* اخبارىگرى و قشرىمسلکى از چه زمانى در میان فقیهان شیعه پیدا شد؟ آیا در زمان حضور امامان یا دست کم در دهههاى نخست پس از عصر غیبت چنین گرایشى وجود داشته است یا آنگونه که برخى از بزرگان معتقدند، ملاّمحمدامین استرآبادى، مبدع و مبتکر این اندیشه بوده است؟
** شاید برای برخی افراد تصور شود که مباحث استدلالى و عقلانى درباره آموزههاى دینى و مسائل علم اصول فقه، پس از عصر غیبت و به علل و انگیزههاى گوناگون درون مذهبى و بیرون مذهبى مطرح شد و پیش از آن، به دلیل حضور امامان معصوم و امکان دستیابى به آنان، به علم کلام و اجتهاد نیازى نبود؛ زیرا شیعیان مىتوانستند به آسانى از مطمئنترین راه، یعنى پرسش از امامان، معارف و احکام دینى خویش را به دست آورند، بنابراین، کلام و فقه شیعه تا اواخر قرن سوم هجرى، یعنى پایان عصر حضور امامان، بیشتر به صورت نقل حدیث بوده و کلام عقلانى و فقه استدلالى، جایگاه چندانى میان شیعیان نداشته است، اما نگاهى گذرا به روایات منقول از امامان (ع) و کتاب هاى رجالى و تاریخى، بخوبى نشان مىدهد نه تنها شیوه عقلى و فقه اجتهادى در زمان حضور امامان رواج داشته بلکه خود امامان(ع) نیز از راه هاى گوناگون، شاگردان خویش را به مباحث تعقّلى و استدلالى تشویق مىکردهاند. در حوزه مباحث کلامى و اعتقادى، متکلمانى چون هشام بن حکم، مؤمن الطاق (محمد بن نعمان) و هشام بن سالم، پیوسته از سوى آن بزرگواران تشویق مىشدند. امامان در مسائل فقهى نیز در شکوفا کردن نیروى استدلال و اجتهاد شاگردان خویش مى کوشیدند.حدیث مشهور «علینا القاء الاصول الیکم و علیکم التفریع» که با عبارت هاى گوناگونى بیان شده، یکى از محکمترین ادله مدعاى ما است؛ زیرا امامان(ع) با صراحت، وظیفه خود را بیان اصول و مبانى کلى احکام و اعتقادات دانسته و فهم جزئیات و تطبیق احکام کلى بر موارد خاص را برعهده شاگردان خود نهادهاند.
افزون بر اینها، از روایات و شواهد تاریخى بخوبى فهمیده مىشود که در زمان امامان معصوم(ع) گرایشهاى بسیار متنوع و متفاوتى در باب امور اعتقادى و فقهى میان شیعیان وجود داشته است چنانکه عدهاى از شیعیان، ناخشنودى خود را از اندیشه ها و آراى هشام بن حکم به امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) ابراز مىکردند و امام نیز به فراخور حال مخاطب و وضعیت مجلس، پاسخى بیان مىفرمود و نیز پارهاى دیگر از شیعیان با نوشتن نامه به امامان(ع) از نظرات ضد و نقیض برخى پیروان اهل بیت(ع) درباره توحید و صفات باریتعالى، شکایت مىکردند. به هر حال، گویا تفکر حدیث محورى که بیشتر به نقل احادیث و پرهیز از تعقل و اجتهاد تأکید داشت، داراى طرفداران فراوانترى بود، اما احادیث و شواهد تاریخى، این حقیقت را نشان مىدهد که گرایش به اجتهاد و عقلگرایى نیز میان شاگردان امامان وجود داشته است و امامان نیز مىکوشیدند از افراط و تفریط جلوگیرى و شیوهاى معتدل را براى همگان پایهگذارى کنند. در عین حال، پس از غیبت کبرا، جریان موسوم به اخبارىگرى توانست بر شیوه عقلگرایى و مدافع اجتهاد غلبه کند.
از کتابهاى تاریخى و رجالشناسى به روشنى فهمیده مىشود که اخبارىگرى در اواخر قرن سوم هجرى، میان فقیهان و عالمان شیعى رایج بوده و حتى در همان زمان، بعضى از شهرهاى شیعهنشین مانند قم به طور کامل تحت نفوذ صاحبان این اندیشه قرار داشتهاند؛ به گونهاى که عالمان اهل حدیث و نصگراى قم، با «نوبختیان» که متکلمانى عقلگرا بودند، بشدت مبارزه کردند. این تفکر، بهمدت یک قرن، یعنى تا اواخر قرن چهارم هجرى، تمام مراکز علمى و فقهى شیعیان را تحت سیطره خود درآورد و به جرأت مىتوان گفت، اکثریت قاطع عالمان شیعى در آن دوران جزو پیروان این مکتب بودند؛ البته فقیهان و محدثان پیرو این مکتب، خود به 2 دسته افراطى و معتدل تقسیم مىشدند.
عدهاى مانند ابوالحسین ناثى هرگونه ارزیابى اسناد روایات را مردود دانسته، همه احادیث را حق و واجب الاتّباع مىدانستند و برخى دیگر مانند مرحوم کلینى، هرچند محوریت را به روایات مىدادند و حتى گاهى در بیان احکام شرعى از نص عبارات امامان استفاده مىکردند، بررسى سندى را جایز شمرده و براى تشخیصِ روایات موثق از غیرموثق، ملاک خاصى داشتند تا آنکه شیخ مفید و پس از او سید رضى و شیخ طوسى با نگارش کتابها و رسالههاى متعدد در باب الهیات و اصول فقه و رد آراى نص محورانه محدثان، حرکت عقلگرایانهاى در قلمرو اعتقاد و فقه شیعى پدید آوردند و به تعبیر بهتر، عقلگرایى برخى متکلمان و فقیهان، عصر حضور امامان را احیا کرد و رفته- رفته زمینه انحطاط و زوال تفکر اخبارى را فراهم آورد تا جایى که این مکتب از قرن پنجم به بعد، به طور تقریبى از صحنه اندیشههاى اعتقادى و فقهى برچیده شد و تا قرنهاى متمادى هرگز نتوانست به صورت مکتب عرض اندام کند. شیخ مفید در بسیارى از نوشتههاى خود به این گروه نصگرا و دشمن عقل و اجتهاد، حملههاى تندى کرده و در طعن و نکوهش آنان فراوان سخن گفته است و در رد این مسلک کتابى را با عنوان«مقابس الانوار فى الردّ على اهل الاخبار» به رشته تحریر درآورد. اصطلاح «اخبارى» در برابر «اصولى» و «کلامى» به ظاهر براى نخستینبار در اوایل قرن ششم هجرى به وسیله شهرستانى در کتاب الملل و النحل به کار گرفته شد و در پى او، عبدالجلیل قزوینى در کتاب النقض این 2 اصطلاح را در برابر یکدیگر به کار گرفت.
به هر حال، اندیشه اخبارى، پس از حملههاى تند و شدید شیخ مفید و سید رضى، رو به زوال و انحطاط نهاد و هر چند در گوشه و کنار، افرادى پیدا مى شدند که هنوز به همان مسلک و اندیشه معتقد بودند، هیچگاه به صورت مکتب معارض و قابل طرح، نمایان نشد و تأثیر چندانى در روند رو به رشد علم اصول و کلام شیعه نداشت تا آنکه در اوایل قرن یازدهم هجرى بار دیگر ملاّمحمد امین استرآبادى با بیانى تازه و شیوهاى نو آن را زنده کرد. استرآبادى در ابتدا از جمله مجتهدان و اصولیان بود و حتى از بزرگانى چون صاحب مدارک و صاحب معالم، 2 اصولى نامدار آن دوران، اجازه اجتهاد گرفت و هر دوى آنان، وى را به سبب برخوردارى از فضایل اخلاقى و کمالات علمى ستودهاند، اما بعدها بر اثر عوامل پیدا و پنهان، به مخالفت با اصولیان و مجتهدان برخاست و در سرزنش عقل و عقلگرایى سخن گفت و نصگرایى پارهاى از فقیهان دهههاى نخستِ پس از عصر غیبت را به صورت شفاف تر و حتى افراطىتر زنده کرد. به نظر مى رسد، تشویقها و تحریکهاى واپسین و پرتأثیرترین استادش، میرزامحمد استرآبادى نیز در این راه بى تأثیر نبوده است.
استرآبادى، سخنان خود را برضد اجتهاد و تعقل، چنان کوبنده، صریح و جسورانه بیان کرد که توانست در اندک مدتى، عالمان فراوانى را به این اندیشه متقاعد کند تا آنجا که این گرایش به سرعت در برخى شهرهاى علمى بینالنهرین رواج یافت و کمکم همه مراکز علمى شیعه در ایران و عراق را تحت نفوذ خود درآورد و گرایش اصولى را به زوال و انحطاط کشاند. عالمان بزرگ و صاحبنامى مانند محمدتقى مجلسى، ملاّمحسن فیض، شیخ حر عاملى، محمدباقر مجلسى، سیدنعمتالله جزایرى و شیخ یوسف بحرانى از جمله فقیهان و عالمانىاند که کم و بیش گرایش اخبارى داشتند، البته مسلک اخباریان همان ابتدا و در زمان استرآبادى، مورد مخالفت برخى عالمان و فیلسوفان دوراندیش و روشنبین قرار گرفت. گویا صدرالمتألّهین نخستین کسى بود که پرچم مخالفت با این اندیشه متحجرانه را بلند کرد.
وى در جاهاى متعدّدى از نوشتههایش، در مقدّمه کتاب الحکمهًْ المتعالیه و در دیباچه مفاتیح الغیب و شرح اصول کافى، از کوته فکرى و تنگ نظرى این جماعت مىنالد و آنان را به حنابله و جماعت اهل حدیث اهل سنت تشبیه میکند.بدبختانه موج اخبارىگرى همچنان رو به گسترش بود و مدت 2 قرن بر تمام معارف شیعى سایه افکند تا آنکه به مدد مجاهدت بزرگانى چون وحید بهبهانى و شیخ مرتضى انصارى، کاستىها و سستىهاى آن بر همگان آشکار و زمینه زوال و نابودى آن فراهم شد.
* برخی همچون مرحوم آیتاللهالعظمی بروجردی، آیتالله شهید صدر و علامه شهید مطهری منشأ اخبارىگرى را تأثیرپذیرى از حسگرایى غرب میدانند. نظر شما چیست؟
** به علت اینکه ملاّمحمد امین استرآبادى تقریبا معاصر فرانسیس بیکن است، این بزرگان منشأ پیدایش این اندیشه را تأثیرپذیرى از نهضت تجربهگرایى و حسگرایى در مغرب زمین مىدانند. شهید مطهرى در تبیین چگونگى آشنایى استرآبادى با اندیشه هاى بیکن و امثال او، چنین حدسى را بیان مى کند که چون وى مدت ها در شهرهاى مکه و مدینه سکونت داشت و افکار خویش را در آنجا پرورش داد، بعید نیست که از طریق حاجیان و زائران بیتالله که از کشورهاى غربى و اروپایى مىآمدند، با افکار حسگرایانه فرانسیس بیکن آشنا شده باشد. به هر حال، وى نیز مانند حسگرایان، هیچ نقشى را براى عقل در معرفت و شناخت نپذیرفته و حجیت و اعتبار ادراکات عقلى را به طور کلى انکار مىکند. استرآبادى علوم بشرى را 2 قسم مىکند؛ علومى که به حس و تجربه منتهى مىشوند و علومى که از دسترس حس دور بوده و به مباحث ماوراى طبیعى مربوطند، مانند حکمت الهی، علم کلام، اصول فقه، مسائل نظرى فقهى و پارهاى از قواعد منطقى، و فقط قسم اول را ارزشمند و معرفتبخش مى داند، البته علوم ریاضى را نیز به دلیل آنکه در نهایت به حسیات برمىگردد، معرفتبخش و مفید مىشمرد، اما دسته دوم، یعنى علومى را که در عقل ریشه داشته و به ماوراى حس و تجربه مربوطند، فاقد هرگونه نتیجه قطعى و یقینى پنداشته و هیچ ارزشى براى آنها قائل نمىشود، به همین دلیل با فلسفه، علم اصول و علم کلام بشدت مخالفت ورزید.
با وجود اشتراکى که در پیشفرضهاى معرفتشناختى میان نهضت تجربهگرایى در اروپا و اخبارىگرى در اسلام وجود دارد، تفاوت مهم و چشمگیرى نیز میان این 2 جریان مشاهده مىشود و آن اینکه بىاعتنایى به عقل و اصالت دادن به حس و تجربه در اروپا به الحاد و بى دینى کشیده شد، اما همین رأى در اسلام و میان پیروان اندیشه اخبارى، با هدف عمل به دین و براى احیاى معارف دینى(!) پدید آمد. تجربهگرایى در اروپا، نهضتى ضددینى بود، اما اخبارىگرى در جهان اسلام، خود را جنبشى به طور کامل دینى و برخاسته از آموزههاى واقعى دین مىدانست. تجربهگرایان به نارسایى متون دینى و ناکارآمدى دین معتقد بودند، اما اخبارىگرى در جهان اسلام با پیشفرض کفایت متون و نصوص دینى و بىنیازى از براهین و استنباطات عقلى پدید آمد. در عین حال، گویا این رأى هنوز در مرحله فرضیه و حدس باقى است و هیچ دلیل و قرینه مستند و قابل دفاعى براى اثبات آن وجود ندارد؛ البته دلیلى هم بر ابطال آن نیست، بدین سبب هنوز جاى بحثهاى تاریخى براى اثبات یا ابطال آن باقى است.
* برخی بدبینى به علم اصول را منشأ گرایش به اخباریگری دانستهاند، علت به وجود آمدن چنین دیدی چیست؟
** بدبینى اخباریان به علم اصول فقه و بدگمانى به عالمان اصولى عامل مهمی است که منشأ گرایش به این سمت شده است. آنان فکر کردهاند که از نظر تاریخى، علم اصول، نخست میان اهل سنت پدید آمد و عالمان شیعى نیز براى آنکه از این قافله عقب نمانند و در ضمن از سرزنش سنیان به سبب نداشتن چنین علمى در امان باشند، درصدد جبران این نقیصه برآمده، به تصنیف و تألیف در علم اصول دست زدند و آن را به رغم نهى امامان معصوم(ع)، میان فقیهان مکتب اهل بیت نیز رواج دادند. مسأله دیگرى که به این توهم آنان دامن مىزد، این بود که علم اصول پس از عصر غیبت تدوین یافت و زمان امامان(ع) به صورت علم مدون وجود نداشت. اخباریان با استناد به این نکته مدعى شدند، همانطور که اصحاب امامان و فقیهان دهههاى اول پس از غیبت، مانند صدوقین، کلینى و علىبن ابراهیم بدون به کارگیرى قواعد علم اصول، احکام دین و معارف شرعى را استنباط کرده و در اختیار مردم قرار مىدادند، ما نیز باید بدون توجه به این علم و صرفا با تکیه بر ظواهر روایات اهل بیت، احکام دین را فهمیده و به کار گیریم.
اینکه بدبینى به علم اصول فقه و عدم آشنایى با تاریخ پیدایش آن، یکى از عوامل مبارزه اخباریان متأخر با عقل و عقلگرایى بوده، سخنى درست است و همانطور که دیدیم مورد تصریح خود آنان نیز هست، اما باید توجه داشت که اولا مخالفت آنان با عقل به علم اصول فقه منحصر نیست بلکه دستکم برخى از آنان مانند استرآبادى، عقل را به طور کلى جزو منابع معرفتى ندانستهاند؛ بدین جهت هیچ جایگاهى براى آن در مسائل دینى اعم از فقه، کلام و اعتقادات قائل نبودند، بنابراین هر چند این عامل مىتواند یکى از علل پیدایش این تفکر باشد، اما علت اصلى آن نیست. به عبارت دیگر، این مسأله را فقط مىتوان علت مخالفت اخباریان متأخر با کاربرد عقل در اصول فقه دانست، اما براى منشأ مخالفت آنان با کاربرد عقل در مسائل اعتقادى و کلامى باید ریشه دیگرى را جست.
* آیا واقعا علم اصول ریشه در عالمان اهل سنت دارد و اصول در تشیع فقط نقش اقتباسی دارد؟
** ابدا! اینکه اخباریان و عدهاى دیگر از سطحىنگران ریشه علم اصول را در عالمان اهل سنت مىجویند، سخت در اشتباهند چرا که اسناد تاریخى و روایى، به طور کامل عکس این ادعا را اثبات مى کند. اهل سنّت نه مبتکر مسائل این علم بودند و نه نخستین مؤلفان آن. حقیقت آن است که مبانى این علم را نخستین بار امام باقر(ع) و امام صادق(ع) با استفاده از آیات قرآن مطرح کرده، به شاگردان خویش آموختند و آنان نیز با اقتباس از سخنان امامان(ع) و به مدد تشویقهاى آن بزرگواران، نخستین کتابها را در این رشته تألیف کردند. هشام بن حکم، کتاب الالفاظ و مباحث را درباره یکى از مهمترین مباحث علم اصول و یونس بن عبدالرحمن، کتاب اختلاف الحدیث و مسائله را که به مبحث تعارض روایات و مسأله تعادل و تراجیح مربوط است، نوشتند.
* بعضی اخباریان برای مدعای خود به احادیثی مانند «سنت که به قیاس درآید، دین به نابودى گراید»، «از 2خصلت بپرهیزید که سبب نابودى همه کسانى است که نابود شدهاند: هرگز از روى رأى خودت فتوا مده و از چیزى که نمى دانى، پیروى مکن»و «قرآن، دورترین چیز از دسترس فهم عقول بشرى است» استناد کردهاند، نظر شما چیست؟
** در مقام پاسخ باید به چند نکته توجه کرد؛ اولا باید توجه داشت، سخنان امامان(ع) درباره عقل، به موارد یادشده منحصر نیست بلکه در احادیث دیگرى که به مراتب از احادیث یاد شده بیشتر هستند، چنان ستایشهایى از عقل و تعقل شده است که همتاى آن را در هیچ جاى دیگرى نمىتوان یافت. ثانیاً با توجه به روح حاکم بر فرهنگ اهل بیت و همچنین با دقت و تأمل در شأن صدور احادیث یادشده، به روشنى فهمیده مىشود که این دسته از احادیث درباره نکوهش تمسک به قیاس فقهى[تمثیل منطقى] در استنباط حکم شرعى است. اغلب این احادیث، در مقام رد شیوه اجتهادى افرادى مانند ابوحنیفه وارد شدهاند که مهمترین منبع استنباط احکام را قیاس مىدانست.
ثالثاً احادیثى که استفاده از رأى و نظر شخصى در امر دین را نکوهیده و همگان را به اطاعت از اولیاى دین فراخواندهاند، به هیچ رو درصدد بىارزش دانستن تفکر عقلى و ابطال دادههاى عقلانى نیستند. در واقع، راه کسانى را نادرست مىشمارند که حدس و گمان خود را عقل و آن را وسیلهاى براى استخراج احکام دینى مىپندارند. رابعاً معناى احادیثى که فهم قرآن را دور از دسترس عقول بشرى مىدانند، نهى از تفسیر عالمانه و منع از حجیت ظواهر قرآن نیست، بلکه در واقع از استقلالخواهى در فهم قرآن و ادعاى کشف همه رازها و رمزهاى آن بر حذر مىدارند.
* آیا بین تفکر اخبارى و اصولى تفاوتی وجود دارد؟
** تفاوتهاى فراوانى میان تفکر اصولى و اندیشه اخبارى بیان شده است. بعضى، مسائل اختلافى آنان را تا 86 مورد شمردهاند، اما اختلاف اصلى این 2 مسلک، در نوع نگاه آنان به جایگاه عقل در دین ریشه دارد. اصولیان، عقل را جزو دین دانسته و معتقدند: در مواردى که حکم مسألهاى در کتاب و سنت یافت نشود و از اجماع قطعى فقیهان نیز پشتوانهاى نداشته باشد، باید به دستور عقل عمل کرد، زیرا عقل نیز همچون کتاب، سنت و اجماع، جزو منابع دین و از اراده تشریعى خداوند کاشف است. از دیدگاه اصولیان، تقابل عقل و دین، تعبیرى مسامحى است و اگر تقابلى وجود دارد، میان عقل و نقل یا عقل و وحى است. عقل نیز همتاى متون نقلى، «منبع استنباط فتاواى دین به شمار مىآید». اخباریان نه تنها عقل را جزو منابع دینى به شمار نمىآورند، که اجماع را نیز معتبر ندانسته و معتقدند: اجماع وسیلهاى است که اهل سنت براى پرکردن فضاهاى خالى اعتقادى و فقهى خود ابداع کردهاند، ولى پیروان مکتب اهل بیت از چنین بدعتى بىنیازند، البته اخباریان به این اندازه بسنده نکرده و همچنان که پیشتر اشاره شد، آیات قرآن را نیز از حجیت انداختهاند.
به اعتقاد آنان، بدون بهرهگیرى از روایات اهل بیت، کسى توان فهم و درک آیات قرآن و حتى احادیث پیامبر (ص) را ندارد. راه کسب معرفت دینى، اعم از معرفت اعتقادى یا فقهى، در احادیث اهل بیت منحصر است و مفاد و منظور واقعى آیات قرآنى و احادیث نبوى، جز از طریق تفسیر و تبیین امامان(ع) بر کسى آشکار نمىشود و اگر درباره مسألهاى، روایتى از امامان معصوم در دست نداشته باشیم، باید توقف کرده و از بیان فتوا خوددارى کنیم یا اگر درباره آیهاى از آیات قرآن، حدیثى از امامان (ع) نرسیده باشد، باید از تفسیر آن بپرهیزیم، زیرا مخاطبان واقعى قرآن، اهل بیت هستند. از این رو، هرگونه تفسیرى که پشتوانهاى از روایات معصومان نداشته باشد، تفسیر به رأى و قول به غیر علم به شمار آمده و مورد سرزنش اولیاى دین خواهد بود. به عبارت دیگر، اخباریان بر این باورند که وظیفه ما، عمل به احکام قطعى و یقینى است، ولى یگانه راه حصول قطعی را روایات اهل بیت مىدانند و معتقدند، از هیچ راه دیگرى، جز روایات اهل بیت نمىتوان به قطع و یقین رسید.
* آیا اخباریان به دنبال ارائه نظریهای عام بودند که هم در فقه و هم در اعتقادات استفاده شود؟
** اخبارىگرى در اصل، اندیشهاى مربوط به حوزه فقه و فروع احکام دین بوده و کمتر به صورت یک جریان کلامى و گرایش اعتقادى و معرفتشناختى مطرح شده است، اما از سخنان بسیارى از پیروان آن، بوى تعمیم و کلیت به مشام مىرسد.
اخباریان قرون اخیر و پیروان اندیشه ملامحمد امین استرآبادى نیز همین باور را داشتند. آنان نیز یگانه راه نجات بخش و بىخطر فهم اعتقادات دینى را عمل به احادیث امامان(ع) دانسته و به عقل و برهان فلسفى در اثبات باورهاى دینى اهمیتى نمىدادند.
به نظر علامه مجلسى، یگانه فایده عقل و قلمرو آن در مسائل دینى، شناخت امام است، اما پس از معرفت امام، هیچ ارزش و منزلتى ندارد. غافل از اینکه به تعبیر علامه طباطبایى، اگر پس از شناخت امام، حکم عقل، باطل پنداشته شود، توحید، نبوت، امامت و دیگر معارف دینى همگى ابطال خواهند شد زیرا ریشه و پایه همه آنها عقل است و چگونه ممکن است از عقل نتیجهاى گرفت و با استناد به آن، احکام دیگر آن را باطل اعلام کرد؟
* اخباریان مسأله تعارض عقل و نقل را چگونه حل میکنند؟
** اخباریان، عقل و دادههاى عقلانى را فاقد ارزش مىدانند، از این رو در حقیقت، مسألهاى به نام «تعارض عقل و نقل» براى آنان پیش نخواهد آمد تا به فکر چارهجویى باشند، زیرا تعارض عقل و نقل، فرع بر حجیت هر دوى آنهاست. تعارض زمانى ممکن است که هم عقل و هم نقل حجیت باشد، اما اگر کسى عقل را از حجیت ساقط کرد و صرفا نقل را معتبر دانست، تعارضى میان عقل و نقل براى او پیش نخواهد آمد.
* عقل در اندیشه اصیل اسلامى در چه جایگاهی قرار دارد؟
** منابع اصیل اسلامى، به دور از هرگونه افراط و تفریط، جایگاه حقیقى عقل و وحى را شناسانده و هر یک را در مسند شایسته خویش نشانده است. قرآن و سنت از یک سو مقام و منزلت عقل را ستوده، آن را حجت و پیامبر الهى معرفى مىکنند و از سوى دیگر با انگشت نهادن بر کاستىهاى ابزار ادراک آدمى، لغزشگاههاى اندیشه را یادآور مىشوند. اندیشمندان مسلمان بویژه پیروان مکتب اهل بیت نیز با تأکید بر هماهنگى میان عقل و وحى، هیچگونه ناسازگارى واقعى میان آن دو را ممکن نمیدانند و با مطرح کردن قاعده «حسن وقبح عقلى» و «ملازمه میان حکم عقل و حکم شرع»، سیماى خردنواز فرهنگ اصیل اسلامى را به نمایش مىگذارند. بر اساس این دیدگاه که مىتوان آن را خردگرایى معتدل نامید، نباید به انگیزه حرمت نهادن به عقل، از حریم دین کاست یا به منظور حفظ قداست دین، ارزش و اهمیّت عقل را نادیده گرفت. عقل و وحى 2 حجت الهىاند، از این رو نه تنها میان دادههاى پیامبر درونى و آموزههاى پیامبران بیرونى تعارضى نیست، بلکه همراهى و هماهنگى کاملى نیز دارند.
* عقل در هندسه معرفت دینى چه رتبهای دارد؟
** بدون شک، عقل، چراغ فهم و استنباط است و بدون پرتو افکنى آن، بهرهگیرى از کتاب و سنت ممکن نیست. بدین معنا همه خردگرایان و خردستیزان در «مصباح» بودن عقل اتفاق نظر دارند. با این حال، خردگرایان افراطى، بر «معیار» بودن عقل تأکید فراوان میورزند و همه گزارههاى دینى و حتى احکام فقهى را با ترازوى عقل مىسنجند و نه تنها به معارف خردستیز، بلکه به احکام خردگریز نیز روى خوشى نشان نمىدهند. در برابر، گروهى دیگر، «مفتاح» بودن عقل را بیش از حد برجسته مىسازند و آن را به گونهاى تصویر مىکنند که در خانه شریعت را روى دینداران مىگشاید، سپس خود در کنجى خزیده، از همراهىشان سر باز مىزند؛ چنانکه برخى، عقل را حاکمى دانستهاند که پیامبر(ص) را به جاى خویش مىنشاند و خود از حکومت کناره مىگیرد. اگر بخواهیم با خردگرایی معتدل به عقل نگاه کنیم، عقل، «معیار» ارزیابى پارهاى از معارف دینى و «مفتاح» دستیابى به بخشى دیگر از آنهاست و در عین حال، در همه جا «مصباح» و ابزار شناخت، بلکه گاه خود منبع شناخت به شمار مىرود.
* اعتبار عقل از دیدگاه قرآن چگونه است؟
** قرآنکریم نه تنها با دادههاى عقلانى به ستیزه برنخاسته، بلکه به شکلهاى گوناگون بر پیامهاى عقل که رسول درونی است مهر تأیید زده است. دعوت قرآن به تفکر که با واژههاى گوناگونى چون نظر، تدبر، تفکر، اعتبار، تذکر و تفقه شکل گرفته، بر این حقیقت که خردستیزى با منطق قرآن سازگارى ندارد، گواهى مىدهد، اقامه دلیل عقلى نشان دیگری بر خردگرایی قرآن است، لذا قرآن کریم، کوشش براى دستیابى به برهانهاى عقلى را فقط به مخاطبان خود وانگذاشته و در برخى موارد بویژه در موضوعاتى چون توحید، نبوت و معاد خود به اقامه دلیل عقلى پرداخته است و از مخالفان خود برهان عقلى مىطلبد و مىفرماید: و قالوا لَن یدخُل الجنَّهًْ الاّ من کان هوداً او نصارى تلک اَمانیُّهم قل هاتوا برهانَکم اِن کنتم صادقین. بدبختانه برخى سادهاندیشان براى اینکه به گمان خود، از شأن و منزلت قرآن نکاهند و آن را به حد استدلال هاى بشرى تنزل ندهند، به بیان موارد افتراق منطق قرآنى و منطق یونانى پرداخته و استدلالهاى عقلى قرآن را منحصر به فرد معرفى کردهاند.
این گروه معتقدند، روش استدلالى قرآن، از جهات گوناگون با منطق یونان تفاوت دارد، براى مثال، برخلاف منطق یونان که برهان آن بر 2 مقدمه «صغرى و کبرى» مبتنى است، قرآن کریم فقط با بیان یک مقدمه به نتیجهگیرى مىپردازد! به نظر میرسد، اینان از این نکته غفلت ورزیدهاند که خرد، موهبتى الهى است و مسلمان و غیرمسلمان به طور یکسان از آن برخوردارند و تدوین نخستین شیوههاى استدلالى عقلانى به وسیله یونانیان نباید سبب شود براى استدلالهاى عقلى قرآن که خطاب به آدمیان و متناسب با عقل آنان نازل شده است، مبنایى جز عقل متعارف بشرى بجوییم و بدین وسیله در کوششى بىثمر، در تعبدى ساختن تعقل بکوشیم.