* آقای یزدی! بهعنوان اولین سؤال و برای ورود به بحث لطفاً در مورد تأسیس شاخهی آمریکای کنفدراسیون توضیحی بدهید؟
** سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا بعد از کودتای 28 مرداد تحت کنترل سفارت ایران و ادارهی سرپرستی دانشجویان ایرانی در واشنگتن درآمد. در آن زمان 18 هزار دلار بودجهی سالیانهی این سازمان بود، که 12هزار دلارش را ادارهی سرپرستی میداد و 6 هزار دلارش را سازمان دوستداران آمریکایی خاورمیانه (افمی.) دو هفته پیش از کنگرهی سالیانهی این سازمان در مرداد سال 1339 پس از سالها خاموشی، 17 نفر از دانشجویان ایرانی در نیویورک در مقابل سازمان ملل علیه شاه تظاهرات کردند. این اولین تظاهراتی بود که در آن بهصراحت شعار "مرگ بر شاه" داده شد. این افراد گرچه عضو سازمان دانشجویان بودند، اما کسانی بودند که در نیویورک خانهی ایران تأسیس کرده بودند و فعالیتهای مشترکی مانند انتشار نشریه داشتند. زمانیکه این تظاهرات برگزار شد، بازتاب گستردهای در ایران داشت. در نشست سالیانهی سازمان در میشیگان زندهیاد نخشب، صادق قطبزاده و فرج اردلان، شاهین فاطمی، مجید تهرانیان، سیروس پرتوی و عدهای دیگر از دانشجویان مستقل وابسته به جریانهای ملی و چپ تصمیمگرفتند در انتخابات سازمان شرکتکنند و به کنگره رفتند. در کنگره، زمانی که اردشیر زاهدی سفیر ایران در واشنگتن در سخنان خود به "وطنفروشان مصدقی" که مقابل سازمان ملل رفتهاند و به "مقدسات" توهینکردهاند، حمله میکند، یک دفعه جلسه منفجرمیشود و دانشجویان بهشدت اعتراض میکنند و بههرحال جوّ بهگونهای میشود که زاهدی جلسه را رها میکند و میرود. در نتیجه دانشجویان مستقل (غیردولتی) در انتخابات برنده میشوند و سازمان دانشجویان از دست دولتیها بیرون میآید و اولین هیأت دبیران مستقل سازمان با عضویت شاهین فاطمی، سیروس پرتوی، مجید تهرانیان و صادق قطبزاده تشکیل میشود. در این زمان جبههی ملی هم در آمریکا تشکیل شده بود و ما، هم در سازمان سیاسی فعال بودیم و هم در سازمان دانشجویی. در جبههی ملی افرادی که گرایشهای سکولار و لاییک و سوسیالیستی داشتند هم بودند و مسلمانها هم بودند. سازمان دانشجویان هم بیشتر با جبههی ملی هماهنگ بود؛ چون اعضای هیأت دبیرانش عضو شورای مرکزی جبههی ملی هم بودند.
* آیا مستقلشدن سازمان دانشجویان در آمریکا با مستقل شدن سازمان دانشجویان اروپا هم زمان بود؟
** بله! بچههای علاقهمند ملی در اروپا هم فعال بودند. مثلاً علیشریعتی و پرویز امین در پاریس بودند، شاپور رواسانی آلمان بود، تقیزاده لندن بود. اینها به صُوَر مختلف گروههای دانشجویی تشکیل داده بودند؛ مثلاً سازمان جوانان نهضت ملی ایران. در فرانسه انجمن را بهدست گرفته بودند و نشریهای داشتند بهنام دفاع. در واقع همزمان با آنچه که در ایران شروع شد و آنچه که در آمریکا اتفاق افتاد در اروپا هم یک موجی آغاز شد که تدریجاً انجمنهای دانشجویان ایرانی مستقل بهوجود آمدند. تأکید میکنم که با شدتگیری تظاهرات و فعالیتها در ایران فعالیت دانشجویان ایرانی در آمریکا و اروپا هم اوج گرفت.
* بهنظر شما چهقدر نوع شکلگیری کنفدراسیون در ماهیت دموکراتیک این سازمان تأثیرگذار بوده است؟
** ابتدا تذکر بدهم که اگر منظور شما دموکراتیک از نظر نوع انتخاب مسؤولانش است، بله! کنفدراسیون دموکراتیک بوده است اما اگر دموکراسی بهمعنای اندیشههای زیربنایی در تفکر دموکراتیک باشد متأسفانه این در کنفدراسیون نهادینه نشده بود و بههمیندلیل هم سازمان دچار مشکلات بعدی شد. اما آنچه که موجب شکلگیری کنفدراسیون شد این بود که هشتسال از کودتا گذشته بود و همهی ما زخم خوردهی کودتا بودیم. یکزمانی ملّیون به تودهایها حمله میکردند و تودهایها به مصدقیها فحش و ناسزا میدادند. اما بعد از کودتا دولت نظامی، هم حسین فاطمی را تیرباران کرد، هم افسران حزب توده را و هم حتی بعدها فداییان اسلام را. هم کاشانی را خانهنشین کرد و هم مصدق و یارانش را محاکمهکرد. در چنین شرایطی همه احساسکردند که در دوران دولت ملی دکتر مصدق همهی ما دچار یک سلسله اشتباهات تاریخی بودهایم و جمعبندی این نتیجهگیری این بود که حالا باید با هم بسازیم و با هم علیه استبداد سلطنتی وابسته به بیگانگان همکاریکنیم. اما گرچه سنگینی بار تجربهی گذشته چنین فضایی را برای همکاری ایجادکرد، این تجربه نهادینه نشده بود. دلیل دیگر ایجاد کنفدراسیون این بود که ما جامعهی ایرانی بزرگی در اروپا و آمریکا نداشتیم که فکرکنیم اگر شما با من کار نکنید ده نفر دیگر هستند که با من همکاری کنند. سال 39 ما جمعاً در آمریکا حدود هفتهزار نفر دانشجو داشتیم که بخش ناچیزی از آنها از نظر سیاسی موضع داشت و فعال بود. آن بخش ناچیز گرچه قدرتمند بود، سروصدا داشت و فعالیت میکرد اما اکثریت دانشجویان نبودند، پس شرایط بهگونهای بود که اگر همین تعداد اندک هم میخواستیم با هم دعوا کنیم دیگر کسی باقی نمیماند. کنفدراسیون از درون این ضرورتها بهوجود آمد.
* شما اشاره کردید که بهنظر شما کنفدراسیون در برخی جنبهها دموکراتیک نبود. میشود در این مورد توضیح بدهید؟
** کنفدراسیون هم دموکراتیک بود و هم نبود، به این معنا که واحدهای محلی و در واقع هرم مدیریت از پایین شکل میگرفت. یعنی نمایندگان واحدهای محلی جمع میشدند و کنگره را تشکیل میدادند و کنگره هیأت دبیران را انتخاب میکرد. از ایننظر کنفدراسیون دموکراتیک بود. اما اینکه تا چه اندازه عناصر اصلی تفکر دموکراتیک در داخل کنفدراسیون حاکم بود، جای بحث فراوان دارد. وقتی ما میگوییم دموکراتیک، این دموکراسی یک پیش نیازهایی دارد. اولین شرط آن این است که بپذیریم طبیعت انسانها متنوع و گوناگون است. انتظار اینرا نداشته باشیم که هرکس گفت من ایرانی و ضد شاه هستم مثل ما فکر کند. وقتی این گوناگونی اندیشههای انسانی را میپذیریم، باید برای دیگران هم حق حیات قایل باشیم و خودمان را حق مطلق نبینیم. معنای چنین چیزی این است که باید تسامح و تساهل داشته باشیم. در بحثهای اجتماعی تساهل (تولرانس) یکی از اجزای جداییناپذیر دموکراسی است. سازگاری یعنی اینکه اگر شما اکثریت کامل را دارید، هر کاری که میخواهید انجام ندهید؛ چون ممکن است اقلیت مجبور شود از جمع بیرون برود و سازمان ضربه بخورد. فرهنگ استبدادی که سالیان دراز در جامعهی ما بهعنوان رسوبات فرهنگ استبدادی نهادینه شده است، از ما عناصری مطلقطلب، مطلقبین و مطلقخواه درستکرده است و این از آفات کار جمعی در ایران است. بنابراین وقتی در سازمانی، گروهی اکثریت دارد دیگر برای اقلیت حق حیات قایل نیست. درحالیکه اگر اصل سازگاری را در نظر بگیریم، بااینکه اکثریت هستیم اما از اقلیت هم دعوت میکنیم که بیاید و نماینده داشته باشد و حتی به او رأی میدهیم. این کاری بود که ما در انجمنهای اسلامی دانشجویان آمریکا انجام میدادیم و تعمداً به اقلیت رأی میدادیم که سازمان باقی بماند و اصالت را به حفظ سازمان میدادیم. پس ضمن اینکه کنفدراسیون یک سازمان دموکراتیک بود، عناصر غیردموکراتیک هم در آن وجود داشت و این عناصر غیردموکراتیک در نهایت کنفدراسیون را به فروپاشی کشاند.
* آقای یزدی! در نظر گرفتن حق اقلیت در تاریخ کنفدراسیون دیده میشود و جریانهای شناخته شدهی کنفدراسیون مانند جبههی ملی، سازمان انقلابی حزب تودهی ایران و سازمان کادرها همواره به استثنای چند دوره در هیأت دبیران بر اساس یک تقسیمبندی حضور دارند. شما هم که عضو جبههی ملی بودید، یا صادق قطبزاده از اعضای بعدی انجمنهای اسلامی دو دوره عضو هیأت دبیران بود و نیز ابوالحسن بنیصدر نیز که از اعضای بعدی انجمنهای اسلامی بود یک دوره در هیأت دبیران حضور داشت. با توجه به این دادهها میشود چند نمونه از نقض حقوق اقلیت در کنفدراسیون را بیانکنید؟
** ببینید! حقوق اقلیت را نقض نمیکردند بلکه اقلیت را تحمل نمیکردند. ما خودمان در آمریکا چنین تجاربی داشتیم. مثلاً ما در خانهی ایران یا سالن هتل یک ایرانی که آنرا گاهی در اختیار ما میگذاشت، ماهی یکبار جمع میشدیم و هر ماه یک سخنرانی هم داشتیم. در یکی از این جلسات، بحث این بود که چرا نهضت ملیشدن نفت شکست خورد. برای صحبت از دکتر شایگان خواستیم که در اینمورد صحبتکند اما ایشان از من با توجه به سابقهی فعالیتهایم خواست که در اینباره سخنرانی کنم، من هم به کتابخانهی نیویورک مراجعه کردم و از روی مشروح مذاکرات دورهی چهاردهم و شانزدهم و هفدهم مجلس شورای ملی مشکلات را بهطور عینی استخراجکردم. وقتی من خواستم صحبتم را شروع کنم، بهعنوان یک فرد مسلمان صحبتم را با "بسم الله الرحمن الرحیم" آغاز کردم اما بعضی از آقایان بهشدت اعتراضکردند که چرا سخنانت را با نام خدا شروعکردی؟ این حرکت آنچنان منفی بود که خانم دکتر شایگان به این حرکت اعتراضکرد و گفت: "شما شورش را درآوردهاید." در کل چنین جوی در کنفدراسیون وجود داشت و مخصوصاً بعد از وقایع 15 خرداد، دوستان چپ فضای این مجموعهی دانشجویی را بهشدت تنگکردند. بهاین معنا که وقایع 15 خرداد و مخالفت روحانیون با انقلاب سفید شاه و مردم را بهانهای قرار دادند برای حملهکردن به خود اسلام. این وضع برای افرادی مانند ما فضایی را بهوجود میآورد که قابل تحمل نبود، چون برای ما اصل این بود که میخواهیم برای مبارزهی ضداستبدادی همدیگر را تحملکنیم. ما میدانستیم برخی از دوستان ما مارکسیست هستند و این مشکلی برای همکاری در سازمانهای دانشجویان یا حتی جبههی ملی ما نبود. یا میدانستیم برخی از دوستان ما میخواهند در مهمانی ایام نوروز مشروب بخورند، ما هم بهعنوان کسانی که در این مجموعه بودیم اعتراضی نمیکردیم. اما چنین برخوردهایی با دانشجویان مسلمان آرام آرام جوی بهوجود آورد که افراد نتوانند در کنفدراسیون بمانند.
* اما با توجه به اینکه اکثریت اعضای کنفدراسیون حتی اعضای جبههی ملی گرایش چپ داشتند، میبینیم در قطعنامهی کنگرهی سوم در لندن که از 15 خرداد با نام "یک انقلاب بزرگ" نام برده میشود و البته بهکاربردن کلمهی "انقلاب" برای این ماجرا از نظر معنایی اشتباه است و بعد هم در همین قطعنامه از آقایان میلانی، خمینی و شریعتمداری دفاع میشود و نیز کشتار مردم در 15 خرداد محکوم میشود و بعدها هم از طرف کنفدراسیون حسن ماسالی و کلانتری به دیدار آقای خمینی در عراق میروند. چهگونه است که در اسناد کنفدراسیون اثری از حملهی چپها به اسلام به بهانهی این واقعه دیده نمیشود؟
** دو موضوع را باید از هم جداکرد. یکی جو خود جلسات و یکی هم قطعنامهها. در قطعنامهها بهدلیل اینکه این اسناد خیلی رسمی بود، نمیتوانست غیر از این باشد و حتی در همین کنگرهی سوم آیتالله میلانی به کنگره پیام داد و ما واسطه بودیم که این پیام داده شود. در واقع ما حلقهی وصل بودیم که آقایان علما به این دانشجویان بیتوجهی نکنید. یا وقتی برخی از دوستان بهدیدار آقای خمینی رفتند ما پیغام دادیم که اینها را تحویل بگیرید. پیام آیتالله میلانی را آقای مهندس مرتضی خاموشی به لندن برد و خواند؛ یا مثلاً کنفدراسیون بیشترین فعالیت دفاعی را برای دفاع از رهبران زندانی نهضت آزادی ایران داشت. کنفدراسیون، یک خطمشی راهبُردی داشت و آن حمایت از مبارزات داخل کشور بود. کنفدراسیون یا حتی احزاب و گروههای سیاسی خارج از کشور بهوجود آوردنده یا ادارهکنندهی مبارزات داخل کشور نبودند و نمیتوانستند باشند. اما آنها میتوانستند، با استفاده از امکانات خـــــارج از کشور از جنبشها و حــرکتهــــای داخـــل ایـــران حـــــمایـــتکنـند و آنهــــا را تقویتنمایند. از طرف دیگر آنها نـــمیتوانستند، مدعی دفاع از مبارزات داخل کشور باشند، ولی براساس گرایشات ایدئولوژیک، از برخی از گروههای سیاسی فعال در داخل کشور که تحتفشار رژیم قرار میگرفتند، حمایتنکنند و حمایت خود را منحصر به گروههای چپ نمایند. آنچه کنفدراسیون انجام داد در واقع یک ضرورت اجتنابناپذیر بود. اما این فرق میکند با جوّی که در درون این سازمانها بود و باعث میشد که ما احساس تنگی نفس کنیم. آن قطعنامهها بود اما ما بهطور روزمره در جلسات با چنین مشکلاتی درگیر بودیم، مثلاً مرحوم چمران بهعنوان عضو دایم شورای سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا انتخاب شده بود اما وقتی که ما از خاورمیانه برگشتیم به آمریکا و چمران به کالیفرنیا رفت، با وجود آنکه مدتها با تشکیل انجمنهای اسلامی مستقل مخالفت میکرد و میگفت ما باید همین سازمان دانشجویان را درست کنیم آنقدر با او مخالفت شد و توهین دید که در نهایت کنار کشید و گفت میبینم در این مجموعه وقت تلف میشود، چون در مورد مسایلی بحث و مخالفت میکنند که نشان میدهد در مورد مسایل دینی اطلاعی ندارند و قصد کشف حقیقت را هم ندارند.
* شما معتقدید این فشارها عامدانه و برای بیرونراندن جریان اسلامی از کنفدراسیون طراحی شده بود؟
** نه! بهنظر من این مشکلاتی است که در خصلتهای ما ایرانیها وجود دارد. چون این جوّ فقط علیه مسلمانها نبود؛ ما میبینیم که مائوییستها همین را علیه دیگران به کار میبرند یا دیگران هم همینطور. این برمیگردد به رسوبات فرهنگ استبدادی. توطئهای در کار نبوده است. البته در اینگونه مسایل ساواک و سازمانهای امنیتی هم بیکار نبودند. آنها هم این مسایل را میدیدند و از آن بهرهبرداری میکردند. بههمیندلیل میگویم دموکراسی یادگرفتنی است و باید آنرا آموخت.
* میشود بیشتر توضیح بدهید که چهگونه آنقدر فضا برای شما غیرقابل تحمل شد که انجمنهای اسلامی را جدا از کنفدراسیون تشکیل دادید؟
** این فضا وجود داشت اما علت خروج ما از کنفدراسیون فقط این نبود. عوامل دیگری هم مؤثر بود. از 1960 به بعد چند حادثهی جهانی اتفاق افتاد که روی نگاههای سیاسی همهی گروههای سیاسی مؤثر بود. یکی انقلاب کوبا بود. انقلاب کوبا برای جوانهای فعال آن موقع خیلی رومانتیک بود. الان هم شما اگر سرگذشت خود انقلاب را و نه سرگذشت دولت کاسترو را بخوانید، خیلی رومانتیک است. بنابراین مطلبی نبود که در مورد انقلاب کوبا منتشر شده باشد و ما نخوانده باشیم و این برای ما خیلی جاذب بود. بعد انقلاب الجزایر پیروز شد و بالاخره استقلال را بهدست آوردند. انقلاب الجزایر برای ما ایرانیها خیلی بیشتر از کوبا جاذب بود. ویتنام هم مسألهای بود که برای مبارزان سیاسی ایران مطرح بود. اینها بود تا 15 خرداد. 15 خرداد یک تأثیر عمیقی بر کل جنبش گذاشت و آن تأثیر این جمعبندی بود که با یک ارتش تا بیخ دندان مسلح نمیشود با دستخالی و با شیوههای دموکراتیک و پارلمانتاریستی مبارزه کرد و به تعبیر آنچه که ما آنروز نوشتیم "ره چنان رو که رهروان رفتند"، این فقط ما نبودیم که داشتیم با استبداد شاه بهعنوان عامل امپریالیسم میجنگیدیم؛ ویتنامیها هم داشتند میجنگیدند و در کوبا و الجزایر هم پیروزی بهدست آمده بود، پس باید همین مسیر را طی کرد. آرامآرام در بطن همهی جریانات چه چپ و چه مسلمان، این که برویم بهدنبال سازماندهی مبارزهی مسلحانه مطرح شد. ما اولین گروهی بودیم که حرکتکردیم و به مصر رفتیم. در واقع خروج ما به این شکل نبود که همه با هم از کنفدراسیون خارج شویم و حتی وقتی ما به مصر رفتیم بسیاری از دوستان وابسته به ما در کنفدراسیون باقی ماندند. اما کمکم تغییرات بسیار زیادی، هم در جبههی ملی و هم در حزب توده رخ داد که خودش را به جریانات درون کنفدراسیون تحمیلکرد. بنابراین ما بیرون آمدیم؛ چون دیدیم که کنفدراسیون خیلی وقت ما را تلف میکند. خود من با چهار بچه باید بههرحال در آمریکا کار میکردم و خیلی از دانشجویان باید شبها میرفتند در رستورانها ظرفشویی میکردند تا بتوانند درس بخوانند و فعالیتکنند. از نیوجرسی پنجاه مایل در ترافیک سنگین باید به جلسهای میرفتم که فقط در آن دعوا بود؛ دیگر از این بحثها خسته شده بودیم و فکر میکردیم که داریم آب در هاون میکوبیم و آزرده خاطر میشدیم، نه برای آنکه بعضاً برای مسلمان بودنمان مورد اعتراض قرارمیگرفتیم بلکه میدیدیم که نمیتوانیم کار مثبتی انجام دهیم. بخش دیگر آن بود که ما فکر میکردیم این شیوهی مبارزه دیگر کاری از پیش نمیبرد. پس جدایی ما یک بُعد یا جنبهی سلبی داشت اما جنبهی ایجابی هم داشت. به این معنا که با افزایش روز افزون تعداد دانشجویان ایران در آمریکا، تعداد دانشجویان دینمدار نیز افزایش مییافت و سازماندهی این دانشجویان یک نیاز مبرم بود. اینکار از عهدهی کنفدراسیون بیرون بود. برنامهریزی و تلاش مستقل و مستمری را میطلبید و ما میبایستی به این نیاز پاسخ میدادیم. اینرا هم بگویم برخلاف گفتههای برخی افراد که صادق قطبزاده اخراج شد، صادق اخراج نشد اما در انتخابات هیأت دبیران رأی نیاورد. بههرحال ما رفتیم دنبال برنامههای خودمان و تا سال 1346 در خاورمیانه بودیم و درست زمانی برگشتیم که جبههبندیهای درون جبههی ملی و جبههبندیهای درون سازمانهای چپ، کل مبارزات خارج از کشور را تحتتأثیر خود قرار داده بود و تا حدی هم آنرا فلج کرده بود. وقتی نبرد مسلحانه در ایران از سال 1349 آغاز شد، اختلافات جدیدی بهوجود آمد. ما با مجاهدین اولیه در تماس بودیم، آموزشهایی را که در مصر دیدیم تنظیم کردیم و برای آنها فرستادیم، کتاب شورشگری و ضدشورشگری را من آنموقع نوشتم و برای اینها فرستادم. اما مجاهدین فکر میکردند چون آنها در داخل کشور مبارزه میکنند، باید همهی سازمانهای سیاسی تابع آنها باشند و این موضوع هم بهمشکلات ما افزوده شد؛ گروههای چپ نیز همین انتظارات را داشتند. بنابراین چنین مسایلی در داخل و بیرون کنفدراسیون موجب شده بود که ما به سهم خودمان احساسکردیم حقنداریم نیرو و انرژی خودمان و دیگران را برای کاری که دایماً تنش دارد و نتیجهای هم نمیدهد سرمایهگذاری کنیم. در مبارزهی سیاسی، حمایت از فلسطین، حمایت از زندانیان سیاسی، ما هم بودیم اما احساسکردیم بهتر است این فعالیتها را مستقلاً خودمان را انجام دهیم.
* آقای یزدی! شما چون نتوانستید آن فضا را تحملکنید بیرونآمدید اما سازمانهای دیگر علیرغم همهی آن تنشها تا مدتها بعد در کنفدراسیون باقی ماندند و با همان درگیریها و تنشها هم فعالیتهای مؤثری داشتهاند. شما که زودتر دچار انشقاق شدید فکر نمیکنید میشود گفت که پذیرش دموکراتیک در شما کمتر از دیگران بوده است؟
** شاید! در این مورد باید کسانی که در درون آن جریانات بودند و خوانندگان قضاوتکنند. اما تا آنجایی که بر عهدهی من است نه! من این نظر را قبول ندارم. آنها که با وجود تنشها در درون کنفدراسیون ماندند، علیرغم اختلافات سیاسی، وجوه ایدئولوژیک مشترک داشتند؛ درستاست که کنفدراسیون، به عنوان یک نهاد دانشجویی، حزب سیاسی با مرامنامه و ایدئولوژیک نبود، اما اکثریت قریب به اتفاق کادرهای فعال آن، بهخصوص آنها که عضو احزاب و گروههای سیاسی بودند، وابسته به یک جریان فکری-ایدئولوژیک بودند که بههرحال در سطح فکر و اندیشه با هم تجانس نداشتند. همهی این فعالان عموماً و اکثراً در برابر اندیشههای اسلامی موضع داشتند. بخش دیگر ماجرا این بود که با افزایش تعداد دانشجویان در آمریکا، تعداد دانشجویانی که گرایشات اسلامی هم داشتند افزایش پیدا میکرد و فعالیتهای کنفدراسیون پاسخگوی نیازهای اینها نبود. نیاز بود که مسایل فکری اساسی برای این دانشجویان تفهیم شود. بحث کدام دین و کدام اسلام لازم بود. مارکسیستها اگر چه همین مشکل را داشتند، منتها مشکلات آنها بهمراتب از ما کمتر بود؛ زیرا یک جنبش جهانی مارکسیستی وجود داشت و این جنبش جهانی طیف وسیعی از افکار و اندیشهها را نمایندگی میکرد. هر یک از جریانهای مارکسیستی، نشریات جهانی مورد علاقهی خودشان را بهوفور در دسترس داشتند. اما برای دانشجویان مسلمان چنین نبود و ما بایستی مستقل از جریان دانشجویی کنفدراسیون یک ظرفی درست میکردیم و تبیین میکردیم که وقتی ما میگوییم اسلام یعنی کدام اسلام. این کدام اسلام برای ما خیلی مهم بود. برای ما مسلمانها یک جنبش جهانی دینی وجود نداشت که ما از آن بهرهمند شویم. جنبشهای اسلامی غیرایرانی از جهاتی از ما عقبتر بودند و افکارشان هنوز در حد عُلَمای عربستان سعودی بود که برای ما قابل قبول نبود، حتی جنبش اسلامی درون ایران که پس از تأسیس نهضت آزادی و 15 خرداد، و بهدنبال آن آغاز بهکار سازمان مجاهدین خلق اولیه، گسترش بیسابقهای پیدا کرده بود، نمیتوانست به تمامی نیازهای فکری و ذهنی جوانان مسلمان پاسخگو باشد؛ بنابراین ما خودمان را مجبوردیدیم که دانشجویان مسلمان را برای کار فرهنگی و ایدئولوژیک سازماندهی کنیم و این رسالت نمیتوانست در سازمانی مانند کنفدراسیون محقق شود. اصولاً کار کنفدراسیون هم این نبود؛ چون کنفدراسیون یک سازمان غیرایدئولوژیک بود. بنابراین ما مجبور بودیم انجمن اسلامی را مستقل از کنفدراسیون تأسیسکنیم. همزمان با فعالیتهایی که در جبههی ملی و سازمان دانشجویی داشتم به همراه دانشجویان مسلمان غیرایرانی، انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا و کانادا، که همهی دانشجویان مسلمان را در برمیگرفت بهوجود آوردیم اما بعد از مدتی گروه فارسیزبان را در داخل این سازمانِ مادر ایجادکردیم، چون دیدیم شرایط مبارزهی اسلامی در ایران اصلاً قابل مقایسه با کشورهای اسلامی دیگر نیست. جنبش اسلامی در ایران در مواردی بهمراتب از دیدگاههای برخی از این جریانها مترقیتر بود و بههمیندلیل ما زیر این چتر بزرگ یک جریان کوچکتر ایجادکردیم. ما نمیتوانستیم در داخل کنفدراسیون به این افراد آموزش بدهیم اما در انجمنهای اسلامی توانستیم کتابهای طالقانی، بازرگان و مطهری را که چاپ آنها در ایران ممنوع شده بود، تکثیرکنیم و این کاری بود که نمیشد از کنفدراسیون انتظار داشت. این درست است که نمایندگان کنفدراسیون هم به دیدار آقای خمینی در نجف رفتند و با ایشان ارتباط برقرارکردند، اما در مأموریت خود موفقنبودند. ما بهعلت ویژگیهای روشنفکری دینی در ارتباط با علما از زبان دیگری استفاده میکردیم؛ مثلاً با آیتالله خویی جلسات متعددی داشتیم و سعی میکردیم تا او را وادار به موضعگیری کنیم و این کاری بود که از کنفدراسیون برنمیآمد؛ یا مثلاً وقتیکه در عراق عبدالحکیم عارف که خیلی به ناصر نزدیک بود بر سر کار آمد، میخواست روابطش را با عُلَمای نجف بهبود ببخشد، شاه هم بهرغم علمای قم میخواست از حکیم و علمای نجف حمایتکند و با دولت عارف هم درگیر بود، مصریها از ما خواستند بین علمای شیعهی نجف با عارف وساطتکنیم. من، هم با آیتالله خویی و هم با اسماعیل بزاز که شیعه و وزیر عارف بود صحبتکردم. برای بهبود روابط قرار شد آقای خویی که بیمار بود برود در بغداد در بیمارستان بستری شود و آقای عارف به عیادت ایشان برود، این برنامه با سقوط هلیکوپتر عارف صورت نگرفت. این کارهایی بود که دوستان کنفدراسیون نمیتوانستند انجام دهند. اینها مسایلی بود که ما را مجابکرد که جریان اسلامی باید هویت مستقل خودش را داشته باشد؛ اما نه در تقابل با کنفدراسیون. بخشی از مبارزهی ملی ما این بود که ما دانشجویان مسلمان را بسیج بکنیم و اینکار را نمیتوانستیم در کنفدراسیون انجام دهیم؛ چون کنفدراسیون برای اینکار ساخته نشده بود.