الهام ربیعیزاده
یکی از رویکردهای مهمی که میتوان در مطالعات سیاسی و اجتماعی به آن اشاره کرد رویکردی انتقادی است. این رویکرد عمدتا بر آرای مکتب انتقادی فرانکفورت استوار است.
اما با طیف دیگری از آثار پژوهشی نئومارکسیستی، فمنیستی، نئو وبری، رواندرمانی و آثار اندیشمندان دیگری چون آنتونی گیدنز، پیر بور دیو، آلن تورن و شماری از تحلیلگران مکتب جامعهشناختی ستیزه و مطالعات فرودستان علیرغم عدم تطابق آنها با مکتب فرانکفورت، انطباق دارد.
دیدگاههای روششناختی پساساختارگرا و پسامدرن را به سبب تمایلی که در این دیدگاهها نسبت به مقابله با روش و تلاش برای بازتعریف علم سیاست و جامعهشناسی وجود دارد ـ حتی با وجود اشتراکاتی که با رویکرد انتقادی و تفسیری دارند ـ اصولا باید از این دو رویکرد مستثنا کرد. رویکرد انتقادی به مطالعات علوم اجتماعی دستکم از دو نظر با رویکردهای دیگر تفاوت دارد: اول از نظر اهمیتی که برای منافع سیاسی و اجتماعی در توسعه و شکلگیری علوم اجتماعی و به طور کلی علم و فناوری در نظر میگیرند و تردید که در مورد استقلال علوم دارند و دوم از جنبه تاکیدی که بر ایدئولوژی و جهتدار بودن علوم و نفی بیطرفی ارزشی آنها دارند.
از نظر طرفداران رویکرد انتقادی اصولا علم را باید عمل اجتماعی به شمار آورد و آن را مانند هر عمل اجتماعی دیگر در چارچوب منظومهای از روابط اجتماعی که در آن انواع منافع متعارض وجود دارد ارزیابی کرد. آنان حتی جدایی علوم اجتماعی از علوم انسانی و از جمله از فلسفه را برنمیتابند و معتقدند چنین تقسیم کاری در خدمت برخی منافع اجتماعی قرار دارد، چنین منافعی را در بر میگیرد یا نادیده میانگارد. انتقادیون در حیطه علوم اجتماعی به طور کلی دنبال پر کردن شکافی هستند که میان پژوهش علمی و فلسفه از نظر تاریخی و بر پایهی منافع معینی به وجود آمده است. آنان به پیروزی از فلسفه هگلی تمایل دارند علوم اجتماعی و فلسفه را در حوزه واحدی از تامل متمرکز کنند.
با وجود تفاوتهای گاه جدی میان متفکران گوناکون[گوناگون] تقسیمبندی شده ذیل رویکرد انتقادی وجود دارد آنان به طور کلی از هر دو تحلیل تعمیم و تفریدی در پژوهشهای خود بهره میبرند. آنها نه تاکید مطلق اثباتگرایان بر ضرورت دستیابی به تحلیلهای تعمیم را میپذیرند و نه در تمامی موارد تحلیل تفریدی به سبک تفسیریون را ارجح میدانند؛ پیروان رویکرد انتقادی با بسیاری از انتقادهای طرفداران رویکرد تفسیری به اثباتگرایان از جمله نقد عینیت علمی مورد ادعای دسته اخیر همصدا هستند و از سوی دیگر در برخی موضوعات مهم با اصحاب تاویل اختلافنظر جدی دارند و آنان را متهم به نسبیگرایی و بیتوجهی به مبنایی مورد قبول برای تفکیک فهم درست از بدفهمی میکنند.
مفهوم نظریه انتقادی از سوی گروهی از متفکران و نظریهپردازان آلمانی دهه 1930 در مقابل آن دسته از نظریههای سنتی که سعی داشتند عینیگرایی علوم طبیعی را تقلید کنند به کار رفت نظریهپردازان انتقادی روششناختی اخیر را به گونهای تحقیرآمیز، اثباتگرایی خطاب کردند و در تقابل با آن برداشت بدیلی از علوم اجتماعی ارائه دادند که مبتنی بر فهم ماهیت جامعه به مثابه کلیتی تاریخی بود آنها به علاوه نظریه نظریهپردازان مذکور اصرار داشتند که روش آنان در تحلیل پدیدههای اجتماعی و سیاسی تأملی بیتفاوت و رها از ارزشها درباره واقعیت اجتماعی نیست بلکه اسباب مداخله آگاهانه نظریهپرداز یا پژوهشگر در فرایند تغییر آن واقعیت را نیز فراهم آورد.
به طور کلی رویکرد انتقادی موضعی میانه را بین دو رویکرد اثباتگرایی و تفسیری اتخاذ کرده است. پیروان رویکرد انتقادی نه از روشهای تجربی مورد ادعای انحصاری اثباتگرایان گریزانند و نه خود را بینیاز از روشهای معناکاو پیروان رویکرد تفسیری میدانند؛ آنها با این انتقاد علوم اجتماعی تفسیری بر اثباتگرائی موافقند که رویکرد اخیر با تاکید یکجانبه بر عینیت علمی و تلاش برای کمیتپذیر کردن کیفیتهای انسانی از معنای رفتار انسان باز میماند، بیتوجهی به مضمون اجتماعی رفتار انسان نیز از جمله انتقادات مشترک رویکرد انتقادی و تفسیری به اثباتگرائی است انتقادیون علاوه بر انتقادات مذکور اصرار دارند که اثباتگرائی در نهایت مدافع وضع موجود است. آنان در عین حال علوم اجتماعی تفسیری را متهم میکنند که اعتباری یکسان برای تمامی دیدگاهها قائل است و به آرای مردم بیشتر از شرایط واقعی آن اهمیت میدهند؛ علوم اجتماعی انتقادی خود را فرایندی از پژوهش انتقادی تعریف میکند که سعی دارد فراتر از توقعهای سطحی، رفته و ساختارهای واقعی در جهان مادی را برملا کند و به مردم برای تغییر وضعیتشان و ساختن یک جهان بهتر مدد رساند.