تاریخ انتشار : ۱۲ آذر ۱۳۸۸ - ۰۷:۱۷  ، 
کد خبر : ۱۲۵۶۰۷
گفت‌وگو با عباس مخبر

تک شمع‌های شرق خط تولید غرب

لادن نیکنام مقدمه: آمار و ارقام نشان می دهد علاقه به خواندن کتاب های فلسفی در ایران بسیار بالاست. قاعدتاً نویسندگان هم از این قاعده باید پیروی کنند، به آشنایی با نظریه های فلسفی علاقه مند باشند و حاصل سال ها تفکر در باب انواع نحله های فکری در زیرساخت های رمان ها یا شعرهایشان دیده شود. اصلاً مانند نویسندگان دیگر جهان ما در ایران ژانر رمان های فلسفی داشته باشیم. اما با مراجعه به آثار ایرانی می بینید خبری از این ژانر نیست. نویسنده حاضر نیست به شکل جاه طلبانه و بی محابا از اندیشه های خود بگوید. مهم تر به این تکنیک مسلط باشد که افکارش را در بستر روایت هدایت کند. حاصل آنکه این گونه ادبی مهجور مانده و این در حالی است که شعر کلاسیک ایران سراسر لبریز از بن مایه های هستی شناسانه است. «فکر کردن» امری واجب برای شاعران قدیم ما بوده و هر چه به عصر حاضر نزدیک می شویم، می بینیم از ارزش اندیشیدن غافل شده ایم. این غفلت همگانی شاید نباشد اما بیماری رایجی در نویسندگان است. بسیارند آثاری که صرفاً با دغدغه های شخصی نوشته می شوند و نویسنده چنان به فردیت خود وفادار است که رمان را فرصتی می داند برای حدیث نفس. فارغ از اینکه مخاطب تا به صفحه آخر می رسد از خود می پرسد؛ «خب که چی؟» و این پرسشی است که این روزها کم از دهان مخاطبان رمان، منتقدان و حتی خود نویسندگان نمی شنویم. درباره چیستی این نوع رمان، ویژگی های متنی و مسیری که دیگران در این سال ها طی کرده اند تا به این ژانر غنا ببخشند با عباس مخبر گفت وگو کردم. هر چند در تمام مدت بحث یک خط شعر حافظ، حافظه ام را تسخیر کرده بود؛ سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد و همچنان بر این باورم انتظاری که از کلمه و روایت می رود، بیش از اینهاست که به آن عادت کرده ایم. مخاطبان را دست کم نگیریم. هیچ انسانی فارغ از اندیشه، تا دنیا دنیاست نخواهد بود. حاصل گفت وگوی ما در ارتباط با رمان های فلسفی فرا روی شماست.

*می توانیم مطمئن باشیم در غرب پیش نیازهایی برای نوشتن رمان های فلسفی وجود داشته است. یعنی از یک زمانی سیر اتفاقات به گونه یی بوده است که نویسندگان نظریه های رایج فلسفی را دستمایه کار ادبی خود قرار می دادند و باز فکر می کنم خاستگاه این حرکت ادبی اهمیت خاصی دارد. اگر امکان دارد در این ارتباط توضیح دهید که ریشه های این نیاز از چه زمانی و براساس چه روندی آغاز شده است؟
** اگر به گذشته های خیلی دور بازگردیم می بینیم میان سیر اندیشه در غرب و شرق تفاوت هایی وجود دارد. فرهنگ یونانی آبشخور فرهنگ و ادبیات غرب است. در یونان سیر اندیشه از اسطوره (mythos) به فلسفه (logos) است در حالی که در شرق ما از اسطوره به دین می رسیم یعنی در شرق اسطوره ها در چارچوب های دینی بازتعریف می شوند. در غرب اسطوره ها در مقطعی گویی فریز می شوند و مرزهایشان از فلسفه جدا می شود. در شرق این خطوط مشخص دیده نمی شود بلکه اسطوره با آموزه های دینی درهم می آمیزد و همراه آنها تحول پیدا می کند. به همین دلیل است که رشد اندیشه فلسفی به صورت ناب آن در شرق ضعیف تر است. در حقیقت رشد مستقل ندارد. اما میراث یونان از طریق رم به سرتاسر غرب منتقل می شود. فکر می کنم تفاوت این دو مسیر بسیار مهم است. در غرب سنت های فلسفی طبعاً قوی تر است.
و اما پیدایش و گسترش رمان به عنوان یک نوع ادبی مربوط به قرن هجدهم به بعد است. البته صرف نظر از آثار تک و توک قبلی. به گمان من آنچه در شکل گیری و گسترش رمان فلسفی اهمیت دارد وقوع دو جنگ جهانی در غرب است؛غربی که با تکیه بر علم و خرد (reason) به پیش می تاخت و خود را محور جهان می دانست دچار دو جنگ بزرگ جهانی می شود. میلیون ها کشته و ویرانی های عظیم این دو جنگ انسان غربی را نسبت به همه چیز دچار تردید می کند. نقش علم و خرد به عنوان تنها تکیه گاه انسان در جهان به چالش کشیده می شود. آنها ناگزیر می شوند جایگاه انسان در جهان و چرخ لنگر های او را از نو تعریف کنند. تجربه این دو جنگ به گسستی عظیم در سیر تفکر غرب می انجامد. در غرب این دو حادثه باعث می شود مسیر تفکر شکل تازه یی به خود بگیرد. بگذارید با مثالی بحث را واضح تر کنم؛ وقتی حادثه یی مثل زلزله در منطقه یی اتفاق می افتد ذهن کسانی که حادثه را دیده و از آن جان سالم به در برده اند تا مدت ها درگیر حادثه باقی می ماند. تمام تعلقات و چیز هایی که یک عمر تلاش کرده و گرد آورده اند ظرف چند لحظه دود می شود و به هوا می رود. نخست نوعی تقدیرباوری و افسردگی عمیق شایع می شود و مدتی بعد دوران بازاندیشی فرا می رسد. حال اگر این زلزله به دست خود انسان نازل شده باشد این چالش های فکری بسیار جدی تر است. حاصل این وضعیت بحث های گسترده هستی شناختی و چون و چرا درباره جایگاه انسان در جهان است.
* پس یعنی نیاز به نوشتن رمان های فلسفی از بعد از جنگ های جهانی جدی شده است؟
** بله، رمان های فلسفی خیلی قدیمی نیستند. تولد آنها مربوط به زمانی کمتر از ۱۰۰ سال گذشته است. قبل از این زمان، چنین فرمی در ادبیات غرب اگر هم باشد نادر است. تم اصلی رمان های فلسفی تامل در باب چیستی ماهیت انسان و جایگاه او در جهان است.
* اگر بخواهیم ویژگی های این نوع رمان ها را برشماریم به چه مولفه هایی می توانیم اشاره کنیم؟ چون به هر حال رمان های دیگر از اندیشه تهی نیستند. رمان نویس واجد اندیشه یی است که در پس زمینه روایت دیده می شود. اما این رمان ها با باقی آثار در خصیصه های متنی تفاوت هایی دارند. این تفاوت ها در چه زمینه هایی قابل مشاهده است؟
** آنقدری که من می دانم وقتی از نوع یا ژانر رمان فلسفی صحبت می کنیم تم اصلی تم هستی شناختی است. به عبارت دیگر می خواهد پرسش بنیادین یا پرسش از هستی و انسان و رابطه اش را با هستی (به قول هایدگر؛ همان مفهوم پرتاب شدگی انسان در جهان و قطعیت مرگ) و جایگاه او را در جهان مطرح کند. تمام این «چیستی»ها تم اصلی رمان های فلسفی است. این تم اصلی در قالب های مختلفی بیان می شوند. همان طور که گفتید بقیه رمان ها هم اندیشه فلسفی دارند. غیر از ژانر فلسفی، در ژانرهای عشقی، اجتماعی یا سیاسی هم گریزهایی به این بحث ها وجود دارد.
منتها وقتی مشخصاً از رمان فلسفی سخن می گوییم محور اصلی آن مباحث هستی شناختی است. در رمان های دیگر ممکن است در حاشیه به این موضوع بپردازند اما تم اصلی شان این مساله نیست.
اینکه بستر روایی در سایه افکار رمان نویس قرار می گیرد قاعده یی کلی نیست و شکل های یکسانی هم ندارد. گاه بیان مسائل عریان تر است و گاه بیان ادبی تری دارند و به این ترتیب به رمانی خوب و خواندنی تبدیل می شوند که مخاطبان زیادی را هم به خود جلب می کنند. اینجا ما وارد حوزه دیگری از بحث می شویم.
طبیعی است بین رساله فلسفی و رمان فلسفی تفاوت های زیادی وجود دارد. در اینجا هم مثل هر ژانر دیگری کارهای ضعیف و قوی داریم. ممکن است یک کاری به نام رمان نوشته شود ولی عملاً یک رساله فلسفی باشد. رمان یکسری ویژگی های تقریباً مشخص دارد. یکسری مولفه هایی وجود دارد که یک متن را به حوزه ادبیات نزدیک می کند. حتی اگر به تقابل دوگانه ادبیات و فلسفه هم معتقد نباشیم کسی نمی آید بگوید هایدگر رمان نویس است، اما آیریس مورداک طبیعتاً رمان نویس است، یا همین یوستین گوردر در حوزه فلسفه رمان می نویسد. در کتاب دنیای صوفی خط روایت خیلی قربانی نگاه فلسفی نشده است ولی شما یک دوره تاریخ فلسفه را هم می خوانید. در کتاب راز فال ورق هم یک بحث فلسفی بین پدر و پسر درمی گیرد. تم اصلی کار هستی شناسانه است اما در رمان بودنش نمی توان شک کرد. در این کار کنش داستانی، تمهیدات، تکنیک ها و فضاسازی ها به روشنی دیده می شوند.
ساموئل بکت هم به رغم محتوای فلسفی آثارش به عنوان یک نمایشنامه نویس شناخته می شود. بحث درباره کیفیت ادبی این آثار، نگرش حاکم بر آنها و ارزش شان بحث دیگری است. اما این آثار را معمولاً رساله فلسفی به شمار نمی آورند.
* آیا این نوع رمان ها مخاطبان خاصی داشته و به اصطلاح نخبه گرا هستند یا هر نوع مخاطبی می تواند به شکل حداقلی هم با این گونه ادبی ارتباط برقرار کند؟ اصولاً نویسنده هایی اینچنین به جلب توجه مخاطب هم هنگام نگارش اهمیت می دهند؟
** به هر حال هر نویسنده یی می خواهد اثر خود را به گوش مخاطبانی برساند. حتی اگر شده این نوشته را در یک بطری به دست امواج دریا بسپارد تا روزگاری آدمی دیگر از آنچه بر او و روزگارش رفته است، آگاهی یابد. این نوع آثار هم مانند انواع دیگر، گاه مخاطبانی محدود و گاه گسترده دارند. از کتاب دنیای صوفی فقط به زبان انگلیسی حدود ۱۰میلیون نسخه به فروش رسیده است. گاهی هم مثل آثار بکت نخبه گرا هستند و خوانندگان محدودتری دارند. فکر نمی کنم کتابخوان های معمولی بروند آثار بکت را بخوانند. یک عده خاصی به خواندن در این حوزه علاقه دارند. اقبال این کتاب ها به نحله فلسفی موضوع رمان و همخوانی آن با حوادث و مسائل روز هم بستگی دارد. مثلاً رمان های اگزیستانسیالیستی طرفداران نسبتاً زیادی داشته و دارند. البته همان طور که لابد می دانید شمار خوانندگان یک اثر ملاک ارزش ادبی آن نیست.
بعضی کتاب ها بعد از مدت ها فراموشی به دلیل تقارن با حوادث اجتماعی یا حتی ساخته شدن یک فیلم براساس آنها دوباره مطرح می شوند. عوامل متعددی در جلب مخاطب اثرگذارند.
* آیا در عصر حاضر هم این نوع نویسنده ها در غرب زیاد دیده می شوند؟
** اوج شکوفایی این ژانر بعد از جنگ جهانی دوم و حول و حوش دهه های ۱۹۵۰ و۱۹۶۰ بود. البته در سال های اخیر هم رمان پسامدرن مطرح شده است که دنباله همان عدم قطعیت ها و شک و تردید ها درباره یکه تازی خرد است. اما در مجموع به نظر می رسد این موج قدری فروکش کرده است.
* چقدر مساله قدرت های رسانه یی را در افول این ژانر موثر می دانید؟ به هر حال ما در دوره یی زندگی می کنیم که ذهن آدم ها به سمت نوعی یکسان سازی، چند شاخه شدن و در عین حال سطحی شدن پیش می رود. سرعت انتقال اطلاعات و برقراری ارتباطات به ژرف اندیشی کمک چندانی نمی کند. نویسنده هم خود را نمی تواند از ویژگی های این عصر منفک کند. واقعاً امکان پرداختن به روایت هایی از این دست تا چه اندازه مهیا است؟
** گمان نمی کنم این طور باشد. یکی دو سال پیش کتابی به نام «پرسش های زندگی» به همین قلم ترجمه شد که به ۱۰ مساله اساسی نظیر عشق، مرگ، زیبایی، زمان، زبان، جهان، خود و حقیقت می پردازد. در این کتاب نویسنده (فرناندو سوتر) این پرسش را مطرح می کند که آیا در جهان معاصر و عصر اینترنت و ماهواره فلسفه باز هم دردی را دوا می کند یا خیر؟ و پاسخ او به این سوال مثبت است. در مقدمه کتاب، شناخت به سه سطح اطلاعات، دانش و خرد تقسیم شده است. سطوح اول و دوم در ساحت علم و سطوح دوم و سوم در ساحت فلسفه قرار می گیرند. در علم، شما به خوب و بد و درست و نادرست نمی رسید. چون این حوزه برکنار از هرگونه قضاوت است. در شناخت فلسفی است که به خوب و بد می رسید و می توانید تصمیم بگیرید.
پس به رغم همه این حرف ها ما به فلسفه و مطالعه فلسفی نیاز داریم. البته خود نویسنده هم می گوید دانشجویان غربی به فلسفه علاقه کمتری نشان می دهند. او می گوید باید به جذاب تر کردن مباحث فلسفی فکر کرد. جالب است بدانید چاپ اول این کتاب در اسپانیا ۷۵ هزار نسخه فروش داشته است.
* سوالی که اینجا مطرح می شود این است که نظریه های فلسفی الهام بخش رمان نویس ها بوده اند یا رمان های نوشته شده در یک حیطه مشخص باعث شده نظریه یی فلسفی تکوین یافته و به ثبت برسد؟
** این نوع رمان ها بیشتر متاثر از نظریه های فلسفی اند. نویسندگان آنها فیلسوف- نویسنده اند. آنها به دلیل برخورداری از استعداد رمان نویسی می خواهند مضمون های فلسفی مورد نظر خود را در قالب جذاب ترین رمان عرضه کنند. حرفی که آنها می خواهند مطرح کنند قبلاً در رساله های فلسفی مطرح شده است. آنها غالباً حرف تازه یی در حوزه فلسفه نمی زنند بلکه حرف هایی را که قبلاً در حوزه فلسفه و اندیشه مطرح شده است به شکل تازه یی ارائه می کنند. گاهی هم با نوعی موازی کاری در عرصه های فلسفه و هنر البته از زوایای مختلف مواجهیم. گاهی هم فیلسوفان از ضمیر ناخودآگاه نویسندگان یا شاعران الهام می گیرند.
* اما خب شما می بینید حرکتی در معماری خود را نشان می دهد، بعدها نام پست مدرنیسم گرفته و براساس آن نظریه یی مطرح می شود و آنگاه به سایر بخش های فرهنگی هم وارد شده و سرانجام یک نحله فکری را شکل می دهد.
** پسا مدرنیسم جنبشی فکری است که از نقد مدرنیته آغاز شده و بیشتر هم به سال های پس از جنگ جهانی دوم بازمی گردد. آنها از خود پرسیدند آیا تکیه محض بر خرد درست است یا خیر؟ اگر این خرد ما را به دو جنگ جهانی کشانده است آیا باز هم باید به آن وفادار بمانیم؟ این بحث ها در جریان جنبش ماه مه ۱۹۶۸ به اوج خود رسید. این مباحث به نقد مارکسیسم و نهایتاً نقد و گاه نفی هرگونه ساختاری منتهی شد. البته همین جا باید اضافه کنم که خردگریزی و نفی خرد، با این نقد خرد به مثابه تنها چرخ لنگر انسان در جهان فرق بسیار است.
در اندیشه غربی نقد جایگاه خاصی دارد و همه جریان های فکری از حوزه نقد فکر پیشین آغاز می شوند. اگر تاریخ فلسفه را هم بخوانید می بینید همین داستان است. از دل نقدهایی که بر افکار و اندیشه های گذشتگان وارد می شود نظریه های جدید شکل می گیرند. زادن نحله فلسفی پسامدرن نیز در همین بستر اتفاق می افتد. پسامدرنیسم بسیاری از مفروضات اساسی مدرنیته را زیر سوال می برد.
* به جز لایه های فکری مشخص و ایده محوری که حول اندیشه یی خاص مطرح می شود چه لایه هایی مرتبط با فلسفه در این نوع آثار دیده می شوند، آیا لایه های روانشناسانه و جامعه شناسانه هم در آنها دیده می شود؟ چون به طور طبیعی چنین به نظر می رسد که یک رمان نویس نمی تواند بدون ایجاد زمینه های مشترک به شرح و بسط ایده خود مشغول شود و اصولاً رشته های علوم انسانی به شکل بنیادین و زیرساختی درهم تنیده شده اند. اگر مثالی هم بزنید ممنون می شوم.
** بله، درست است. اصولاً آثار هنری چندوجهی هستند و لایه های گوناگون دارند. این لایه ها در این کارها دیده می شوند. دم دست ترین مثالی که می توانم بزنم رمان «راز فال ورق» با ترجمه همین قلم است. در این کار تم اصلی هستی شناسانه است. نویسنده تحت تاثیر روانشناسی یونگ قرار دارد. در این رمان سفر قهرمان اتفاق می افتد؛ روندی که جوزف کمبل روی آن کار کرده است. داستان کودکی ۱۲ساله که در جریان یک سفر به تدریج بالغ می شود. این یک مضمون کهن اسطوره یی است. در عرصه های متعدد زندگی و قصه ها و اسطوره ها زیاد دیده می شود. اما در طول این مسیر فرد آرام آرام بالغ می شود و گاهی هم به پایان کار یعنی مرگ می رسد. این مضمون در کتاب، کاملاً برجسته شده است. نویسندگانی که در این ژانر کار می کنند برای اینکه رساله فلسفی ننویسند باید به تمهیدات ادبی توجه داشته باشند. یکی از دلایل جذابیت رمانی که مطرح کردم همین سفر قهرمان است که جزء الگوهای ناخودآگاه ذهنی نوع بشر است. تم فرعی دیگر می تواند مسائل اجتماعی باشد مثل نوع کاری که سارتر در «تهوع» انجام داده است. در این رمان نیز از تمهیدهای ادبی گوناگون بهره گرفته شده است. بالاخره یک رمان باید ویژگی هایی مانند شخصیت پردازی، فضاسازی، اوج و فرود و کشش و تعلیق داشته باشد تا مخاطب را درگیر کند.
* با توضیح مبسوط و جامعی که ارائه کردید می رسیم به نویسندگان ایرانی و از خود می پرسیم چرا هیچ کدام شان سراغ این ژانر نمی روند؟ اصلاً با قول من که این نوع رمان در ایران یافت نمی شود، موافقید؟
** بله، موافقم. البته در آثار نویسندگانی از قبیل هدایت، چوبک، بهرام صادقی و شماری دیگر مضمون های فلسفی دیده می شود، اما رمان فلسفی با این تعریف که تم اصلی آن فلسفه باشد، نداریم. در آثار دیگر هم که غیرفلسفی است، اندیشه فلسفی ضعیف است. اینکه چرا ضعیف است باید منتقدان ادبی جوابش را بدهند ولی آنچه به ذهن من می رسد یکی همان بحث گذشته های تاریخی است که قبلاً مطرح کردم. در ادامه همین موضوع امر و نهی ها و باید و نباید های دینی است که اصولاً با نفس رمان به خصوص رمان فلسفی مساله دارد. عامل دیگر تاثیر جنبش مشروطه بر سمت و سوی تحولات ادبی و هنری در ایران است. در واقع جنبش مشروطه تاریخ تولد رمان است. در این جنبش، ادبیات ما اعم از شعر، رمان یا نمایشنامه به مثابه دست افزاری برای مبارزه اجتماعی و فرهنگی تعریف می شود. پس زمینه فلسفی این ادبیات کشاکش سنت و مدرنیته است، اما مضمون و تم اصلی آن مسائل اجتماعی، سیاسی و عشقی و سایر مشکلات فوری و فوتی مبتلا به جامعه است. وجه فلسفی این ادبیات ضعیف است و غالباً در سایه قرار دارد.
مضامین فلسفی انتزاعی تر و بی زمان تر هستند. بحث اصلی شان جایگاه انسان در کیهان است در حالی که گفتمان های اجتماعی، انسان را در زمان و مکان مشخص رویاروی مسائل مشخص به تصویر می کشند. در سرآغازهای شعر نو و رمان های پس از مشروطه این نقش دست افزاری را همه جا می توان دید. بسیاری از رمان های دهه های ۲۰ و ۳۰ دستورالعمل های مبارزه اجتماعی اند. این گرایش ها در شعر هم دیده می شوند. این سنتی است که وجود داشته و رگه هایش تا زمان حال هم دیده می شود. در رمان هایی که در سال های اخیر نوشته شده اند شما می توانید تم های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و عاطفی را ببینید. اما همه این تم ها در بستر بزرگ کشاکش سنت و مدرنیته تعریف می شوند. در این کارها مضامین فلسفی ضعیف اند.
* اما یادمان نرود که در همین ایران حافظ و مولانا و خیام و سعدی بوده اند که بیشتر مضامین شعرهایشان فلسفی است. درگیری اصلی آنها با جهان هستی است. انسان را همان جور که شما می گویید در بستر زمان تعریف می کنند. بی تردید دلیل عمده ماندگاری شان و توجهی که جهان به شعر کهن ایرانی دارد در همین رویکرد است. چرا در روندی که از ادبیات کلاسیک تا امروز طی شده این مسیر فکری پیگیری نشده، چرا این جریان به دست فراموشی سپرده شده است؟
** اولاً شما از دورانی صحبت می کنید که دوران رنسانس اندیشه اسلامی و در کانون آن فرهنگ و اندیشه ایرانی است. خب به هزار و یک دلیل این دوران در قرن های هفتم و هشتم به پایان می رسد. خیام در قرن پنجم، مولانا در قرن ششم و حافظ در قرن هفتم می زیسته اند.
دوماً در شرق شاهد حضور و ظهور این نوابغ کم شمار در دوره های تاریخی مختلف هستیم اما بیشتر در قالب تک شمع هایی که در قله های بلند می ایستند و با نفرات بعدی فاصله بسیار زیادی دارند. در مقابل این تک شمع ها، در غرب با نوعی خط تولید مواجهیم. خط تولیدی که از هر نوعی صدها نفر تولید می کند تا کار و راه یکدیگر را نقد کنند و ادامه دهند. اما در این فرهنگ شرقی ما حتی بزرگانی مانند خیام و مولانا و حافظ نیز از گزند گزمگان چندان در امان نبوده اند.
سوماً و نکته پایانی ذکر حکایتی است برای جمع بندی موضوع و تغییر ذائقه. می گویند روزی کودکی مشتی سنگ و کلوخ را به طرف شاخه های یک درخت بید پرتاب می کرد. عاقله مردی که از آن طرف ها رد می شد پرسید پسر جان چرا به درخت آسیب می زنی. پسربچه جواب داد می خواهم گردو بیندازم. مرد گفت پسر جان این درخت بید است نه گردو. پسربچه گفت می دانم اما به نظر تو آنقدر بید است که یک گردو هم ندارد. حالا حکایت ماست. درست است که بیدیم اما نه آنقدر که یک گردو هم نداشته باشیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات