ریشه توطئهای که در جنگ با ضد انقلاب به وجود آمده بود، به ابر قدرتها برمیگردد که پشتسرهم برای ما مسأله ایجاد میکردند تا نتوانیم به خودمان برسیم. همان زمانی که من مسؤول منطقه بودم، مرتب گزارش میرسید که شاهد و ناظر فعالیتهای ارتش عراق هستند. از ارتفاعات آقداغ ، ارتفاعات سلمانه ، تنگ هووان ، پاسگاه بیشکان و از منطقة مهران گزارش میرسید که ما میبینیم عراق به صورت وسیع در حال تدارک است، مانور میکند و نیروهایش دائم در تحرک هستند. بعدها این گزارشها به صورت جدیتر درآمد. دشمن با گلولة تانک پاسگاه گورسفید را در منطقة قصرشیرین زد. بچهها هم تعصبشان گل میکرد و مجبور میشدند با موشک تاو و وسایل دیگر آنها را بزنند. در نتیجه، بعضی مواقع نبردی در حد تیراندازی متقابل شروع میشد. این کارها، در جاهایی مثل نفتشهر باعث مشکل میشد. در نفتشهر هنوز تأسیسات و امکاناتی داشتیم که فعال بودند و داشتند کار میکردند.
من به آنجاها میرفتم و همه را نگاه میکردم. گزارشهای ما به تهران داده میشد که وضعیت را اینطور میبینیم و به نظر میرسد که نیاز به آمادهباش داریم. جوری ذهن بنیصدر را منحرف کرده بودند که در غفلت باشیم و آنها حمله کنند.
فرمانداران، استانداران به تهران میرفتند و میگفتند: اوضاع استانمان دارد بههم میخورد، ما چکار کنیم؟ مردم ما دارند به جوش میآیند. میگویند اگر کمک بخواهید، حاضریم کمک کنیم.
در آخر، مجبور شدم بنیصدر را دعوت کنم به منطقة کرمانشاه؛ به قرارگاه خودمان. او را توجیه نظامی کنم و ببرمش توی نقطة موردنظر تا ایشان ببیند و از اینطریق، باورش بالا برود و تصمیم بگیرد.
بنیصدر به کرمانشاه آمد و یک جلسة نظامی گذاشتیم. گزارش کلی را بنده دادم. بعد برادران ارتش و سپاه گزارشهای خود را دادند. قرارگاه همان قرارگاه واحد بود و ترکیب مقدس ارتش و سپاه در آن حضور داشتند. هیچجا آثار دوگانگی دیده نمیشد. جالب بود، به شدت از هم پشتیبانی میکردند.
جلسه طولانی شد. هلیکوپتر آماده کرده بودند که برویم. متوجه شدم که اگر با هلیکوپتر برویم، موقع برگشتن، به تاریکی برمیخوریم. این بود که به بنیصدر پیشنهاد کردم فردا برویم یا اگر موافق است، از آنطرف با ماشین برگردیم. گفتند: حالا میرویم.
از کرمانشاه به طرف قصرشیرین حرکت کردیم. و به سرعت به پاسگاه گورسفید رفتیم. ایشان دید که دیوارهای پاسگاه ژاندارمری با گلولة تانک سوراخ شده. خودش هم گزارش از عناصر پاسگاه گرفت. حتی طوری شد که یکی از چهرههای مؤمن ارتش، به بنیصدر گفت: دیگر کار از اینها گذشته که بخواهید نیرو بیاورید. شما باید مثل آنان که گندم روی زمین میکارند، مین بکارید تا اقلاً مانعی در برابر ورود راحت دشمن باشد.
ما خیالمان راحت شد که نشان دادهایم. برگشتیم.
جوری ذهن بنیصدر را منحرف کرده بودند که در غفلت باشیم و آنها حمله کنند.
خیالمان راحت شد که مطلب را به رئیسجمهوری رساندیم که اوضاع خراب است و خطر تهدید میکند. گفتیم: اینها میروند و اقدام میکنند. متأسفانه نشان به همان نشان که هیچ اقدامی صورت نگرفت. انگار نه انگار که اطلاعات عینی به ایشان رسیده است. تا به آنجا که یکدفعه حملات عراق شروع شد.
کمکم به طرف عزل شدن میرفتم. کسی که آمده بود جای مرا بگیرد، سرهنگ عطاریان بود. همه توطئهها زیر سر او بود که میخواست ما را از آنجا کنار بزند. وقتی که تحویل دادم، 24 ساعت هم نشد، جنگ تحمیلی شروع شد.
جنگ تحمیلی آغاز شد؛ با آن هجوم گسترده هوایی دشمن. سپس حمله زمینی از محورهای غرب و جنوب شروع شد.
این یک حرکت سراسری بود که دشمن از هوا با هواپیماها و از زمین با نیروهای زرهی شروع، و در مدت بسیار کوتاهی موفق شد دههزار کیلومتر مربع از خاک مملکت اسلامی را تصرف کند.
دشمن، همچنان سازمانیافته، تلفات و ضایعات نداده و خیلی محکم بود. چنین نیرویی سرمست و مغرور است.
در لب مرز غربی ، به دلیل ارتفاعات سرسختی که وجود دارد، به دشمن اجازه نمیدهد زیاد پیشروی کند. اگر بخواهد بیاید، مجبور است نیروهایش را کانالیزه کند. و اگر دشمن کانالیزه میشد، به خطر میافتاد. به همینخاطر، تاکتیک دشمن برای پیشروی و تجاوز این بود: در غرب، در نوار مرزی، خودی نشان بدهد ولی عمده هدف و تک اصلی در جنوب انجام شد. با اهداف کاملاً روشن که سرزمین خوزستان را تحت کنترل خود درآورد. از نظر اقتصادی، امکانات نفتی و تأسیسات بسیار گسترده داشتیم و عمده صدور نفت ما پایبند همان امکانات بود. در صورت تصرف خوزستان، ما فلج میشدیم.
خیالمان راحت شد که مطلب را به رئیسجمهوری رساندیم که اوضاع خراب است و خطر تهدید میکند. گفتیم: اینها میروند و اقدام میکنند. متأسفانه نشان به همان نشان که هیچ اقدامی صورت نگرفت. انگار نه انگار که اطلاعات عینی به ایشان رسیده است. تا به آنجا که یکدفعه حملات عراق شروع شد.
یک سال اول جنگ تحمیلی اوضاع به گونهای گذشت که این را باید از زبان آنهایی که در صحنه و در جریان بودند، شنید. البته در این زمان، برادران سپاه هنوز وارد صحنه نشده بودند. یعنی صحنه عمل که میدانی برای کار داشته باشند، برایشان ایجاد نشده بود.
در منطقه جنوب، نیروی زمینی ارتش قرارگاهی درست کرده بود. این قرارگاه را برده بودند در پادگان دزفول. کنار پادگان، یک کارخانه لاستیکسازی هست که روکش لاستیک درست میکنند. برای کارهای خودشان یک زیرزمینی داشتند که چهاردهمتر عمق داشت. چند طبقه میرفت پایین. در ته زیرزمین، قرارگاه را دایر کرده بودند؛ از ترس موشکهایی که عراقیها به دزفول میزدند.
بنیصدر هم معمولاً به آنجا میرفت و جلسه میگذاشت. در اهواز، نیروهای مؤمن به انقلاب و نیروهای حزبالله در گروههای مختلف نامنظم کار میکردند. آن موقع، سیزده گروه نیرو آمده بود که شاید از همة آنها متشکلتر، گروه شهید چمران بود. اینها به اتکای موقعیت شهید چمران که وزیر دفاع یا نماینده حضرت امام در شورایعالی دفاع بود، جاپایی در مرکز داشتند و به او اجازه داده بودند اسلحه و امکانات جمعآوری کند. در ضمن، یک گوشه از منطقه را مثل منطقة دهلاویه آنطرف سوسنگرد به او داده بودند که کار کند. بقیه گروهها اذیت میشدند و اصلاً میدان عمل نداشتند. حتی سپاه که یک نهاد انقلابی بود، تازه وارد صحنه شده بود و جایگاهی نداشت. در محل گلف در اهواز، نیروهای بسیج میآمدند و سازماندهی میشدند. اینها نیز جاپایی در دارخوین و شرق رودخانه کارون پیدا کرده بودند.
تمام نیروهای ارتش وارد صحنه شده بودند. قبل از اینکه جنگ تحمیلی رخ دهد، فقط تعدادی از یگانهای ارتش وارد صحنه نبرد با ضد انقلاب شده بودند. و بقیه یگانها دست نخورده و بکر بودند و هنوز آمادگی نداشتند عمل کنند. نیاز به تزریق انگیزه بود، به علت اینکه سرانشان، سران خود فروخته و منحرف بودند که قبل از انقلاب فراری، گرفتار یا تصفیه شدند و هنوز جایگزینی انجام نشده بود. و هنوز روح و انگیزة ایمانی حاکم نشده بود.
ارتش مهمترین قدرتی بود که وارد صحنه شده و تنها توانسته بود خاکریز سراسری بزند. از جبهه آبادان خاکریز زدند تا دارخوین، بعد هم دب حردان و غرب اهواز و سوسنگرد و هویزه و دهلاویه. منطقه رودخانه سابله و بستان دست عراق بود. ارتفاعات میشداغ در دست عراق بود و دشمن پیشروی کرده بود تا پشت رودخانه کرخه . چندبار هم سعی کرده بود از رودخانه کرخه بگذرد و به شوش و پل نادری دزفول بیاید و تنها جادة مهم ارتباطی خوزستان را که جاده اندیمشک اهواز است، قطع کند. اگر این کار را کرده بود، سقوط خوزستان حتمی بود. ولی خداوند کمک کرد. نیروی هوایی در پل نادری دزفول، با هواپیما به جنگ تانک رفت و چه بسا بعضی از هواپیماها نیز سقوط کردند و از بین رفتند؛ به خاطر اینکه دشمن نتواند از پل بگذرد. اگر گذشته بود، جاده اندیمشک اهواز قطع میشد.
حتی یکبار مجبور شدند پایگاه هوایی دزفول را تخلیه کنند. یعنی هواپیماها را به سرعت حرکت دادند و رفتند جای دیگر. خیلی زننده بود اگر پایگاه را میگرفتند و هواپیماها دستنخورده به دست آنها میافتاد. این خطر بزرگی بود. دشمن همچنین برنامهای داشت ولی تلفات داد. الحق نیروی زمینی خوب جنگید. به قول معروف، کارد به استخوانشان رسیده بود؛ جلوی دشمن را گرفتند و کلی تلفات به آنها وارد کردند. نیروی زمین موفق شد آنطرف پل نادری دزفول، اول جاده دهلران، را هم نگه دارد.
در غرب هم، ارتفاعاتی که جلوی عراقیها بود، خط پدافند ما شد: ارتفاعات بازی دراز و سر پلذهاب و کورهموش و تنگسومار. این شرایط استقرار ارتش بود.
این یک سال توقف، دلالت بر این میکرد که نیروهای خودی کمکم دارند به یأس میرسد که میتوانند حداقل دشمن را در خاکمان نابود یا از آن بیرون کنند. در اینباره، باید به چند نکته پرداخت:
یکی اینکه اطراف بنیصدر را مشاورینی گرفته بودند که به جز تخصص و یک مقدار آگاهی های تئوری، از علم نظامی چیزی سرشان نمیشد. در اول قضیه که نیروهای ما در جبهه حضور یافتند، بنیصدر را امیدوار کرده بودند که به زودی حساب دشمن را میرسیم. با همان روحیة ناسیونالیستی، وطنپرستی و میهنپرستی که از سابق مانده بود، نوید داده بودند. حتی در اتاقهای جنگ، خیلی راحت طرح نابودی دشمن را نشان میدادند. فلشها نشاندهندة این بود که دشمن دور میخورد و منهدم میشود. بنیصدر هم گمان میکرد آن فلشها که روی نقشه کشیده شده، در روی زمین هم راحت انجام میشود. دو سه تا تک هم انجام دادند که یک مقدار در اول کار گرفت ولی زود خنثی شد. تکی از اهواز، در محور جاده خرمشهر در منطقه دب حردان انجام شد که تک خوبی بود. شاید هفتصد هشتصد تا اسیر هم گرفتند ولی صدایش را در نیاوردند که چه بر سرمان آمد و در پاتکی که دشمن زد، چگونه عقبزده شدیم.
تک در جبهه طراح، در اطراف کرخه نور، و همینطور تکی که دشمن به طرف سوسنگرد و هویزه کرد و قتلعامی که بچههای سپاه شدند البته یک حماسه شد آنجا ارتشیها خوب ایستادند و نگذاشتند جلوتر بیایند وگرنه دوباره دشمن در محور اهواز پیش میآمد.
تک منطقه اللهالکبر ، تک نیمه موفق بود. یک تپه را گرفتند و تعددی را اسیر کردند. در آغاز، عراقیها اصراری نداشتند که از آنجا جلوتر بیایند، چون آن محور به جایی نمیرسید.
در منطقه غرب، عملیات روی ارتفاعات بازیدراز و کورهموش بود که دائم با تلفات سنگین انجام میشد و به هیچ نتیجه و ثمری نمیرسید.
وقتی نتیجة تلاشها اینطوری شد یک سال گذشت و به جایی نرسید همان طراحان نظامی به بنیصدر برآورد عملیاتی داده بودند. در این برآورد آمده بود دلیل توقف و اینکه نمیتوانیم جلو برویم، این است که به زبان سادة آمار و ارقام، توان رزمی ما نسبت به دشمن در سطح پایینتر است و با این توان رزمی نمیشود جنگید. باید توان رزمی را بالا برد: هواپیما، تانک، توپ، مهمات و جنگافزارهای دیگر و مسائل آموزشی که دشمن از این نظر به خودش پرداخته و ما عقب هستیم.
البته برآورد آنها عملاً درست بود. از چند ماه قبل از به ثمر رسیدن انقلاب، ارتش روی دور آموزشی نبود؛ به خاطر اینکه برای اجرای دستورات زمان طاغوت و حکومت نظامی، همیشه در حال آماده باش بود. بعد از آن هم، مدت زیادی آموزشها راکد بود. فرماندهی درست اعمال نمیشد و انضباط حاکم نبود. همة اینها دلایل افت توان رزمی بود. فرمولی باید جایگزین میشد تا نشان دهد ما نمیتوانیم با این چیزها خود را متوقف نگه داریم.
من از روی نقشه حساب کردم، فقط حدود 30 درجه از 360 درجه، فضا در دست ما بود. بین رودخانه بهمنشیر و اروند دست ما بود و هلیکوپترها مرتب کار میکردند. بچههای جهاد هم پل زدند. پلهای بشکهای را برای اولین بار درست کردند و از آنجا ماشینها به سختی رد میشدند. روزانه تلفات سنگینی بر ما وارد میشد.
آقای داود کریمی، از بچههای ستاد مرکزی سپاه گفته بود: خدمت حضرت امام رسیده بودند تا از ایشان بپرسند ما در جبهة آبادان روزانه اینقدر تلفات میدهیم و امیدی هم نداریم که موفق شویم و آن را نگه داریم، چه برسد به اینکه محاصره را بشکنیم. جنابعالی نظرتان چیست؟
حضرت امام در یک جملة کوتاه فرموده بودند: حصر آبادان باید شکسته شود.
آن موقعها، ما هنوز حضرت امام را در موضع فرمانده کل قوا خوب نمیشناختیم که با چه قاطعیتی فرماندهی را اعمال میکند. محکم ایستادند که باید این محاصره شکسته شود این گفته مخصوصاً برای بچههای سپاه تکلیف شده بود. در ستاد مرکزی سپاه، شورایعالی فرماندهی جلسه گذاشت. من هم در این شورا شرکت داشتم. البته به عنوان مشاور شرکت میکردم، هم به عنوان مشاور بودم و هم تقریباً سرپرست معاونت طرح و عملیات که تازه تشکیل داده بودیم و میخواستیم به آن شکل بدهیم. برادر رحیم صفوی مسؤول سازمانی واحد بود که بیشتر در دارخوین حضور داشت.
یک تیم مأموریت پیدا کردیم به آبادان برویم و طرح عملیاتی برای نابودی دشمن در شرق کارون به دست بیاوریم. البته بنده باید به صورت مخفیانه میرفتم. از نیروی زمینی اخراج شده بودم و باید روزهای شنبه خودم را به ستاد مشترک معرفی میکردم. البته صحبت کردند و گفتند: تلفن هم بزنید کافی است.
از فرصت استفاده کردم. بچههای سپاه دعوت کرده بودند که در اینجا کار کن. جای خوبی گیر آورده بودم. اساسی هم بود. این بود که رفتم به طرف منطقه. باید نمیفهمیدند که در منطقه هستم. قاطی بچههای سپاه، با لباس بسیجی، رفتم. در همین سفر، محور فیاضیه ، دارخوین و ماهشهر را شناسایی نزدیک کردم. یعنی تا چند متری دشمن رفتیم تا ببینیم وضع چگونه است. خوشبختانه به این نتیجه رسیدیم که دشمن آسیبپذیر است و اگر ما بتوانیم با تمرکز خوبی از نیرو حمله کنیم، موفق میشویم.
در شورایعالی سپاه گزارش داده شد که ما میتوانیم از سه محور حمله کنیم. منتها امکانات مورد لزوم حدود پنج هزار نفر بسیجی است که باید آماده شود. از ارتش هم توپخانه به کار گرفته شود، از خمپارهانداز 120 میلیمتری حداکثر استفاده شود و این طرح را شورا تقریباً یکپارچه تصویب کرد. رفتند دنبال تجهیزات و وسائل و امکانات و هماهنگی با ارتش. چقدر سخت بود این هماهنگی. یعنی هماهنگی در منطقه بهتر انجام میشد تا پیش بنیصدر و جاهای دیگر. متأسفانه مسؤولین رده بالای ارتش به شدت مخالف بهوجود آمدن این وحدت بودند. میگفتند این دو ارگان با هم نمیخوانند؛ پاسدارها چهرههای تازهکار هستند و هنوز نه تخصصی دارند، نه انضباط نظامی، نه تشکیلات و امکانات. ارتشیها سازمانیافتهاند. اگر اینها بیایند، اوضاع به هم میخورد.
چنین دیدگاهی بود و در نتیجه کار به سختی پیش میرفت. در همین زمان، راه افتادیم به طرف منطقه شمالغرب برای آزادسازی اشنویه و بوکان. زمانی بود که بنیصدر رفت. اصلاً با عزل بنیصدر، سرعت عمل برای هماهنگی و ایجاد قاطعیت برای حمله به دشمن افزایش یافت. یعنی بچههای سپاه و ارتش به راحتی در قرارگاه لشکر 77 خراسان که در محور ماهشهر بود، جمع شدند، هماهنگی کردند و گفتند که از دارخوین و فیاضیه چنین کارهایی میکنیم، شما هم از محور ماهشهر یک کار دیگر بکنید. فکر میکنم این کارها اگر اشتباه نکنم با نظارت آیت الله موسوی اردبیلی انجام شد و فرماندة نیروی زمینی وقت آن زمان، تیمسار ظهیرنژاد ، در مورد این مسأله در جوش و خروش بود. واقعاً از وضع خوزستان نگران بود و میخواست این کار عملی شود.
در منطقه شمالغرب بودیم که شنیدیم حمله آغاز شد؛ عملیات ثامنالائمه(ع). فکر کنم بیشتر از 9 ساعت طول نکشید. از شب که شروع کردند، حدود ساعت ده یا یازده صبح کار تمام شد. کلی غنائم به دست نیروهای نظامی افتاد و از همه مهمتر، ثمرة این عملیات، روحیه و احساسی بود که در نیروهای رزمنده به وجود آمد چه ارتشی و چه سپاهی که میتوانند با دشمن بجنگند و آن آمار و ارقامی که داده بودند، مانع از این کار نیست. مهمترین رمز پیروزی، اتحادی بود که بین آنها به وجود آمده بود. حدود هزار و سیصد نفر اسیر گرفته شد و محاصرة آبادان شکسته شد.
در این شرایط بود که هواپیمای سی 130 حامل سرداران اسلام سقوط کرد. شهادت اینها صحنة ناگواری برای مملکت اسلامی ما بود. همان موقع، در جادة میاندوآب به بوکان در حال رزم و جنگ با ضد انقلاب بودم. یعنی از دو محور میاندوآب و سقز به طرف بوکان پیشروی کرده بودیم. یک محور به بوکان رسیده بود و محور دوم که از میاندوآب بود، دو سه کیلومتر مانده بود که برسد. شب برگشتم به قرارگاه که دیدم بچهها تبریک میگویند. گفتم: فردا بوکان گرفته میشود، امشب کارش تمام شد.
فکر کردم مسأله بوکان است. گفتند: نه! شما فرمانده نیروی زمینی شدهاید.