* علوم انسانی مجموعه علومی است که موضوع آنها انسان است، اما آیا علومی مانند طب و پزشکی که موضوعاش بدن انسان است و با مکانیزم طبیعی کار میکند هم انسانی است؟
** مسلما پزشکی جزو علوم انسانی محسوب نمیشود. علوم انسانی، علومی هستند که درباره هستیهایی صحبت میکنند که با آگاهی و اراده انسان ایجاد میشوند. اراده و آگاهی وقتی در سطح اجتماعی میآید، شکل فرهنگ پیدا میکند به همین دلیل علومی که به پدیدههای فرهنگی میپردازند نیز از علوم انسانی هستند. معارفی چون ادبیات، علوم اجتماعی، علوم سیاسی، روانکاوی و روانشناسی، اخلاق، تعلیم و تربیت، سیاست مدرن و تدبیر منزل را میتوانیم جزو علوم انسانی بدانیم. در دیدگاههای مدرن حتی فلسفه را نیز جزو علوم انسانی میدانند. گویی برای فلسفه هم یک هویت فرهنگی قائل هستند و ارزش معرفتی آن را نسبت به متافیزیک نادیده میانگارند یا آنکه انکار میکنند طوری که در دانشکده ادبیات و علوم انسانی، فلسفه غرب تدریس میشود. یعنی قرار گرفتن رشته فلسفه در دانشکده علوم انسانی نشان میدهد فلسفه و متافیزیک را جزو علوم انسانی در نظر گرفتهاند. البته بخش دیگری نیز از فلسفه در دانشگاه تهران وجود دارد که فلسفه اسلامی است. این بخش در دانشکده الهیات قرار گرفته و در دانشکده ادبیات و علوم انسانی تدریس نمیشود. در تقسیمبندی دنیای مدرن، وقتی فلسفه در دانشکده ادبیات و علوم انسانی قرار میگیرد، باید الهیات، دین و دینپژوهی هم آنجا باشد.
* چطور شد فلسفه اسلامی از فلسفه غرب جدا شد؟
** در جواب اینکه چرا فلسفه اسلامی به دانشگاه الهیات رفته است، باید گفت، چون فلسفه اسلامی یک جنبه انضمامی نسبت به تقسیمبندی رایج علوم پیدا کرده و دلیل این امر نیز بیشتر زمینه و پیشینه تاریخی آن است. زمانی که نظام علمی دانشگاهی شکل گرفت علوم تاریخی ما در بستهای تحت عنوان علوم معقول و منقول قرار گرفت و دانشکدهای نیز به همین نام تاسیس شده که بقایای علوم تاریخی و فرهنگی ما را در آنجا نگه داشتند که در نهایت دانشکده الهیات شد، لذا آنچه در دانشکده الهیات میگذرد، در تقسیمبندی نظام دانشگاهی ما بیشتر جنبه انضمامی داشته است. به طور طبیعی فلسفه، از جمله فلسفه اسلامی در این دیدگاه به علوم انسانی بازمیگردد البته با آن تعریفی که از علوم انسانی مطرح کردیم یعنی راجع به هستی یا مسائل صحبت میکند که دربرگیرنده معانی خاصی هستند که در حوزه اداره و آگاهی انسان اعتبار میشوند و تحقق پیدا میکنند؛ یعنی تحقق آنها به اعتبار اراده و آگاهی آدمی بستگی دارد.
* در گذشته طبقهبندی علوم چگونه بوده است و چگونه تغییر کرد؟
** در تقسیمبندی علوم، در گذشته دنیای اسلام و حتی قبل از دوره اسلامی در یونان، اینگونه بود که علوم انسانی و دیگر علوم را با هم میپذیرفتند. در واقع علوم را به 2 بخش علوم نظری و عملی تقسیم میکردند. علوم عملی، علومی بودند که راجع به هستیهایی صحبت میکردند که با اراده و آگاهی انسان ایجاد میشدند و غیر از آنها علومی بودند که با آگاهی و اعتبار انسان بستگی نداشتند. به اینها علوم نظری میگفتند، این بخش، علوم طبیعی، ریاضی و همچنین متافیزیک را شامل میشد زیرا مثلا بود و نبود خداوند به اراده من یا دیگری نیست اما قبول او و برعکس علوم قبول خداوند، ایمانها و عدم ایمان جزو افعال انسانی است که به علوم انسانی بازمیگردد. تقسیمبندی علوم خودش یک مبانی خاص و لوازم مخصوص خود دارد. وقتی متافیزیک و فلسفه را کنار ادبیات میگذارید و همه را در یک سطح جزو علوم انسانی قلمداد میکنید، البته با همین تعریف که علومی هستند که در حوزه معانی خاصی که انسانها اعتبار میکنند، تحقق مییابند در واقع نفسالامر فلسفه و صدق و حکایت را از آن میگیرید. این یک بنای معرفتشناسی، هستیشناسی و آنتولوژیک خاص را بیان میکند. در هرحال صرفنظر از این مساله، علوم انسانی علومی هستند که در حوزه اراده و آگاهیهای انسانی عمل میکنند.
توجه به این تفکیک از دیرباز در حوزه اندیشه اسلامی و قبل از آن در حوزه اندیشه بشری اتفاق افتاد اما غلبه پوزیتیوسیم(اصالت در اثباتگرایی) در قرن نوزدهم این تفکیک را کمرنگ کرد. پوزیتیویست سعی میکرد انسان و مسائل انسان را مانند دیگر مسائل طبیعی بررسی کند، لذا جامعهشناسی ابتدا «فیزیک اجتماعی» نام گرفت. اصطلاح «سوسیولوژی» را هم «آگوست کنت» مطرح کرد که سعی داشت جامعهشناسی را نظیر علوم طبیعی با متد و روشهای علوم طبیعی تولید کند. یعنی با تفاوت میان علومی که به انسان و جامعه میپردازد، بار دیگر علوم کمرنگتر شد. اما از «ماکس وبر» به بعد که جامعهشناسان تحتتاثیر«دیلتای» بودند به این نکته توجه شد که واقعیتهای انسانی و اجتماعی از سنخ واقعیتهای طبیعی و واقعیتهایی که با آگاهی و اراده انسان قوام نمییابند، نیست بلکه پدیدههای انسانی، اصلا کنشهای معنادار هستند؛ صحبتهایی که اکنون مطرح میکنم به لحاظ صوت و صدایی که ایجاد میکند فیزیکی است، نوشته شما روی کاغذ نیز تابع قواعد فیزیکی و شیمیایی هستند، اینکه چه رنگی یا چه موجی دارد اما به لحاظ دلالت، حکایت و معنایی که افاده میکنند، واقعیتی فرهنگی و انسانی هستند. از اینرو پرداختن به آن جزو علوم انسانی و روش آن نیز با روش کاوش در موضوعات طبیعی و علوم غیرانسانی (به آن معنایی که در ابتدا گفتم) فرق میکند.
* پس علوم انسانی هم به لحاظ موضوع و هم از جهت روش با علوم طبیعی متفاوت هستند؟
** البته! وقتی موضوع متمایز باشد، پس روشهای متناسب ما موضوع خود را طلب میکند. البته این یک قانون همیشگی نیست که وقتی موضوع عوض شود، الزاما و همیشه روشها متفاوت شوند اما در اینجا تفاوت موضوع واقعا به تفاوت روش منجر میشود.
* درباره همه روشهایی که در حوزه علوم انسانی پدیده آمده است؟
** در گستره علوم انسانی روشهای مختلفی پیدا شده است. البته باید در اینجا برای روشن شدن بحث، روش را هم تعریف کرد. اگر روش به معنای یک علم آلی محض باشد، تبدیل به منطق میشود. این منطق میتواند منطقی تجربی یا منطقی عقلی باشد که براساس مبانی معرفتشناسی مختلف فرق میکند. حتی ممکن است منطق به اصطلاح «شهودی» باشد اما اگر روش ناظر به معنای وسیعتر باشد، یعنی تنها یک نگاه آلی صرف به روش نداشته باشیم، بلکه مشتمل بر برخی اصول موضوع و مبادی و چارچوبهایی باشد که علم بر آنها بنیاد شده؛ هماکنون روششناسی را بیشتر در این معنا به کار میبرند که تنوع بیشتری در روشها به وجود میآید. مثلا رویکردهای ساختارگرایان، رویکردهای پدیدارشناختی، کارکردی، انتقادی، پوزیتیویستی، تبیینی و تفهمی که ممکن است بعضا در هم تداخل داشته باشند، هر کدام ویژگیهای خود را دارند. در کنار این قالبها که برای علوم انسانی عنوان کردیم، میتوان حتی روشی تحت نام«رئالیسم انتقادی صدرایی» نیز داشته باشیم که براساس حکمت صدرایی نباشد و روشی ویژه در مطالعه علوم انسانی به دست میدهد.
* فرمودید در دوران قبل از مدرن، تقسیمبندی علوم هم بر مبنای حکمت عملی و نظری و هم تفکیکی براساس موضوع و روشی بوده است؛ چه امری در دوران مدرن بعد از وحدت روش علوم و تفکیک موضوعی و روشی موجب تقسیمبندی تازه شد؟
** توجه به تفکیک روش میان علوم انسانی و طبیعی از آغاز قرن بیستم تحت تاثیر نگاه تفهمی«دیلتای» و بعد از طریق« وبر» مطرح شد. در قرن نوزدهم غلبه پوزیتیویسم، علم و ساینس را مترادف دانش آزمونپذیر قرار میداد و آزمونپذیری هم با یک معنای واحد برای انسان و غیرانسان به کار برده میشد. بعد پیچیدگی مساله نشان داد این آزمون در حوزه انسانی، آنطور که در قلمرو مسائل غیرانسانی مطرح میشود، ممکن نیست. اما واقعیت این است که توجه به 2 نوع علم، یعنی علومی که ناظر به حیات انسانی هستند و علومی دیگر، از دیرباز وجود داشته و تفکیک علوم به نظری و عملی در حوزه فلسفه اسلامی ناشی از همین توجه بود. علوم نظری خود اقسامی داشت؛ مثل متافیزیک، ریاضی و همچنین خود طبیعیات که خود نیز اقسامی داشت اما همه آنها یک جهت مشترک داشتند. اینکه موضوع آنها حیات انسان نبود و روشهایی که به کار برده میشد، مختلف بود یعنی روش مورد استفاده در علوم طبیعی نسبت به ریاضی، متافیزیک یا علوم عقلی فرق میکردند. در مجموع هم روش آنها با روش علوم انسانی متفاوت بود. در علوم انسانی، عقل عملی نقش فعالی را ایفا میکرد. در عوض در علوم دیگر، عقل نظری فعال بود.
* خاستگاههای فلسفی، تاریخی و فرهنگی چگونه بر علم تاثیر میگذارند و نسبت این دو با هم چگونه است؟
** درباره خاستگاه علم باید تفکیک مورد نظر شما لحاظ شود. گاهی مراد تاریخ است یعنی چه زمینههای اجتماعیای موجب شد یک علم به وجود بیاید و توسعه پیدا کند، چه کسانی و چرا از آن حمایت کردند، چه کسانی پذیرفتند، مدون کردند و به کار بستند. وقتی علم بخواهد به یک حوزه تاریخی و فرهنگی وارد شود، باید یک خاستگاه فرهنگی و تاریخی متناسب بیابد اما گاه از زاویه دیگری به موضوع مینگریم، اینکه هر تئوری و نظریه چه خاستگاه منطقی و معرفتیای دارد. هر نظریه گیرم که کاملا علمی باشد، مبانی و اصول موضوعهای دارد که به آن مرتبط است و از آن تغذیه میکند. هر تئوری علوم انسانی برای خود مبادی آنتولوژیک (هستیشناختی) و اپیستمولوژیک (معرفتشناختی) و همچنین مبادی انسانشناختی دارد. ربط مبادی و هر نظریه علمی یک ربط منطقی است که به صورت گزارههای شرطی میتواند وجود داشته باشد. اگر مثلا به لحاظ آنتولوژیک (هستیشناختی) ماتریالیست باشید، دیگر نمیتوانید هنگام انسانشناختی راجع به ابعاد معنوی و کلا معنویت وجود و روح انسان سخن بگویید. چنانچه برای معرفت عقلی اعتباری قائل نباشید، این مبنای معرفتشناختی مانع میشود به لحاظ منطقی از روش عقلی محض در شناخت انسان استفاده کنید یا اینکه درباره یک پدیده اجتماعی، انسانی یا فرهنگی با روشی عقلی بحث کنید. لذا به شکل عجیب و غریبی حتی اگر مبنا و نظریه شما غلط باشد، باز هم به صورت گزاره شرطی آن مبانی همین لوازم را به دنبال میآورد. پس هر فلسفه و هر نوع معرفتشناسی در حاشیه خویش، تحولی را در قلمروی علوم و نظریهپردازی به وجود میآورد.
میتوانید نظریههای رشتههای مختلف علوم انسانی را به همین ترتیب دستهبندی کنید. یکی از صور رایج دستهبندی این است که علوم را در حاشیه مبانی متافیزیک و فلسفی خودشان تقسیم کنیم. همچنین از آنسو هر فلسفهای در رشتههای مختلف علوم انسانی بازتابهای خاص خود را دارد. پدیدارشناسی یک فلسفه است و همانطور که در جامعهشناسی اثر میگذارد، در روانشناسی، علوم سیاسی و... نیز اثر میگذارد. هگل و کانت 2 فیلسوف هستند که در حاشیه آنها علوم انسانی مسیری خاص را میپیماید در حالی که ممکن است یک فلسفه یا فیلسوف مبانی غلطی را پیشرو گذارده باشد. براحتی میتوان فهمید که امکان دارد به خاطر مبانی غلط نتایج نادرستی به دست آوریم. البته امکان دارد درست نیز باشد؛ فرقی نمیکند چرا که به هر حال صدق گزاره شرطیه، منوط به صدق مقدم و تالی نیست بلکه مقدم و تالی میتواند غلط یا درست باشد ولی گزاره شرطیه صحیح باشد. به این قضیه نگاه کنید «لو کان فیهما اله الا الله لفسدتها» (اگر بیش از یک خدا در آسمان و زمین باشد، آسمان و زمین تباه میشود) اما نه خدا بیش از یکی است و نه آسمان و زمین تباه میشود اما این گزاره درست و صادق است زیرا صدق گزاره شرطیه به ارتباط صوری آن است. وقتی ما از مبانی علوم انسانی و خاستگاه معرفتی آن سخن میگوییم و رابطه آشکار و پنهانی که یک نظریه در علوم انسانی با مبانی خودش دارد، این بحث مطرح میشود که چطور یک نظریه در تاریخی به وجود میآید و چگونه در مقطع خاصی طرح میشود؟ اگر نظریهای بخواهد بهطور طبیعی متولد شود، ضمن اینکه باید مساله مربوط به آن نظریه مطرح شده و به صورت یک نیاز در حوزه فرهنگ درآمده باشد، باید مبانی مربوط به آن نظریه (مبانی منطقی) به قلمروی فرهنگی وارد شده باشد. بهطور کلی اگر مبانی منطق یک نظریه را در فرهنگی نداشته باشیم، طبیعتا آن نظریه نمیتواند در آن فرهنگ وارد شود و اگر هم وارد شود، بیگانه باقی خواهد ماند. در علوم انسانی مدرن، نیازها و مشکلات اجتماعی در نظر گرفته میشد.
فقر، اختلاف طبقاتی و... پرسشهایی را به وجود آورد که جامعهشناسی آن زمان در حل آنها از مبانی و اصول معرفتی که در فرهنگ حضور به هم رسانده بود، شروع کرد تا پاسخ بدهد. ببینید، در قرن 18 عقلانیت با صورت خاصی وجود دارد یا در قرن 19 عقلانیت یک معنای تجربی پیدا میکند. سپس ماتریالیسم فلسفههایش را ارائه میدهد و ذهنیت اصحاب دایرهًْالمعارف را تسخیر میکند، به این ترتیب دیگر در رفع مشکلات اجتماعی به سراغ فلسفههای معنوی و متافیزیکی با روشهای وحیانی و شهودی یا حتی عقلانی محض نمیروند بلکه برای حل مسائل خود از اصول موضوعه خویش استفاده میکنند یعنی همانطور که جهان طبیعت را یک جهان مادی محض میدانند، جهان انسانی را نیز تحت تاثیر همان جهان فرض میکنند و سعی دارند در همان چارچوب نظریه بسازند و تکمیل کنند و پیش روند. هر نظریهای که میآید به همراه خود توابع، مشکلات و لوازمی را میآورد و به ناچار دوباره به چالش کشیده میشود و نظریه بعدی هم از همان زمینه استفاده میکند. هرگز نخواهید دید در قلمروی فلسفه، فلسفهای در تاریخ غرب شکل بگیرد که در حاشیه آن، علوم انسانی متناسب به وجود نیاید. در جایی که معرفت دینی اعتبار جهانشناختی خود را از دست داده و بهعنوان یک پدیده صرفا فرهنگی یا تاریخی لحاظ میشود، دیگر نمیتواند مبنای نظریهپردازی در حوزه علوم انسانی باشد لذا دین و معرفت دینی به جای اینکه بخواهد سوژه معرفت باشد، موضوعی برای دانش میشود و دیگر ناظر محسوب نمیشود و نمیتواند تحلیل کند. اگر پیشینیان تحلیلهایی به نام دین در مسائل اجتماعی ارائه میکردند یا خود دین، تحلیلهایی ارائه میداد، حال آن تحلیلها در نگاه جدید علمی محسوب نمیشوند بلکه موضوع دانش علمی هستند.
* حال میتوان دوباره پرسید خاستگاه علم جدید چیست؛ منظور خاستگاه تاریخی است و نه زمینه منطقی و معرفتی آن؟
** عوامل اجتماعی بسیار متفاوتی در تولد علم جدید دخالت داشتهاند. قاعدتا وقتی یک نظریه متولد میشود که مبانی آن آماده باشد. در هر جامعهای که حرکتی فعال از خود نشان دهد، این رابطه وجود دارد. در دوره رنسانس، ابتدا خاستگاه فرهنگی علم مدرن شکل گرفت. خاستگاه چنین تفکری در حوزه هستیشناسی سکولاریزم، در حوزه معرفتشناختی روشنگری مدرن و در حوزه انسانشناسی اومانیزم بود. اینها مبانی مشترک اغلب فلسفههای مدرن هستند. این فلسفهها در عین اختلافات (گاهی جدی) در اصول یادشده با هم مشارکت دارند.
* حال با توجه به اینکه رشد و توسعه علم در زمینه فلسفی و تاریخ فرهنگی خاص خود رشد میکند، میتوان پرسید که علوم انسانی غربی چگونه در ایران شکل گرفت؟
** علوم انسانی در جامعه معاصر ما به صورت ارتباط طبیعی با زمینه تاریخی، فرهنگی و همچنین ارتباط طبیعی با مبادی منطقی و معرفتی نبوده است. پس از اینکه علوم غربی در دنیای خودشان با مبانی معرفتی و منطقی خاص خودشان فرصت ظهور و بروز پیدا کرد، در حاشیه اقتدار سیاسی- اقتصادی و برخوردهای تاریخی به کشورهای غیر غربی وارد شد یعنی نه از راه فراهم شدن خاستگاه فرهنگی و معرفتی بلکه با اعمال قدرت در شرق نفوذ یافت. با اهرمهای سیاسی و جاذبههایی که فرهنگ غرب در مواجهه با شرق به رخ کشید، علومی وارد سرزمینهای غیرغربی شد. این در حالی بود که این فرهنگها از جمله فرهنگ اسلامی هنوز ابعاد متافیزیکی مدرنی فراهم نکرده بودند. از این رو نظریههایی که از بستر فرهنگی متفاوتی وارد فرهنگ ما شدند، چالشهای ویژهای را پیش کشیدند. از اینرو فرهنگ ما که نظریههای بیگانه را در خود جای داده اکنون برای استمرار خویش ناگزیر از حل همین چالشهاست.
* در این شرایط شما جایگاه انقلاب اسلامی در فرهنگ و در رابطه با علم اسلامی را چگونه بررسی میکنید؟
** مواجهه غرب با ما و نحوه تعاملی که از حوزه اقتدار غرب علیه ما وارد شده مسائل 200 ساله اخیر ما را شکل داده و نظام معرفتی و علمی را تحت تاثیر قرار داده است. انقلاب اسلامی ایران حاصل مواجهه فرهنگی، تمدنی و تاریخی دنیای اسلام در برابر رابطهای بود که دنیای غرب به ما تحمیل میکرد. این انقلاب در واقع به دنبال احیای فرهنگ و تمدن اسلامی بود. از این زاویه، انقلاب به زیر پرسش بردن نظام حاکم و به تبع آن، نظام مسلط بر جهان امروز است. در کشور ما علوم انسانی جدید به همراه دیگر عناصر تمدن غرب از اقتصادی و سیاسی موجب بروز مشکلات ناشی از دوپارگی فرهنگ شد. انقلاب باید آنها را حل میکرد و این بحث که مساله نظام معرفتی ما چه وضعی باید داشته باشد نیز حاصل توجه به این مشکلی است که وجود دارد.
* بر این اساس، الزامات معرفتی و فرهنگی که علوم انسانی در کشور ما باید داشته باشد تا به سوی اسلامی شدن پیش برویم، چیست؟
** علوم انسانی رایج، هر کدام در حاشیه یک فلسفه نشستهاند. آن فلسفهها با همه فرهنگ مدرن، ادبیات یا نحوه رفتار و نمادها در زندگی در دنیای غرب ارتباط دارند. حالا آیا فلسفههای مدرن نیز در فرهنگ جامعه ما حضور دارند و با فرهنگ ما مرتبط هستند یا نه. میبینیم که نگاه به عالم و آدم در حوزه فرهنگ ما با نگاهی که علوم مدرن به آن مبتنی هستند، فرق دارد. وقتی نظریههایی را آوردید که از یک حوزه فرهنگی دیگر اشراب شده و عین آن را در نظام معرفتی خودتان توزیع کردید، ناخودآگاه فرهنگ مدرن و بیگانه را توزیع میکنید. این بهطور طبیعی با فرهنگ موجود ایجاد چالش میکند. در این شرایط به جامعه احساس تنش دست میدهد. این تنش به 2 صورت میتواند حل شود؛ یا با حذف فرهنگ بومی یا با تصرف در علم و فرهنگ میهمان که گاهی مهاجم است.
* آیا ما در کشور خود فلسفه، فضای فرهنگی و روشی داریم که با آن علوم انسانی متناسب تولید کنیم؟
** ما فرهنگی داریم با تاریخ، حوزه تحولات کلامی، عرفانی و فلسفی متناسب با خود که با فرهنگ مرتبط هستند. اقتضای آن فرهنگ این است که پارادایمهای معرفتی و منطقی علوم انسانی متناسب با آن باشد اما علوم انسانی موجود که در اینجا میآورید، در واقع 2فرهنگ را در مقابل هم قرار دادهاید. پس ما در حوزه اجتماعی 2 جریان فرهنگی جدی را در رقابت میبینیم که هر کدام در برخی از سطوح فعال هستند. فرهنگ و علوم تاریخی ما در حوزه فلسفه، عرفان و فقه و در حوزه زندگی خصوصی مردم و لایههای عمیق وجودی و هویتی جامعه که انسان و جهان را معنا میکند، فعال هستند اما در حوزه نظریههایی که میخواهد در قلمروی کاربرد در ابعاد زندگی اجتماعی و انسانی بیاید، غیرفعال و منفعل است. در این بخش، از تئوریهایی استفاده میکنیم که در حاشیه آن مبانی شکل نگرفتهاند. در حالی که در گذشته تاریخ، ما تئوریهای متناسب با مبانی خود را داشتهایم. بخشی از نظام معرفتی که با رسمیت بخشیدن به علم مدرن شکل میگیرد، تمام آن سازههای معرفتی را که متعلق به علم مدرن و در چارچوب و روش آن نباشد، دیگر به رسمیت نشناخته و علم نمیداند. وقتی سوال میشود آیا ما مولفههای تولید علوم انسانی را داریم یا نه، باید پرسید از کدام منظر سوال میکنید. اگر منظر، همان معنای مدرن علم باشد باید بگوییم، نداریم اما اگر از نظر علمی که در چارچوب فعالیت تاریخی و سنتی ما بوده پرسش کنید، باید جواب بدهم که آری!
اما در شرایط کنونی از دسترس فرهنگی جامعه علمی ما دور است؛ جامعهای که بینش مدرن در زوایای ذهنی آن رسوب کرده است، چنانکه گاه حتی علمی خواندن بسیاری از تولیدات تاریخی ما را هم زیر سوال میبرد! از این منظر حتی فقه اسلامی هم علم نیست. باید تاکید کنم که فلسفه آماده برای تولید علوم انسانی داریم. اصلا خود انقلاب 57 تحت تاثیر حضور همین فلسفه پدید آمد. با ورود فرهنگ و علم غربی متوجه میشویم که در حوزه معرفتی ما، 2 فرهنگ اسلامی و غربی در تعامل و رقابت با یکدیگر عمل میکنند.