پاکستان کشوری است با دو چهره متفاوت؛ از یکسو، کشوری است با توانمندیهای بالای صنعتی که یکی از مدرنترین ارتشهای جهان را در اختیار دارد و از سوی دیگر، با داشتن 100 کلاهک هستهای، جزو معدود کشورهای اتمیجهان بهشمار میرود. کشوری که زبان انگلیسی عملا حکم زبان دوم را در آن دارد و درصد بالایی از مردمش قادر به تکلم به این زبان بینالمللی هستند. بسیاری از کتابهایی که در کشورهایی مانند انگلستان، ایالات متحده آمریکا و دیگر کشورهای انگلیسی زبان منتشر میشوند، در ظرف مدت کوتاهی سر از کتابفروشیهای اسلام آباد، لاهور و غیره درمیآورند و در اختیار خوانندگان و مخاطبان خود قرار میگیرند. اگر به پاکستان مسافرت کنید، شهرهای جدیدی را مشاهده میکنید که کلا برمبنای جدیدترین معماریهای رایج در کشورهای اروپا ساخته شدهاند و سبک و سیاق یک زندگی اروپایی را به خوبی میتوان در آنها مشاهده کرد. اما از سوی دیگر، پاکستان کشوری است با بیش از یکصدوهفتاد میلیون نفر جمعیت (ششمین کشور پرجمعیت جهان) که چهل درصد از آن، زیر خط فقر بهسر میبرند، هشتاد درصد زنان بیسواد هستند و هنوز هم در بسیاری از مناطق آن، میتوان شاهد نظامهای قبیلهای و اربابرعیتی بود. پاکستان سالهای اخیر یکی از ناامنترین کشورهای جهان بهشمار میرود. آمارهای مرتبط با مسئله امنیت در پاکستان در سالهای اخیر بسیار تکان دهنده است و از عمق بالای بحران در این کشور حکایت میکند.
مثلا در سال 2007 میلادی بیش از 500 عملیات تروریستی در این کشور بهوقوع پیوست و هماکنون نیز یک میلیون جوان زیر بیست سال در منطقه وزیرستان و دیگر نواحی سرحدی با خود اسلحه حمل میکنند. این وضع نابسامان امنیتی در کنار اوضاع پریشان اقتصادی و همچنین رشد روزافزون گروههای تندرو مذهبی بههمراه معضل مواد مخدر به هیچوجه با وجهه دیگر این کشور که در سطور فوق بدان اشاره شد، همخوانی ندارد.
این چهره متناقض ، دوگانه و ژانوسوار پاکستان در واقع نقطه کانونی بحرانی است که این کشور از بدو تأسیس با آن مواجه بوده است. بسیاری بر این باورند که بحران جاری موجود در این کشور، در حقیقت بیش از هر چیز دیگر بازتاب چالش شصتودو سالهای است که میان سنت و مدرنیته در این جامعه جریان داشته است و باید آن را بهعنوان نوعی بحران هویت، تحلیل و ارزیابی کرد. بحران هویتی که جامعه امروزی پاکستان را تا مرز فروپاشی اجتماعی پیش برده و مطالبات قومی و فرقهای را در این کشور به طرز وحشتناکی افزایش داده است؛ چنانکه اگر فکری اساسی برای عبور از این بحران صورت نگیرد، در آیندهای نزدیک، شاهد تجزیه یک بنگلادش دیگر از پیکره پاکستان فعلی خواهیم بود. متأسفانه کمتر تحلیلگری است که این روزها و یا در هفتههای اخیر که بحث پاکستان بهعنوان یک موضوع دسته اولی در رسانههای خبری تبدیل شده است، مسئله را از زوایای اینچنینی مورد بحث و بررسی قرار داده باشد.
این نوشتار در شرایطی نگاشته میشود که اوضاع سیاسی و امنیتی این کشور بحرانی در وضعیتی مشابه یک جنگ داخلی قرار گرفته است. نیروهای ارتش پاکستان هماکنون بیشتر از دو ماه است که دره سوات را زیر آتش گرفتهاند تا بنیادگرایانی که چندی پیش در این منطقه نوعی حکومت سلفی برپا کرده بودند را سرکوب نمایند. همانطور که در ابتدای نوشتار گفته شد، پاکستان یکی از مدرنترین ارتشهای جهان را در اختیار دارد و این اولینباری نیست که ارتش پاکستان با یک شورش داخلی گسترده شبیه وضعیت فعلی مواجه میشود. ارتش پاکستان در دهههای قبل، شورشهای جداییطلبانهای که در نواحی بلوچستان و پشتونستان این کشور رخ داده بودند را با موفقیت کامل سرکوب کرده است و به احتمال بسیار قوی تا مدت زمانی دیگر، این جنگ را نیز با پیروزی و متصرف شدن دره سوات به پایان خواهد برد. اما سؤال مهمیکه اینجا مطرح میشود این است که آیا تصرف دره سوات و ازبینبردن شبهنظامیان مسلح در این کشور بهمنزله پایان بحران بنیادگرایی موجود در این کشور خواهد بود؟
پاکستان کشوری است که با شعارها و آرمانهای اسلامی از هندوستان بزرگ جدا شد و قسمت اعظم مسلمانان هند به این دلیل به پاکستان مهاجرت کردند که بتوانند در سایه یک حکومت اسلامی زندگی کنند. با وجود این، در عمل هر چه از عمر این کشور جدیدالتأسیس میگذشت، آرمان تشکیل یک نظام و حکومت اسلامی نیز کمرنگ و کمرنگتر میشد؛ تا جایی که هماکنون این اندیشه کاملا به حاشیه رانده شده است. پدیده بنیادگرایی در پاکستان با در نظر داشتن این مطلب یک امر کاملا طبیعی بهشمار میرود و باید گفت که بنیادگرایی جزیی از هویت چند بعدی کشور پاکستان است. بدینترتیب، بیش از آنکه این مقوله را بهعنوان یک جریان سیاسی یا نظامی مدنظر داشته باشیم، باید از آن بهعنوان یک جنبش اجتماعی یاد نماییم که ریشههای بسیار عمیقی در بافت اجتماعی پاکستان دارد.
صاحبنظران علم سیاست در طبقهبندی جنبشهای اجتماعی، چهار نوع جنبش را از هم تفکیک میکنند که عبارتند از: جنبشهای اجتماعی اصلاحطلبانه، جنبشهای اجتماعی رستگاری بخش، جنبشهای اجتماعی دگرگونساز و رادیکال و جنبشهای تغییر دهنده.
بنیادگرایی بهمثابه یک جنبش اجتماعی در کشور پاکستان، ابتدا صبغه کاملا اصلاحطلبانه داشت که خواهان ایجاد یکسری تغییرات در نظم اجتماعی و سیستم سیاسی آن زمان بود؛ کما اینکه هماکنون نیز برخی از گروههای مذهبی بر شیوههای مبتنی بر دعوت و موعظه تأکید فراوان دارند ولی اتفاقا بخش قابل ملاحظهای از گروهها و جنبشها هستند که حاضرند برای تحقق اهداف خود دست به خشونت بزنند. از اینرو، بسیاری بر این باورند که دیگر بنیادگرایی پاکستان را نمیتوان یک جنبش اجتماعی اصلاحطلب تلقی کرد؛ چراکه مشخصههای جنبش دگرگونساز و رادیکال (که خواهان تغییرات اساسی و بنیادین در جامعه هستند) را با وضوح بیشتری میتوان در آن مشاهده کرد.
رجال و اندیشمندانی مانند دکتر محمد اقبال لاهوری، محمدعلی جناح (بنیانگذار پاکستان)، ابوالاعلی مودودی(رهبر و ایدئولوگ جماعت اسلامی پاکستان) که در تأسیس کشور نقش مهمی را ایفاء کردند، هرگز و تحت هیچ شرایطی خشونت را تأیید و یا توصیه نکردند. با اینحال، صدور فتوای جهاد علیه ارتش و احزاب سیاسی و تکفیر آنان برای بنیادگرایان کنونی پاکستان کار فوقالعاده پیشپا افتادهای است که با توجه به شرایط جدید، هر لحظه امکان وقوع آن میرود.
درک بحران هویت موجود در پاکستان، زمانی آسانتر میشود که بدانیم موزائیک قومی و مذهبی در پاکستان بهقدری متنوع است که این کشور هماکنون یکی از ناهمگنترین کشورهای جهان بهشمار میرود. شدت این تنوع و تکثر بهحدی است که از همان ابتدا برای کشور تازهتأسیس پاکستان، مشکلات متعددی را بهوجود آورد. پاکستانیها از زمان استقلال در اوت 1947، به مدت ده سال، نتوانستند یک قانون اساسی که حقوق همه ساکنان این کشور را تضمین کند، تدوین نمایند. هویتهای مختلفی که از اقصینقاط کشور هند به پاکستان جدید مهاجرت کرده بودند، فقط در یک مسئله اشتراک داشتند و آن هم اسلام بود. این در حالی بود که جنبشهای اسلامی پاکستان هیچ طرحی نشأت گرفته از اسلام برای اداره جامعه پاکستان نداشتند و همین امر در کنار برخی مسایل دیگر، باعث شد که اسلام حنفی نتواند ساکنان پاکستان را در قالب یک ملت، سازماندهی نماید. امروزه به جرأت میتوان ادعا کرد که ساکنان پاکستان به هویتهای گذشته خود بازگشتهاند و در این کشور همه چیز رنگ و بوی فرقهای، مذهبی و قبیلهای به خود گرفته است. این نکته حتی شامل احزاب سیاسی پاکستان نیز میشود. احزاب سیاسی در این کشور کاملا منطقهای تشکیل شدهاند و پایگاه طبقاتی هرکدام به منطقه خاصی محدود میشود.
«حزب مردم پاکستان» که هماکنون محوریت اصلی قوه مجریه و مجلس ملی این کشور را در دست دارد، حزبی است که عمده قدرت خود را از ایالت سند میگیرد. حزب مسلم لیگ نیز از حمایت پنجابیها برخوردار است و احزاب اسلامی تندرو مانند «مجلس متحده عمل» در ایالت سرحد و بلوچستان نفوذ بالایی دارند و در کل میتوان اینگونه نتیجهگیری کرد که پاکستان به هیچوجه از یک حزب ملی سرتاسری که تمامی ایالات این کشور را نمایندگی کند، برخوردار نیست. یکی از تفاوتهای جنبش اجتماعی بنیادگرای پاکستان با دیگر جنبشهای اجتماعی فعال در این کشور درست در همین نقطه خلاصه میشود که برخلاف احزاب سیاسی که کاملا از حمایت منطقهای برخوردارند، این جنبش در سراسر پاکستان از کشمیر آزاد گرفته تا اسلامآباد، لاهور، کراچی، راولپندی، پیشاور، کویته و... نفوذ خاصی پیدا کرده است. مؤسسه آمار پاکستان در سال 2007 گزارش تکان دهندهای را از وضعیت مدارس مذهبی در این کشور ارایه کرد که از فعالیت دههزار مدرسه دینی با یکونیممیلیون طلبه که در سراسر کشور پراکنده شدهاند، حکایت میکرد.
مدارسی که بههیچوجه تحت نظارت دولت اسلامآباد قرار ندارند و خود را ملزم به پاسخگویی به هیچ نهادی نمیدانند. این مؤسسات که سالهای سال است از حمایت برخی کشورهای عربی و مؤسسات خیریه فعال در کشورهای عربی تغذیه میشوند، هماکنون به درجهای رسیدهاند که به قول احمد رشید، روزنامهنگار شهیر پاکستانی، کاملا مستقل و خودکفا شدهاند و شعارهای آنان در واقع منویات طیف وسیعی از جامعه کنونی پاکستان را در بر میگیرد که به نحوی از اوضاع کشور احساس نارضایتی میکنند؛ این همان نقطهای است که بنیادگرایان از آن برای بومیسازی هرچه بیشتر افکار و اندیشههای خود در جامعه پاکستان بهرهبرداری نمودهاند.
سال 2001 میلادی و سالهای پس از آن، دوره حساس و مهمی برای بنیادگرایان پاکستان بهشمار میرفت. در آن برهه یعنی در اکتبر 2001 میلادی که آمریکا و متحدانش بهعنوان اولین جنگ در راستای مبارزه با تروریسم عملیات نظامی خود را در افغانستان آغاز نمودند، بیشترین و شدیدترین اعتراضات در پاکستان صورت گرفت و تمامیشهرهای این کشور مخصوصا نواحی سرحدی به صحنه تظاهراتهای میلیونی تبدیل شدند. تعداد زیادی از گروههای مذهبی در این کشور بیانیههایی در حمایت از جنبش طالبان صادر کردند و پرویز مشرف را به دلیل همراهی نمودن آمریکا و غرب در این پروسه محکوم و حتی تکفیر کردند. تظاهراتهایی که سالهای 2001 میلادی در محکومیت حمله آمریکا به افغانستان به راه افتادند، از یکسو به عمق بالای ضدآمریکایی بودن افکار عمومیپاکستان اشاره داشتند و از سوی دیگر، توانمندی بالای گروههای بنیادگرای مذهبی را در بسیج تودههای پاکستان نشان میدادند. یک سال بعد، در سال 2002 میلادی، تعدادی از گروههای مذهبی پاکستان با هم ائتلاف کردند و تشکلی به نام «مجلس متحده عمل» را بهوجود آوردند که این تشکل موفق شد در انتخابات مجلس ملی پاکستان، 45 کرسی را بهدست آورد و بهعنوان جریان و قدرت سوم تأثیرگذار در مجلس ملی این کشور ظاهر شود. «مجلس متحده عمل» بعد از این پیروزی، در مجالس ایالتی پاکستان در دو ایالت سرحد و بلوچستان نیز توانست اکثریت را بهدست آورد که برخی از تحلیلگران از آن بهعنوان یک زلزله سیاسی در پاکستان تعبیر میکردند. توانمندی «مجلس متحده عمل» در این برهه، بهحدی بود که مولانا فضلالرحمان (پدر معنوی جنبش طالبان) را برای تصدی مقام نخستوزیری کشور پاکستان کاندیدا کرد و البته توانست حمایت برخی از جریانها و احزاب سیاسی مخالف مشرف را نیز بهدست آورد.
شواهد و قراینی از این دست بسیارند که از پایگاه وسیع مردمی و قدرت اجتماعی بالای این بنیادگرایان در پاکستان حکایت میکنند. درواقع یکی از چند دلیل مهمیکه چرا ارتش پاکستان سالهای سال در برابر این جریانات از خود چندان واکنش شدیدی نشان نداده است را نیز باید در همین مسئله جستوجو کرد. چراکه هرگونه رویارویی با این گروههای بنیادگرا بهنحوی ارتش و دولت پاکستان را درتضاد و تقابل با بخش عظیمی از جامعه سنتی پاکستان قرار میداد و به جایگاه ارتش در افکار عمومیکشور لطمه میزد؛ کما اینکه هماکنون نیز بعد از آغاز عملیات نظامی ارتش پاکستان در دره سوات، همین وضعیت بهوجود آمده است.
با اینهمه، اگرچه چیزی بهپایان عملیات نظامیدر دره سوات نمانده ولی بسیار سطحینگرانه است که این مسئله را نقطه پایان بحران بدانیم. خارج شدن سوات از کنترل تحریک طالبان پاکستان فقط و فقط تاکتیک مبارزاتی نیروهای طالبان را در آینده تغییر خواهد داد، زیرا از این به بعد است که احتمالا موجی از انفجارها و عملیاتهای انتحاری مشابه اوضاع عراق سه یا چهار سال قبل را در پاکستان ماههای بعد شاهد خواهیم بود. در واقع اگر بگوییم که هنوز بسیاری از زوایای بحران در این کشور، پنهان مانده است، سخن گزافی نگفتهایم.
پاکستان در شرایط فعلی برای برونرفت از این بحران، بیش از هر زمان دیگر نیازمند همگرایی است. لذا به محض پایان یافتن عملیات ارتش در دره سوات، فراهم کردن مقدمات گفتوگوهای ملی میان احزاب و دیگر جریانهای سیاسی این کشور کاملا ضروری بهنظر میرسد.
اقدام هماهنگی که مدتی قبل در حمایت از عملیات نظامی ارتش پاکستان از سوی 43 حزب سیاسی شامل احزاب قدرتمند «مسلم لیگ شاخهنواز» و «حزب حاکم مردم» صورت گرفت، گام مثبتی بود که باید بعد از این، بیش از پیش مورد توجه قرار گیرد. اتخاذ یک دیپلماسی فعال بهمنظور جلب توجه جامعه جهانی، به نحوی میتواند بحران را صبغه فراپاکستانی و بینالمللی بخشیده و اسلام آباد را در مهار این بحران یاری نماید. البته باید توجه داشت که این تلاشها زمانی نتیجه مطلوبی به دنبال خواهند داشت که پاکستان در بسیاری از سیاستهای داخلی و بحرانزای خود تجدیدنظر کند.
توزیع عادلانه امکانات، توجه به حقوق اقلیتها، کاهش مداخلات ارتش و نهادهای امنیتی در معادلات سیاسی کشور، اتخاذ برخی سیاستهای تشویقی برای ایالات سرحد و بلوچستان، جلب حمایت گروههای مذهبی میانهرو، جلوگیری از رشد بیرویه جمعیت و... از اموری هستند که توجه ویژه به هر یک، میتواند پیامدهای اجتماعی مثبتی را به دنبال داشته باشد و مقدمات تحول در وضعیت فعلی را تا حدی فراهم نماید؛ هرچند تحقق این امر فقط با در نظر گرفتن یک دوره گذار، امکان پذیر خواهد بود. دوران گذاری که مهمترین هدف آن در گسترش و توسعه طبقه متوسط جامعه پاکستان نهادینه شده باشد و کشور را در فرایند ملتسازی قرار دهد.