از جورج دبلیو بوش نقل شده که «من به عنوان یک گاوباز (cowboy) شروع کردم و اکنون رئیس دولت هستم.» واقعیت آن است که رفتارها و کلمات رئیسجمهور کنونی آمریکا از پیشینه گاوبازیاش در ایالت تگزاس متأثر بوده است. رهیافتش در برابر کشورها در جامعه جهانی که یا با ما یا با تروریستها هستند بدون این که نگرش خاکستری را در عرصه مبارزه با تروریسم اتخاذ کند، نامیدن مخالفان خود به عنوان محور شرارت، رویکردش در برابر اسامه بن لادن رهبر القاعده که زنده یا مرده او را میخواهد و یا بیان او در جولای 2003 درباره تروریستها و شورشیان عراقی مهاجم به نیروهای آمریکایی که «آنها را بیاورید» (!Bring them) حکایت از رسوخ افکار و رفتار گاوبازی در گفتار و سیاست بوش دارد.
این دیپلماسی پس از 11 سپتامبر 2001 از ویژگیهای خاصی برخوردار است: استفاده از بیانات محکم، متعصب و سختگیرانه، یکجانبهگرایی اعمالی در عین چندجانبهگرایی اعلامی، تمایز فاحش میان بیان و اقدام، شراکت لاف زنانه در مذاکرات بینالمللی به منظور تغییر ماهیت موافقتنامهها، پروتکلها و کنوانسیونها یا اجتناب از امضا یا تصویب آنها، ایدهآلیسم توسعهطلب یا «ویلسونیسم در چکمه» در چهارچوب دکترین «تغییر رژیم» (Regime Change) در راهبرد امنیت ملی آمریکا از 2001 تا 2006، مجاز دانستن کاربرد زور در برابر رژیمهای یاغی برای تحمیل دموکراسی و گسترش دومینویی آن، تأکید بر تکمحوری و کاربرد سختافزاری قدرت و فتح استیلاجویانه سرزمینهای سوقالجیشی، زورمداری در فرایند مبارزه با تروریسم بدون توجه به رفع ریشههای اجتماعی و اقتصادی خشونتگرایی و تأکید بر حملات پیشدستانه (preemptive) علیه تهدیدات فزاینده قبل از عملی شدن یا وقوع آن.
این رویکرد که آمریکا بنیادهای راهبرد کلانی را پایهریزی کند که با تروریستها و دولتهای یاغی بجنگد، به توسعه تحمیلی دموکراسی در جهان مبادرت ورزد و به حمله پیشدستانه بدون انتظار دریافت کمک و مساعدت قدرتهای دیگر اقدام نماید، با سبک و سلیقه و روحیه شخصی بوش تناسب زیادی داشته است. تمایل شخصی او به بیاعتنایی به تمایزات ژئوپلتیک و رفتارهای مبتنی بر میل شخصی و پافشاری لجوجانه بر ایده آنها و دیدگاههای جنگطلبانه، بیانگر آن است که سیاست بوش، تلفیقی از سیاستهای تئودور روزولت، وودرو ویلسون، ورونالد ریگان را در خود جای داده است. سیاست بیرحمانه «چماق بزرگ» (Big Stick) تئودور روزولت مبنی بر این که «آهسته راه برو و چماق بزرگ را با خود به همراه داشته باش»، سنت ویلسونی دموکراتیزه کردن جهان موسوم به ویلسونیسم در چکمه (Willsonism in Boot) یعنی گسترش دموکراسی آمریکایی با کاربرد زور و قوه قهریه و ریگانیسم متکی به قدرت نظامی و سختافزاری در مبارزه با تروریسم، اعزام نیروهای آمریکایی به خارج از کشور برای مأموریتهای نظامی مخاطرهآمیز، استراتژی اقدام که با عمل و اقدام علیه تهدیدات و نه با حروف کلمات تعریف میشود، و به طور کلی سیاست مبتنی بر جنگافروزی، ماجراجویی و زورآزمایی، شاخصههای دیپلماسی کابوی را تشکیل میدهد. با وجود این، دیپلماسی مزبور نتیجهای جز روبرو شدن واشنگتن با چالشهایی عدیده از جمله شورشها و منازعات داخلی در عراق، درگیریهای رو به تزاید در افغانستان، بنبست در قبال برنامههای هستهای ایران، تداوم بحران اسرائیل و فلسطینیان و بحران موشکی و هستهای کره شمالی در برنداشته است. سیاست درگیر شدن فزاینده در موضوعات بینالملل نه تنها نقش آمریکا به عنوان پلیس و ژاندارم بینالمللی را نهادینه نکرده، بلکه موجب افتادن دائم آمریکا در دام بحرانها، افزایش مقاومتهای مردمی، ارتقای موج آگاهی و بیداری اسلامی، گسترش تنش و آشوب در منطقه خاورمیانه و مجبور شدن آمریکا به ورود به فاز مذاکره با کشورهای مخالف خود شده است؛ به گونهای که آمریکا اکنون خود را در دنیای لطمات میبیند و دیپلماسی کابوی را شکست خورده مییابد. انتشار گزارش بیکر ـ همیلتون مبنی بر ضرورت تغییر و تعدیل در راهبرد کلان سیاست خارجی و امنیتی آمریکا در خاورمیانه به ویژه عراق را میتوان شاخصی عمده از ناکامی دیپلماسی جورج دبلیو بوش دانست. آن چه در پی میآید، سعی دارد ضمن تبیین ویژگیها و شاخصهای دیپلماسی کابوی، دلایل ناکامی و لزوم تغییر در رویکرد سیاست خارجی آمریکا را مورد مداقه قرار دهد.
ویژگیها و شاخصهای دیپلماسی کابوی
دیپلماسی کابوی، بیانگر سیاست تحریکآمیز جورج دبلیو بوش از طریق گسترش قدرت نظامی و کاربرد روشهای جنگطلبانه به منظور ترساندن دشمن بدون قصد و نیت حل و فصل منازعات بینالمللی است. یک گاوچران یا گاوباز، علاوه بر برخورداری از رویکرد هیجانی و تخریبی، دارای رفتار واکنشی و کشنده و ژستهای یکجانبه و نمایشی با ضربات تلافیجویانه است. او با موجسواری مبتکرانه و مانوردهی خودخواهانه از طریق خونریزی یا انتقامجویی سعی دارد امیال درونی خود را تسکین بخشد و خویشتن را قهرمان میدان معرفی کند. یک کابوی، جوشناس و فضاساز نیز هست. به گونهای که سعی دارد زمان شوالیهگری ناهنجار و ویرانگر و تیراندازی با سلاحهای مخرب را تشخیص دهد تا نوعی وحشت و دهشت را در دل حریف ایجاد کند. او فردی فرصتطلب و بازیگری پرادعا و پرسروصدا است که با تعریف خود و متاعش تلاش دارد کالای خود را به دیگران طوعاً یا کرهاً بفروشد. او با قاطعیت بیمعنی و رویکرد پدرسالارانه سعی دارد آشتیناپذیری، سازشناپذیری و مذاکرهناپذیری خود را در برابر حریف نشان دهد و با استفاده از سلاح به عنوان حربه نخست، رویکرد تهاجمی خویش را برای شکار دشمن به منصه ظهور رساند.
جورج دبلیو بوش که در دوران جوانی در ایالت تگزاس از نظر خانوادگی و تجاری به حرفه گاوبازی و گاوچرانی اشتغال داشته است، دارای چنین ایستارهای خودستایانه و ایستا از جمله محاصره خصم و اسب تاختن بر جسد وی است که حاکی از اعوجاجات فکری و تفکرات کلیشهای یک کابوی است. نگرش خودخواهانه و سیاه و سفید وی آنجا که در جولای 2003 اعلام کرد که «هر ملت در هر منطقه، حالا باید یک تصمیم بگیرد. یا شما با ما هستید یا با تروریستها. از امروز به بعد هر ملتی که به پناه دادن یا حمایت از تروریستها ادامه دهد، از نظر ایالات متحده به عنوان رژیم متخاصم قلمداد میشود» چنان سیاست سرسختانه، انعطافناپذیر، زورمدار و سفت و سختی را رقم زد که ملتها یا باید به خط آمریکا در مبارزه با تروریسم میپیوستند و یا ضد آمریکایی محسوب میشدند و هیچ منطقه و عرصه خاکستری از نظر وی قابل تحمل نبود. این رویکرد بیرحمانه، مبالغهآمیز، نمایشی و تهاجمی در جنگ علیه تروریسم بدون توجه به ابعاد احساسی، روحی، روانی و انسانی بدون این که شانسی برای ایفای نقش دیپلماسی قائل باشد، در سخنرانی وی در ژوئن 2002 متجلی گردیده بود. آنجا که اظهار داشت: «ما باید عرصه کارزار را از دشمن بگیریم، طرحهایش را بشکنیم و بگسلیم و با بدترین تهدیدات قبل از این که بروز کنند مقابله کنیم.» امنیت ما اقتضای آن را دارد که تمام آمریکاییها به آینده بنگرند و تصمیم بگیرند که برای اقدام پیشگیرانه در موقع لزوم، آماده باشند تا از آزادی و حیاتمان دفاع کنند.»
این رویکرد یک جانبهگرایانه و منفردانه (alone – it – go policy) جهان را به خیر و شر تقسیم میکند و خود را خیر مطلق میپندارد و با عدم تحمل عقیده یا رویکرد مخالف واشنگتن، مخالفان خود را رژیمهای متخاصم یا یاغی قلمداد میکند و جایی برای انتقاد به سیاست خارجی آمریکا باقی نمیگذارد. بوش با شالودهریزی پروژه «قرن جدید آمریکایی» پس از 11 سپتامبر، نوعی یکجانبهگرایی مبتنی بر برتری نظامی واشنگتن را پی میگیرد و به نام گسترش ارزشهای آمریکایی در خارج از سرزمین این کشور و اتکا به مفاهیمی چون اصول آمریکایی در خارج یا مسؤولیتهای جهانی آمریکا به عنوان اصول راهنمای سیاست خارجی واشنگتن، در صدد احیای رویکرد ریگانیستی در دیپلماسی خویش است تا با اتکا به قدرت نظامی و تفوق استراتژیک، فضایی برای بحث و مجادله و تعدیل سیاست خارجی به وجود نیاید. تیم نومحافظهکار آمریکا جنگ را به عنوان اولین حربه و نخستین برگ برنده اختیار کرده است. به گونهای که اول تیراندازی به دشمن را آغاز میکند و پس از به زیرا فکندن خصم با تیر، از وی درباره عملکرد تروریستیاش سؤال میکند. به گفته دیک چنی، «معاون جورج بوش، ما با اهریمن مذاکره نمیکنیم، بلکه او را شکست میدهیم.»
تأکید جورج دبلیو بوش بر دکترین متصلب و بسته «تغییر رژیم» (Regime change) در استراتژی امنیت ملی آمریکا از 2002 تا 2006 که با توجه به همراهی با قدرت سخت افزاری از ابعاد بالقوه نامحدودی برخودار گردید، مظهر این واقعیت بود که آمریکا خود را تنها قاضی خودخوانده جهان و یگانه پلیس جهانی میداند که مجاز است تعیین کند چه رژیمی غیرمردمی، چالشگر، یاغی و متعلق به محور شرارت است و چه رژیمهایی و تحت چه شرایطی مجازند که بر اریکه قدرت باقی بمانند. نظر به این که آمریکا خود را قدرت نظامی مسلط میداند که هیچ قدرتی یارای بازدارندگی یا هماوردی در برابر محوریت آمریکا برای قضاوت و تغییر نظم بینالملل را ندارد، لذا فقط رویکرد آمریکایی نسبت به اخلاقیات و حاکمیت قانون، به عنوان اصول راهنمای نهایی قلمداد میشود.
بوش با الهام از فیلمهای وسترن که رئیس پلیس با اتکا به زور و قدرت سختافزاری میکوشد گانگهای غیرقانونی را بر سر جایشان بنشاند و به مجازات برساند، سعی دارد خود را تنها بازیگر قدرتمند قلمداد کند که از توانایی رام کردن تروریستهای وحشی برخوردار است. بر این اساس، وی امنیت آمریکا را چنین تعریف میکند که پیشاپیش باید با تهدیدات پیش رو قبل از ظهور و بروز آن مقابله نماید و هر زمان که دفاع از امنیت ملی آمریکا اقتضا کند، آماده اقدام پیشدستانه باشد. به نظر او وقتی «ابرقدرت تنها» تصمیم میگیرد که رژیمی را نابود کند، او دوست ندارد که دولت هدف، گزینه زیادی پیش رو داشته باشد. کشور هدف باید تنها یک مسیر و آن تسلیم و مقهور شدن در برابر قدرت مسلط در پیش داشته باشد. به گونهای که به رغم عدم تقارن فاحش قدرت، در عرصه نبرد مغلوب شود. بر این اساس بود که واشنگتن در مارس 2003 با اندیشیدن به حکمرانی استیلاجویانه بر عراق و اشغال سرزمین این کشور به توسعه رهبری و افزایش گستره نفوذ آمریکا در سراسر جهان و فراسرزمینی کردن اصول و ارزشهای آمریکایی میاندیشید.
از دیگر ویژگیهای دیپلماسی کابوی، تلاش برای تغییر شکل معاهدات با عدم امضا یا عدم تصویب آنها و یا عقبنشینی و خروج از تعهدات پس از امضای آنهاست. این مواضع یکجانبه و تناقضآمیز مبتنی بر معیارهای دوگانه موجب شده که رفتار واشنگتن متکبرانه و منافقانه قلمداد گردد. آمریکا اساساً میگوید: «آن چه که من میگویم را انجام بده نه آن چه را که من انجام میدهم.» آمریکا عملاً سیاستهای بینالمللیای اتخاذ میکند که منسوب و نشأت گرفته از سیاست داخلیاش است. این رویکرد، مانع از ایفای نقش رهبری جهانی و منجر به کاهش مشروعیت رهبری واشنگتن و بیاعتمادی به آن در مذاکرات و موافقتنامههای چندجانبه شده است. آمریکا در حالی دیگران را مجبور به ایفای مسؤولیتهای بینالمللی میکند که از آن انتظار نمیرود مشارکتی در حمایت از معاهدات و موافقتنامههای حقوق بشری، زیست محیطی، خلع سلاح و بهداشت عمومی داشته باشد. در این راستا میتوان به خروج از پیمان کیوتو در مارس 2001، پرهیز از امضای معاهده گازهای آلودهکننده مداوم ارگانیک (POP)، عدم امضای کنوانسیون تنوع گونههای زیستی (Biodiversity) و کنوانسیون تنوع بیولوژیک و پروتکل ایمنی زیستی موسوم به کنوانسیون بازل (Basel) اشاره کرد که حاکی از بی اعتنایی واشنگتن به معاهدات زیست محیطی و کنوانسیونهای تغییرات فاحش آب و هواست. همچنان خودداری واشنگتن از امضای پروتکلهای تضمین و بازرسیها در چهارچوب کنوانسیون سلاحهای بیولوژیک (BWC) و معاهدات مرتبط با خلع سلاح و عدم گسترش سلاحهای کشتار جمعی شامل معاهده منع جامع آزمایشهای هستهای (CTBT)، خروج از معاهده ضد موشکهای بالستیک (ABM) و نیز معاهده منع کاربرد مینهای زمینی ضد نفر و نیز بیاعتنایی واشنگتن به معاهدات بینالمللی حقوق بشری از جمله عدم تصویب کنوانسیون حقوق کودک (همسو با کشور سومالی)، عدم پذیرش عضویت در دیوان کیفری بینالمللی (ICC) و عدم امضای کنوانسیون چهارچوب کنترل دخانیات (FCTC) نشانگر سرپیچی آمریکا از پایبندی به چندجانبهگرایی است. اینگونه اقدامات یک جانبه گرایانه آمریکا که تهدیدی علیه صلح، حقوق بینالملل، همکاری بینالمللی، محیط زیست، حقوق بشر، سلامت، ایمنی و بهداشت عمومی قلمداد میشود، در صورتی که تداوم یابد، کارایی و توانایی تأثیرگذاری خلاق بر مذاکرات بینالمللی را تحتالشعاع قرار میدهد و موجبات انزوای واشنگتن را در جامعه بینالملل فراهم میآورد.
دلایل ناکامی و لزوم تغییر در سیاست خارجی واشنگتن
واقعیت آن است که عصر دیپلماسی کابوی به پایان رسیده است. شکست آمریکا در جنگ صلیبی دموکراسی در خاورمیانه پس از پیروزی اخوان المسلمین در مصر، صحنهگردانی حزبالله در لبنان، حاکمیت حماس در نوار غزه، شکست روند انقلابهای نارنجی به گونهای که نیروهای طرفدار پوتین در اوکراین در حال بازگشتاند، شکست «طرح خاورمیانه جدید» پس از ناکامی اسرائیل در جنگ سی و سه روزه با حزبالله لبنان، افزایش تنش در منطقه بین رژیم صهیونیستی از یک سو و حماس و حزبالله از سوی دیگر، بازچرخش اقدامات آمریکا علیه خودش در خلیج فارس با توجه به سیاست خردمندانه ایران برای مقابله با سیاستهای تهاجمی و استیلاجویانه واشنگتن در منطقه، دستیابی کره شمالی به سلاح هستهای و در پیش گرفتن گزینه سامسون از سوی رژیم پیونگ یانگ برای وادار کردن آمریکا به پیگیری گزینههای غیرنظامی، حاکی از آن است که زمامداران واشنگتن باید رویکرد «عشق متصلب» (Tough Love) نسبت به بقیه جهان را تعدیل کنند و ضمن تجدیدنظر در راهبرد امنیت ملی با پرهیز از اتکا به ابزارهای سختافزاری قدرت و رویکرد یکجانبهگرایانه، دریابند که باید به خرد معقول و متعارف بازگشت و فراتر از تغییر لحن، به تغییر عملی استراتژی سیاست خارجی خود مبادرت ورزید. نظر به این که جنگ افغانستان در پنجمین سالش و جنگ عراق در چهارمین سالگردش هیچ کدام بر وفق مراد آمریکا نبودهاند، بوش باید پس از شش سال ریاست جمهوری در کاخ سفید، استراتژی کلان خود برای ایجاد نظم مجدد در جهان را تغییر دهد.
در حالی که میزان سربازان کشته شده آمریکایی در عراق و افغانستان رو به افزایش است، این دو کشور نه تنها با شورش بلکه با جنگهای داخلی روبرو شدهاند. آمریکا در منازعه فلسطین به تماشاگر و نظارهگر اوضاع تبدیل شده است و دست خود را بسته میبیند؛ چون در عین این که از اسرائیل حمایت میکند و خواهان نابودی حماس است، شاهد بازگشت حماس به صحنه قدرت سیاسی در انتخاباتی است که بوش از چهارچوب و روند دموکراتیک آن حمایت به عمل آورده بود.
چه عاملی موجب ناتوانی و ناکامی دیپلماسی کابوی جورج بوش شده است؟ گرچه سهم عمده شکست دیپلماسی واشنگتن به سیاست زورمدارانۀ «حمله پیشدستانه» برای واژگونسازی دیکتاتورها و جنگ صلیبی برای مقابله با تروریسم و برقراری دموکراسی آمریکایی دومینووار بازمیگردد، اما واقعیت آن است که بوش با محدودیتهای قدرت سخت روبرو شده است. به گفته استانلی هافمن، قدرتهای بزرگ نیز از ضعف و آسیبپذیری رنج میبرند؛ چرا که قدرت به توان سختافزاری محدود نمیشود، بلکه قدرت نرم نیز از شاخصههایی از تأثیرگذاری برخوردار است.
اگرچه آمریکا قدرت نظامی قابل توجهی دارد به گونهای که یک دهم نیروی نظامیاین کشور که توانست آلمان و ژاپن را مغلوب کند، به همراه نیروی هوایی و قدرت موشکی آمریکا و نیروهای ویژه ای که ارتش جنگی را پشتیبانی میکنند، توانستند با تلفاتی محدود رژیم طالبان را سرنگون سازند و هنگهای مسلح آمریکا با حمایت نیروی هوایی بلامنازع و قدرت موشکی این قدرت توانست ارتش عراق را منهدم سازد و رژیم بعثی عراق را واژگون نماید، اما ملت سازی امر دیگری است. همان گونه که فرانسویها در سال 1923 در روحر گرفتند که «نمیتوانید با سرنیزه زغال سنگ را استخراج کنید» آمریکاییها در حال دریافتن این نکتهاند که «با اشغال گسترده و درازمدت نمیتوان دموکراسی را در عراق و افغانستان به وجود آورد»؛ چرا که جمعیت مسلمان عراق و افغانستان، آمریکا را اشغالگر میدانند و اگر حمایتش را از رژیمهای حاکم افزایش دهد، آن رژیم را سرسپرده امپریالیسم قلمداد میکنند.
در واقع، حضور نیروهای آمریکایی در عراق تحریکآمیزتر و چالشبرانگیزتر شده است و شرایط امنیتی در عراق و افغانستان فضای چندانی را برای مانور آمریکا در قبال ایران و کره شمالی باقی نگذاشته است. به گونهای که آمریکا دریافته که دیگر گزینههای نظامی و ابزارهای سختافزاری و رویکرد تهاجمیدر قبال تهران و پیونگ یانگ قابل اجرا نیست. لذا بوش باید دریابد که دیپلماسی از جایگاهی بهتر و ارزشمندتر در قبال این دو کشور برخوردار است و دیپلماسی قدیمی مذاکره بهترین راهحل و فصل منازعات بینالمللی به شمار میآید. در حال حاضر، رویکرد سختافزاری واشنگتن موجب افزایش و قدرتیابی مجدد نیروهای طالبان در افغانستان شده است و توان تهران برای تشدید جنگ نامتقارن در عراق و افغانستان را افزایش داده است. به ویژه آن که ایران دارای جمعیتی سه برابر عراق و گستره جغرافیایی چهار برابر عراق است و پیونگ یانگ قدرت هستهای با ارتش یک میلون نفری و یازده هزار آتش بار است. از این رو گزینه نظامی در قبال این دو کشور، خطرهای زیادی برای آمریکا دربردارد. در این صورت، ناکامی دیپلماسی کابوی موجب شده که همانگونه که نیکسون هشدار داده بود، آمریکا به غولی نومید و رقتانگیز تبدیل شود. به هر تقدیر، به رغم ادعای نومحافظهکاران آمریکا مبنی بر این که این قدرت، «هژمون خیرخواه جهانی» و قدرتی بلامنازع در جهان تک قطبی است، آمریکا گرچه دارای توانمندی قابل توجه در عرصههای نظامی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی است، اما تنها قدرت مسلط محسوب نمیشود. با توجه به این که ناکارآمدی راهبرد دولت بوش مبنی بر دکترین حمله پیشدستانه برای بازسازی جهان به اثبات رسیده است، بوش باید با الهام از تجربه عراق، سیاست حمله یکجانبه را تغییر دهد و به دیپلماسی نرم روی آورد. دیپلماسی آمریکا نیازمند آن است که با استفاده از قدرت، ثروت و نفوذ این کشور، بلوغ بیشتری را از خود بروز دهد و با احترام به معاهدات حقوق بشری، زیست محیطی، بهداشت و رفاه عمومی و حکمرانی مناسب، خاتمه روشهای سختافزاری از جمله جنگ صلیبی برای دموکراسی را اعلام دارد. همچنین به جای جنگهای روانی و تبلیغی به شریکی سازنده مبتنی بر روشهای خلاق و دیپلماسی مبتنی بر تصمیمات دموکراتیک که برای مردم سراسر جهان سودمند باشد، روی آورد و افکار عمومی را به عنوان عاملی سازنده در امور جهانی به رسمیت بشناسد.
فرجام سخن
با عنایت به آن چه گذشت، مشخص گردید که ناکارآمدی دیپلماسی کابوی با توجه به معیارهایی از قبیل عدم تناسب ابزارهای خشونتآمیز اعمالی با اهداف مسالمتآمیز اعلامی، افزایش خسارات جنگی آمریکا به گونهای جبرانناپذیر، گروگان قرار گرفتن نیروهای آمریکایی در کشورهای تحت اشغال و انزوای فزایندۀ آمریکا در جامعه جهانی به دلیل مواضع یک جانبهگرایانه در زمینههای حقوق بشر و محیط زیست آشکار شده است. شکست سیاست «تغییر رژیم» در جریان تهاجم نظامی به عراق بدون جلب موافقت جامعه بینالمللی که منجر به انزوای بیشتر آمریکا در مقایسه با دشمنانش به دلیل سیاست تکروی گردید، نشان داد که بوش دیگر نمیتواند و نباید دکترین واحدی را برای تمامی ملتها اجرا و تحمیل نماید. شکست سیاستهای آمریکا در خاورمیانه به ویژه فلسطین و لبنان نیز نشان داد که کاربرد زبان زور حتی در قالب اهداف ایدهآلیستی که بیشتر برای تصویرسازی عمومی و دارای مصرف داخلی بوده است و رویکرد استیلاجویانه آمریکا بر مذاکرات و فرایندهای بینالمللی، دیگر از سوی جامعه مدنی جهانی پذیرفتنی نیست. گرچه در این «لحظۀ پلاستیک» به تعبیر والتر لیپمن، آمریکا درصدد تغییر رویکرد سیاست خارجی خود برآمده است تا به گفته خود با آغاز عصر دیپلماسی دزد دریایی (Pirate Diplomacy) استراتژی خود برای بازسازی جهان را دچار تحول سازد.
اما مادام که هژمونیطلبی بر سیاست خارجی آمریکا سایه افکنده است و واشنگتن به عنوان مانع عمده روند دموکراتیک و فرایندهای باز تصمیمگیری در مذاکرات بینالملل عمل میکند، نمیتوان تغییر چندانی را در مداخلهگرایی یکجانبه بوش انتظار داشت.