تاریخ انتشار : ۱۴ آبان ۱۳۸۸ - ۱۱:۲۱  ، 
کد خبر : ۱۲۳۹۰۷

بنیادگرایی، بزرگترین جنبش اجتماعی پاکستان

نویسنده: سیدمحمدرضا موسوی

پاکستان کشوری است با دو چهره متفاوت؛ از یک‎سو، کشوری است با توانمندی‎های بالای صنعتی که یکی از مدرن‎ترین ارتش‎های جهان را در اختیار دارد و از سوی دیگر، با داشتن 100 کلاهک هسته‎ای، جزو معدود کشورهای اتمی‎جهان به‎شمار می‎رود. کشوری که زبان انگلیسی عملا حکم زبان دوم را در آن دارد و درصد بالایی از مردمش قادر به تکلم به این زبان بین‎المللی هستند. بسیاری از کتاب‎هایی که در کشورهایی مانند انگلستان، ایالات متحده آمریکا و دیگر کشورهای انگلیسی زبان منتشر می‎شوند، در ظرف مدت کوتاهی سر از کتاب‎فروشی‎های اسلام آباد، لاهور و غیره در‎می‎آورند و در اختیار خوانندگان و مخاطبان خود قرار می‎گیرند. اگر به پاکستان مسافرت کنید، شهرهای جدیدی را مشاهده می‎کنید که کلا برمبنای جدیدترین معماری‎های رایج در کشورهای اروپا ساخته شده‎اند و سبک و سیاق یک زندگی اروپایی را به خوبی می‎توان در آن‎ها مشاهده کرد. اما از سوی دیگر، پاکستان کشوری است با بیش از یکصدو‎هفتاد میلیون نفر جمعیت (‎ششمین کشور پرجمعیت جهان) که چهل درصد از آن، زیر خط فقر به‎سر می‎برند، هشتاد درصد زنان بی‎سواد هستند و هنوز هم در بسیاری از مناطق آن، می‎توان شاهد نظام‎های قبیله‎ای و ارباب‎رعیتی بود. پاکستان سال‎های اخیر یکی از ناامن‎ترین کشورهای جهان به‎شمار می‎رود. آمارهای مرتبط با مسئله امنیت در پاکستان در سال‎های اخیر بسیار تکان دهنده است و از عمق بالای بحران در این کشور حکایت می‎کند.
مثلا در سال 2007 میلادی بیش از 500 عملیات تروریستی در این کشور به‎وقوع پیوست و هم‎اکنون نیز یک میلیون جوان زیر بیست سال در منطقه وزیرستان و دیگر نواحی سرحدی با خود اسلحه حمل می‎کنند. این وضع نابسامان امنیتی در کنار اوضاع پریشان اقتصادی و همچنین رشد روز‎افزون گروه‎های تندرو مذهبی به‎همراه معضل مواد مخدر به هیچ‎وجه با وجهه دیگر این کشور که در سطور فوق بدان اشاره شد، همخوانی ندارد.
این چهره متناقض ، دو‎گانه و ژانوس‎وار پاکستان در واقع نقطه کانونی بحرانی است که این کشور از بدو تأسیس با آن مواجه بوده است. بسیاری بر این باورند که بحران جاری موجود در این کشور، در حقیقت بیش از هر چیز دیگر بازتاب چالش شصت‎و‎دو ساله‎ای است که میان سنت و مدرنیته در این جامعه جریان داشته است و باید آن را به‎عنوان نوعی بحران هویت، تحلیل و ارزیابی کرد. بحران هویتی که جامعه امروزی پاکستان را تا مرز فروپاشی اجتماعی پیش برده و مطالبات قومی ‎و فرقه‎ای را در این کشور به طرز وحشتناکی افزایش داده است؛ چنان‎که اگر فکری اساسی برای عبور از این بحران صورت نگیرد، در آینده‎ای نزدیک، شاهد تجزیه یک بنگلادش دیگر از پیکره پاکستان فعلی خواهیم بود. متأسفانه کمتر تحلیل‎گری است که این روزها و یا در هفته‎های اخیر که بحث پاکستان به‎عنوان یک موضوع دسته اولی در رسانه‎های خبری تبدیل شده است، مسئله را از زوایای این‎چنینی مورد بحث و بررسی قرار داده باشد.
این نوشتار در شرایطی نگاشته می‎شود که اوضاع سیاسی و امنیتی این کشور بحرانی در وضعیتی مشابه یک جنگ داخلی قرار گرفته است. نیروهای ارتش پاکستان هم‎اکنون بیشتر از دو ماه است که دره سوات را زیر آتش گرفته‎اند تا بنیادگرایانی که چندی پیش در این منطقه نوعی حکومت سلفی برپا کرده بودند را سرکوب نمایند. همان‎طور که در ابتدای نوشتار گفته شد، پاکستان یکی از مدرن‎ترین ارتش‎های جهان را در اختیار دارد و این اولین‎باری نیست که ارتش پاکستان با یک شورش داخلی گسترده شبیه وضعیت فعلی مواجه می‎شود. ارتش پاکستان در دهه‎های قبل، شورش‎های جدایی‎طلبانه‎ای که در نواحی بلوچستان و پشتونستان این کشور رخ داده بودند را با موفقیت کامل سرکوب کرده است و به احتمال بسیار قوی تا مدت زمانی دیگر، این جنگ را نیز با پیروزی و متصرف شدن دره سوات به پایان خواهد برد. اما سؤال مهمی‎که این‎جا مطرح می‎شود این است که آیا تصرف دره سوات و از‎بین‎بردن شبه‎نظامیان مسلح در این کشور به‎منزله پایان بحران بنیادگرایی موجود در این کشور خواهد بود؟
پاکستان کشوری است که با شعارها و آرمان‎های اسلامی ‎از هندوستان بزرگ جدا شد و قسمت اعظم مسلمانان هند به این دلیل به پاکستان مهاجرت کردند که بتوانند در سایه یک حکومت اسلامی ‎زندگی کنند. با وجود این، در عمل هر چه از عمر این کشور جدید‎التأسیس می‎گذشت، آرمان تشکیل یک نظام و حکومت اسلامی ‎نیز کم‎رنگ و کم‎رنگ‎تر می‎شد؛ تا جایی که هم‎اکنون این اندیشه کاملا به حاشیه رانده شده است. پدیده بنیادگرایی در پاکستان با در نظر داشتن این مطلب یک امر کاملا طبیعی به‎شمار می‎رود و باید گفت که بنیادگرایی جزیی از هویت چند بعدی کشور پاکستان است. بدین‎ترتیب، بیش از آن‎که این مقوله را به‎عنوان یک جریان سیاسی یا نظامی ‎مد‎‎نظر داشته باشیم، باید از آن به‎عنوان یک جنبش اجتماعی یاد نماییم که ریشه‎های بسیار عمیقی در بافت اجتماعی پاکستان دارد.
صاحبنظران علم سیاست در طبقه‎بندی جنبش‎های اجتماعی، چهار نوع جنبش را از هم تفکیک می‎کنند که عبارتند از: جنبش‎های اجتماعی اصلاح‎طلبانه، جنبش‎های اجتماعی رستگاری بخش، جنبش‎های اجتماعی دگرگون‎ساز و رادیکال و جنبش‎های تغییر دهنده.
بنیادگرایی به‎مثابه یک جنبش اجتماعی در کشور پاکستان، ابتدا صبغه کاملا اصلاح‎طلبانه داشت که خواهان ایجاد یک‎سری تغییرات در نظم اجتماعی و سیستم سیاسی آن زمان بود؛ کما این‎که هم‎اکنون نیز برخی از گروه‎های مذهبی بر شیوه‎های مبتنی بر دعوت و موعظه تأکید فراوان دارند ولی اتفاقا بخش قابل ملاحظه‎ای از گروه‎ها و جنبش‎ها هستند که حاضرند برای تحقق اهداف خود دست به خشونت بزنند. از این‎رو، بسیاری بر این باورند که دیگر بنیادگرایی پاکستان را نمی‎توان یک جنبش اجتماعی اصلاح‎طلب تلقی کرد؛ چراکه مشخصه‎های جنبش دگرگون‎ساز و رادیکال (‎که خواهان تغییرات اساسی و بنیادین در جامعه هستند) را با وضوح بیشتری می‎توان در آن مشاهده کرد.
رجال و اندیشمندانی مانند دکتر محمد اقبال لاهوری، محمدعلی جناح (‎بنیانگذار پاکستان)، ابوالاعلی مودودی(‎رهبر و ایدئولوگ جماعت اسلامی‎ پاکستان) که در تأسیس کشور نقش مهمی ‎را ایفاء کردند، هرگز و تحت هیچ شرایطی خشونت را تأیید و یا توصیه نکردند. با این‎حال، صدور فتوای جهاد علیه ارتش و احزاب سیاسی و تکفیر آنان برای بنیادگرایان کنونی پاکستان کار فوق‎العاده پیش‎پا افتاده‎ای است که با توجه به شرایط جدید، هر لحظه امکان وقوع آن می‎رود.
درک بحران هویت موجود در پاکستان، زمانی آسان‎تر می‎شود که بدانیم موزائیک قومی ‎و مذهبی در پاکستان به‎قدری متنوع است که این کشور هم‎اکنون یکی از ناهمگن‎ترین کشورهای جهان به‎شمار می‎رود. شدت این تنوع و تکثر به‎حدی است که از همان ابتدا برای کشور تازه‎تأسیس پاکستان، مشکلات متعددی را به‎وجود آورد. پاکستانی‎ها از زمان استقلال در اوت 1947، به مدت ده سال، نتوانستند یک قانون اساسی که حقوق همه ساکنان این کشور را تضمین کند، تدوین نمایند. هویت‎های مختلفی که از اقصی‎نقاط کشور هند به پاکستان جدید مهاجرت کرده بودند، فقط در یک مسئله اشتراک داشتند و آن هم اسلام بود. این در حالی بود که جنبش‎های اسلامی ‎پاکستان هیچ طرحی نشأت گرفته از اسلام برای اداره جامعه پاکستان نداشتند و همین امر در کنار برخی مسایل دیگر، باعث شد که اسلام حنفی نتواند ساکنان پاکستان را در قالب یک ملت، سازمان‎دهی نماید. امروزه به جرأت می‎توان ادعا کرد که ساکنان پاکستان به هویت‎های گذشته خود بازگشته‎اند و در این کشور همه چیز رنگ و بوی فرقه‎ای، مذهبی و قبیله‎ای به خود گرفته است. این نکته حتی شامل احزاب سیاسی پاکستان نیز می‎شود. احزاب سیاسی در این کشور کاملا منطقه‎ای تشکیل شده‎اند و پایگاه طبقاتی هرکدام به منطقه خاصی محدود می‎شود.
«حزب مردم پاکستان» که هم‎اکنون محوریت اصلی قوه مجریه و مجلس ملی این کشور را در دست دارد، حزبی است که عمده قدرت خود را از ایالت سند می‎گیرد. حزب مسلم لیگ نیز از حمایت پنجابی‎ها برخوردار است و احزاب اسلامی ‎تندرو مانند «مجلس متحده عمل» در ایالت سرحد و بلوچستان نفوذ بالایی دارند و در کل می‎توان این‎گونه نتیجه‎گیری کرد که پاکستان به ‎هیچ‎وجه از یک حزب ملی سرتاسری که تمامی ‎ایالات این کشور را نمایندگی کند، برخوردار نیست. یکی از تفاوت‎های جنبش اجتماعی بنیادگرای پاکستان با دیگر جنبش‎های اجتماعی فعال در این کشور درست در همین نقطه خلاصه می‎شود که برخلاف احزاب سیاسی که کاملا از حمایت منطقه‎ای برخوردارند، این جنبش در سراسر پاکستان از کشمیر آزاد گرفته تا اسلام‎آباد، لاهور، کراچی، راولپندی، پیشاور، کویته و... نفوذ خاصی پیدا کرده است. مؤسسه آمار پاکستان در سال 2007 گزارش تکان دهنده‎ای را از وضعیت مدارس مذهبی در این کشور ارایه کرد که از فعالیت ده‎هزار مدرسه دینی با یک‎ونیم‎میلیون طلبه که در سراسر کشور پراکنده شده‎اند، حکایت می‎کرد.
مدارسی که به‎هیچ‎وجه تحت نظارت دولت اسلام‎آباد قرار ندارند و خود را ملزم به پاسخگویی به هیچ نهادی نمی‎دانند. این مؤسسات که سال‎های سال است از حمایت برخی کشورهای عربی و مؤسسات خیریه فعال در کشورهای عربی تغذیه می‎شوند، هم‎اکنون به درجه‎ای رسیده‎اند که به قول احمد رشید، روزنامه‎نگار شهیر پاکستانی، کاملا مستقل و خودکفا شده‎اند و شعارهای آنان در واقع منویات طیف وسیعی از جامعه کنونی پاکستان را در بر می‎گیرد که به نحوی از اوضاع کشور احساس نارضایتی می‎کنند؛ این همان نقطه‎ای است که بنیادگرایان از آن برای بومی‎سازی هرچه بیشتر افکار و اندیشه‎های خود در جامعه پاکستان بهره‎برداری نموده‎اند.
سال 2001 میلادی و سال‎های پس از آن، دوره حساس و مهمی ‎برای بنیادگرایان پاکستان به‎شمار می‎رفت. در آن برهه یعنی در اکتبر 2001 میلادی که آمریکا و متحدانش به‎عنوان اولین جنگ در راستای مبارزه با تروریسم عملیات نظامی‎ خود را در افغانستان آغاز نمودند، بیشترین و شدیدترین اعتراضات در پاکستان صورت گرفت و تمامی‎شهرهای این کشور مخصوصا نواحی سرحدی به صحنه تظاهرات‎های میلیونی تبدیل شدند. تعداد زیادی از گروه‎های مذهبی در این کشور بیانیه‎هایی در حمایت از جنبش طالبان صادر کردند و پرویز مشرف را به دلیل همراهی نمودن آمریکا و غرب در این پروسه محکوم و حتی تکفیر کردند. تظاهرات‎هایی که سال‎های 2001 میلادی در محکومیت حمله آمریکا به افغانستان به راه افتادند، از یک‎سو به عمق بالای ضدآمریکایی بودن افکار عمومی‎پاکستان اشاره داشتند و از سوی دیگر، توانمندی بالای گروه‎های بنیادگرای مذهبی را در بسیج توده‎های پاکستان نشان می‎دادند. یک سال بعد، در سال 2002 میلادی، تعدادی از گروه‎های مذهبی پاکستان با هم ائتلاف کردند و تشکلی به نام «مجلس متحده عمل» را به‎وجود آوردند که این تشکل موفق شد در انتخابات مجلس ملی پاکستان، 45 کرسی را به‎دست آورد و به‎عنوان جریان و قدرت سوم تأثیرگذار در مجلس ملی این کشور ظاهر شود. «مجلس متحده عمل» بعد از این پیروزی، در مجالس ایالتی پاکستان در دو ایالت سرحد و بلوچستان نیز توانست اکثریت را به‎دست آورد که برخی از تحلیل‎گران از آن به‎عنوان یک زلزله سیاسی در پاکستان تعبیر می‎کردند. توانمندی «مجلس متحده عمل» در این برهه، به‎حدی بود که مولانا فضل‎الرحمان (‎پدر معنوی جنبش طالبان) را برای تصدی مقام نخست‎وزیری کشور پاکستان کاندیدا کرد و البته توانست حمایت برخی از جریان‎ها و احزاب سیاسی مخالف مشرف را نیز به‎دست آورد.
شواهد و قراینی از این دست بسیارند که از پایگاه وسیع مردمی ‎و قدرت اجتماعی بالای این بنیادگرایان در پاکستان حکایت می‎کنند. درواقع یکی از چند دلیل مهمی‎که چرا ارتش پاکستان سال‎های سال در برابر این جریانات از خود چندان واکنش شدیدی نشان نداده است را نیز باید در همین مسئله جست‎و‎جو کرد. چراکه هرگونه رویارویی با این گروه‎های بنیادگرا به‎نحوی ارتش و دولت پاکستان را درتضاد و تقابل با بخش عظیمی ‎از جامعه سنتی پاکستان قرار می‎داد و به جایگاه ارتش در افکار عمومی‎کشور لطمه می‎زد؛ کما این‎که هم‎اکنون نیز بعد از آغاز عملیات نظامی ‎ارتش پاکستان در دره سوات، همین وضعیت به‎وجود آمده است.
با این‎همه، اگرچه چیزی به‎پایان عملیات نظامی‎در دره سوات نمانده ولی بسیار سطحی‎نگرانه است که این مسئله را نقطه پایان بحران بدانیم. خارج شدن سوات از کنترل تحریک طالبان پاکستان فقط و فقط تاکتیک مبارزاتی نیروهای طالبان را در آینده تغییر خواهد داد، زیرا از این به بعد است که احتمالا موجی از انفجارها و عملیات‎های انتحاری مشابه اوضاع عراق سه یا چهار سال قبل را در پاکستان ماه‎های بعد شاهد خواهیم بود. در واقع اگر بگوییم که هنوز بسیاری از زوایای بحران در این کشور، پنهان مانده است، سخن گزافی نگفته‎ایم.
پاکستان در شرایط فعلی برای برون‎رفت از این بحران، بیش از هر زمان دیگر نیازمند همگرایی است. لذا به محض پایان یافتن عملیات ارتش در دره سوات، فراهم کردن مقدمات گفت‎وگوهای ملی میان احزاب و دیگر جریان‎های سیاسی این کشور کاملا ضروری به‎نظر می‎رسد.
اقدام هماهنگی که مدتی قبل در حمایت از عملیات نظامی‎ ارتش پاکستان از سوی 43 حزب سیاسی شامل احزاب قدرتمند «مسلم لیگ شاخه‎نواز» و «حزب حاکم مردم» صورت گرفت، گام مثبتی بود که باید بعد از این، بیش از پیش مورد توجه قرار گیرد. اتخاذ یک دیپلماسی فعال به‎منظور جلب توجه جامعه جهانی، به نحوی می‎تواند بحران را صبغه فراپاکستانی و بین‎المللی بخشیده و اسلام آباد را در مهار این بحران یاری نماید. البته باید توجه داشت که این تلاش‎ها زمانی نتیجه مطلوبی به دنبال خواهند داشت که پاکستان در بسیاری از سیاست‎های داخلی و بحران‎زای خود تجدیدنظر کند.
توزیع عادلانه امکانات، توجه به حقوق اقلیت‎ها، کاهش مداخلات ارتش و نهادهای امنیتی در معادلات سیاسی کشور، اتخاذ برخی سیاست‎های تشویقی برای ایالات سرحد و بلوچستان، جلب حمایت گروه‎های مذهبی میانه‎رو، جلوگیری از رشد بی‎رویه جمعیت و... از اموری هستند که توجه ویژه به هر یک، می‎تواند پیامدهای اجتماعی مثبتی را به دنبال داشته باشد و مقدمات تحول در وضعیت فعلی را تا حدی فراهم نماید؛ هرچند تحقق این امر فقط با در نظر گرفتن یک دوره گذار، امکان پذیر خواهد بود. دوران گذاری که مهمترین هدف آن در گسترش و توسعه طبقه متوسط جامعه پاکستان نهادینه شده باشد و کشور را در فرایند ملت‎سازی قرار دهد. 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات