارد تمدن و جامعه سیاسی شد، چون اراده خود را تابع سیاست می کند، آزادی خود را از دست می دهد و به شهروند (Citezen) تبدیل می شود برای اینکه انسان عوامل و شرایطی را که باعث گردیده تا از انسانیت به اسیری در جامعه سیاسی کشیده شود نابود سازد، بایستی به عضویت در اداره عمومی یا جمهوری دموکراتیک در آید. در جمهوری دموکراتیک هر کس به طور برابر از همه چیزمحروم می شود ولی به شکل مساوی صاحب همه چیز می شود و همه اعضای جمهوری دارای یک هویت مشترک هستند و از آزادی برخوردار می شوند.22
در هر حال اندیشه های روسو تا حد زیادی در آمریکا و سپس در فرانسه تحقق یافته و رژیمهای جمهوری نو تشکیل گردیدند. البته در آمریکا نظریه پردازان و اندیشمندان بزرگی وجود داشتند که در مورد جمهوریت و نظام جمهوری نظریه پردازی کرده اند از جمله این اندیشمندان جیمز مدیسون بود.
جیمز مدیسون، یکی از بنیانگذاران حزب جمهوری خواه آمریکا و رئیس جمهور این کشور در سالهای 1817-1809، درباره رژیم جمهوریت چنین نوشته است: “... جمهوریت رژیمی است که قدرت خود را مستقیم یا غیر مستقیم از تعداد کثیری از افراد ملت کسب می کند و به وسیله کسی رهبری می شود که در پی حسن شهرت و رفتار خوب توسط اکثریت مردم برگزیده شده باشد و نه توسط بخش محدود یا طبقه ی مرفه ملت. به معنای دیگر رئیس جمهور نباید از میان مشتی نجبای ستمگر، که ستم خود را از طریق نماینده های قدرت خود اعمال می کند، انتخاب شود.
ممکن است چنین افرادی ادعای جمهوری خواهی داشته باشند و دولت خود را به عنوان جمهوری هم بیارایند، برای حکومت جمهوری کافی است که رهبر آن مستقیم یا غیر مستقیم [توسط نمایندگان مردم] منصوب شود و آنان خود را منتخب مردم بپندارند. در غیر این صورت، هر حکومتی اعم از اینکه در آمریکا باشد یا حکومتهای مردم پسند جای دیگر، که خوب هم اداره شوند یا امکان خوب اداره شدن را داشته باشند، ولی منتخب مردم نباشند، آن حکومتها نمی توانند جمهوری باشند...”23.