ضعف مقدور "نیروى انسانى "، عامل پذیرش قطعنامه
در این حال با یک محاسبه جدید که نوعاً به ضعف ما در مقدورات "نیروى انسانى " باز مىگشت مصلحت چنین دیدند که براى حفظ اساس انقلاب تبعات منفى پذیرش قطعنامه را به جان و دل بخرند. ما معتقدیم که در طول جنگ، مقدورات طبیعى به عنوان مقدورات دسته دوم مطرح بوده است و آنچه جنگ را در تمامى هشت سال نبرد با دشمن اداره مىکرد در درجه اول، نیروى انسانى. بوده است حضرت امام(ره) نیز طى دو هفته قبل از پذیرش قطعنامه به اطلاعات جدید و تعیین کنندهاى از ضعف ما در مقدورات طبیعى دست نیافته بودند اما آنچه متغیر اصلى در پذیرش صلح بود چیزى جز کمرنگ شدن مقدورات انسانى نبود.
بنابراین پذیرش صلح تنها به معناى تحمیل شرائط قهرى جنگ بود و این امر نه به مقدورات طبیعى بلکه به مقدورات انسانى باز مىگشت که همواره در اندیشه دفاعى حضرت امام(ره) به عنوان تنها وزنه سنگین و تعیین کننده مطرح بوده است. اما در عین آنکه ایشان پذیرش صلح را تحمیل نظرات دشمن در عرصهاى از نبرد با انقلاب اسلامى ارزیابى مىکردند هیچگاه معتقد نبودند که پایان جنگ هشت ساله به معناى پایان نبرد همهجانبه با دشمن در تمامى عرصههاست.
امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار و جنگ پابرهنهها و مرفهین بىدرد شروع شده است. و من دست و بازوى همه عزیزانى که در سراسر جهان کولهبار مبارزه را بر دوش گرفتهاند و عزم جهاد در راه خدا و اعتلاى عزت مسلمین را نمودهاند، مىبوسم و سلام و درودهای خالصانه خود را به همه غنچههاى آزادى و کمال نثار مىکنم.
به تعبیر بهتر ایشان در یک عرصه به ختم جنگ رضایت دادند اما جبهههاى جدیدى را در دیگر عرصهها علیه دشمن باز کردند هرچند این عرصهها دیگر از صبغه نظامى برخوردار نبود اما همچنان مىتوان زبانههاى آتش نبرد میان کفر و اسلام را از این جبههها که در رأس آنها نبرد فرهنگى با دشمن است به وضوح دید. از نمونههاى بارز این نوع نبرد با دشمن در ماههاى آخر عمر شریف ایشان نامه معظمله به آقاى گورباچف و قضیه سلمان رشدى است.
اندیشه دفاعى حضرت امام(ره) بنیان مدیریت جنگ
تا بدینجا از سیاست حضرت امام(ره) در مدیریت جنگ و موضع گیرى ایشان نسبت به پذیرش قطعنامه سخن گفتیم و بر این نکته تأکید نمودیم که ایشان توانستند با اداره مطلوب جنگ اندیشه دفاعى خود را به بدنه جامعه اسلامى ایران بلکه دنیاى اسلام منتقل نمایند تا از اینطریق بتوانند جنگ میان کفر و اسلام را نهادینه کنند و جنگ هشت ساله را به عنوان ابزار ارتقاء وجدان عمومى ملل جهان خصوصاً دنیاى اسلام مطرح نمایند. قطعاً این امر در عوامل درونزا و برونزاى جنگ تحمیلى بسیار مؤثر بود و باعث شد هم مقاومت داخلى در مقابل کفر و هم مقاومت بینالمللى در سطح جهانى در برابر نظام استکبار فزونى یابد. به دیگر بیان ایشان توانستند با این ابزار در نظام قدرت جهانى در درون و خارج مرزهاى ایران اسلامى انگیزه و ایمان درونى معتقدین به اسلام را نسبت به ضرورت درگیرى همهجانبه با کفر صد چندان کنند. موفقیت اساسى ایشان را در صحنه جنگ بایست در همین دو عرصه "درون " و "بیرون " ارزیابى نمود بگونهاى که در درون، به ارتقاء نظام انگیزشى جامعه بر محور ایمان - و نه احساسات ناسیونالیستى - نائل آمدند و در بیرون از مرزها نبرد با کفر را به صورت یک فرهنگ در سطح جهانى و میان ملل اسلامى مطرح نمودند. این امر باعث شد جایگاه اسلام در نظام قدرت جهانى ارتقاء یابد و دشمن را در عرصههاى بسیارى به انفعال کشاند والا آنها همواره براى چپاول ملل مستضعف راههاى تعریف شدهاى را دنبال مىکنند. همین تحرک حضرت امام(ره) در این عرصه باعث انفعال دشمن و کم اثر شدن ابزارهاى قدرت نظام استکبار در دیگر عرصهها شد. قطعاً قدرت عملکرد حضرت امام(ره) به اندیشه ایشان در خصوص حکومت دینى بازگشت داشت به اینکه چنین نظامى را تبلور خلافت تاریخى الهى صالحان در زمین و بر پایه دین حداکثر و توسعهیاب ارزیابى مىکردند.
"جنگ "، عرصه جهاد اصغر و بستر جهاد اکبر براى اقامه ایمان
این اندیشه هیچگاه در مرزهاى جغرافیاى سیاسى که نوعاً توسط اجانب بر ملل مظلوم تحمیل شده است محصور نمىشود و همواره بدنبال توسعه قدرت اسلام در جهان است. طبیعى است استراتژى چنین دولتى درگیرى همهجانبه با کفر باشد. بر همین اساس بود که ایشان همواره درگیرى با دشمن را بعنوان مهمترین ابزار توسعه قدرت مطرح مىکردند. با این وصف این استراتژى نبایست به عنوان ابزار توسعه قدرت نژادى، ملى و سیاسى مطرح شود چون هدف حاکم بر این استراتژى چیزى جز توسعه قدرت جهانى اسلام نیست. این واقعیت از کلمات حضرت امام(ره) به خوبى مشهود است و در پیام ایشان که فوقاً به گوشههائى از آن اشاره شد منعکس است. در نظر ایشان جنگ ابزار تهذیب فردى و جمعى در سطح جهان است. بر این اساس جنگ بابٌ الى الجنه و دروازه بهشت است که ایشان از خداوند مىخواستند:
خون شهیدان براى ابد درس مقاومت به جهانیان داده است و خدا مىداند که راه و رسم شهادت کور شدنى نیست و این ملتها و آیندگان هستندکه به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود. و همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان دلسوختگان و دارالشفاى آزادگان خواهد بود.
خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند.
خوشا به حال آنان که در این قافله نور، جان و سرباختند!
خوشا به حال آنهایى که این گوهر را در دامن خود پروراندند!
خداوندا! این دفتر و کتاب شهادت را همچنان باز و ما را از وصول به آن محروم مکن.
خداوندا! کشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزهاند و نیازمند به مشعل شهادت، تو خود این چراغ پرفروغ را حافظ و نگهبان باش.
و از دیگر سو آنرا ابزار توسعه قدرت اسلام در جهان مطرح مىکردند. در یک کلام از این منظر جنگ، هم بستر پرورش فرد است و هم بستر پرورش جامعه و توسعه قدرت آن در سطح ملى و فراملى مطرح مىشود. در این حال جنگ پدیدهاى مثبت است که هم عرصه نبرد با نفس را آماده مىکند و هم عرصه ستیز با دشمن خارجى را. بدیهى است جنگ، هم ابزار تهذیب نفس خواهد بود و هم ابزار تهذیب اجتماع از رذائل و فرهنگ فاسد کفر و در یک کلام ابزار اقامه ایمان در دو بُعد فردى و اجتماعى.
"هدف " جنگ، فراتر از اهداف ناسیونالیستى
این اندیشه باعث شد که از یکسو مقاومت حضرت امام(ره) و پیروان ایشان در درون مرزها تعیین کننده و مؤثر باشد و هم در خارج، وجدان عمومى براى محدود کردن نظام اقامه کفر و مفاسد ارتقاء یابد والا اگر قرار بود رهبرى جنگ به این پدیده به عنوان ابزار پالایش فرد و اجتماع ننگرد و آنرا در محدوده ضیق و غیر کارآمد نژادى، قومى و ملى محدود کند حتماً چنین برکاتى در داخل و خارج مرزها و کلاً جهان اسلام پدید نمىآمد. طبیعى بود در این حال نه اصولاً پدیدهاى قوى براى حضور در جنگ ایجاد مىشد و نه این انگیزهها مىتوانست پیروزی هاى بزرگ نظامى را رقم زند. حضرت امام(ره) توانستند با این اندیشه هم به جنگ به عنوان پدیدهاى مثبت نگاه کنند و هم آنرا ابزار تهذیب فردى و اجتماعى قرار دهند و هم از انگیزههاى مذهبى رزمندگان براى پیشبرد جنگ استفاده کنند. حال آنکه اگر یک رهبر نژادى، قومى و ملى بخواهد جهان را عرصه نبرد با دشمن قرار دهد هرگز موفق نخواهد شد چون اعتقاد او به نژاد یا قوم یا ملیت خاص، قید بزرگ نبرد او با طرف مقابل خواهد بود و پیداست این عرصه هیچگاه به گستره کره خاک نمىباشد. در عین آنکه چنین ابزار ضیقى نمىتواند بعنوان وسیله پالایش و تهذیب فردى و اجتماعى کارآئى داشته باشد.
به تعبیر بهتر اگر صبغه مادى و دنیوى بر نظام انگیزش اداره جنگ حاکم شود بستر پرورشى خاصى فراهم مىشود که به نوعى دیگر انگیزهها و تمایلات نیروى انسانى شرکت کننده در این جنگ را جهت مىدهد و سهم تأثیر آن در سطح جهانى غیر از حالتى خواهد بود که بر آن، نظام انگیزه الهى و دینى حاکم شود. اصولاً در جنگ هاى نژادى و قومى، انگیزه ایمان پشتوانه نبرد با دشمن قرار نمىگیرد و ابزار پرورش ایمان محسوب نمىشود و صرفاً برد آن در گستره حضور آن نژاد یا قوم خلاصه مىشود حال آنکه حضرت امام(ره) توانستند هر سه کار را انجام دهند؛ یعنى با ابزار جنگ به پرورش درونى، توسعه قدرت جهانى و استفاده بهینه از انگیزه مذهبى براى پیشبرد جنگ نائل شوند. بدیهى است منظور از این انگیزهها صرفاً تمایلات مذهبى رزمندگان اسلام در درون مرزهاى جغرافیایى نبود بلکه شامل انگیزه، اندیشه و رفتار سازماندهى شده نیروهاى اسلام در سراسر جهان مىشد که توانست به عنوان یک مقدور برونى رفتار دشمن را در درگیرى با ما کنترل نماید.
"جنگ "، ابزار ایجاد کانون بحران علیه دشمن
بر پایه این اندیشه که جنگ، ابزار درگیرى با دشمن هست هیچگاه جنگ ما علیه نظام استکبار تمامى نخواهد یافت. ایشان بارها و بارها بر این نکته تأکید و تصریح داشتند. لذا اگر در ادبیات حضرت امام(ره) دقت شود تعابیرى همچون جنگ کفر و ایمان یا جنگ فقر و غنا و امثال آن همگى به این اندیشه بازگشت دارند. طبعاً صحیح نخواهد بود اگر از این تعابیر، مفهوم غیر الهى اراده شود مثلاً جنگ فقر و غنا را به اندیشه مارکسیستى ارجاع دهیم. هنر مدیریت ایشان در جنگ نیز به همین امر باز مىگشت که توانستند جنگ نظامى دو کشور را در جغرافیاى سیاسى به جنگ استضعاف و استکبار یا کفر و ایمان تبدیل نمایند و چارچوب تنگ ترسیم شده توسط نظام کفر که جنگ را در مرزهاى سیاسى خلاصه مىکند بشکنند
امروز خمینى آغوش و سینه خویش را براى تیرهاى بلا و حوادث سخت و برابر همه توپها و موشک هاى دشمنان باز کرده است، و همچون همه عاشقان شهادت، براى درک شهادت روزشمارى مىکند. جنگ ما جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمىشناسد و ما باید در جنگ اعتقادىمان، بسیج سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم.
جنگ امروز ما، جنگ با عراق و اسرائیل نیست؛
جنگ ما، جنگ با عربستان و شیوخ خلیج فارس نیست؛
جنگ ما، جنگ با مصر و اردن و مراکش نیست؛
جنگ ما، جنگ با ابرقدرتهاى شرق و غرب نیست؛
جنگ ما، جنگ مکتب ماست علیه تمامى ظلم و جور؛
جنگ ما جنگ پابرهنگى علیه خوشگذرانی هاى مرفهین و حاکمان بىدرد کشورهاى اسلامى است.
این جنگ سلاح نمىشناسد؛
این جنگ محصور در مرز و بوم نیست؛
این جنگ خانه و کاشانه و شکست و تلخى کمبود و فقر و گرسنگى نمىداند.
این جنگ، جنگ اعتقاد است، جنگ ارزش هاى اعتقادى - انقلابى علیه دنیاى کثیف زور و پول و خوشگذرانى است.
جنگ ما، جنگ قداست، عزت و شرف و استقامت علیه نامردمىهاست.
ایشان با همین اندیشه توانستند از بدنه جهان اسلام سربازانى غیرتمند براى دفاع از کیان اسلام گزینش و تربیت کنند و دشمن را در محدود کردن قدرت اسلام در یک مرز خاص ناکام بگذارند.
ما این واقعیت و حقیقت را در سیاست خارجى و بینالملل اسلامیمان بارها اعلام نمودهایم که در صدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و کمکردن سلطه جهانخواران بوده و هستیم حال اگر نوکران آمریکا نام این سیاست را توسعهطلبى و تفکر تشکیل امپراطورى بزرگ مىگذارند از آن باکى نداریم و استقبال مىکنیم ما در صدد خشکانیدن ریشههاى فاسد صهیونیسم، سرمایهدارى و کمونیسم در جهان هستیم. ما تصمیم گرفتهایم به لطف و عنایت خداوند بزرگ نظامهایى را که بر این سه پایه استوار گردیدهاند نابود کنیم و نظام اسلام رسولاللَه(ص) را در جهان استکبار ترویج نمائیم و دیر یا زود ملت هاى دربند شاهد آن خواهند بود.
من به صراحت اعلام مىکنم که جمهورى اسلامى ایران با تمام وجود براى احیاء هویت اسلامى مسلمانان در سراسر جهان سرمایهگذارى مىکند و دلیل هم ندارد که مسلمانان جهان را به پیروى از اصول تصاحب قدرت در جهان دعوت نکند و جلوى جاهطلبى و فزونطلبى صاحبان قدرت و پول و فریب را نگیرد.
لذا از یکسو به پرورش نیروهاى شهادتطلب و از جان گذشته پرداختنددر این دل شب با خداى تبارک و تعالى مناجات کنید، از خدا بخواهید که شما را توفیق بدهد، توفیق شهادت بدهد، توفیق عزت بدهد، شهادت عزت شماست، شما نترسید از هیچ چیز.
برادران من! خواهران من! عزیزان من! مصمم باشید، از ترور نترسید، از شهادت نترسید و نمىترسید. شهادت عزت ابدى است، حیات ابدى است. آنها از شهادت بترسند و از مردن بترسند که مردن را تمام مىدانند و انسان را فانى، ما که انسان را باقى مىدانیم و حیات جاودانه را بهتر از این حیات مادى مىدانیم، براى چه بترسیم.
و از دیگر سو کانون هاى بحران بسیارى را علیه نظام استکبار در درون نظام قدرت جهانى تعبیه کردند. ایشان به خوبى بر مقدورات جهان اسلام در مقابل کفر وقوف داشتند و از تعریف کردن مقدورات صرفاً در محدوده مقدورات طبیعى پرهیز داشتند ایشان مقدورات انسانى را مهمترین و مؤثرترین امکانات جهان اسلام ارزیابى مىکردند و کاروساز استفاده مطلوب از این مقدورات را به خوبى مىشناختند تا جایى که توانستند از این امکانات به نحو چشم گیرى در نظام موازنه قدرت جهانى استفاده کنند.
بنابراین ضرورى است پذیرش قطعنامه را نیز در چارچوب این اندیشه مورد ارزیابى قرار دهیم. البته هرچند پذیرش صلح بر این اساس چیزى جز پذیرش حکمیت سازمان ملل قلمداد نمىشود اما با اندکى تأمل در تاریخ هشت ساله دفاع مقدس در مىیابیم که قطعنامه 598 با قطعنامههاى تحمیلى سالهاى اولیه جنگ کاملاً متفاوت است. چون قدرت رزمندگان اسلام در مدیریت جنگ توانست تا اندازهاى منویات شوم نظام استکبار را تعدیل نماید اما در هر حال این واقعیت را نمىتوان کتمان کرد که اندیشه دفاعى حضرت امام(ره) با هر نوع حکمیت قدرت هاى استکبارى جهان در تنافى آشکار بود. اگر نتوان ادعا کرد که پذیرش قطعنامه به معناى پذیرش مدیریت کفر بینالملل در جنگ است حداقل باید پذیرفت که این امر با پذیرش نظارت آنها بر روند جنگ میان اسلام و کفر برابرى مىکند. در هر صورت این نقطه عطف از روند جنگ هشت ساله بایست بخوبى تحلیل شود که ایشان تا آنجا که ممکن بود از چنین پذیرشى سرباز زدند تا زمانى که احساس کردند امر میان هدم انقلاب اسلامى و پذیرش تبعات سوء ناشى از پذیرش قطعنامه دایر شده است لذا با دفع افسد به فاسد به قبول صلح تن دادند.
بایست این نکته به خوبى براى نسل امروز و نسل هاى آینده تبیین شود که چرا ایشان چند صباحى قبل از پذیرش قطعنامه صلح را با خیانت به رسولالله(ص) برابر مىدانستند اما چند روز بعد خود زیرپاى قطعنامه را امضاء کردند؟ آیا غیر از این بود که عامل اصلى این پذیرش، ضعف ما در مقدورات انسانى جنگ بود؟ به تعبیر بهتر زمانى جنگ مىتوانست ادامه پیدا کند که تمام نیروى انسانى و لااقل اکثریت آنها با اندیشه "پیروزى خون بر شمشیر " کماکان همراه باشند اما زمانى که احساس شد درصد قابل توجهى از مسئولین و بدنه انسانى جنگ تداوم نبرد را در گرو داشتن شمشیر و سلاح کارآمد مىدانند آنگاه چگونه مىتوان به عنوان رهبر جنگ به ایشان حکم کرد که باید در این راه خون داد تا پیروز شد؟!
به دیگر بیان مهمترین اصل در مقدورات انسانى، "انگیزه " است. قطعاً اگر کماکان انگیزه غلبه خون بر شمشیر در تمامى روابط و عرصههاى جنگ حاکم بود ایشان با همین قلت عده و عُده، جنگ را به پیش مىبردند و از پذیرش قطعنامه سرباز مىزدند؛ همان اتفاقى که در طول هشت سال دفاع مقدس رخ داد. اما زمانى که تحلیل هاى علمى بر مسند منطق جنگ جایگاه ویژهاى یافت و شعار سلاح در مقابل سلاح و ضرورت انجام یک جنگ تمامعیار کلاسیک در مقابل دشمن سرداده شد حتماً وضعیت مقدورات انسانى جنگ نسبت به فرماندهى و مدیریت آن تغییر کرد و نگرش جدیدى نسبت به امکانات انسانى بوجود آمد که همین، متغیر اصلى در پذیرش ناخواسته پایان جنگ بود چه اینکه معظمله به همین نکته مهم در آخرین پیامهاى خود اشاره فرموده و تأکید کردند که ما باید خون بدهیم تا بتوانیم در دنیا پیروز شویم. ایشان پذیرفته بودندکه تغییر در وضعیت بینالملل تنها با پذیرش ریسک خطر و ایثار جانانه محقق خواهد شد و تنها از این طریق است که همچون انبیاء الهى(ع) مىتوان وجدان عمومى را تحریک کرد و آنرا به سمت حاکمیت ارزش هاى الهى تغییر داد. اما زمانى که بسیارى از مسئولین جنگ به این تحلیل برسند که باید وزن مقدور طبیعى جنگ افزایش یابد و از جایگاه بالاترى نسبت به مقدور انسانى برخوردار شود و همچون دشمن باید به جنگ کلاسیک روى آورد آنگاه طبیعى خواهد بود که در نوع نگرش رهبرى جنگ نسبت به مقدورات انسانى آن تغییر حاصل شود.
بنابراین به اعتقاد ما پذیرش قطعنامه تنها به یک متغیر اصلى بازگشت داشت و آن بنبست ایجاد شده در مقدورات انسانى جنگ بود. این بنبست به نوبه خود داراى دو ضلع بود: 1- عدم همراهى متناسب متدینین و معتقدین به نظام انقلاب اسلامى نسبت به تحلیل معنوى حضرت امام(ره) در خصوص جنگ که آنرا یک پدیده مثبت و به عنوان بستر پرورش روحى و تهذیب نفس معنا مىکردند. 2- حاکم شدن تحلیل هاى نظام کارشناسى در ذهن مدیران جنگ و پذیرش مقدور طبیعى بعنوان متغیر اصلى تداوم جنگ. با این وصف استراتژى غلبه خون بر شمشیر و تحمل خطرپذیرى براى ارتقاء وجدان عمومى ملتها در گردو غبار تحلیل هاى کارشناسانه مبتنى بر مبانى مادىِ علمى گم شد. این دو نوع تحلیل باعث شد که در نهایت، رهبرى جنگ حکم به پذیرش قطعنامه و ختم جنگ دهند لذا عمده ضعف را مىتوان در کارآمدى دو ماشین محاسبه "اعتقادى " و "علمى " دانست که همراهان خوبى براى رهبرى جنگ نبودند و در میانه راه ایشان را با پیروانى اندک تنها گذاشتند.
بدیهى است حضرت امام(ره) از همان اول شروع نهضت در سال 1342 از مقدور طبیعى لازم نیز برخوردار نبودند. از اینرو همچون انبیاء ومعصومان(ع) استراتژى غلبه خون بر شمشیر را پذیرفتند و با همین شیوه انقلاب را ثمر رساندند و تا آنجا که ممکن بود هشت سال جنگ را رهبرى کردند. اما زمانى که ماشین محاسبات علمى، بسیارى از مدیران جنگ را به این باور غلط رساند که وزن مقدورات طبیعى با وزن مقدورات انسانى یکسان بلکه بالاتر است دیگر تکیه به مقدورات انسانى جنگ با چنین نگرشى صحیح نبود و ایشان نمىتوانستند با چنین مقدوراتى تغییر نظام موازنه قوا در سطح جهانى را به نفع اسلام تداوم بخشند.
ریشه اندیشه غلبه خون بر شمشیر، به مبانى مورد پذیرش حضرت امام(ره) باز مىگشت که از جنبه کلامى به حاکمیت "دین حداکثر " معتقد بودند؛ به اینکه نبایست دین را صرفاً در محدوده ضیق سرپرستى معنوى بشر خلاصه کرد بلکه دین مجموعهاى است که متکفل سرپرستى نظام معاش و معاد مردم مىباشد. همچنین معتقد ایشان در خصوص فلسفه تاریخ این بود که جنگ، استراتژى دائمى حکومت دینى در برخورد همهجانبه با دشمن است. و بالاخره مبناى پرورشى ایشان که معتقد بود جنگ، ابزار تهذیب نفس در دو بُعد فردى و اجتماعى است و وسیله تقرب و توسعه عبودیت در عالم است.
بیان دو شیوه متداول نبرد با دشمن
تمامى این مبانى و معتقدات در کنار نگاه دیگر حضرت امام(ره) معناى مضاعفى مىیافت به اینکه اصولاً به دو شیوه مىتوان بینجامد جنگ کرد: شیوهاى که به فتح قلوب و روشى که حاکمیت بر خاک را رقم زند. طبعاً شیوه متناسب با مبانى مزبور، روش فتح قلوب است لذا ایشان جنگ را همچون انقلاب با شعار غلبه خون بر شمشیر رهبرى کردند. خلاصه کلام آنکه ایشان جهان را عرصه تقابل دو نظام قدرت مىدیدند که به صورت تاریخى با هم در تنازع اند لذا استراتژى خود را جنگ همهجانبه با دشمن قرار مىدادند که آثارى همچون تهذیب نفس در بعد فردى و ارتقاء وجدان عمومى در سطح جهانى را بدنبال دارد. بر این اساس از یکسو همواره بر شهادتطلبى تکیه داشتند و از دیگر سو به شمردن برکات ناشى از جنگ هشت ساله در سطح جهان مىپرداختند. از اینرو هیچگاه ایشان احساس نمىکردند که بایست با تسخیر زرادخانههاى عالم به تسخیر قلوب رسید بلکه به عکس معتقد بودند که حاکمیت بر قلوب به نام اسلام، حکومت بر آب و خاک را بدنبال خواهد داشت و تنها از این طریق است که مىتوان احکام الهى را در عینیت جریان داد. از همین جاست که استراتژى ایشان بر پایه غلبه خون بر شمشیر، نمایش مظلومیت اسلام، شهادتطلبى و تکیه بر مقدور انسانى استوار بود. چون از منظر ایشان جنگ براى توسعه قدرت اسلام یک ضرورت بود لذا پایان آنرا برابر با پذیرش حاکمیت کفر بینالملل مىدانستند. به همین علت هیچگاه به تعطیلى مطلق نبرد با دشمن حکم ندادند و با بسته شدن یک عرصه عرصههاى دیگرى علیه دشمن باز کردند.
تردید در "مطلوبیت " و "مقدوریت " جنگ، عامل پذیرش قطعنامه
اما زمانى که احساس کردند اولاً اندیشه مذهبى جامعه در حال تحلیل رفتن است و بسیارى از متدینین، جنگ را پدیدهاى مقدس و مثبت ارزیابى نمىکنند و در اواخر جنگ مرتباً ختم جنگ را از خداوند طلب مىنمایند و به آن به عنوان ابزار تهذیب فردى و بستر پرورشى جامعه نظر نمىکنند و ثانیاً به خاطر حاکمیت تحلیل هاى علمى و اصل دانستن مقدورات طبیعى در نظر بسیارى از مدیران جنگ تنها چاره را در پذیرش قطعنامه مىبینند دیگر لحظهاى درنگ براى ختم جنگ را جایز ندانستند. مسلماً اگر از یکسو "حوزه " به عنوان ماشین محاسبه اعتقادى جامعه و از دیگر سو "دانشگاه " به عنوان ماشین محاسبه علمى آن همراهى مطلوبى با رهبرى جنگ داشتند ما مىتوانستیم پایان شیرینترى را از جنگ ترسیم نمائیم.
طبعاً زمانى که بخشى از مقدورات انسانى، جنگ را به عنوان پدیدهاى مثبت و ضرورى ارزیابى نکند و بخشى دیگر بر اساس مبانى مادى به تحلیل هاى علمى روى آورد و تداوم جنگ را غیرممکن بداند چگونه مىتوان باور کرد که رهبرى جنگ با یک حکم ظاهرى بتواند همچون اوایل جنگ تمامى مقدورات انسانى را براى غلبه نهایى بر دشمن و تداوم جنگ به یارى طلبد؟! بنابراین بنبست مقدور انسانى از یکسو به تردید در "مطلوبیت " جنگ و از دیگر سو به "مقدوریت " آن بازگشت داشت. به تعبیر بهتر دو اندیشه حاکم بر جنگ به تردید کشیده شد که اولى ناظر به ضرورت جنگ به عنوان یک استراتژى دائمى و ابزار تهذیب فردى و اجتماعى بود که مىتوان پشتوانه آنرا در تقابل دائمى و تاریخى دو نظام قدرت کفر و اسلام خلاصه کرد و بالاخره اندیشه دوم که اساس را در تغییر وضعیت روانى مىدانست.
"هدف " جنگ، تسخیر قلوب از طریق تهذیب نفوس
اگر جنگِ مقدورات با مقدورات پیشآید حتماً طرف پیروز در این جنگ نابرابر ما نخواهیم بود. اصولاً در این حال هدف و شیوه جنگ تغییر پیدا مىکند و این با مبانى دفاعى حضرت امام(ره) در تنافى بود. به تعبیر سادهتر اگر مقدور طبیعى ما در جنگ بر مقدور طبیعى دشمن فزونى مىیافت و ما مىتوانستیم از این طریق به تسخیر خاک نائل شویم حتماً در دستیابى به اهداف الهى خود که تسخیر قلوب و جریان دادن احکام الهى در پهنه گیتى بود ناکام مىماندیم. آنچه مطلوب حضرت امام(ره) بود پیروى خون بر شمشیر و تسخیر قلوب از طریق تهذیب نفوس بود. نمونههاى بارز این نوع پیروزى در قالب پیروزى بر شاه، فتح خرمشهر و امثال آن مشاهده شد و هریک به فراخور توانستند وضعیت روانى جامعه جهانى خصوصاً بینالملل اسلامى را تحت تأثیر خود قرار دهند.
طبیعى است اگر اصل جنگ، تسلط فیزیکى بر دشمن باشد بنیان آن بر مقدورات طبیعى استوار خواهد بود. اگر امروز و یا در اواخر جنگ با تعابیرى همچون عقبافتادگىهاى زمان جنگ، افسردگىهاى روحى ناشى از جنگ، بزهکاری هاى اجتماعى زمان جنگ و امثال آن روبرو بوده و هستیم همگى را باید در راستاى تحلیل هاى غلط مذهبى و علمى جستجو کنیم که با پدیده جنگ از منظر مادى برخورد مىکنند.
"هدف " جنگ، تغییر نظام زیباپسندى بینالملل
استراتژى غلبه خون بر شمشیر چیزى جز استراتژى فتح قلوب نیست و این امر با فتح سرزمین و تکیه بر مقدورات طبیعى فرسنگ ها فاصله دارد. استراتژى زرادخانه بر زرادخانه مبتنى بر مبانى مادى بوده و مبین غلبه فیزیکى - و نه روانى - مىباشد. به اعتقاد ما نمىتوان با تکیه بر مقدورات طبیعى، زیباشناسى و زیباپسندى نظام بینالملل را تغییر داد. از اینرو ابزار غلبه ایمان بر کفر و تسخیر قلوب، غلبه فیزیکى از راه برترى نیروى زرادخانه نیست. بله ممکن است بتوان از طریق غلبه سلاح بر سلاح به ایجاد رعب در قلب دشمن مبادرت کرد اما حتماً و الزاماً نمىتوان زیبائىشناسى او را تغییر داد. طبعاً او بر اعتقادات کفرآلود خود باقى خواهد ماند. اما اگر با شیوه غلبه خون بر شمشیر، نمایش مظلومیت و حقانیت به دنبال آن تسخیر قلوب مبادرت کنیم حتماً هم مىتوان به اهداف الهى خود دست یافت و ایمان را بر کفر غلبه داد و هم بر خاک و آب مسلط شد و آنرا عرصهاى براى عبودیت و بندگى ناس قرار داد. همین نکته اساسى همواره مورد نظر حضرت امام(ره) بود. لذا ایشان همیشه بر استراتژى غلبه خون بر شمشیر تکیه مىکردند اما زمانى که تحلیل بخش مؤثرى از بدنه جنگ به تحلیلى غیر از آنچه حضرت امام(ره) بر آن باور داشت متمایل مىشود بگونهاى که غلبه سلاح بر سلاح را در سر مىپرورانند و هدف دیگرى را فراروى جنگ ترسیم مىکنند نبایست انتظار داشت که با چنین ماشین نظامى بتوان به چنان اهداف مقدسى نائل شد. از این لحظه به بعد ایشان نیروهاى مناسبى براى رهبرى جنگ به شمار نمىرفتند. ایشان مبتلا به محاسبات و تحلیل هاى علمى شده بودند و ناخواسته راه خود را از راه رهبرى جنگ جدا کرده بودند در حالى که حضرت امام(ره) از طریق جنگ توانستند هویت جدید اجتماعى به ملت اسلامى ایران بل ملل اسلامى جهان عطا کنند و سپس این هویت اجتماعى را با هویت اجتماعى کفر درگیر کنند.
دلیل مخالفت رهبرى جنگ با تداوم جنگ پس از پذیرش قطعنامه
اما زمانى که حضرت امام مجبور به پذیرش قطعنامه شدند چون قائل به تعطیلى تقابل تاریخى کفر و اسلام نبودند لذا عرصههاى جدیدى را با جلوههایى دیگر فراروى آزادیخواهان جهان اسلام گشودند و در عین حال بر این نکته وقوف کامل داشتند که اگر نیروى انسانى تحت اختیار، ناخواسته مبانى اندیشه رهبرى جنگ را پذیرا نباشند حتى در صورت بروز یا ایجاد جنگ نظامى جدید نیز نمىتوان به چنین نیروهایى تکیه کرد و به چنان اهدافى رسید. از اینرو بود زمانى که پس از پذیرش قطعنامه و تهاجم گسترده دشمن علیه مرزهاى ایران اسلامى و پیشروى آنها در بعضى نقاط، پیشنهاد ازسرگیرى جنگ و تقابل مجدد نظامى با دشمن از سوى برخى از افراد ارائه شد حضرت امام(ره) این پیشنهاد را رد کردند چون بر تحلیل خود از مقدورات انسانى جنگ باقى بودند. ایشان به خوبى مىدانستند که ممکن است چند صباحى بتوان با بخشى از بدنه نیروى انسانى جنگ به تداوم آن مبادرت کرد و به فتوحاتى نیز دست یافت اما زمانى که اندیشه غالب بر اذهان بسیارى از نیروهاى جنگ به تحلیل هاى غلط مادى گرایش دارد و "توسعه " را به صورت مادى معنا کرده و جنگ را مانع چنین توسعهاى مىداند حتماً نمىتوان در میانمدت به چنین بدنهاى اعتماد کرد. حال آنکه حضرت امام(ره) توسعه را توسعه تقرب و بندگى و جنگ را ابزار رسیدن به چنین توسعهاى ارزیابى مىکردند.
ضرورت توجه به الگوى "توسعه " براى پرهیز از دنباله پذیرش قطعنامه
بنابراین حضرت امام(ره) در آن زمان به خوبى مىدانستد که با پایان جنگ و پذیرش قطعنامه بایست منتظر عواقب سوء ناشى از این پذیرش و رواج برخى از افکار مادى در میان آحاد جامعه بود؛ یعنى همان تبعاتى که امروز پس از گذشت ده سال از پایان جنگ شاهد آن هستیم. لذا تأکید ایشان بر این بود که نکند چند سال بعد عدهاى به این باور غلط برسند که کاش آنروز ما جنگ نمىکردیم و اگر جنگ نبود مىتوانستیم پلههاى توسعه مادى را سریعتر بپیمائیم! ایشان به همگان هشدار داده بودند باید تا آنجا که مىتوان از پذیرش الگوهاى کفرآلود که نظام استکبار خواهان تحمیل آنها بر ملل مظلوم است جلوگیرى کرد. از اینرو بایست راهکارهایى را پیدا کرد که با پذیرش قطعنامه بتوان از پذیرش الگوهاى مزبور سرباز زد. سعى ایشان بر این بود که با پذیرش ناخواسته و اجبارى نظارت سازمان ملل بر روند جنگ، نظارت و دخالت جریانها و سازمانهاى جهانى وابسته به نظام استکبار را در روند بازسازى و تنظیم اقتصادى پس از پایان جنگ به حداقل برسانند و جامعه اسلامى را از خطر حاکمیت تسلط بانک جهانى، صندوق بینالمللى، یونسکو، شوراى امنیت و امثال آنها برهانند. لذا در همین چند ماه میان پذیرش قطعنامه و رحلت جانسوز ایشان به راهکارهایى روى آوردند تا بتوانند هجوم همهجانبه اسلام بر کفر را کماکان تداوم بخشند و متناسب با شرائط جامعه و جهان از نفوذ مرموزانه دشمن در ابعاد مختلف جلوگیرى نمایند.
با این وصف عدهاى که در تحمیل صلح بر انقلاب اسلامى نقش داشتند و خواسته یا ناخواسته به ختم جنگ رأى داده بودند بنابر همان تحلیلهاى غلط به این باور رسیده بودند که بایست از الگوهاى غیر براى توسعه و بازسازى پس از جنگ نیز استفاده کرد اما در عین حال همواره خود را در برابر اقدامات بجا و مؤثر حضرت امام(ره) مواجه مىدیدند. آنها به خوبى مىدانستند همان اندیشهاى که پشتوانه پیروزى انقلاب و رهبرى جنگ بود به راحتى نخواهد گذاشت این تحلیلهاى مادى در جریان بازسازى به ثمر بنشیند. با اندکى غفلت، روند توسعه اقتصادى و سیاسى امروز جامعه مىتواند دنباله همان روند نامیمون پذیرش قطعنامه و حاکمیت دادن ناخواسته مجامع جهانى بر مقدرات جامعه اسلامى باشد. این خطر را حضرت امام(ره) در زمان جنگ به خوبى احساس مىکردند و براى جلوگیرى از منحل شدن جامعه اسلامى در نظام سلطه تمام توان خود را براى تداوم جنگ و غلبه خون بر شمشیر به کار مىگرفتند. این حرکت از منظر نظام کارشناسى کشور، اختلال در برنامهریزى و از منظر حضرت امام(ره) در راستاى تحقق اهداف الهى جامعه اسلامى بود.