تاریخ انتشار : ۱۹ آذر ۱۳۸۸ - ۰۷:۵۸  ، 
کد خبر : ۱۲۶۰۱۴

مبادی هویت ایرانی


دکتر محمدعلی اسلامی‌ندوشن
برای بررسی هویت ایرانی باید به سپیده‌دم تاریخ رفت.1 ایران یکی از چند کشور باستانی جهان است که مداومت تاریخی داشته‌اند. ما در کشور خود با دو نوع تاریخ روبروئیم: تاریخ ناظر به خاک و تاریخ ناظر به قوم. «ناظر به خاک» آن است که اقوامی از چند هزار سال پیش در سرزمینی که بعد ایران نام گرفت، ساکن بوده‌اند که بومی‌ها خوانده می‌شوند. «ناظر به قوم»، از زمانی آغاز می‌شود که آریائی‌ها به این سرزمین روی آوردند و با بومیان درآمیختند. چندی بعد نخستین سلسلة منسجم به نام ماد تشکیل گردید و این حدود هفتصد سال پیش از میلاد بود. از آن زمان به این سو ما با نوعی ادامه تاریخی روبروئیم که تحت سه عامل شکل گرفته است:
1- جغرافیا، یعنی موقعیت مکانی این کشور.
2- تاریخ، یعنی حوادثی که بر سر ایران گذشته و آن هم تا حد زیادی تاثیر گرفته از جغرافیا بوده است.
3- اقلیم، یعنی آب و هوا که گرایش به کم‌بارانی دارد.
به گمان من مهمترین عاملی که ماهیت ایرانی را رقم زده است، جغرافیای اوست: حایل میان شرق و غرب، محاط در میان چند تمدن دیرینه سال، یعنی چین و هند و مصر و میان رودان. مجموع اینها ایران را از همان آغاز یک کشور خاص کرده است که در جای دیگر از آن به عنوان «ایران و تنهائی‌اش»2 یاد کرده‌ام. این موقعیت از جهتی، هم تمدن‌آفرین بوده است و هم دردسرآفرین.
ایران از آغاز تکوین خود، دو خصوصیت به هم زد: یکی آنکه دفاع‌گر شد. از آنجا که در معرض هجوم قرار داشت، می‌بایست همواره آماده دفاع جدی باشد. دوم آنکه به علت موقعیت جغرافیایی خود تمدنش تلفیقی گشت؛ یعنی در معرض دادوستد فرهنگی قرار گرفت.
این دو خصوصیت، هویت آغازین او را شکل داده، و کم و بیش بر همین روال جلو آمده است... من گمان می‌کنم که برجسته‌ترین ویژگی شخصیت ایران همان مداومت تاریخی و تمدنی اوست، گرچه هر زمان به گونه‌ای دیگر جلوه کرده است. حتی تغییر مذهب که بر اثر فتح تیسفون پدید آمد، نتوانست آثار گذشته را یکباره بزداید. ایران مذهب جدید را پذیرفت؛ ولی در حفظ ریشه‌های تمدنی خود پافشاری به خرج داد.
در دوره‌های باستانی تا زمانی که کشور نیرومند بود، استقلال او از طریق نیروی سلحشوری تامین می‌گشت. در بعد از اسلام که دروازه‌های کشور گشوده شد و یکپارچگی از دست رفت، نیروی فرهنگ پا به میان نهاد. زبان فارسی دری پدید آمد، شاهنامه سر برآورد، و یک حصار نامرئی ولی مستحکم، بر گرد ایران کشیده شد.
این درحالی بود که کشورهای مشابه، یعنی سرزمین‌های فتح شده از جانب اعراب، شخصیت خود را از دست داده و در عربیت مستهلک شده بودند؛ برای مثال مصر را ببینیم، یک کشور بزرگ دیرینه سال که دیگر اثری از آن تمدن باستانی او بر جای نیست، جز چند دخمة هرمی شکل که مایه تماشای جهانگردان‌اند؛ سایر سرزمین‌های فتح شده هم سرنوشتی مشابه یافته‌اند.
در دوران بعد از اسلام، ایرانی راه چاره‌ای که اندیشید، این بود که «اسلامیت» و «ایرانیت» را در کار هم بنشاند و آنها را با هم رایگان سازد. این است که تشیع در میان شاخه‌های اسلام، از همه بیشتر رنگ ایرانی دارد، و عرفان که بدنه دیگری از تفکر دینی است، در ایران بیشتر از هر نقطة دیگر جا خوش کرده است.
از بنی‌امیه به بعد، میان وعدة دین و حقیقت دین فاصله افتاده بود. حتی شیوع فساد و ظلم به نام دین تمام می‌شد و دنیاداری محور بود. به همین سبب ادبیات فارسی سرشار است از شکایت از ریا و دورنگی، و حافظ شیرازی سرحلقة این شکایت‌گران است که با لحنی نگران می‌گوید:
آتش زهد ریا خرمن دین خواهد سوخت!
اگر ایرانی در دوران بعد از اسلام آنهمه به جانب شعر رانده شده است، علت اصلی‌اش ناهمواری زندگی و نابکاری حکومتگران بوده است. مردم امیدوار بودند که از طریق کلام موزون، آسمان را به چاره‌جویی فراخوانند.
از آنجا که جامعه بی‌حساب و ناامن بوده، آنهمه مبالغه و تملق و ستایش قدرت، در ادب فارسی راه یافته و به محاوره روزمره مردم هم سرایت کرده است. همچنین غلبه کنایه و ایهام و مجاز موجب گردیده که کلمات از مفاهیم اصلی خود دور گردند. بی‌جهت نیست که آیه یأس و امید رهایی در این آثار دوش به دوش هم جلو می‌روند.
از صد سال پیش به این سو، یک عامل سومی هم اضافه شده است و آن تجدد غربی است که به همراه صنعت وارد ایران شد. مشروطه نیز یک نهاد اروپایی بود که از این طریق خواستند نظام خودکامة شاهی را مهار کنند.
بدین‌گونه سه عنصر در کنار هم قرار گرفتند: اسلامیت، ایرانیت و تجدد. ما از صبح تا شب محصول علم را که از ناحیة فرنگ آمده است، به کار می‌بریم و به هیچ‌وجه نمی‌توانیم از تکنولوژی جدید خود را بی‌نیاز نگه داریم. از سوی دیگر پایبند سنت‌های دیرینة خود هم هستیم. باید مراقب باشیم که در کنار کاربرد علم، اندیشه‌های ضدّعلم را پروبال ندهیم، که این نوعی حق‌ناشناسی نسبت به علم خواهد بود.
اکنون مسئله‌ای که در برابر است، این است که: ایران در این دنیای پرشتاب و پرتب و تاب کنونی چه راهی در پیش دارد؟ اینجاست که موضوع «شناخت» مطرح می‌شود و این سؤال پیش می‌آید که: ایرانی کیست، چه دارد و چه ندارد، و چه می‌خواهد؟
اکثریت مردم این کشور را جوانان تشکیل می‌دهند و همة آنان در همین سی‌ساله به دنیا آمده‌اند. این جوانان با ابزار ارتباطی جدید، یعنی اینترنت و ماهواره و تلفن همراه سروکار دارند و چشمشان به روی دنیا گشوده شده است. باید دید که دنیا را چگونه می‌بینند: با حسرت؟ با عبرت؟ و یا با چشم باز؟ در هر حال، کشور موظف است که به آنان جواب بدهد. آنان در اکثریت خود از گذشتة کشور بی‌اطلاع‌اند. نمی‌دانند که در طی تاریخ بر سر آن چه آمده است. ما بزرگترها هم از آن اطلاع درستی نداریم. تاریخ ایران چنان‌که باید، شکافته نشده است. فرهنگ آن نیز محتاج ارزیابی مجدد است. باید یک غربال به دست گیریم و کــارآمــدها و نــاکارآمدها را از هم جدا کنیم. باید از فرهنگ جِرم‌زدائی بشود.
مسئله آن است که ما در دورانی متفاوت با گذشته به سر می‌بریم. جمعیت به طرز غافلگیرکننده‌ای افزایش پیدا کرده و شهرها متراکم شده‌اند. به همین نسبت توقع‌ها از زندگی نیز افزایش یافته و دیگر مردم به یک زندگی سادة قدیمی قانع نیستند. موضوع دیگر آنکه باید در قلب یک دنیای بی‌قلب زندگی کرد. افغانستان را ببینید، عراق را ببینید. اگر دنیا و سازمان مللش گره‌گشا بودند، آنها را به حال خود وانمی‌گذاشتند؛ بنابراین هر کشوری باید به فکر خود باشد.
بر لبۀ تصمیم
ایران هرگز مانند امروز بر لبة تصمیم قرار نگرفته بوده، یعنی فرزندانش چشم به راه یک خط‌مشی رهیاب نبوده‌اند. بایدها و نبایدها در ترازو هستند. در وهلة نخست جوان ایرانی باید با اعتماد به سرزمین خود نگاه کند. تردید نداشته باشد که کشور او کشور بزرگی است. با گذشته‌ای پربار و منابعی سرشار؛ بداند که نیاکان او در حدّ توان خود کوشیده‌اند که این سرزمین را پابرجا نگاه دارند، و اگر بیش از این از دستشان برنیامده، از بد حادثه و کژتابی روزگار بوده است، و باید معذورشان داشت.
ولی مردم امروز در بوتۀ آزمایش تازه‌ای هستند. دنیا با موج تجدد صنعتی روبروست، و پیشرفت هر کشور به میزان تولید و درخشش صنعتی‌اش سنجیده می‌شود، در حالی که موضوع پیچیده‌تر از اینهاست. اراده و استحکام روحی یک ملت پایۀ کار است.
در دنیای کنونی دو مسئلة بنیادی در برابر ماست: یکی خود بودن و دیگری فرزند زمان بودن. خود بودن یعنی به تاریخ خود به چشم باز نگاه کردن و تمام ظرفیت وجودی خود را به کار انداختن. فرزند زمان بودن، یعنی به نیازهای زمان حال، پاسخ دادن. ایران کشوری است با امکانات بسیار، دارای جامعیتی کم‌نظیر. در عین حال، کشوری است که همواره حسد دیگران را تحریک می‌کرده است و در کمین او بوده‌اند. او باید نسبت به موقعیت جغرافیائی و مواهب طبیعی خود حساس بماند.
آنچه بتواند کشوری را از کم‌نوایی نجات دهد، تنها منابع زیرزمینی نیست، نیروی مغزی و بدنی مردم آن است. دانش هم به تنهایی کافی نیست، باید دانشی باشد که تبدیل به دانایی شده باشد. این چند سؤال ساده را نباید از نظر دور بداریم: جوانان ما چه می‌آموزند؟ وقت آنها چگونه می‌گذرد؟ چه هدف و آرزویی دارند؟ و چگونه برای فردا آماده می‌شوند؟ همچنین این سؤال از کارگاه‌های آموزشی و تبلیغی و رسانه‌ای داریم که: چه محصولی تحویل می‌دهند و جوانان را به چه راهی رهبری می‌کنند؟
گمان نمی‌کنم کسی در استعداد و هوش جوان ایرانی تردید کند. فقط این استعداد و هوش باید در مسیر درستی بیفتد، باید راه در برابرش باز باشد. انسان در ذات خود دارای گرایش‌های مختلف و گاه متضاد است. زمینة اجتماعی و سیاسی باید این گرایش‌ها را به راه مستقیم سوق دهد. راه مستقیم سهل و ممتنع است. حرف در این است که جوابگو به خواست عدة خاصی باشد، یا جوابگو به خواست مردم، به خواست کشور.
اشاره داشتیم که ما با یک ترکیب سه‌گانة تفکر دینی، ملی و تجدد روبروییم. هریک از اینها مقام و ضرورت خاص خود را دارند. مطلوب آن است که موازنة سالمی در میان آنها پدید آید. بار فرهنگی سه هزار سالة ما می‌تواند برای ما گشایش باشد یا تنگنا. بسته به آنکه چگونه با آن روبرو شویم. مسئلة اصلی دیدگاه است، و پشتوانة دیدگاه، فکر است و فکر به عمل می‌پیوندد.
یک موضوع از واقعیت تاریخی استنباط می‌شود و آن این است که سابقة تفکری ایرانی گرایش به اندیشة اشراقی و احساسی داشته. در اینجا مجال برشمردن دلایلش نیست. بازمی‌گردیم به همان جغرافیا و تاریخ و اقلیم. بخصوص در دوران بعد از اسلام، مواضعة میان ترکان غزنوی و سلجوقی با خلافت بغداد، این موضوع را شدت بخشید، و منجر به بالیدن اندیشة عرفانی گردید. البته عرفان حاوی آرمان انسانی بلندی است و آثار برجسته‌ای در زبان فارسی پدید آورده است؛ ولی در آن بیم تنزل به صوفی‌گری ستَروَن هم بوده، و خواه ناخواه در زندگی عملی تأثیر می‌نهاده، تا بدان گونه که عارفان بزرگی چون سنایی و مولوی و حافظ، از آن شکایت داشته‌اند، و حافظ می‌گوید: صوفی نهاد دام و سرحقه باز کرد...
راهبرد انسان در زندگی، تفکر عقلانی است، و عقل در زبان فارسی، هم مورد ستایش بوده است و هم مورد بی‌مهری: فردوسی کتاب خود را به نام خداوند جان و خرد آغاز می‌کند؛ ولی حافظ آرزو دارد که: «دمی ز وسوسة عقل بی‌خبر بماند». بستگی به نوع کاربرد عقل داشته است. بی‌لطفی به عقل، علتش آن بوده که آن نیز دستاویز قرار می‌گرفته برای تحمیل حکومت‌های ناشایست برمردم؛ آن چیزی که بعدها نام سیاست به خود گرفت، همان طریقه‌ای که راسیونالیسم غربی (Rationalisme)خوانده می‌شود و دنیای جدید با آن به راه برده شده است؛ ولی هم اکنون علائم بحران از خود نشان می‌دهد. گفتیم که در سابقة فکری ایرانی، اشراق بر عقل ترجیح داده می‌شده؛ زیرا آن را دور از حسابگری و انسانی‌تر می‌شناخته‌اند. با این حال، اشراق نیز مانند عقل در معرض سوء بهره‌وری بوده است.
آنچه بایسته به نظر می‌رسد، آن است که موازنة مطلوبی میان عقل و اشراق برقرار گردد، که ضرورت‌های دنیای امروز چنین ایجاب می‌کند. اقتضای طبیعت و ذات انسان آن است که نه بتواند با عقل خالص زندگی کند و نه با احساس خالص. باید حقّ هر دو را ادا کرد.
سجایای ایرانی
ایرانی به گواهی تاریخ و دستاوردهای تمدّنی‌اش به داشتن سجایائی شهرت داشته. این سجایا طوری پرورده شده که جوابگو به موقعیّت طبیعی و اقلیمی ایران باشد. در عین حال زندگی در این کشور خالی از رنج نبوده و شکیبائی بسیار می‌طلبیده. اینکه نیاکان ما توانسته‌اند سرزمین خود را از هزاره‌ها بگذرانند و تا به امروز برسانند، کار کوچکی نبوده؛ زیرا جغرافیای او، او را بر لبة تهاجم نگاه می‌داشته.
به دو سرزمین همسایة خود نگاه کنیم: عراق و ترکیّه. اینها چند بار در عمر خود دست به دست گشته‌اند؟ از سومر و آشور و بابل و کاسبی و لیدیّه و روم شرقی بگیرید و بیائید به دوران جدید. چه تعداد تمدّن و سلسله در این دو خاک پدید آمده و جای خود را به دیگران داده‌اند؟ امّا ایران توانست نزدیک سه هزار سال تحت همین نام و ماهیّت خود را بر سر پا نگه دارد. پس لابد باید به این نتیجه رسید که در این آب و خاک پای یک نیروی زنده و یک جوهره در میان بوده.
با این حال، کسانی به سلوک تاریخی او ایرادهائی داشته‌اند. می‌گویند: چرا بایست در مواردی تن به خواری بدهد، زیر بار حکومتهای بیگانه برود؟ آنگاه سالها و سالها انتظار بکشد، به امید آنکه بتواند آنها را در قالب فرهنگی خود درآورد. چنین می‌نماید که این مدّعیان دستی از دور برآتش دارند. اگر به علل و ریشه‌ها توجّه می‌کردند، قضاوتی جز این می‌داشتند. از نظر دور می‌دارند که ایران در دوره‌هائی از عمر خود در چه تنگنائی به سر می‌برده و چه قیدهائی بر دست و پای خود داشته. در مجموع هر چه از دستش برآمده کرده. زمانی نزدیک هزار سال ابر قدرت آسیا بوده. در دوران بعد از اسلام هم آثاری از خود پدید آورده که بر غنای تمدّن و فرهنگ جهانی افزوده است؛ بنابراین باید دربارة مردمی که این گونه دستاورد داشته‌اند، با احتیاط بیشتر داوری کرد.
البتّه هر کشور دیرینه سالی نشیب و فراز تاریخی داشته و هیچ ملّتی هم نیست که مردمش یکدست باشند. ترکیبی است از بدتر و بهتر. مهم آن است که تعداد بدها اندکتر از خوبان باشند، و بی‌آزارها و نجیب‌ها پامال نشوند. ایرانی با همة ناسازگاری‌های روزگار توانسته است رشحه‌ای از اصالت در خود حفظ کند، و هر گاه لازم شد، سرزندگی خود را به کار اندازد. ما نمی‌خواهیم وارد جزئیات حسن و عیب شویم. او با آن تاریخ درازی که پشت سر نهاده، در هر دوران با اقتضاهای خاصّ آن دوران زندگی کرده. مراحل متعدّد از سرگذرانده. دورة باستانی داریم، سپس دوران بعد از اسلام تا آمدن غزنویان و سلجوقیان. دوران پیش از مغول و بعد از مغول، پیش از صفویّه و بعد از صفویّه. عصر قاجار. سپس مشروطه و بعد، در هر یک از این دوره‌ها، کوشش‌هائی برای ادامة زندگی بوده است.
تجدیدنظر
اکنون برای نمونه اشاره خواهیم داشت به چند خصلت که محتاج تجدیدنظر هستند تا ایرانی بتواند آسان‌تر خود را با دنیای امروز هماهنگ سازد: یکی فردی‌اندیشی در برابر جمع‌اندیشی است، و از این روست که کار جمعی در ایران با اشکال روبرو می‌شود. بشر امروز هم متعلّق به خود است و هم متعلّق به جمع؛ هم ملّی است و هم قدری جهانی. یک جامعة متعقّل مسیر خود را طوری ترتیب می‌دهد که فرد مصلحت خود را در مصلحت اجتماع بیند، و آبادانی خود را در آبادانی کشور به حساب آورد. ما هنوز با این مرحله فاصله داریم.
موضع دیگر خصیصة دو چهره‌ای بودن ایرانی است. این خصوصیّت نیز که نوعی تحمیل تاریخ است، به این علّت شیوع یافته که ناامنی روانی و اجتماعی بر کشور حاکم بوده. نتیجه آنکه روا و ناروای امور نه برحسب ماهیّت آنها، بلکه برحسب آنکه پنهان یا آشکار ارتکاب یابند سنجیده می‌شود. از قدیم گفته‌اند: دزد نگرفته پادشاه است! نتیجة دیگرش رواج غلوّ و تملّق و سوگند، در سخن گفتن است که کلام را از اعتبار می‌اندازد.
مشکل دیگر، گرایش به افراط و تفریط است. جامعة نامتوازن و کم‌بهره از قانون، دستخوش غلیان احساس می‌شود، یا دلزده است یا ذوق‌زده و در هر حال از خطّ میانه دور می‌افتد، و تراکم این حالت سر به عقده می‌زند.
نوعی سوءظنّ مزمن را هم از یاد نبریم که همین دویست ساله عارض شده و بر اثر آن پنداشته می‌شود که در هر چه می‌گذرد، دست خارجی در کار است. همیشه کاسه‌ای زیر نیم کاسه است. آغاز این بدبینی را از باز شدن پای انگلستان در هند و جنگ ایران و روس بگیریم.
اکنون بیائیم بر سرقضا و قدر. ملّت‌ها برحسب جهان‌بینی خود بعضی بیشتر و بعضی کمتر قدری هستند. در اینجا ما با دو اندیشة متقابل روبروئیم: فرهنگ ایران در عین قبول نیروی قضا به تشویق کوشش در زندگی نیز اهتمام دارد.فردوسی به یک نیروی مرموز اشاره دارد که می‌تواند ارادة ما را بشکند (داستان رستم و سهراب)، در عین حال محتوای شاهنامه سراپا کوشندگی است. حافظ یک جا می‌گوید:
رضا به داده بده، وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشاده است
و جای دیگر طلب را به کار می‌گیرد:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا جان رسد به جانان یا جان زتن برآید
قضیّه یک جهت‌گیری قطعی ندارد؛ زیرا زندگی قطعیّت را در این باره نپذیرفته. از یک سو بشر صاحب اراده و تمیز است، از سوی دیگر در معرض اتّفاق‌هائی. خواست یک جامعة متعقّل آن بوده که هر چه بیشتر سهم اتّفاق را کم کند، و یک بهره از کوشائی انسان مصروف به پیشگیری از اتّفاق‌های نامساعد بوده است، بی‌آنکه هیچ‌گاه امیدی به زدودن کامل آن باشد. درجة قضاـ‌قدری شدن یک ملّت ارتباط دارد با درجة استحکام و انسجام و انتظام یک جامعه. باز اینجا هم جامعه‌های ناامن و بی‌ثبات خیلی بیشتر آماده به پذیرش این باور بوده‌اند.
اقلیم نیز در این میانه بی‌تأثیر نبوده است. بخش اعظم خاک ایران با کمبود باران روبرو بوده و داریوش هم در سنگنوشتة خود از آن به عنوان یکی از سه بلا یاد می‌کند:«خشکسالی، دروغ و دشمن». حتّی می‌توانیم قدری دور برویم و بگوئیم که هجر و فراق و محرومی که آنهمه در ادب فارسی از آن دم زده می‌شود، می‌تواند ناآگاهانه، کنایه‌اش به تشنه‌کامی طبیعتش باشد. البتّه هر یک از این خصلت‌ها که ناشی از مشکلات اجتماعی و تاریخی بوده است، نه آن است که قابل ترمیم نباشد. علم جدید و آموزش درست، راه آن را در برابر ما می‌گشاید، به شرط احساس مسئولیّت و هوشیاری. وظیفة اوّل برعهدة دستگاه‌های آموزشی است و به همراه آن دستگاه‌های تبلیغی و رسانه‌ای. اینها بدنة اندیشه‌ساز کشور هستند. خوشبختانه ما با ذخیرة عظیمی از جوانان روبرو هستیم و باید از توانائی و کوشائی آنان بهره گرفته شود. شرط آن ایجاد شوق و اعتماد است.
اخلاق اجتماعی
اکنون بیائیم بر سر یک موضوع مهم دیگر که می‌خواستم در انتها از آن یاد کنم و آن اخلاق اجتماعی است. یک جامعه با اخلاق، قانون و ایمان بر سر پا می‌ماند. هر یک از اینها اگر سست شوند، خلل در کار اجتماع پدید می‌آید. بخصوص اخلاق که بیشتر از آن دو به عنوان ملاط اجتماع شناخته می‌شود. ایمان اگر با مصالح شخصی تضاد پیدا کند، آن را به نوع دلخواه تفسیر می‌کنند و از کنارش می‌گذرند و قانون اگر ترس از مجازات به همراهش نباشد، می‌تواند نادیده گرفته شود.
امّا اخلاق که از عمقی‌ترین نهاد انسانیّت سرچشمه می‌گیرد، نقصانش آثارهای سو‌ء‌ پدید می‌آورد. انسانیّت انسان باید چنان باشد که نه از ترس از مجازات، نه از چشمداشت پاداش مادّی، و نه از امید اجر اخروی سرچشمه گرفته باشد، و اخلاق نابترین تجلّی انسانیّت است.
در دوران جدید موجباتی فراهم گردیده و الزاماتی در کار ‌آمده که مرجعیّت اخلاق ضعیف شود و همة اعتبارها به قانون ارزانی گردد؛ ولی قانون آن جوهرة انسانی اخلاق را واجد نیست. این مقدمّه را آوردیم برای آنکه برسیم به این سؤال که: وضع اخلاق در ایران کنونی چگونه است؟ همیشه ایرانی نوعی اخلاق جزو فرهنگش بوده. از بعد از مشروطه قانون آمد و شریک اخلاق شد؛ ولی آیا جوابگو بوده است؟
متأسّفانه باید بگوئیم که اخلاق در ایران، لااقل از شصت سال پیش به این سو ـ بگیریم از 28 مرداد 32ـ رو به شیب نهاده. این را کسانی که در این دوران زندگی کرده‌اند، روزانه به تجربه دریافته‌اند. چرا؟ چه پیش آمده؟
آنچه به ظاهر دیده می‌شود، جمعیّت افزایش یافته، شهرها متراکم شده، و از همه مهمتر نیاز مادّی و توقّع مردم رشد کرده، و راه‌حلّی که برای اقناع نیازها دیده شده، مجالی برای پروای اخلاق نیافته. نفع، محور قرار گرفت، و پول راهگشای کلّ گشت.
در جریان نهضت ملّی‌شدن نفت، مردم به چیزهای دیگر دلخوشی بسته بودند؛ مفاهیمی چون: آزادی، رهائی از اِعمال نفوذ خارجی، بازیافت عزّت نفس برای آنها معنی یافته بود. اندکی به سربلندی ایران باستانی و آزادگی ادب فارسی می‌اندیشیدند که می‌گفت:
دانش و آزادگیّ و دین و مروّت
این همه را بندة درم نتوان کرد
ولی جریان بیست و پنج سالة بعد از کودتا به زبان بی‌زبانی به آنها گفت: «آزمودید و شکست خوردید. اکنون به آنچه نقد است، دل به بندید، پول به دست آورید!» و این ادامه یافت. همة سامان زندگی و سیاست رو به چنین رهنمودی داشته و ایرانی هم هماهنگ با فضای کلّی کشور شده.
من اگر خارم اگر گُل، چمن آرائی هست
که از آن دست که می‌پروردم، می‌رویم
این است که در تجربة روزانه به مردمی برمی‌خورید که ناخواسته و بی‌گناهانه عبوس و کژ خلق و بی‌حوصله و ملول هستند. زمانه آنها را به این نتیجه رسانده است که همة راه‌ها به یک نقطه ختم می‌شود و آن پول است! آنگاه با تأسّف به خود می‌گوئید: کجاست آن خوشروئی و ادب ایرانی که نمونه بود؟ خوشبختانه وقتی به یکی از قصبه‌ها و روستاها می‌روید، هنوز به ته بساطی از خلق خوش برمی‌خورید، و امیدوار می‌شوید که اصالت ایرانی هنوز به شما می‌گوید: تا ریشه در آب است امید ثمری هست. هویّت ایرانی در انتظار آن است که جنبه‌های مثبت فرهنگ خود را فراخواند، و جنبه‌های منفی را به دور اندازد. این نصیحت را از یاد نبریم:
دلا، معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد(حافظ)

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات