احمد زیدآبادی
در حالی که آتش جنگ در جنوب لبنان و نوار غزه شعله ور است، پیله کردن به موضوعی دیگر، هر چند که مذموم نیست، اما خلاف شیوه روزنامه نگاری حرفه ای به نظر می رسد.
با این همه تمایلی ندارم که در مطبوعات داخلی درباره آنچه در لبنان می گذرد، مطلبی بنویسم، دلیلش هم بی تفاوتی نسبت به آن فاجعه و پیامدهای ویرانگر آن برای خاورمیانه نیست، بلکه به عکس، نگرانی بیش از اندازه ای است که از عواقب آن دارم.درعین حال علاقه مند نیستم پرسش امروز را بی ارتباط با مسائل جاری خاورمیانه طرح کنم. قاعدتا از اسرائیل که نمی توانم چیزی بپرسم، چون پرسش از آن، در کشور ما به معنای به رسمیت شناختن موجودیت صهیونیستی آن تفسیر و تعبیر می شود و کلی مکافات دارد. چه بهتر که آن را نادیده بگیریم، انگار که گویی وجود خارجی ندارد.
حال اینکه چه موجودیتی در جنوب لبنان و نوار غزه در حال جنگ با حماس و حزبالله است، خدا عالم است.طرف دیگر ماجرا، آمریکاست که خوشبختانه برخلاف دوره اصلاحات، امروزه دیگر می توان آن را مورد خطاب قرار داد و بدون آنکه متهم به سازشکاری شد از آن پرسش کرد و این نعمت البته نتیجه ابتکار رئیس جمهوری است که طرفدارانش سلام و علیک خاتمی با کلینتون را تاب نیاوردند، اما نامه نگاری احمدی نژاد با بوش را نه فقط تاب آوردند که در فضیلت آن ماجراها به پا کردند.برویم سر اصل مطلب. آمریکا نقش خود را در بحران خاور میانه، <میانجیگری بی طرفانه> تعریف کرده و از اجرای قطعنامه های شورای امنیت سازمان ملل برای حل بحران حمایت می کند.
در واقع، مسلمانان اندکی در روی زمین وجود دارند که به بی طرفی آمریکا در بحران خاورمیانه باور داشته باشند. دلیلش چیست؟ آیا به زعم واشنگتن، اکثریت قریب به اتفاق مسلمانان دنیا متاثر از تبلیغات محافل افراطی اند و توان داوری عادلانه نسبت به رفتار آمریکا در بحران خاورمیانه را ندارند و یا اینکه اشکالی در کار آمریکاست؟از نظر یک مقام آمریکایی، نفرت بیش از اندازه مسلمانان نسبت به اسرائیل و همه اجزای آن سبب شده است که آنان قادر به قضاوت منصفانه نسبت به مناقشه خاورمیانه نباشند و در بروز هر حادثه ای، بدون توجه به شرایط رخ دادن آن، اسرائیلی ها را گناهکار قلمداد کنند.
از نگاه دولت آمریکا، مسلمانان فقط موضعی را منصفانه و بی طرفانه می دانند که صددرصد علیه اسرائیل باشد و چون ایالات متحده چنین موضعی ندارد، به نقض بی طرفی و حمایت از اسرائیل متهم می شود.
استدلال آمریکا، ممکن است برای بسیاری از شهروندان این کشور قانع کننده باشد اما مسلمانان را متقاعد نمی کند. منظورم در اینجا مسلمانانی که نمی خواهند سر به تن آمریکا باشد، نیست، زیرا آنها اصولا در پی دریافت دلیل از آمریکا برای توجیه سیاست هایش نیستند، بلکه منظور مسلمانان میانه روی است که حل بحران خاورمیانه را از طریق اجرای بی طرفانه قطعنامه های شورای امنیت جست وجو می کنند.
می دانم که آمریکایی ها، در مورد عدم اجرای قطعنامه های سازمان ملل به مشکلات عمیق اجرایی آن که هیچ کارشناسی منکر آن نیست، اشاره خواهند کرد اما سخن حتی بر سر اجرای قطعنامه ها نیست بلکه مساله، تفسیر عادلانه قطعنامه هاست که آمریکا تاکنون از آن طفره رفته است.همه ما می دانیم که دولت جورج بوش از تشکیل فلسطین مستقل در کنار اسرائیل حمایت می کند اما جالب اینجاست که دولت بوش تاکنون حاضر به تعیین موضع خود در مورد مرزهای کشور فلسطین نشده و بر این عقیده است که این مرزها باید در مذاکرات بین اسرائیل و دولت خودگردان فلسطین تعیین شوند.چرا باید مرزهای فلسطین در مذاکره بین اسرائیل و دولت خودگردان مشخص شود، در حالی که دو طرف از قدرت برابر برای اعمال فشار و چانه زنی برخوردار نیستند؟
با وجود رای مشورتی دیوان لاهه درباره مرزهای کشور فلسطینی و با وجود قطعنامه های شورای امنیت، به چه دلیلی ایالات متحده آمریکا از شناسایی خط سبز به عنوان مرز دو طرف خودداری می کند؟
شگفت آن است که وقتی اسرائیل هنوز حدود و ثغوری برای کشور فلسطینی قائل نیست و آمریکا نیز در این باره جز کلی گویی موضعی نمی گیرد، حماس برای شناسایی موجودیت اسرائیل تحت فشار و تحریم بین المللی قرار می گیرد. اگر از نظر آمریکا، حماس باید اسرائیل را به رسمیت بشناسد، آیا در مقابل، اسرائیل هم نباید فلسطین را به رسمیت شناسد؟
گذشته از این، حماس در چارچوب کدام مرز باید اسرائیل را به رسمیت شناسد، در حالی که اسرائیل خود نسبت به الحاق بخشی از کرانه باختری رود اردن و بیت المقدس شرقی نسبت به خاک فلسطین ادعای ارضی دارد؟