تاریخ انتشار : ۲۴ دی ۱۳۸۸ - ۰۸:۱۰  ، 
کد خبر : ۱۲۶۳۴۹

پرکینس؛ مردی که به سختی زنده است


جان پرکینسس
مترجم: توحید احمدی

خیلی خوب می شود اگر بتوانیم همه چیز را به یک توطئه نسبت دهیم، اما نمی توانیم. امپراتوری، وابسته به تاثیر بانک های بزرگ، شرکت های بزرگ و دولت ها است - شرکت سالاری - اما این یک توطئه نیست. این شرکت سالاری متعلق به خودماست - ما خود باعث آن هستیم - به همین خاطر است که مقابله با آن غالبا برای ما آسان سخت است. سریع به این خائنان در سایه نگاه می کنیم و رد می شویم، چرا که بیشتر ما برای آن بانک ها، شرکت های بزرگ و دولت ها کار می کنیم یا اینکه به خاطر کالاها و خدماتی که تولید می کنند و می فروشند به آنها وابسته ایم. نمی توانیم دست کسی که به ما غذا می دهد را گاز بگیریم.
این افکار، همانطور که پشت کامپیوترم به این تیترها خیره شده بودم از ذهنم می گذشت و سوالاتی را برایم پدید آورد. چگونه می توانید در مقابل سیستمی که خانه، ماشین، غذا ، پوشاک و بهداشت شما را فراهم می کند - حتی اگر بدانید این سیستم، جهانی را ساخته که در هر روز بیست و چهار هزار نفر از گرسنگی می میرند و میلیون ها تن از شما یا حداقل نمایندگانی که شما انتخاب کرده اید متنفرند - مخالفت کنید؟ چگونه جرات می کنید مفاهیمی را که شما و همسایگانتان به عنوان یک انجیل پذیرفته اند به چالش بکشید، حتی اگر به خود مخرب بودن این سیستم مظنون باشید؟ آرام بلند شدم و برای خوردن یک فنجان دیگر به طرف خانه به راه افتادم.
میان بر زدم و از صندوق پستی کوچه منتهی به خیابان نسخه ای از روزنامه Palm Beach Post را که متعلق به من بود برداشتم . روزنامه حاوی همان مقاله بچتل-عراق بود که تحت کپی رایت نیویورک تایمز چاپ شده بود. اما این بار به تاریخ بالای صفحه نگاه کردم: 81 آپریل، که حداقل در نیواینگلند تاریخ مشهوری است و توسط والدین جنگ زده ام و شعر لانگ فیلو به من القا شده بود.
گوش فراده، فرزندم، و تو خواهی شنید
در نیمه شب حرکت پاول ریور
در هجدهم آپریل سال 52
مردی به سختی زنده است
که روز و سال معروف را به یاد می آورد
آن سال، جمعه قبل از عید پاک با سالگرد حرکت پاول ریور مقارن شده بود. مشاهده آن تاریخ در صفحه اول پالم بیچ پست، نقره کار دوران استعماری را در ذهنم مجسم ساخت که در کوچه های تاریک نیواینگلند کلاهش را تکان می داد و فریاد میزد «بریتانیایی ها دارند می آیند!» ریور زندگی خودش را به خاطر انتشار آن کلمات به خطر انداخت و آمریکایی های وفادار نیز به او پاسخ دادند. آنها امپراتوری را متوقف و مجبور به عقب نشینی کردند.
داشتم فکر می کردم که چه چیز آنها را به حرکت درآورد. چرا آن آمریکایی های استعمارگر خواستند از مسیر آن روزگار خارج شوند. خیلی از سردسته های آنها در ناز ونعمت بودند. چه چیزی باعث شد که آنها تجارت خود را به خطر بیافکنند، دست کسی را که به آنها غذا می داد گاز بگیرند و زندگی خود را با خطر مواجه سازند؟ هر کدام از آنها بی شک که دلایل شخصی خودشان را داشتند، با این وجود می بایستی نیروی متحد کننده ای بوده باشد، چیزی که تمامی آن آتش های منفرد را در آن لحظه تاریخی به هم پیوند داد.
یادم آمد: کلمات
روایت داستان واقعی امپراتوری بریتانیا و سیستم سوداگرانه خودخواه و در نهایت خود مخرب آن جرقه آن اتفاقات بود. افشای مفاهیم اساسی توسط مردانی همچون تام پین و توماس جفرسون آتش بر اذهان هم میهنانشان زد و قلب ها و اذهانشان را گشود. استعمارگران شروع به سوال کردن از خودشان نمودند و هنگامی که این کار را کردند، حقیقتی نو را یافتند که نابود کننده خدعه ها بود. آنها حقیقت پشت زنگار را شناختند و به روشی که امپراتوری بریتانیا آنها را فریب داده و برده خود کرده بود پی بردند.
آنها اربابان انگلیسی خود را دیدند که سیستمی را پی ریزی کرده بودند و سعی داشتند مردم را به یک دروغ قانع کنند - اینکه آن بهترین سیستمی است که بشر می تواند ارائه کند، اینکه جهان بهتر به عبور منابع از مسیر سرزمین پادشاهی انگلستان بستگی دارد، اینکه دیدگاه امپریالیستی به تجارت و سیاست کارترین و منصفانه ترین ابزار کمک به اکثریت افراد است - در حالیکه حقیقت این بود که این سیستم با هزینه فقیر شدن عده زیادی به ثروتمند شدن معدودی می انجامید. این دروغ و استثمار پیامد آن، تازمانیکه معدودی از فلاسفه، تجار، ماهی گیران، مرزبانان، نویسندگان و سخنوران شروع به صحبت کردن در مورد حقیقت کردند برای دهه های متمادی تداوم و گسترش یافت.
هنگامی که فنجان قهوه ام را دوباره پر می کردم و وقت برگشت به محل کارم هنگامی که پشت کامپیوترم می نشستم به قدرت کلمات فکر می کردم.
از سایت CNN خارج شده و فایلی را که شب قبل بر روی آن کار می کردم را باز کردم. آخرین پاراگرافی که نوشته بودم را خواندم:
این داستان باید گفته شود. ما در بحرانی وحشتناک - و فرصتی شگرف - زندگی می کنیم. داستان این آدم کش اقتصادی خاص، روایت داستان چگونگی رسیدنمان به این جا و توضیح این مطلب است که چرا هم اکنون با بحران هایی مواجهیم که به نظر غیر قابل حل می آیند. این داستان باید گفته شود چرا که تنها با دانستن اشتباهات گذشته مان قادر به استفاده از فرصت های آتی خواهیم بود ... از همه مهمتر آنکه، این داستان امروز باید گفته شود چرا که برای اولین بار درطول تاریخ، ملت ما توانایی، پول و قدرت تغییر همه این ها را دارد. ملتی که در آن متولد و به عنوان یک EHM خدمت کردم : ایالات متحده آمریکا.
این بار نباید متوقف می شدم. اتفاقات زندگی و انتخاب هایی که در مورد آنها کرده بودم من را به این نقطه رسانده بود. باید جلو می رفتم.
دوباره به آن مرد، تنها سوار کوچه های تاریک نیواینگلند، در حالی که هشدارهایش را فریاد میزد فکر کردم. نقره کار می دانست که کلمات پین و جفرسون قبل از او به آنجاها رسیده بود و مردم آن کلمات را خوانده و در بارهایشان در مورد آنها صحبت کرده بودند. پین به حقیقت ظلم امپراتوری بریتانیا اشاره کرده بود و جفرسون اعلام کرده بود که ملت ما مصمم به برقراری اصول زندگی، آزادی و تعقیب شادی است و ریور، در حالیکه در شب می تاخت می دانست که مردان و زنانی که در مستعمرات زندگی می کردند با آن کلمات قدرت گرفته اند. آنها می بایستی برمی خاستند و برای جهانی بهتر مبارزه می کردند.
کلمات ...
تصمیم خود را برای توقف به تعویق انداختن هایم، برای اتمام آنچه که بارها در طول سال ها شروع کرده بودم، برای پاک شدن، برای اعتراف کردن - برای نوشتن این کتاب - گرفتم.
تاریخچه شخصی زندگی جان پرکینس
1963 - فارغ التحصیلی از پیش دانشگاهی، ورود به کالج میدلبری
1964 -آشنایی با فرهاد، فرزند ژنرال ایرانی. اخراج از میدلبری
1965-کار برای روزنامه های کمپانی Hearst در بوستون
1966 -ورود به کالج مدیریت بازرگانی دانشگاه بوستون
1967-ازدواج با همکلاسی سابق اش در میدلبری که «عمو فرانک»اش یکی از مدیران بلند پایه آژانس امنیت ملی آمریکا NSA بود.
1968-گزینش توسط NSA به عنوان یک EHM ایده آل. پیوستن به Peace Corps با پشتیبانی عمو فرانک و رفتن به ماموریتی در اکوادور آمازونی - جایی که قبایل بومی کهن با کمپانی های نفتی مبارزه می کردند.
1969-زندگی در جنگل های بارانی و کوه های آند. تجربه اقدامات مخرب و دسیسه های کمپانی های نفتی و آژانس های دولتی و آشنایی با تاثیرات منفی این اقدامات بر فرهنگ های منطقه ای و محیط زیست
1970-ملاقات با نائب رئیس کمپانی مشاوره ای بین المللی MAIN خود رابط NSA است.
1971 -پیوستن به MAIN، شرکت در دوره آموزشی مخفیانه EHM، همراهی تیم یازده نفره MAIN در جاوا و اندونزی، عذاب وجدان در مورد ارائه مطالعات اقتصادی تحریف شده
1972 -نشان دادن تمایل خود به «همکاری»، انتصاب به پست سراقتصاددان، ملاقات با رهبران مهمی چون رئیس بانک جهانی؛ روبرت مک نامارا، رفتن به پاناما برای یک ماموریت مهم، آشنایی با تاریخ امپریالیسم آمریکا در آمریکای جنوبی
1973 -موفقیت چشم گیر در کارهای محوله در MAIN، ادامه کار در پاناما، سفرهای زیاد و هدایت مطالعات گسترده در آسیا، آمریکای لاتین و خاورمیانه
1974-آغازگر موفقیت بزرگ EHM در عربستان سعودی، موافقت خاندان سعودی با سرمایه گذاری در اوراق قرضه ایالات متحده به منظور اجازه دادن به خزانه داری آمریکا برای استفاده از این سرمایه گذاری در استخدام شرکت های آمریکایی برای ساخت سیستم های آبی، بزرگراه ها، بنادر و شهرها. در مقابل، ایالات متحده، ادامه حاکمیت خاندان سلطنتی را تضمین می کرد. این طرح به عنوان الگویی برای طرح های آتی EHM، از جمله طرحی که در عراق شکست خورد، استفاده می شود.
1975-ارتقاء دوباره به عنوان جوان ترین شریک MAIN در صد سال تاریخ فعالیت کمپانی و نیز انتصاب به مدیریت اقتصادی و برنامه ریزی محلی کمپانی، انتشار مقالات تاثیرگذار، سخنرانی در هاروارد و موسسات دیگر
1976 -سرپرستی پروژه های بزرگ در سرتاسر جهان؛ آفریقا، آسیا، آمریکای لاتین، آمریکای شمالی و خاورمیانه. آشنایی با دیدگاه امپراتوری سازی شاه ایران
1977 -ارتباطات شخصی در کلمبیا و آشنایی با کشاورزانی که مارک تروریست کمونیست و قاچاقچی بر آن ها خورده است، اما در حقیقت رعایایی هستند که برای حفاظت از خانه و کاشانه شان می جنگند.
1978 -خروج از ایران توسط فرهاد، پرواز به رم همراه با او و رفتن به خانه پدر فرهاد؛ کسی که سقوط محتوم را شاه پیش بینی کرده و از سیاست های آمریکا، رهبران فاسد و دولت های استبدادی ای که باعث تنفر فزاینده در خاورمیانه شده اند انتقاد می کند. او هشدار می دهد که اگر ایالات متحده رفتارش را نرم تر نکند، اوضاع بدتر خواهد شد.
1979 -عذاب وجدانی که همزمان با خروج شاه از ایران و حمله به سفارت ایالات متحده و گروگانگیری دامنگیرش می شود، او را به این نتیجه می رساند که ایالات متحده ملتی است که نقش امپریالیستی خود را نفی می کند. جدایی از همسر بعد از سال ها تنش و متارکه های مکرر
1980 -افسردگی، احساس گناه و فهم این موضوع که پول و قدرت، او را در MAIN به دام انداخته است. خروج از MAIN
1981 -ناراحتی عمیق از کشته شدن جیم رولدوس ، رئیس جمهور اکوادور که به خاطر اقدامات ضد کمپانی های نفتی و حرکت بر خلاف منافع واشنگتن در سانحه هوایی ای که رد پای دخالت سیا در آنها دیده شد کشته شد. برای دومین بار ازدواج می کند، این بار با فرزند یکی از مهندسان ارشد کمپانی بچتل که مسئول طراحی و ساخت شهرهایی در سعودی است که کار خودش در 4791 باعث تامین مالی آن شده بود.
1982 -تاسیس IPS که شرکتی متعهد به تولید برق سازگار با محیط زیست است. دخترش جسیکا متولد می شود.
1989-1983 -موفقیت چشم گیر در مقام مدیر اجرایی IPS به کمک «اتفاقاتی» همچون یاری مقامات عالی، تخفیف مالیاتی ... . به عنوان یک پدر به بحران های جهانی و نقش EHMی خودش نگاه می کند. شروع به نوشتن کتابی برای افشای همه چیز می کند. دریافت پیشنهادی پرسود برای ننوشتن کتاب.
1991-1990 -حمله ایالات متحده به پاناما، زندانی کردن نوریگا، فروش IPS و بازنشستگی در چهل و پنج سالگی. به فکر نوشتن کتابی در مورد زندگی EHMی خودش می افتد اما به جای آن، انرژی خود را صرف تاسیس سازمانی غیر انتفاعی می کند.
2000-1992 -شکست EHM ها در عراق طی جنگ اول
خلیج فارس. شروع به نوشتن کتاب و توقف در نتیجه تهدیدها و تطمیع ها برای سومین بار. سعی می کند وجدان خود را با نوشتن این کتاب و پشتیبانی سازمان های غیر انتفاعی آرام کند. تدریس در نشست های سازمان
غیر انتفاعی عصر جدید. سفر به آمازون و هیمالیا، ملاقات با دالایی لاما و ...
2002-2001-رهبری گروهی از مسافران آمریکای شمالی در آمازون، یازده سپتامبر، بازدید از گراند زر (محل برج های دو قلو) و تصمیم به نوشتن کتاب برای تخفیف آلام خود و افشای حقایق کارهای پشت پرده EHM ها.
2004-2003 -بازگشت به آمازون برای دیدار با قبایل بومی ای که تهدید به آغاز جنگ بر علیه کمپانی های نفتی کرده اند. نوشتن کتاب اعترافات یک آدم کش اقتصادی.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات