تاریخ انتشار : ۲۴ دی ۱۳۸۸ - ۰۸:۲۲  ، 
کد خبر : ۱۲۶۰۵۳
حقیقتی که پرکینس فاش می‌کند؛

من یک اقتصاددان نیستم!


جان پرکینس
مترجم: توحید احمدی
لحظه ای رزومه را کنار گذاشته و به مقاله MAINLINES برگشتم. مصاحبه ام با نویسنده مقاله را که زن جوان خوش نیت مستعدی بود به وضوح به خاطر آوردم. البته او قبل از انتشار مقاله را برای تأیید در اختیار من گذاشته بود. و البته به یاد می آورم که با دیدن چهره ای که او چنین چاپلوسانه از من به تصویر کشیده بود، احساس خوبی به من دست داد و فوراً آن را تأیید کردم. بار دیگر بار مسئولیت را بر شانه هایم احساس کردم. مقاله چنین شروع می شد:
با نگاه به چهره های پشت میز، به آسانی درمی یابیم که اقتصاد و برنامه ریزی منطقه ای یکی از جدیدترین قسمت های به سرعت در حال رشد MAIN است...
گرچه افراد مختلفی در آغاز به کار این گروه نقش داشته اند اما کار اصلی بر عهده جان پرکینس، که هم اکنون رئیس گروه است، بوده است.
جان به عنوان یکی از معدود اقتصاددانانی که در MAIN مشغول به کار بودند، در 1971 به عنوان دستیار پیش بینی کننده بار ]الکتریکی[ به همکاری دعوت شد و در اولین مأموریت خود، به عنوان جزئی از یک تیم 11 نفره، برای مطالعه برق مورد نیاز عازم اندونزی شد.
مقاله به شرح مختصری از تاریخچه کارهای گذشته من پرداخته و این گونه شرح می داد که «من سه سال را در اکوادور مشغول به کار بوده ام» و سپس چنین ادامه می داد:
در این هنگام بود که جان پرکینس با اینار گریو (کارمند سابق) ]که MAIN را به خاطر ریاست کمپانی برق و گاز Tucson ترک کرد[ که مشغول کار بر روی پروژه هیدروالکتریک MAIN در شهر پاوت بود آشنا شد. این دو با هم دوست شدند و در جریان ارتباط مداوم، پستی در MAIN به او پیشنهاد شد.
حدود یک سال بعد پرکینس رئیس گروه پیش بینی بار شد و با افزایش تقاضاهای مشتریان و مؤسساتی همچون بانک جهانی او متوجه شد که MAIN به اقتصاددانان بیشتری احتیاج دارد.
هیچ کدام از جملات هر دو مطلب کاملا دروغ نبودند- چراکه اطلاعاتی که در پرونده من وجود داشت مؤید آنها بود- هرچند این مفهوم را به ذهن می رسانند که من اینک یک شخصیت پیچیده و بهداشتی هستم. در فرهنگی که اسناد رسمی را می ستاید، این به معنای ارتکاب عملی شیطانی تر بود. چرا که دروغ های مسلم قابل رد کردن هستند اما اسنادی که به دلیل قرار گرفتن بر مبنای کورسوهای حقیقت، غیرقابل رد هستند، فریب های آشکاری نیستند، چراکه توسط شرکتی تهیه می شوند که اعتماد کمپانی های دیگر، بانک های بین المللی و دولت ها را به دست آورده است.
این ها در مورد رزومه که سند رسمی بود و نه مقاله که به عنوان مصاحبه و مطلب فرعی در مجله چاپ شده بود بیشتر صحت داشت. لوگوی MAIN در پایین رزومه بر روی تمامی پروپزال ها و گزارشاتی که رزومه احتمالا در آنها به کار می رفت چاپ می شد و وزن سنگینی در جهان تجارت به آن می بخشید، همانند مهر اعتباری که بر اعتبارنامه و دیپلم هایی که پزشکان و وکلا در محل کار خود آویزان می کردند.
این اسناد من را به عنوان اقتصاددان لایقی تصویر می کردندکه در رأس یکی از ادارات یکی از شرکت های مشاوره ای بزرگ قرار دارد، کسی که به سرتاسر دنیا به منظور هدایت دامنه وسیعی از مطالعاتی که جهان را به جای متمدن تر و خوشبخت تری تبدیل می کند سفر می کرد. فریب در چیزی نبود که این اسناد اظهار می کردند بلکه در چیزی بود که حذف شده بود. اگر واقع بین تر بودم درمی یافتم که این محذوفات سؤالات بسیاری را برمی انگیختند.
به عنوان مثال هیچ ذکری از استخدام من توسط NSA و یا ارتباط اینارگیو با ارتش و نقش او به عنوان رابط NSA به میان نیامده بود. صحبتی از این نکته که من تحت فشار شدید برای ارائه پیش بینی های اغراق آمیز اقتصادی بودم یا نقش من در تدوین وام برای کشورهایی همچون اندونزی و پاناما که هرگز قادر به پرداخت آن نبودند نبود. هیچ تحسینی از صداقت سلف من، هووارد پارکر و یا ذکر این نکته که من به خاطر تهیه مطالعات غیربیطرفانه و نه گفتن آنچه صادقانه به آن معتقد بودم- کاری که هووارد انجام داد و به خاطر آن اخراج شد- توسط رؤسا به عنوان رئیس گروه پیش بینی بار منصوب شدم نبود. گیج کننده ترین قسمت، مورد پایانی فهرست مشتریان من بود؛ اداره خزانه داری ایالات متحده و پادشاهی عربستان سعودی.
مرتب به آن خط باز می گشتم و به این فکر می کردم که مردم چگونه آن را تفسیر می کنند. آنها ممکن است از خودشان بپرسند ارتباط بین اداره خزانه داری ایالات متحده و عربستان سعودی چیست. عده ای ممکن است فکر کنند این یک غلط تایپی است، دو خط جدا از هم که اشتباهاً به هم متصل شده اند. بیشتر خواننده ها احتمالا هرگز نمی توانستند حقیقت را حدس بزنند که این مورد به دلیل خاصی در آنجا گنجانده شده بود؛ حلقه داخلی جهانی که من در آن جا کار می کردم به این ترتیب می فهمیدند که من عضو تیمی بودم که قرارداد قرن را طراحی کرد، قراردادی که مسیر تاریخ را تغییر داد اما هرگز به روزنامه ها راه نیافت. من به ایجاد پیمانی کمک کردم که نفت مداوم را برای آمریکا و ادامه حکومت مطمئن را برای آل سعود تضمین کرد و به پشتیبانی مالی اسامه بن لادن و حفاظت از مجرمان بین المللی ای همچون ایدی امین اوگاندا کمک کرد. آن تک خط رزومه من خطاب به کسانی بود که از موضوع مطلع بودند.
و اما آخرین پاراگراف مقاله MAINLINES مشاهدات شخصی نویسنده بود که اعصاب جریحه دار من را خردتر کرد:
گسترش قسمت اقتصاد و برنامه ریزی محلی سریع بوده است، با این وجود جان احساس می کند به خاطر اینکه هر کسی که او استخدام کرده است یک حرفه ای سخت کوش بوده است، خوش شانس است. علاقه و حمایت او از کارمندانش، هنگامی که از پشت میزش با من صحبت می کرد، قابل تحسین و مثال زدنی بود.
حقیقت این بود که من هیچ گاه خودم را به عنوان یک اقتصاددان واجدشرایط و با حسن نیت نمی دانستم. من با مدرک لیسانس مدیریت بازرگانی، گرایش بازاریابی، از دانشگاه بوستون فارغ التحصیل شده بودم. در کالج میدلبری ادبیات آمریکا آموخته بودم و نوشتن برای من آسان شده بود. موقعیت من به عنوان سراقتصاددان به توانایی های من در اقتصاد یا برنامه ریزی ارتباطی نداشت، بلکه تابع آمادگی من برای تهیه مطالعات و نتیجه گیری هایی بود که رؤسایم در کنار مهارت من در ترغیب دیگران توسط کلمات طلب می کردند. به اندازه کافی در دعوت افراد بسیار لایق، که خیلی هایشان دارای مدارک فوق لیسانس و عده ای نیز دکترا بودند و استخدام افرادی که به مراتب از تکنیک های تجارتی که من انجام می دادم بیشتر می دانستند باهوش بودم. از دیدن این که مقاله با عبارت «علاقه و حمایت قابل تحسین و مثال زدنی نسبت به کارمندانش» نتیجه گیری کرده بود چندان تعجب نکردم.
این دو مطلب و چندین نمونه مشابه را در کشوی بالایی میزم نگهداری می کردم و مرتب به آنها سرمیزدم. بعد از آن گهگاه بیرون از اتاقم در میان میزهای کارکنانم می گشتم و به مردان و زنانی که برایم کار می کردند نگاه می کردم و خودم را نسبت به کاری که برای آنها کرده بودم و نقشی که همگی ما در گسترش شکاف میان فقیر و غنی ایفا میکردیم گناه کار حس می کردم. به مردمی که همه روز از گرسنگی می مردند فکر می کردم در حالیکه من و کارمندانم در هتل های درجه یک می خوابیدیم و در بهترین رستوران هاغذا می خوردیم و پورتفوهای تجاری خود را شکل می دادیم.
به افرادی فکر می کردم که آموزششان داده بودم و هم اکنون به مراتب مختلف EHM رسیده بودند. این من بودم که آنها را وارد سیستم کرده بودم و نیز من بودم آنها را استخدام کرده و آموزششان داده بودم. اما اوضاع آنها با موقعی که من به سیستم پیوسته بودم یکی نبود. ما طی این مدت بهتر، یا در واقع مهلک تر شده بودیم. افرادی که برای من کار کردند از نسل دیگری بودند که دستگاه دروغ سنج NSA یا کلودینی در زندگیشان وجود نداشت و هیچ کس به آنها نگفته بود که چه چیزی برای انجام دادن در راستای مأموریت امپراتوری جهانی در انتظار آنهاست. هیچ گاه واژه قاتل اقتصادی یا حتی EHM به گوششان نخورده بود و به آنها گفته نشده بود که این کارشان برای تمامی عمر است. آنها بسادگی از الگوی من و سیستم پاداش و خطا یاد گرفته بودند و می دانستند که از آنها انتظار می رود که مطالعات و نتایجی را ارائه دهند که من خواسته بودم. دستمزد آنها، پاداش کریسمسشان و اضافه کاری شان بستگی به رضایت من داشت.
البته هر کاری که می توانستم تصور می کنم، برای سبک کردن بار آنها به عمل می آوردم. مقالاتی نوشته بودم، سخنرانی هایی کرده بودم و هیچ فرصتی را برای قانع کردن آنها در مورد اهمیت پیش بینی های خوشبینانه، وام های سنگین و تزریق سرمایه که رشد GNP را تسریع کرده و جهان را به محل بهتری تبدیل می کند از دست نداده بودم. کمتر از یک دهه طول نکشید که به نقطه ای رسیدیم که اغوا و اجبار شکل ماهرانه تری به خود گرفته و شبیه گونه ای ملایم از مغزشویی شده بود. اینک این مردان و زنانی که در پشت میزهای خودشان، مسلط بر خلیج بوستون، بیرون از محل کار من نشسته بودند، برای پیش برد اهداف امپراتوری جهانی عازم جهان خارج می شدند. به صورت کاملا واقع بینانه، همانطوریکه کلودین من را خلق کرده بود، من نیز آنها را بوجود آورده بودم. اما آنها برخلاف من در تاریکی نگه داشته شده بودند.
شب های زیادی بود که در فکر و هراس این موضوعات بیدار می ماندم. ارجاع پائولا به رزومه ام آغاز اتفاقات بد بعدی بود و من غالباً احساس حسادتی نسبت به سادگی و خامی کارمندانم داشتم. عمداً آنها را فریب داده بودم و در عمل از عذاب وجدان حفظشان کرده بودم. آنها مجبور به درگیر شدن با موضوعات اخلاقی ای که دامنگیر من شده بود نبودند.
در مورد ایده صداقت در تجارت و مسئله تقابل ظاهر و باطن نیز خیلی فکر کرده بودم. با خود گفته بودم که مردم از آغاز تاریخ همدیگر را فریب داده اند. افسانه ها و فولکلور مردم پر از داستان هایی در مورد حقایق انحرافی و موضوعات جعلی است: تجار فرش فریبکار، وام دهندگان نزول خوار و خیاطانی که می خواستند امپراتور را قانع کنند که لباس هایش تنها برای خودش نامرئی هستند.
خیلی دلم می خواست که نتیجه بگیرم مسائل همانگونه بودند که همیشه بوده اند و ظاهر رزومه من و واقعیت پشت آن تنها منعکس کننده طبیعت انسانی است، اما قلباً می دانستم که این گونه نیست. همه چیز تغییر کرده بود. می دانستم که به سطح جدید از فریبکاری رسیده ایم، چیزی که به انهدام خودمان- نه تنها اخلاقا که از لحاظ فیزیکی و به عنوان یک فرهنگ نیز منجر خواهد شد، مگر اینکه سریعاً تغییرات مشخصی داشته باشیم.
مثال جرایم سازمان یافته به نظر نشان دهنده یک طنز بود. رؤسای مافیا غالباً به عنوان اوباش خیابانی آغاز می کنند. اما به مرور زمان، آنهایی که به مراتب بالاتر می رسند تغییر ظاهر می دهند. لباس های کاملا مناسب می پوشند، صاحب مشاغل قانونی می شوند و در ردای مردمان شرافتمند درمی آیند. از خیریه های محلی حمایت می کنند و مورد احترام جوامع شان قرار می گیرند. به افرادی که در مضیقه هستند پول قرض می دهند و همانند جان پرکینس در رزومه اش به عنوان الگوهای شهروندی درمی آیند. هرچند در زیر این نقاب رد خونی جریان دارد. هنگامی که بدهکاران نمی توانند بدهی خود را بپردازند، این مردان خرابکار نزول پولشان را طلب می کنند، اگر نتوانند آن را بگیرند، مزدوران با چوب های بیس بال وارد عمل می شوند و به عناوین آخرین راهکار، سلاح ها بیرون می آیند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات