اسماعیل شفیعی سروستانی
پس از پیروزی انقلاب اسلامی
جنبش دانشجویی پس از انقلاب اسلامی را باید در چند مقطع زمانی مورد بررسی قرار داد:
1- از پیروزی انقلاب اسلامی تا آغاز جنگ تحمیلی: پیروزی انقلاب اسلامی روحی جدید در کالبد جریانهای مخالف با رژیم شاهنشاهی دمید و و حتی بسیاری از جریانهای فکری و سیاسی را که در دهه های 40 و 50 توسط رژیم سرکوب شده بودند به صحنه منازعات سیاسی کشانید و بدیهی بود که بسیاری از این جریانها به علت تضاد ریشه ای نظام و حاکمیت دینی با مبانی فکری آنها به مخالفت و مواجهه با این نظام روی آورند. تدوین قانون اساسی برخاسته از متون دینی و گنجاندن اصولی همچون «ولایت فقیه» در آن همچون جرقه ای این مخزن باروت را به آتش کشید و عرصه منازعات فکری را به عرصه مبارزات سیاسی و مسلحانه با نظام اسلامی مبدل نمود. در این میان دانشگاه نیز متاثر از فضای سیاسی کشور و نیز با توجه به سوابق جریانهای پرورده در خود از آتش این خرمن درامان نماند. رویارویی فیزیکی، ایجاد درگیریهای مسلحانه در دانشگاه ها و تبدیل دانشگاه به تریبون و پایگاه سیاسی احزاب و گروهها حاصل این تاثیر بود.
هرچند انقلاب فرهنگی و وقوع جنگ تحمیلی دامنه این منازعات را به طور مقطعی برچید اما در خشکاندن ریشه های این جریانات و بازیچه قرار گرفتن دانشجویان چندان موفق نبود. یکی از مهمترین حوادث در این مقطع از تاریخ انقلاب اسلامی و جنبش دانشجویی، تسخیر لانه جاسوسی آمریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام(ره)، به عنوان نقطه عطفی در تاریخ انقلاب بود. هرچند که به اعتراف کارگردانان این ماجرا، این واقعه تحت تاثیر آموزه های انقلابی مرحوم شریعتی صورت پذیرفت و نیز ردپای دنباله های یک جریان بین المللی خاص که با رویکرد دموکرات ماب حاکم بر سفارت آمریکا و نوع اثر آن بر روند تحولات ایران احساس تضاد منافع می کرد، در این حرکت به چشم می خورد، اما در پرتو هدایت و جهت دهی رهبری وقت انقلاب نتیجه آن در تقویت خط کلی انقلاب اسلامی، همچون مبارزه با استکبار جهانی و تلاش برای نجات مستضعفین و استقرار نظام عدالت اسلامی در جهان، بسیار موثر بود، به گونه ای که امام امت(ره) آن را «انقلاب دوم» و حتی مهمتر از انقلاب اول برشمردند.
2- مقطع جنگ تحمیلی، رکود یا اوج جنبش دانشجویی: آغاز جنگ تحمیلی همراه با آموزه های دل انگیز ایثار، جهاد و شهادت بیش از هر قشر دیگری نسل جوان دانشجو را به میدان آورد. هرچند در این دوران تحت تاثیر جنگ و نیز به علت رکود منازعات سیاسی حرکتهای دانشجویی در عرصه سیاسی نمود چندانی نداشت، اما حضور جوانان در میادین جنگ نقش تعیین کننده ای را ایفا کرد. به بیان دیگر در این مقطع بیشترین جلوه جنبش دانشجویی در عرصه های دفاع از انقلاب اسلامی تجلی یافته بود که بهترین تبلور بیداری دانشجویی بود.
3- پس از جنگ تحمیلی تا خرداد 76: پس از پایان جنگ تحمیلی و به ویژه با آغاز دهه 70، نظام اسلامی در معرض پاسخگویی به مطالبات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی جامعه قرار گرفت و به تبع آن دانشگاه نیز به عنوان یکی از بازوهای سازندگی از این مطالبات بی نصیب نماند. عدم همخوانی نظام آموزشی حاکم بر دانشگاهها با فرهنگ خودی و به تبع آن عدم آشنایی عمیق دانشگاه با روح و تفکر دینی، فقر فکری دانشگاهیان را در لحاظ نمودن مبانی تفکر دینی در عرصه برنامه ریزی اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی آشکار نمود و از همه مهمتر بدلیل عدم وجود تجربه تشکیل حکومت دینی در تاریخ ایران، دانشگاه از ارائه پاسخی متناسب با فرهنگ بومی و ایدئولوژی حاکم در نظام دینی، بازماند.
ظهور تفکرات تکنوکرات در عرصه سازندگی بیش از هرچیز حاصل این فقر فکری بود. در این میان گفتمان لیبرال دموکراسی غربی که با روح نظام آموزشی دانشگاه های ایران سنخیتی بسیار داشت، به عنوان عنصر پاسخگو به نیازهای جامعه پا به عرصه دانشگاه نهاد. در عرصه های سیاسی و اجتماعی نیز این مکتب که با زوال بلوک شرق در جهان حیاتی دوچندان یافته بود، با ایجاد جریانهایی در سوق دادن مطالبات دانشجویی به سوی خواسته های متناسب با روح این تفکر، یعنی استقرار دمکراسی به شیوه غربی، نفی سلطه تفکر دینی و... بسیار تاثیرگذار بود، مضاف بر آن جو حاکم بر دوران سازندگی و عدم توجه کافی به مسایل سیاسی و فرهنگی نیز بستر مناسبی برای رشد این جریانها را فراهم نمود.
4- پس از دوم خرداد 76: دوم خرداد 76 فصل نوینی از تاریخ انقلاب اسلامی ایران را رقم زد. در پیدایش دوم خرداد صرف نظر از چگونگی ریشه های آن نمی توان نقش موثر جنبش دانشجویی را منکر شد. دوم خرداد بستر مناسبی را جهت عرض اندام جریانهای مختلف فکری و ظهور احزاب و گروههای سیاسی فراهم کرد و انتظار آن بود که این تضارب آراء زمینه را برای یافتن راهکارهای متناسب با فرهنگ خودی در مسیر رفع معضلات جامعه بگشاید. اما مع الاسف برخی تمامیت خواهی ها و انحصارگرایی ها در کنار سوءتدبیرها این فرصت مناسب را به میدان منازعات سیاسی و تسویه حسابهای گروهی مبدل ساخت و باز همچون گذشته دانشگاه را از این تحفه «جامعه مدنی» نوین، بی بهره ننهاد. سالهای 76 تا 79 را می توان دوران اوج فعالیتهای دانشجویی پس از جنگ دانست. پروژه «پیاده نظام سازی» از دانشجویان برای احزاب مختلف سیاسی و به تشنج کشیدن دانشگاهها از پی هر غوغای سیاسی از برنامه های اصلی این سالیان بود و متأسفانه جنبش دانشجویی نیز با فراموشی تجربه های تلخ گذشته به این پروسه مهر تأیید نهاد. فاجعه کوی دانشگاه تهران در سال 78 و حوادث جاری پس از آن معلول نگاهی این چنین به دانشگاه و دانشجو بوده است.
رکود حاکم بر فعالیتهای دانشجویی پس از سالهای 78 و 79 هر چند بیانگر سرخوردگی دانشجویان از فعالیتهای سیاسی و احزاب و گروههای مختلف بود اما به نظر می رسد که ریشه های اصلی حوادث گذشته همچنان در دانشگاهها باقی مانده است. حوادث اخیر دانشگاهها به ویژه پس از صدور رأی هاشم آغاجری از سوی دادگاه بدوی و وقوع اغتشاشات و ناآرامی های خرداد و تیر 82 را می توان نشانه های نمود مجدد این ریشه ها دانست. تلاش برای به تعطیلی کشاندن دانشگاهها، ایجاد درگیری های تصنعی یا واقعی توسط هر گرایش سیاسی، بر هم زدن جو دانشگاهها و... همگی حکایت از جریانی پنهان دارد که می کوشد بار دیگر برای قدرت نمایی در معادلات سیاسی، جنبش دانشجویی را در لوای دو قطبی نمودن های کاذب، هزینه اهداف و منافع خود کند.
آنچه بر جنبش دانشجویی ایران گذشته و آنچه فراروی اوست این حقیقت را به خوبی نشان می دهد که تا زمانی که «جنبش دانشجویی» به «بیداری دانشجویی» بدل نگردد علی رغم قدرت تأثیرگذاری آن بر تحولات در هر زمان، امکان انحراف و بازیچه قرار گرفتن آن وجود دارد، چرا که لفظ «جنبش» در بردارنده مفهوم تحرک توام با انتقاد و اعتراض همیشگی است که در زمانهای مختلف بنا به افت و خیز آن، زمینه سوءاستفاده گروهها را هم فراهم می کند، در حالی که واژه «بیداری» مخالفت و یا موافقت متناسب با هر زمان و توام با آگاهی را با خود به همراه دارد. عدم درک معنای واقعی دانشگاه اسلامی و سیاسی شدن دانشگاهها، عدم آشنایی دانشگاهیان با فرهنگ خودی و معضلات واقعی جامعه و در یک کلمه عدم همراهی شور و شعور در فعالیتهای سیاسی را می توان به عنوان اصلی ترین ریشه های انحراف در مقاطع مختلف حیات جنبش دانشجویی ایران دانست. دور شدن از آرمانها و تکیه ناخودآگاه بر تامین منافع احزاب و گروهها به جای کشف حقایق از دیگر آفات جنبش دانشجویی ایران بوده است.
امروز یکی از مهمترین مسایلی که باید در صدر مطالبات جنبش دانشجویی بیدار قرار گیرد استقرار عدالت اجتماعی و مبارزه با فقر و فساد و تبعیض در جامعه است. علی الخصوص، که با ورود قشر متوسط و پایین جامعه به دانشگاه در دهه 70، مشابه دهه های 40 و 50، امید به تحقق این مهم دو چندان می گردد. «دانشجوی جوان اگر چه خود برخاسته از قشرهای مستضعف جامعه نباشد به عدالت اجتماعی و پر کردن شکاف طبقاتی به چشم یک آرزوی بزرگ و بی بدیل می نگرد. باید هر پدیده ضدعدالت در واقعیات کشور مورد سؤال قرار گیرد مسابقه رفاه میان مسئولان، بی اعتقادی به گسترش شکاف طبقاتی در ذهن و عمل برنامه ریزان، ثروتهای سر برآورده در دستانی که تا چندی پیش تهی بودند و... و خلاصه پدیده بسیار خطرناک انبوه شدن ثروت در دست کسانی که آمادگی دارند آن را هزینه کسب قدرت سیاسی کنند...»(1). هنگامی که بهره وری نسل دانشجو از شور و نشاط جوانی و بالاخره آرمان خواهی و حق جویی، با شعوری این چنین همراه گردد، به جرأت می توان گفت که «دشمن از شور و شعور جوانان ما ضربه اساسی خواهد خورد»(2)