کتاب افرائیم سنه از دو لحاظ مهم است:
یکی، جایگاه نویسنده در منظومه سیاسی اسراییل و دیگری، منظر آینده نگرانه نویسنده در ترسیم استراتژی امنیتی اسراییل. سنه در طول دوران خدمت خود، یگانهای عملیاتی در لبنان، وزارت بهداشت، نمانیدگی کنیست، مسؤلیت حکومت محلی کرانه باختری، حضور در فرآیند مذاکرات صلح با فلسطینیها و ... را بر عهده داشته است و هم اکنون نیز جزو کادرهای برجسته حزب کارگر اسراییل به شمار میآید.
موقعیت و جایگاه و سابقه نویسنده، توجه و تأمل در نظریات وی را توجیه پذیر میکند. گو اینکه در کلیات این استراتژی ، ما شاهد نوعی اجماع در میان سیاستمداران و سیاستگذاران اسراییلی هستیم. منظر آینده نگرانه این کتاب در ترسیم؛ بایستههای دولت و کشور اسراییل که هم افقهای نزدیک و هم دور را مطمح نظر قرار میدهد، حاکی از اهتمام نظام سیاسی اسراییل برای کاهش عامل شانس و صدفه در مدیریت کشور – به ویژه در جهان متلاطم و متحول کنونی و کنترل و مدیریت حداکثری تمامی عواملی است که در حصول هدف تحقق جایگاهی برتر برای این کشور مؤثرند. توجه به نگرش آینده محور کتاب، از یک طرف در مقام مقایسه با غفلت کشورهای منطقه از نصب العین قرار دادن چنین نگرشی و اصرار و ایستایی بر جزمیت فکری – عملی و یا پذیرفتن تحول از سر اضطرار و اجبار و از طرف دیگر در مقایسه با میزان توفیق یا عدم توفیق نویسنده در تبیین واقع بینانه همه مسایل استراتژیک برای اسراییل اهمیت افزونتری دارد.
کتاب از یک مقدمه و هفت فصل تشکیل شده است و در هر فصل، نویسنده موضوعاتی را مورد بررسی قرار میدهد. نویسنده در مقدمه، بی درنگ مهمترین دغدغه خود، یعنی «آینده دولت اسراییل» را به عنوان هدف اصلی کتاب مطرح میسازد، پرسشهای مطرح شده در مقدمه کتاب از یک سو ترجمان دیگری است از همان دغدغه مذکور و از سوی دیگر، بیانگر چارچوب یا سازماندهی استراتژی امنیتی است که وی در بقیه فصول کتاب برای تضمین بقای اسراییل ارایه میدهد. چگونگی بقای اسراییل در جهان و منطقه متحول خاورمیانه، چگونگی دستیابی به یک موازنه استراتژیک جدید با همسایگان در دوران صلح و نیز اصول حیاتیای که برای رسیدن به صلح با اعراب باید بدان اهتمام ورزید و متکی شد، مسایل مهمی هستند که نویسنده درصدد پاسخ یابی و پاسخگویی به آنها بر آمده است. استراتژی امنیت مورد نظر نویسنده مرکب از دو مؤلفه است: یکی تجربه تاریخی یهود از آزار و اذیت و آوارگی و فقر و کشتار، که نویسنده از آن تعبیر به حماسه یهود میکند. این تجربه به گفته نویسنده در واقع، ناظر به این عبرت مهم برای یهودیان نیز هست که در ضعف «ضعف و انزوا و نداشتن کشوری مستقل و پراکنده بودن در چهار گوشه دنیا علت العلل بدبختی و فلاکتی است که یهودیان در طول تاریخ تحمل کردهاند.» شاید بتوان قوم یهود را جزو نادر اقوامی دانست که تاریخ و تجارب بر آمده از آن در خود آگاهشان حضوری زنده دارد، گویی در تاریخ میزیند و بار سنگین خاطرات و تجارب چند هزار ساله را بر دوش میکشند. [1]
انتقال تجارب تاریخی از جمله برنامة یهودزدایی و یهود آزاری آلمان هیتلری – هم در درون خانوادهها و هم در برنامة رسمی آموزش و پرورش اسراییل – جزو فرآیند جامعه پذیری در این کشور است. در نظام آموزشی این کشور، گنجاندن برنامة دیدار از اردوگاههای آشوویتس، بیانگر اهتمام مسئولین این کشور به زنده نگاه داشتن این تجربة تاریخی نزد همة یهودیان است. میتوان گفت که حضور زندة این تجارب در خودآگاه یهودیان اسراییلی، کما بیش آنان را دچار پارانویا یا همه هراسی کرده است. این هراس، تردید و بد گمانی شدید در استراتژیهای سیاسی – امنیتی این کشور نیز انعکاس پیدا میکند. شاید گزافه نباشد اگر گفته شود که علی رغم تلاش نویسنده در ترسیم نوعی همکاری منطقهای، غلبه پارانویا بر جامعة اسراییل از یک طرف و بی اعتمادی و نگرانی در کشورهای عربی از طرف دیگر، باب همکاریهای منطقهای را حداقل در کوتاه مدت مسدود ساخته است. خود نویسنده هم در مقدمه کتاب با طرح یک «فرض اساسی، اما خطرناک» این نکته را تایید میکند.
فرض وی این است که «حتی در صورتدستیابی به صلح با اعراب، منطقة خاورمیانه که در آن زندگی میکنیم، هرگز روی آرامش را نخواهد دید» به همین دلیل، تاکید میکند که «امنیت اسراییل ، باید بیش از هر چیز دیگری بر برتری نظامی و داشتن مرزهای امن و قابل دفاع، استوار باشد.» مؤلفه دوم استراتژی نویسنده – برآمده از تجربة او از جنگ اکتبر 1973- معطوف به ضرورت آمادگی دایمی، قدرت برتر، توان دفاعی بالا و هوشیاری اسراییلی است تا «بار دیگر غافل نشویم، فریب نخوریم و طعم تلخ شکست و خواری را نچشیم.» جنگ اکتبر 1973 که با غافلگیری اسراییل آغاز شد، شوک و تکانه شدیدی به جامعة یهود – به ویژه اسراییل – وارد ساخت و اگر چه نهایتاً به پیروزی اسراییل ختم شد، اما آثار تلخ نگرانیهای ناشی از آن تا مدتها در ذهن و ضمیر اسراییلیها باقی ماند و حتی سلسهای از تحولات سیاسی را در این کشور رقم زد. پیدایش جنبشهای «گوش آمونیم» و «اینک صلح» زوال تدریجی ایدئولوژیهای اتاتیسم و فراهم شدن مقدمات حذف جنبش کارگری از مناصب قدرت و پیدایش نوعی نظام چند حزی رقابتی ، از جمله پیامدهای این جنگ بود.[2]
افراییم سنه معتقد است که استراتژی امنیت ملی نمیتواند تنها به محیط خارجی و تهدیدات و احتمالات خارجی معطوف باشد، بلکه در کنار اوضاع و عوامل خارجی باید وضعیت داخلی را نیز در بر بگیرد. به اعتقاد وی پیدایش مصونیت داخلی مبتنی بر دو رکن تدوین و اجرای یک سیاست اجتماعی صحیح و توجه به موقعیت اعراب در اسراییل است. البته نویسنده توضیح بیشتری دربارة مفهوم مصونیت یا ایمنی داخلی و شرایط و ارکان تامین آن نداده است. اما با نگاهی گذرا به جامعة اسراییل، میتوان از شکافهای اجتماعی فعال و نیمه فعالی آگاهی یافت که این جامعه را با خطر واگرایی مواجه ساختهاند. شکاف میان مسلمانان و یهودیان شکاف میان یهودیان سکولار و مذهبی، اشکنازیها و سفاردیمها، یهودیان غربی و شرقی، صلح طلبان و غیره. تأثیر این شکافها به گونهای است که شماری از جامعه شناسان معتقدند که تحقق صلح با اعراب، موجب آغاز جنگ داخلی در اسراییل خواهد شد؛ اگر چه این دیدگاه با تردید جدی مواجه است، اما نمیتوان از تکانههای شدیدی که بر جامعه اسراییل وارد میآید، غفلت کرد. مثلا آیا جمعیت رو به افزایش اعراب اسراییلی که با برادران مسلمان خود در مناطق اشغالی احساس همدردی و با کشور فلسطین احساس هویت واحد میکنند نمیتواند از لحاظ امنیت و مصونیت درونی موجب دغدغه و نگرانی شدید شود. شاید بتوان به حق چنین گفت که اهتمام به ابعاد اجتماعی – فرهنگی امنیت نسبت به جنبههای نظامی – اقتصادی آن از اهمیت افزونتری برخوردار است.
فصل یکم. دگرگونی در خاورمیانه:
منطقه خاورمیانه از دیدگاه نویسنده، مملو از تناقضات، اختلافات نژادی – کینه توزی و دشمنی و شکافهای عمیق است. این منطقه، شاهد تغییر موازنه قوا، پیدایش گروه بندیهای منطقهای جدید و نیز تهدیدات و احتمالات تازهای برای اسراییل بوده است، بنابراین، برنامهریزی برای جایگاه و موقعیت اسراییل در خاورمیانه پس از سال 2000 باید با تأکید بر واقعیات و فرضیههای مبتنی بر احتمال شدت یافتن تهدیدات انجام گیرد. به گفته نویسنده، موقعیت استراتژیک منطقة خاورمیانه و به ویژه وجود منابع نفت در آن ، علل ژرفا، گستردگی و سرعت تحولات در این منطقه است، که از دیرباز آن را به میدان رقابت قدرتها تبدیل کرده و موجب تحول جبهه بندیها، مرزبندیها و شده است. تبلور و انعکاس بلوک بندی جهانی شرق و غرب با هژمونی شوروی و آمریکا در این منطقه، شوروی را به پشتوانه و حامی اعراب تبدیل کرده بود و آمریکا را به حامی و پشتیبان اسرایل.فروپاشی شوروی، تأثیر و پیامدهای گستردهای بر مناقشة اعراب و اسراییل گذاشته است. حذف پشتوانة مهمی چون شوروی برای اعراب و به ویژه «کشور خط مقدم» چون سوریه، تبعات گستردهای داشته است – از جمله تضعیف در مقابل اسراییل سوریه که به گفتة نویسنده در مقاومت منطقهای خود همواره مستظهر به کمک شوروی بود، بعد از زوال این کشور، دریافت که یارای مقابلة نظامی با اسراییل را ندارد، بنابراین، به مذاکرات صلح، گرایش یافت. به عقیدة افرائیم سنه، سیاست صلح در خاورمیانه، یکی از پیامدهای زوال شوروی و تفوق آمریکا در منطقه است و در واقع میتوان گفت روند صلح با منافع آمریکا سازگاری و مطابقت دارد.
نویسنده از وقوع انقلاب اسلامی و تأثیرات فکری آیت الله خمینی(ره) بر اسراییل، به عنوان یکی دیگر از علل تغییر و دگرگونی در منطقه خاورمیانه یاد میکند. نویسنده در توضیح و تبیین تأثیر انقلاب اسلامی به خطر و تهدیدی اشاره میکند که حاکمان منطقه از شعارها و اصول و آرمانهای انقال اسلامی احساس میکردند. وی میافزاید همین احساس خطر موجب شد که اسراییل – ولو به طور موقت – دیگر به عنوان خطر اصلی تلقی نشو و نگاهها و هدفها متوجه ایران شود. وی جنگ تحمیلی هشت ساله علیه ایران را تبلور این تضاد میداند که با حمایتهای وسیع مالی- تدارکاتی اکثر کشورهای عربی همراه بود. به نوشتة افرائیم سنه، جنگ ، نشانة ترس عربها از ایران بود. نویسنده در ادامة این فصل به تداوم و بی ثباتی در منطقة خاور میانه توجه نشان داده است. وی امید به توسعة همکاریهای منطقهای را که موجب شکوفایی و رونق اقتصادی و ثبات سیاسی کشورهای منطقه میشود، نوعی خوش خیالی میداند و شرط تدبیر را آن میداند که برنامه ریزیها « بر اساس پیش بینیهای مبنی بر تشدید تهدیدات صورت گیرد.»
وی بی ثباتی منطقة خاورمیانه را ناشی از سه عامل یا سه نوع عدم تعادل میداند.
1.تقسیم ناعادلانه ثروت در جهان عرب؛
2. اختلاف کشورهای رادیکال و محافظه کار؛
3. عدم تعادل میان اسراییل و جهان اسلام و عرب.
توزیع نا متعادل ثروت و فقر، یعنی تمرکز حداکثر ثروت در بخشی ازجوامع و جهان عرب و فقر در بخشی دیگر، به گمان نویسنده موجب اشاعة نوعی دلخوری یا کینه یانگاه تلخ تودهها به «زندگی اشرافی و عیاشی برخی از اعراب و ثروتهای افسانهای آنان میشود.» وی معتقد است که وجود فقر در منطقه، بسیج ایشان را توسط برخی کشورها یا گروهه - در راستای اهداف و منافع خودشان – تسهیل میکند. نویسنده در فصل چهارده ایران را مصداق این سخن میداند که حداقل با استفاده از محرومیت شیعیان به سازماندهی سیاسی – نظامی آنان میپردازد تا سیاستهای منطقهای خود را پیش برد عامل دوم در واقع، تعمیم عدم تعادل اول – یعنی شکاف فقر و ثروت بین کشورهای خاورمیانه – به سطح منطقه است. نویسنده، با مقایسه میزان تولید ناخالص ملی کشورهای پر جمعیت و کم جمعیت منطقه ، ابعاد دیگری از شکاف اقتصادی را در مقیاس منطقه نشان میدهد.
به عقیدة وی، وجود این شکاف، زمینة تجاوز یک کشور بزرگ، پر جمعیت، اما فقیر را به کشورهای ثروتمند کوچکتر فراهم میآورد، زیرا «اغلب یک کشور قوی برای حمله به همسایهای ضعیف، اما ثروتمند وسوسه میشود.» مصداق سخن نویسنده در واقع، تصرف کویت توسط عراق است، اما برخلاف دیدگاه نویسنده و علی رغم اهمیت عامل اقتصاد در بروز تنشهای منطقهای میتوان گفت که فروکاستن تمام ستیزهها به اقتصاد، نوعی ساده کردن مسئلهاست و تعارضات و سیتزههای موجود در منطقة خاورمیان، آبشخور تاریخی – فرهنگی دارد. سنه در توضیح سومین عامل بی ثباتی در منطقة خاورمیانه، موضوع محدودة استراتژیک اسراییل را مورد بررسی قرار میدهد. در واقع، این بحث معطوف به تحولات استراتژیکی- امنیتی است که متعاقب کاربرد تسلیحات دوربرد موشکی به وجود آمده است. نویسنده با اشاره به ویژگی تسلیحات موشکی، یعنی نداشتن تلفات جانی برای مهاجم و عدم امکان مقابله با آن ، معتقد است که موشک، تعیین کننده وضع نهایی جنگ نیست و به عبارت بهتر، موشک، موجب پیروزی نهایی دارندة آن نمیشود، زیرا پیروزی ، مستلزم تصرف خاک کشور دشمن است. نویسنده تهدید موشکی علیه اسراییل را بیشتر معطوف به مناطق مسکونی پشت جبهه میداند که البته با حمل کلاهکهای هستهای و شیمیایی میتواند به کشتار وسیع مردم، تخریب لجستیک نیروهای نظامی در خطوط مقدم و مآلا بروز نگرانی و تضعیف روحیة سربازان منجر شود تبیین ویژگی جنگهای آینده کهدر واقع مصبوغ به کاربرد وسیع تکنولوژی و تسلیحات پیچیده نظمی است مجال بهتری میطلبد و در ایجا به یاد آوری این نکته اکتفا میشود که دیدگاه نویسنده دربارة تصرف سرزمینی به عنوان شرط پیروزی، بیانگر نگرش زمین محور و نفر محور در تدوین و ترسیم استراتژیهای نظامی و مآلاً امنیتی است، در صورتی که نو آوری در فن آوری نظامی جامی پیاده نظام را به گلوله و موشک و توپخانه داده است.
تجربة جنگ خلیج فارس، بیانگر تأثیر تکنولوژی در تخریب و انهدام پیاده نظام و زرهی در میدان جنگ است. گو اینکه در جنگ آینده ، میدان جنگی که دو طرف در برابر هم به صف آرایی نیروها بپردازند وجود ندارد. در مجموع فن آوری پیچیدة نظامی میتواند ارکان اقتصاد،اجتماع و ارتش یک کشور را کاملا منهدم و زمینة تصرف و فتح آن را مهیا سازد.
نویسنده با توجه به تجربة حملات موشکی عراق به اسراییل، در مورد خطر خطر جدی نهفتة در این تسلیحات برای آیندة اسراییل به تأمل پرداخته و چگونگی دفع آن را به عنوان یک پرسش مهم استراتژیک و امنیتی مطرح میسازد. به عقیدة وی، امکانات موشکی کشورهای اسلامی محدودة استراتژیک اسراییل را از کشورهای هم مرز به کشورهای دور دستتر گسترش داده است. البته نویسنده در تعیین این محدوده،قول ثابت و معینی ندارد. مثلا در یک جا آخرین نقطهای را که میتوان از آنجا با موشک منطقة گوشدان در حومه تل آویو را هدف قرار داد به عنوان معیار تعیین محدودة استراتژی اسراییل میداند و در جایی دیگر بر عامل توانایی وارد ساختن ضربه استراتژیک از سوی کشورهای منطقه به عنوان معیار تأکید میورزد. مثلا اگر کشوری بتواند یکی از آبراههای بین المللی را بر روی کشتیهای اسراییلی ببندد، در محدودة استراتژیک اسراییل قرار میگیرد.
این دو معیار، پیامدهای متفاوتی در تدوین استراتژی امنیت ملی – منطقهای و اجرای دیپلماسی امنیتی برای اسراییل دارد. معیار تسلیحات موشکی دایرة محدودة استراتژیک اسراییل را بسیار گستردهتر میکند تا معیار ضربة استراتژیک. گو اینکه دیدگاه غالب در اسراییل نیز بر عامل تسلیحات موشکی – به عنوان عامل مؤثر در تحول استراتژی امنیت ملی – تأکید میکند. در طرحهای امنیتی جدید این کشور، کشورهای دشمن به سه دسته تقسیم شدهاند: کشورهای هم مرز با اسراییل، کشورهای خط دوم با ی کشور حایل مانند عراق و کشورهای خط سوم با دو کشور حایل مانند ایران، البته افرائیم سنه به این مقوله بندی، عنصر کشورهای پیرامونی را نیز میافزاید. اینها کشورهای پیرامونی را نیز میافزاید.
اینها کشورهایی هستند که در مدار چهارم قرار میگیرند و گسترش همکاری و تعادل اقتصادی – امنیتی با آنها مورد تأکید نویسنده است. استراتژیستهای اسراییل در حالی که به مدار بندی فوق پرداختهاند – با توجه به اهمیت و تأثیر تسلیحات موشکی که متضمن نفی اهمیت دوری نقاط استراتژیک در اعماق خاک کشور است – کشورهای مدار دوم و سوم را نیز به مثابة کشورهای خط مقدم میدانند که در تخدیش امنیت اسراییل از قدرت بالایی برخوردارند. به قول او ری بار ژوزف ورود فن آوریهای پیچیدة نظامی و نیز تسلیحات متعارف و غیر متعارف به منطقه و امکان دسترسی کشورهای مدار دوم و سوم به خاک اسراییل، موجب تحول در یکی از مؤلفههای اصلی امنیت ملی و اسراییل، یعنی هراس از هجوم همه جانبة اعراب به عنوان خطرناکترین تهدید برای موجودیت اسراییل شده است.
افرائیم سنه در کنار تأکید بر هشیاری و تأمل در تحولات کشورهای واقع شده در محدودة استراتژیک اسراییل بر تلاش برای ایجاد رابطة دوستانه با آنها نیز تأکید میکند. ام اخیرا شیمون پرز راهکار جهانی کردن امنیت اسراییل را به عنوان یک سیاست امنیتی برای تأمین امنیت این کشور مطرح ساخته است که در فصل چهار بیشتر توضیح خواهیم داد. نویسنده در ادامة این فصل به توضیح عدم تعادل استراتژی میان خاورمیانه و کشورهای پیرامون آن – به عنوان یکی دیگر از عوامل بی ثباتی منطقه – میپردازد در وهلة اول ، بر تمایز هویتی اسراییل – به عنوان یک کشور یهودی – با منطقة خاورمیانه به عنوان یک محیط اسلامی تأکید که به نظر وی این تمایز در صورت تحقق صلح هم باید حفظ شود. «به نفع ماست که هویت خود را حفظ کنیم و اجازه ندهیم محو و فنا شود.» تأکید بر حفظ هویت و کشور یهود از سوی نویسنده، در واقع، از احساس نا امنی وی از محیط خاورمیانه و تهدیدی که به زعم او متوجه اسراییل است ناشی میشود. وی به عناصری چون جمعیت اندک (5/5 میلیون نفر) و مساحت کم اسراییل – به عنوان تمایز منفی – و بر توان اقتصادی (و البته نظامی آن به عنوان تمایز مثبت و نقطه قوت اسراییل در مقابل کشورهای همسایه اشاره میکند.
نویسنده با توجه به برابری تولید ناخالص ملی اسراییل به تنهایی با تولید ناخالص سه کشور مصر، اردن و سوریه اشاره میکند که این برتری اقتصادی به وسیلة دو عامل، تکمیل میشود: یکی برتری نظامی، صنعتی و اطلاعاتی و دیگری مرزهای قابل دفاع. در توضیح برتری نظامی، نویسنده بر توانایی اسراییل در دفع تهاجم ارتشهای عربی و نابودی قوای مهاجم و تفوق کمی و کیفی نظامی تاکید میکند. برتری کمی، ناظر به تعداد نیروی زمینی، ادوات زرهی لازم برای تفوق در زمینة آرایش دفاعی و تهاجمی در کلیة جبهههای جنگ است و برتری کیفی، معطوف به ظرفیت و قالیت بالای نیروها در انجام مانورهای عملیاتی و انجام هر چه بهتر مأموریتهای محوله است. برتری صنعتی، متضمن ساخت ادوات و تسلیحات رزمی و پشتیبانی بهتر و برتر نسبت به دشمن و برتری اطلاعاتی نیز ناظر به تفوق در دو زمینة سیستمهای جمع آوری اطلاعات لازم برای تأمین امنیت و حفظ برتری نظامی و صنعتی است. لازمة این برتری، دشاتن زیر ساختهایی چون مؤسسات مطالعاتی، مراکز پژوهشی و صنایع فعال و پیشرفته است.
نویسنده مدعی است که این برتری، ارزش بازدارندگی دارد، به گونهای که هیچ کشوری تصور حمله به اسراییل را هم نکند و کلاً اینکه میتوان با تکیه بر آن ، صلح را به همسایگان تحمیل کرد. سنه در ادامه بحث بازدارندگی به موضوع مهم قدرت هستهای اسراییل به عنوان یکی از ارکان قدرت بازدارندگی اشاره کرده، تأکید میکند که اگر «مسئلهای باشد که اسراییل نباید در مورد آن هیچ گونه انعطاف پذیری یا ضعف نشان دهد، مسئله پنهان کاری در مورد توان هستهای است.» علاوه بر اهتمام به اصل پنهان کاری تسلیحات اتمی، اسراییل به طریق اولی به حفظ برتری خود در این زمینه معتقد است و طبق همین سیاست در سالهای گذشته پایگاه اتمی عراق را بمباران کرد و امروزه نیز ایران را به عنوان یکی از مدعیان اصلی دستیابی تلاش برای دستیابی به توان هستهای متهم میکند. تبلیغ و تعقیب این ادعا، بیش و پیش از هر چیز، نشان دهندة نگرانی گستردة اسراییل از نقض و مخدوش شدن برتری هستهای آن کشور از سوی کشورهای اسلامی است.
در فراز آخر این فصل، نویسنده به موضوع برخورداری از مرزهای قابل دفاع و نفی دیدگاه کسانی میپردازد که معتقدند در عصر موشک دوربرد، جستجوی مرزهای قابل دفاع ، بی معناست. به اعتقاد نویسنده، ویژگی مرزهای قابل دفاع، این است که بتوان با « حدافل نیرو و کمترین تلفات از تجاوز دشمن به اسراییل، جلوگیری کرد توجه به ویژگیهای توپرگرافی منطقه در ایجاد برتری ارتش اسراییل نسبت به مهاجمان، مؤثر خواهد بود» احداث راههای ارتباطی مناسب برای نقل و انتقالات، تأسیسات مقتضی برای تأمین و تدارک نیروهای خط مقدم جزو ضروریات مرزهای قابل دفاع است.
فصل دوم کتاب به بررسی مناسبات اسراییل با سه کشور سوریه، لبنان و مصر اختصاص یافته است. وی دربارة سوریه به مناسبات درونی قدرت بین اقلیت حاکم علوی و اکثریت سنی جامعة سوریه اشاره کرده، معتقد است که یگانه غایت این حکومت، حفظ قدرت در دست علویها است و در واقع،مسایلی چون حفظ جایگاه سوریه در جهان عرب، باز پس گیری بلندیهای جولان، ادامه سلطه سوریه بر لبنان و رونق بخشیدن به اقتصاد کشور ا سرمایه گذاری غرب، همه برای حفظ موجودیت و قدرت اقلیت علوی حاکم است. در این فصل، نویسنده مجددا به تأثیر فروپاشی شوروی بر تضعیف اعراب به ویژه سوریه و مجبور شدن این کشور به هماهنگی با تحولات منطقه و همراهی با سیاستهای آمریکا میپردازد و شرکت سوریه در ائتلاف ضد عراق به رهبری آمریکا را نشانة این هماهنگی و همراهی تلقی میکند. از دیگر نشانههای تغیی سیاستهای منطقهای سوریه شرکت در کنفرانس صلح مادرید – تحت نظارت آمریکاست – اما نویسنده معتقد است که هدف سوریه، انعقاد قرارداد صلح با اسراییل با کمترین هزینه – یعنی قرارداد صلح رسمی و مناسبات ساده و بی روح به دور از هر گونه روابط گرم و نزدیک میان مردم دو کشور – است.
به قول نویسنده شرایط سوریه برای انعقاد قرارداد صلح با اسراییل عبارت است از:
1. عقب نشینی کامل اسراییل تا مرزهای چهارم ژوئن 1967؛
2.خروج اسراییل از جولان و صلح عاری از عادی سازی روابط و مناسبات با اسراییل.
وی نفع سوریه از صلح را سود اقتصادی مترتب به آن و تأثیر مثبت آن در حفظ و ثبات و تداوم رژیم سوریه میداند و زیان ناشی از صلح را برای این کشور آشنایی مردم سوریه با دموکراسی و آزادی در جامعه اسراییل، در نتیجه، تلاش برای دستیابی به آنها در سوریه و مآلاً بروز بی ثباتی و اعتراض نسبت به استبداد این رژیم میداند.
افرائیم سنه در ترسیم روابط اسراییل با سوریه به طرح دو فرضیه میپردازد و معتقد است که این روابط باید مبتنی بر این دو فرضیه باشد:
1. یکی اینکه سوریه به لحاظ نظامی همچنان برای اسراییل یک تهدید به شمار میرود و همپیمانی این کشور با ایران این تهدید و خطر را جدیتر کرده است. همچنین حضور نظامی سوری در لبنان نیز برای اسراییل خطرناک است.
2. دوم اینکه، حتی اگر در مواضع سوریه در جهت حل مسالمت آمیز مسئلة جولان تغییری رخ دهد، برقراری صلح کامل و واقعی با این کشور به خاطر ماهیت و شرایط داخلی رژیم سوریه روندی کند، نا مطمئن و توأم با تردید و تعلل خواهد بود.
بر مبنای فرضیات بد بینانة فوق، خطوط قرمز صلح با سوریه را به شرح زیر بر میشمارد:
1.قابل دفاع بودن تمام مرزهای مشترک اسراییل به ویژه با سوریه و در مجموع، برتری اسراییل به واسطة تسلط بر نقاط مرزی استراتژیک؛
2. عادی سازی کامل مناسبات فیما بین که به تعبیر نویسنده، متضمن ایجاد شبکهای از روابط اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی بین دو ملت است. این روابط به گفته سنه ، برگشت به جنگ را برای هر دو کشور دشوار میسازد. این، در حالی است که سوریها معتقدند عادی سازی روابط باید نتیجة صلح باشد، نه از شرایط دستیابی به توافق؛
3. سومین سرفصل مهم، حفظ منابع آب به عنوان یکی از ارزشمندترین کالاها در منطقة خاورمیانه است. کاهش منابع آب و افزایش جمعیت، به مرور زمان به آب، ارزش استراتژیک خواهد بخشید. از آنجا که عمدة آب شرب اسراییل از دریاچه طبریه به تأمین میشود، نویسنده تأکید میکند که اسراییل اجازه نخواهد داد که بیگانگان – به ویژه سوریه- به این منبع حیاتی دسترسی پیدا کنند.
مضافا اینکه معتقد است قرارداد صلح با سوریه باید « نه تنها متضمن سلطة قانونی ما بر کنارة شرقی این دریاچه باشد که حفظ کیفیت آب را نیز تضمین نماید.» در مجموع نویسنده، صلح با سوریه را برای اسراییل پر اهمیت ارزیابی میکند و از آنجا که یکی از شرایط تحقق آن را عقب نشینی ازمناطق غنی و مرغوب جولان میداند، معتقد است که به ازای چشم پوشی اسراییل از این مناطق ، سوریه باید تضمین کامل و مناسبی در سطح استراتژیک به اسراییل دهد و تأکید میکند که صلح با سوریه نباید موازنة استراتژیک را به نفع آن کشور تغییردهد.
البته شرایطی که نویسنده – ضمن ارایه مفهوم منطقه عاری از سلاح – برای عقب نشینی از جولان مطرح میکند و سیستمی که نویسنده برای این منطقه ترسیم نماید، تغییر در وضعیت کنونی آن نخواهد داد، زیرا مفهوم مذکور، متضمن حفظ برتری اسراییل است و چون استقرار نیروهای سوری، ناقض این برتری است ، طبق نظر نویسنده،عقب نشینی اسراییل به تسلط مجدد سوریه بر مناطق جولان نخواهد انجامید گو اینکه افرائیم سنه معتقد است نباید چنین امری صورت پذیرد. نویسنده هنگام بحث از لبنان، روابط و مناسبات سوریه با لبنان و تمایل و اهتمام تاریخی این کشوربر تسلط بر امور لبنان و نیز توصیف شکافهای اجتماعی لبنان و وجود تفاوت قومی – مذهبی و رقابت شدید و جنگ داخلی آنان بر سر قدرت را مختصرا توضیح میدهد. وی با اشاره به شیعیان – به عنوان بزرگترین فرقه مذهبی در لبنان – از ارتباط نزدیک آنها با ایران و تلاش ایران برای تجهیز و سازمان دهی آنان که دلالت و پیامدهای امنیتی وسیع و هشدار دهندهای برای اسراییل دارند یاد میکند. از این رو صلح با لبنان میتواند به کنترل نیروهای مسلمان ضد اسراییلی منجر شود که به زعم نویسنده، شمال این کشور را نا امن ساختهاند و در واقع، یکی از شرایط اسراییل برای صلح با لبنان، خلع سلاح حزب الله است.
افرائیم سنه، مزایای صلح برای اسراییل و لبنان را چنین بر میشمارد:
الف. انجام پروژههای مشترک گردشگری؛
ب. اجرای شیوههای نوین آبیاری در جنوب لبنان و کشت و فروش محصولات کشاورزی منطقه در اسراییل؛
ج. احداث سد بر رودخانه لیتانی.
نویسندهدر مورد مصر میگوید، علی رغم اینکه نخستین کشوری است که با اسراییل پیمان نامه صلح را امضا کرد، همکاری متقابل میان اسراییل و مصر همچنان محدود است.
علل این محدویت از نظر نویسنده عبارت است از: یکی، مخالفت گروههای مرجع مصر با به رسمیت شناخته شدن اسراییل و مآلاً ، گسترش رابطه با آن از سوی دولت و دیگری، واهمه مقاات مصری از توسعه طلبی اسراییل و تسلط بر اقتصاد منطقه از سوی این کشور. نویسنده به طور تلویحی به ترس مصر از به حاشیه رانده شدن در مناسبات مختلف منطقه- به واسطه حضور قدرتمند اسراییل در نتیجه صلح – به عنوان یکی از موانع اصلی گسترش همکاریهای اقتصادی با اسراییل اشاره میکند. زیرا مصر با جمعیت بالا و رشد 3/1 درصدی جمعیت و درآمد سالاه 990 دلاری در مقال اسراییل، احساس ضعف میکند. نویسنده البته ضمن یادآوری اهمیت قدرت نظامی مصر با 460 فروند هواپیمای جنگی و 2750 تانک و یک ناوگان دریایی پیشرفته، تأکید میکند که برای جلوگیری از تسلط بنیاد گرایی اسلامی بر این کشور و ممانعت از سقوط رژیم حاکم در دستیابی نیروهای افراطی به این امکانات و ابزار، باید به شکوفایی اقتصادی مصر کمک کرد. نویسنده معتقد است اسراییل با اعطای کمکهای تجهیزاتی و علمی به کشاورزی مصر و اصلاح سیستم آبیاری این کشور و نیز اجرای طرحهای مشترک در بخشهای انرژی، ارتباطات، گردشگری و صنایع سبک میتواند به اقتصاد این کشور کمک کند.
فصل سوم کتاب با عنوان از منازعه تا مشارکت، ناظر بر مبارزات خونین و طولانی مدت فلسطینیها و نیز جنگهای مکرر کشورهای عربی علیه اسراییل در سالهای گذشته و ورود در فرآیند فعلی صلح است. نویسنده با اشاره به پیشینه طولانی اشتغال فرهنگی و عملی(شغلی) خود به مسئله فلسطین و حضور در جنگ لبنان و ریاست حکومت محلی کرانههای باختری و حضور در گفت و گوهای صلح با ساف و رهبران مختلف فلسطینی، به سیر تاریخی تحولات موضع نیروهای مبارز فلسطینی و تکوین روند صلح میپردازد. به عقیده وی، شکست نظامی ساف در لبنان در تابستان سال 1982 به دنبال هجوم اسراییل به لبنان و نیز خروج عرفات از این کشور بر گزینه و راه حل نظامی به عنوان راه حل مشکل فلسطینیها خط بطلان کشید.
نویسنده در ادامه به درخواست 200 تن از شخصیتهای فلسطینی ساکن نوار غزه و کرانه باختری در سال 1982 از یاسر عرفات و ملک حسین برای حل مشکل و منازعه اسراییل- فلسطین با میانجی گری آمریکا و بر اساس قطعنامههای 338 و 242 به عنوان نقاط آغاز روند صلح اشاره میکند. به عقیده وی آغاز نسختین انتفاضه در اکتبر 1987، مرکز ثقل مبارزه فلسطینیها را از تونس- که مقر رهبری ساف بود- به مناطق اشغالی انتقال داد و موجب ظهور رهبران جوان و جدیدی شد که با رهبران قدیمی تفاوت داشتند. وی میافزاید که شخصیتهای مختلف فلسطینی به رهبران ساف برای گشودن باب گفت و گو با اسراییل با استفاده از ثمرات انتفاضه، فشار شدیدی وارد ساختند که نهایتاً به تشکیل اجلاس نوزدهم ساف وشورای ملی فلسطین در سال 1988 و اعلام تشکیل دولت فلسطین به ریاست یاسر عرفات منجر شد. در بیانیه تشکیل دولت فلسطین یا بیانیه استقلال، بر خلاف منشور ملی فلسطین – مبنی بر تأسیس دولت یکپارچه فلسطین در کل سرزمین فلسطین – شورای ملی فلسطین ، قطعنامه 181 سال 1947 سازمان ملل مبنی بر تشکیل دو دولت در سرزمین فلسطین را پذیرفت.
در ادامه روند گفت و گوهای صلح، مصر توانست فلسطین را متقاعد به پذیرفتن طرح سه مادهای اسحاق رابین کند. موضوعات این طرح ، به ترتیب زیر بود:
1.توافق بر سر برگزاری انتخابات در کرانه باختری؛
2. گفت و گو بر سر رسیدن به یک راه حل انتقالی؛
3. به تأخیر انداختن برنامه ریزیهای گفت و گو جهت حل و فصل نهایی مشکلات.
افرائیم سنه در ادامه با اشاره به تصرف کویت از سوی صدام حسین، موضع گیری نادرست عرفات در جهت پشتیبانی از صدام را موجب انزوای شدید بین المللی و مآلاَ ضعف وی میداند که او را به امتیاز دهی بیشتر در مذاکرات صلح مجبور کرد. راه حل انتقالی مورد نظر رابین در گفت و گوهای صلح، ناظر به بی اعتمادی عمیق و تاریخی بود که در تلفیق با کینه و دشمنی متقابل مسیر حل نهایی مشکلات فیمابین را حداقل در کوتاه مدت مسدود ساخته بود. بنابراین، باید حل آن را به زمان و به آینده موکول میساختند. این راه حل ، ناظر به تفکیک مسایل هب مشکلات و مسایل آسان و دشوار بود که در مراحل اول، مسایل آسانی مانند اعطای خودمختاری و برگزاری انتخابات حل میشد و در مراحل بعدی، به مسایل دشوار رسیدگی میشد. ارکان چهارگانه مرحله انتقالی مورد نظ رنویسنده عبارت است از:
موافقتنامه اسلو(1)که در سال 1993 به امضای عرفات و رابین رسید.
شرایط مطروحه در این مذاکرات، عبارت بود از:
1. سرکوب تروریسم توسط حکومت خودگران و اعطای کمکهای خارجی به حکومت خودگردان با هدف نابودی زمینههای افراط گرایی؛
2. موافقتنامههای پاریس (1994) با محتوای دو طرح همگرایی اقتصاد اسراییل و منطقه خودگردان و همکاری بخش خصوصی دو طرف؛
3. موافقتنامه قاهره، ناظر به جزئیات نحوه انتقال قدرت به فلسطینیها در غزه و اریحا؛
4. موافقتنامه اسلو(2) ناظر به مشخص شدن وضعیت کرانه باخری به مدت دو سال. در این موافقتنامه شهرهای جنین، نابلس، طولکرم، بیت لحم، الخلیل و اداره امور غیر نظامی 25 درصد از این منطقه به فلسطینیها واگذار شد.
به اعتقاد افراییم سنه معیارهای سنجش میزان موفقیت مرحله انتقالی، سرکوب تروریسم توسط دولت فلسطین، سرکوب تروریسم توسط دولت فلسطین، بهبود اوضاع اقتصادی فلسطین و ایجاد مناسبات جدید میان یهودیها و فلسطینیها در مناطق خودگردان است. نویسنده با اشاره با اهمیت برقراری و استقرار صلح دایم، هدف استراتژیک آن را ایجاد مناسبات تازه و متفاوت میان اسراییلیها و فلسطینیها و نیز برقراری رابطه حسن همجواری و همگرایی اقتصادی با حفظ هویت خاص هر دو ملت میداند که نیازمند تشکیل واحد سیاسی مستقل فلسطینی است. اما به گفته سنه ، صلح دایم باید متضمن رعایت امنیت اسراییل، حق حاکمیت فلسطینیها و وجود دولت اردن با هویت خاص اردنی باشد. سرفصلهای راه حل نهایی مشکلات موجود بین اسراییل – فلسطین به تصریح نویسنده عبارت است از: تداوم حضور ارتش اسراییل در امتداد رود اردن، که خط مرزی امن اسراییل را از سمت شرق تشکیل میدهد و دیگری، حل مشکل بیت المقدس که دو راه برای آن قابل طرح است: یکی ایجاد وضعیتی شبیه واتیکان برای آن ، یعنی نوعی حاکمیت دینی در درون حاکمیت سیاسی و دیگری، تقسیم شهر به محلات یا مناطق خود مختار تحت نظام و مقررات و شهرداری، یعنی ایجاد دو نوع شهروندی سیاسی و شهری. نویسنده تأکید میکندکه کشور فلسطینی، غیر از دو مورد، همه ویژگیهای یک کشور را خواهد داشت: یکی از حق داشتن ارتش و دعوت ارتش کشوری دیر برا ی حضور در قلمرو خود محروم است و دیگری اینکه حق ورود به پیمان نظامی با سایر کشورها را ندارد. افرائیم سنه از چهار عامل به عنوان عوامل مؤثر در حفظ صلح نهایی بین اسراییل و فلسطینیها نام میبرد:
1.اقتدار ونفوذ ناپذیری اسراییل و یقین اعراب به آن؛
2. ایجاد منافع مشترک اقتصادی به گونهای که هر دو طرف دریابند که منازعه به زیان آنها خواهد بود؛
3. همکاری اسراییل و فلسطینیها در زمینههای مختلف بهداشت، آموزش ، حمل و نقل و ارتباطات؛
4. ارتقای سطح معشیتی به ویژه برای فلسطینیها.
به اعتقاد نویسنده، عوامل مخرب صلح هم در اسراییل وجود دارد و هم در بین فلسطینیها فلسطینیهای مخالف صلح به گفته سنه عبارتند از: گروههای چپ گرا، گروههای سیاسی – اسلام گرای تندرو و گروههای نظامی – اسلام گرای تندرو که به نظر نویسنده،جدیترین خطر برای روند صلح به شمار میآیند. در اسراییل نیز گروههای یهودی افراطی ساکن در کرانهةای باختری، درصدد ایجاد انسداد در روند صلح هستند که به گفته نویسنده، دولت باید آنان را سرکوب کند. وی عملکر نادرست حکومت خودگردان را تهدید دیگری برای صلح معرفی میکند و از ایران به عنوان منبع حمایت مالی از گروههای افراطی مخالف صلح نام میبرد. نویسنده در پایان این فصل، تصویری از تعامل اسراییل و فلسطین و اجرای طرحهای مشترک اقتصادی میان این دو کشور ارایه میدهد و روزی را انتظار میکشد که « این دوملت سرزنده و با فرهنگ، دست از جنگ بردارند و همکاری دو جانبه را شروع نمایند. به عبارتی، معادله خاورمیانه دگرگون شده، تندروی، ارتجاع و تعصب جای خود را به پیشرفت و ترقی، ثبات و حرکت هماهنگ با زمانه میدهد.»
فصل چهارم که با عنوان تهدیدات دور و نزدیک به بررسی خطر ایران به عنوان تهدید واقعی و عراق به عنوان تهدید احتمالی پرداخته است. شاید برای خواننده ایرانی، مهمترین فصل کتاب به شمار آید. گرچه در مجموع – خواه به اسراییل به چشم یک رقیب توانمند منطقهای نگاه کنیم و خواه به دیده یک دشمن خطرناک – استراتژی ترسیم شده در این کتاب و مجموعه استراتژیهای و برنامههای این کشور،برای ایرانیان – چه در مقام شهروندان عادی و چه در مقام تصمیم گیرنده یا استراتژیست – از اهمیت بالایی برخوردار بوده و تفطن به آن یک ضرورت ملی است. نویسنده با تحلیل مفهوم صدور انقلاب، از آن به عنوان تروریسم یاد میکند. وی معتقد است این مفهوم، متضمن اهداف رهبران انقلاب اسلامی برای تغییر رژیمهای منطقه و استقرار حکومت اسلامی به جای آن است. به عبارت بهتر ، تغیی نظم موجود منطقهای و جهانی از جمله اهداف انقلاب اسلامی بوده است. ادامه دارد...