تاریخ انتشار : ۰۱ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۷:۵۲  ، 
کد خبر : ۱۲۸۵۲۲
برگی از وقایع انقلاب در مشهد به قلم سرلشکر فیروزآبادی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح؛

روزی که تانکها مقابل مردم کم آوردند

مقدمه: دکتر سیدحسن فیروزآبادی در سال 1330 هجری شمسی در یک خانواده مذهبی در شهر مشهد مقدس متولد و تحصیلات خود را تا مقطع دکتری در مشهد ادامه داد و از دانشگاه علوم پزشکی مشهد با معدل عالی دکترای پزشکی را اخذ نمود. وی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در شهریور 1357 با وقوع زلزله برای درمان مصدومان و کمک به زلزله زدگان به شهرستان طبس عزیمت و در مبارزات سیاسی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی از چهره های شاخص در بین مبارزان در سطح دانشگاه و شهرستان مشهد بود و در حین مبارزات به وسیله عوامل ساواک دستگیر و زندانی شد. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در درسهای رهبر معظم انقلاب در مساجد کرامت و امام حسن مجتبی(ع) شرکت می نمود و پس از پیروزی انقلاب اسلامی با صدور پیام حضرت امام خمینی (ره) مبنی بر تأسیس جهاد سازندگی به آن سازمان پیوست و به عنوان مؤسس و عضو شورای مرکزی جهاد خراسان مشغول به کار شد. در سال 1360 توسط شهید بزرگوار رجایی به عنوان رئیس جمعیت هلال احمر و از سال 1364 از سوی مهندس میرحسین موسوی به سمت معاون امور دفاعی نخست وزیر منصوب و در طول دفاع مقدس هشت ساله مسؤولیت جانشینی نخست وزیر در قرارگاه خاتم(ص)، ستاد امداد و درمان جنگ کشور، امور پناهگاهها و دفاع غیرعامل، پدافند شیمیایی، میکروبی و هسته ای، مهندسی صنعتی جنگ، کمیته ساخت موشک زمین به زمین و... را برعهده گرفت. در سال 1368 به فرمان فرمانده کل قوا به ریاست ستاد کل نیروهای مسلح منصوب و در کنار مسؤولیت سیاستگذاری و هدایت عمومی نیروهای مسلح، عضو شورای عالی امنیت ملی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام و عضو بسیج مستضعفین بوده و در سال 1374 از سوی فرماندهی معظم کل قوا به درجه سرلشکری نایل شد. ایشان همچنین عضو هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران و دانشگاه علوم پزشکی بقیةالله الاعظم(عج) و رئیس هیأت امنای دانشگاه عالی دفاع ملی بوده و تاکنون مقالات فراوانی از جمله جنبش نرم افزاری «نهضت تولید علم»، رسالت نیروهای مسلح از دیدگاه حضرت امام خمینی(ره) و دهها مقاله پژوهشی ارایه داده است.

مراد و مرید
خمینی مراد مردان بود، من و امثال من به مریدی برای یکی از مریدان وی هم نرسیده بودیم.
دستغیب، مدنی، قاضی، صدوقی، اشرفی، بهشتی، خامنه ای، مطهری، مفتح و باهنر از مریدان خمینی بودند که هر یک خود مرادانی به انتها بودند.
همه خود را در خمینی ذوب کردند، همچنان که خمینی خود را در اسلام ذوب کرده بود.
خمینی نهضت را آغاز می کند
تخم عشق را می پراکند
عشق از هر دلی سر می زند، با عشق خمینی(ره) محک می خورد. همه عشقها عشق خمینی را مؤید خود می بینند، یکی یکی مجمع می شوند و صدصد جمع می شوند، هزار هزار و میلیون میلیون همه عشقها عشق خمینی می شود.
همه خود را در خمینی می یابند.
همه ایران، همه عالم، حلقه خمینی می شود. عاشقان، با عشق خمینی وضو می سازند و نماز می گزارند. در این خانقاه علوی و زهرایی همه گرد می آیند، این جا حسینیه می شود .
با توجه به این که قلبم به قلب امام اقتدا کرده بود، توفیق پیدا کردم که مجموعه گنجینه دل را در رابطه با خاطراتم راجع به انقلاب اسلامی و روزهای پرالتهاب مبارزه علیه طاغوت در شهر مشهد مقدس بنویسم. آنچه را که این ذره ناچیز از امت امام در جریان انقلاب اسلامی با آن مواجه شده و یا در صفحه بیکران شطرنجی انقلاب اسلامی در خانه هایی نقشی را برعهده گرفته بازگو کنم.
تظاهرات مردمی
تظاهرات هر روز و هر شب ادامه داشت. تظاهرات شبانه به صورت جنگ و گریز با مأموران حکومت نظامی بود که یک شب هم ما مورد تعقیب یک خودروی نظامی قرار گرفتیم و وقتی بعد از گذشتن از چند خیابان به منزل پناه بردیم، آنها به پشت در منزل آمدند و تیراندازی هوایی کردند. اما راهپیمایی روزانه که توسط مسؤولان آن روز انقلاب سازماندهی می شد معمولاً در مشهد از میدان شهدا آغاز می شد و مسیرهای مختلف را طی می کرد و از میدان شهدا مستقیماً به حرم حضرت رضا(ع) می رفتند. این راهپیماییها عموماً با شعارهای طراحی شده انجام می گرفت و عموم مردم در مسیرهای محل زندگی خودشان (مانند راهپیمایی 22 بهمن اکنون که در شهرها برگزار می شود یا راهپیماییهای روز قدس) زن و مرد، بچه و کهنسال با خودشان پرچمها و عکسهای مبارک حضرت امام و تصاویر شهدا را حمل می کردند که بعد از میدان شهدا با دل سپردن به شعارهایی که از بلندگوی مرکزی پخش می شد و تکرار شعارها در راهپیمایی، نقش خودشان را برعهده می گرفتند. در همین راهپیماییهای اولیه به خوبی مشاهده شد که راه گروهکها از راه امام جداست. به خاطر این که منافقین تظاهرات خود را طوری برگزار می کردند که در زمانی که مردم راهپیمایی را از میدان شهدا شروع می کردند و به میانه راه یعنی چهارراه شهدا می رسیدند، آنان در حال برگشتن از سمت حرم حضرت رضا(ع) بودند و این خودش حکایت از رویارویی آنها با حرکتهای مردمی بود که ما به خوبی از این مسأله استفاده می کردیم و تذکر می دادیم.
در یکی از راهپیماییهای بزرگ که برگزار شد، منافقین با فریب دادن برادر یکی از روحانیان خوشنام مشهد که نقش مهمی هم در انقلاب به عهده داشت، او را به میان خودشان کشیدند و از مردم درخواست کردند (به خصوص دانشجویان) که به باشگاه دانشگاه بروند. من هم آن جا رفتم. در طول مسیر راهپیمایی از میدان شهدا تا حرم حضرت رضا(ع) این برادر روحانی که فریب خورده بود، توسط بلندگو جلوی مردم قرار می گرفت و برای مردم توضیح می داد که منافقین منحرف نیستند. این عکس شهدای منافقین است و جزو شهدا محسوب می شوند. می گفت: مردم! اینها در مقابل مردم نیستند، بلکه در متن مبارزه اند. شما با اینها مخالفت نکنید و به کسانی که با اینها مخالفت می کنند، توجه نکنید. متأسفانه سخت ترین روز ما در جریان مبارزه این روز بود که چطور یک روحانی، یک مبارز و برادر یکی از چهره های انقلاب را منافقین توانستند منافقانه به کار بگیرند.
خوب کار انقلاب روز به روز پیش می رفت، جرأت و جسارت مردم بیشتر می شد و حرکتهای مردمی در سراسر کشور اوج می گرفت و به موازات آن در مشهد هم همین طور بود، بنابراین راهپیمایی در یکی از روزها به نحوی ترتیب داده شده بود که از خیابان حضرت امام به سمت چهارراه لشکر و از آن مسیر به سمت حرم مطهر حضرت رضا(ع) انجام گیرد. چون در نزدیکی چهارراه لشکر استانداری بود و بعد هم لشکر 77، بنابراین به لشکر 77 دستور داده شده بود که تانکهای خودش را برای ترساندن مردم در صحنه بیاورد. تانکها را آورده بودند و وقتی ابتدای مسیر راهپیمایی که گروه زنان شعار دهنده انقلابی به محل تانکها رسیدند، تانکها را روشن و یک سری تحرکاتی از خودشان نشان دادند و این موجب شد که جوانان انقلابی تانکها را به آتش بکشند و البته نقطه ضعف تانکها از قبل شناسایی و روش به آتش کشیدن آنها معلوم شده بود. بنابراین تیراندازی انجام گرفت و بخش مهمی از راهپیمایی به التهاب کشیده شد. راهپیمایی ادامه پیدا کرد تا دوباره به پایان مسیر کشیده شد. در همین اثنی یکی از مهمترین، زیباترین و یکی از فرازهای انقلاب اسلامی در مشهد به وقوع پیوست. قبلاً (سال 55) باید توضیح می دادم که چگونه رژیم به بهانه توسعه اطراف حرم مطهر، طرح امنیتی تهیه کرده بود برای خراب کردن بازار و بازار را در نقطه مشخص دیگری می توانستند بسازند همچنان که بازار رضا(ع) را احداث کردند.
بستن مدرسه علمیه نواب
مدارس علمیه را تخریب کردند و فقط سردربهای آن را باقی گذاشتند و مدرسه نواب را که امکانات وقفی نداشت، بستند و از ورود طلبه ها به آن جلوگیری کردند. در آن واقعه من به عنوان یک دانشجو و به عنوان کسی که دست پرورده مکتب نهضت امام خمینی«ره» و یکی از شاگردان پرشور ایشان یعنی حضرت آیةالله العظمی خامنه ای بود، حضور داشتم. روحانیان محترم محله های شهر مشهد را دیدم. اجتماعی از آنها تشکیل دادیم و با آنها در میان گذاشتیم که حالا چون رژیم مدارس علمیه را تعطیل کرده و طلبه ها سرگردان شده اند باید تحت پوشش، یک مبارزه علیه رژیم آغاز بشود. بعد از مباحثاتی که کردیم به این نتیجه رسیدیم که از مرحوم کافی (واعظ معروف) دعوت کنیم به مشهد بیایند و ایشان در بین سخنرانی به مردم توصیه کنند، حالا که مدارس علمیه تخریب شده و بعضی مدرسه ها بسته و تعطیل شده اند و طلبه ها جایی برای استراحت و تحصیل ندارند، مردم امکانات مردمی مثل مساجد، حسینیه ها و خانه های خودشان را در اختیار طلاب قرار دهند و بدین وسیله ضمن افشاگری رژیم، طرح را اجرا کنیم.
با راهنماییهایی که توسط همان افراد به من شد، افرادی که آقای کافی را از تهران دعوت می کردند را شناسایی کردم، برادرانی بودند که ظاهراً یکی از آنها در چهارراه دروازه طلایی فروشگاه پارچه کیلویی داشت. به آنها مراجعه کردیم، بعد هم پذیرفتند. آقای کافی را دعوت کردند موضوع با ایشان توسط روحانیان در میان گذاشته شد.
شب موعود فرا رسید، ایشان به منبر رفتند و ما هم ضبط خودمان را برداشتیم که سخنرانی را ضبط کنیم و بعد آن نوار را تکثیر و توزیع کنیم تا این افشاگری اثر قوی تری در بین مردم برای دفاع از روحانیت و مدارس علمیه ایجاد کند. ولی وقتی به پای سخنرانی رفتیم هر چه بیشتر نشستیم کمتر شنیدیم. سخنرانی تمام شد و چیزی در این باب گفته نشد. من مجدداً به اجتماع برادران روحانی که با آنها صحبت کرده و طرح را تهیه کرده بودیم، رفتم، هیچ کس به من تعارف نکرد و حرفی نزد.
بعد از چند دقیقه یک نفر با اشاره با صدای بلند به من گفت: «آه دلسوخته را باشد اثر» و دوباره به جلسه خودشان ادامه دادند. من ساعتی در آن جا معطل ماندم.
در نهایت صدایم در آمد و عرض کردم، آقایان! لطفاً به من بگویید نتیجه کار چه شد؟ یک نفر دیگر به من رو کرد و گفت «جواب شما داده شده. هنوز نگرفته ای؟ این آقا که به شما گفتند آه دلسوخته را باشد اثر» و من با ناامیدی ضبط را برداشتم و از آن مجلس بیرون آمدم و دیگر چیزی برای دنبال کردن واقعه به ذهنم نرسید.
حالا که اوج جریان مبارزه و پیشرفت انقلاب بود، یکی از مهمترین کارها گشودن درب مدرسه نواب بود که توسط عوامل رژیم به تعطیلی کشانده شده بود و مدرسه متروک و محجور گذاشته شده بود. بنابراین چند نفر از علمای طراز اول آن روز مشهد مثل حضرت آیة‌الله شیرازی امام جمعه سابق مشهد، حضرت آیة‌الله مرعشی که آن روز در انقلاب نقش داشتند و برخی علمای مهم دیگر مشهد، اعلامیه امضا کردند مبنی بر این که فردا ساعت هشت صبح برای گشودن درب مدرسه نواب مراجعه خواهند کرد.
اطلاعیه به سرعت در سطح شهر تکثیر شد و ما با امیدواری فردای آن روز ساعت هشت به درب مدرسه نواب مراجعه کردیم.
متأسفانه مواجه شدیم با این موضوع که پلیس مدرسه را محاصره کرده و مقابل مدرسه هم امکانات قوی مستقر کرده که کسی تجمع نکند و به مدرسه وارد نشود. یک قدری در خیابان سرگردان شدیم، یکی از دوستان دانشجو به من رسید و گفت: چرا نگرانی؟ گفتم که خوب آقایان اعلامیه داده اند برای اینکه امروز ساعت هشت صبح درب مدرسه نواب گشوده بشود و الان ساعت 9 صبح است، ولی هیچ خبری نیست و این حیثیت روحانیت را تحت تأثیر قرار می دهد.
او گفت: من با یکی از این علما دوست و آشنا هستم و رفت و آمد دارم. با هم به منزل ایشان رفتیم و در منزل ایشان چند کلمه ای صحبت کردیم و آقا تأیید فرمودند که این کار باید صورت بگیرد، ولی فرمودند که من رأساً اقدامی نخواهم کرد. به خاطر اینکه بین روحانیت نباید تفرقه ایجاد بشود و ما باید موضع واحدی داشته باشیم و وحدت را حفظ بکنیم.
چند لحظه ای نشسته بودیم که یک فرد روحانی آمدند و تأکید کردند که باید اعلامیه اجرا بشود، چند لحظه بعد روحانی دیگری که در همه جریانات انقلاب در مشهد و در مبارزات به عنوان سرباز خط مقدم با روحیه بسیار خوب و قوی حاضر می شد، اما بعد منزوی شد و دلیلش هم هیچ گاه برای من روشن نشد، آمد و با عصبانیت مطالبی را گفت که چرا آقایانی که اعلامیه امضا می کنند، پای قول خودشان نیستند.
ما به او نصیحت کردیم که آقا لطفاً رعایت حرمت روحانیت و مرجعیت را بکنید. درست است که اعتراض باید صورت بگیرد، اما نه با این وصفی که شما اعتراض می کنید!
قبول نکرد و گفت: من این آقایان را می شناسم، باید تکلیف ما را امروز روشن کنند.
در همان جا نشستیم و حضرت آیة‌الله شیخ ابوالحسن شیرازی با همه علما تماس گرفتند و در نهایت، نتیجه این شد که علما به توافق رسیدند که مردم بروند جلوی در منزل حضرت آیة‌الله العظمی شیرازی اجتماع کنند و علما تک تک به منزل ایشان بروند و وقتی همه علما جمع شدند، با کمک مردم برای باز کردن درب مدرسه نواب عازم بشوند.
ما بسیار خوشحال، مسرور و شادمان از این موفقیت به جلوی در منزل حضرت آیة‌الله العظمی شیرازی رفتیم، در قدم اول پشت در نشستیم و به مردم اعلام کردیم که محل قرار همین جاست، مردم این جا بنشینید، الان علما تشریف می آورند و می رویم مدرسه نواب را باز می کنیم.
مردم هم بسیار خوشحال شدند و همه نشستند همه علما آمدند، آنقدر جمعیت پشت سر ما نشست که فاصله بین در منزل حضرت آیة‌الله العظمی شیرازی و درب مدرسه نواب از جمعیت پر شد به طوری که وقتی علما تصمیم گرفتند برای باز کردن درب مدرسه نواب اقدام کنند، کوچه ای در بین مردم باز شد و علما از منزل بیرون آمدند و از داخل این کوچه مردمی به داخل مدرسه نواب رفتند و هیچ مانع، برخورد و درگیری پیش نیامد.
متأسفانه وقایع و حوادث در داخل مدرسه نواب طوری بود که موجب خشم مردم شد. وضع بهم ریخته مدرسه و وضع بهم ریخته حجره ها که توسط ساواک ایجاد شده بود، از جمله آتش زدن کتابها که در بین آن تعدادی قرآن مشاهده می شد، موجب خشم عمومی شد. کتابفروشی که فرد متدین و متعصبی است قرآن سوخته ای را بر سر دست گرفته بود با عصبانیت داد می زد که «مردم قرآنها را آتش زدند» مردم تقریباً همه گریه می کردند و بر سر و سینه می زدند و شعار می دادند «مرگ بر این سلطنت پهلوی - مرگ بر این سلطنت پهلوی»
از زیباییهای آن روز این بود که با توجه به این که تجمع اختیاری بود و هرکس اراده می کرد برای بازکردن مدرسه نواب بیاید در این اجتماع شرکت می نمود، ما افرادی را در جمعیت ملاحظه کردیم که مثلاً از کارمندان دانشکده پزشکی و بیمارستان امام رضا(ع)، پرستاران، کادر بهیاری، کادر خدماتی بیمارستان، همین طور همسایه ها، دوستان، دانشجویان و اقشار مختلف بودند و یکی از روزهای قوت بخش به قلب ما بود.
خوب این جمعیت عصبانی و آتش گرفته از غم ستمهای رژیم ستمشاهی بود. وقتی از مدرسه نواب بیرون آمدیم، با عصبانیت مسیر را در خیابانها ادامه دادیم و از آن جا به سمت خیابان طبرسی آمدیم. در خیابان طبرسی و میدان طبرسی یک یگان ارتشی مستقر شده بود و چند نفر سرباز تفنگها را به سمت مردم نشانه گرفته بودند. هرکس از نبش میدان وارد می شد با تیر می زدند.
یکی دو نفر اول را به شهادت رساندند، ولی بعداً من به چشم خودم دیدم سربازی نشانه می رفت و سرباز دیگر با دست یا با تفنگ او را منحرف می کرد تا گلوله اش به فردی که از آن جا می گذشت، نخورد.
خوب، عبور کردن از یک مسیر حدود چهل متری از مقابل تیر مستقیم سربازان در فاصله حدود سی متری آسان نبود، ولی تقریباً همه جمعیت از این نقطه عبور کردند. فقط میوه ها، که در این مسیر قرار داشت زیر پای افراد تظاهرات کننده له شد.
بعد از گذشتن از این مسأله، اتفاق تازه ای پیش آمد. تعداد زیادی «کوکتل مولوتف» که توسط مردم تهیه شده بود به گروه تظاهرات داده شد از این به بعد شکستن شیشه بانکها و آتش زدن آنها در مسیر با قوت دنبال شد و در چند نوبت از داخل منازل، کوکتل مولوتف و وسایل آتش زا به تظاهرات کنندگان تحویل می دادند.
دوباره جمعیت به چهارراه شهدا بازگشت و در حالی که دو اتوبوس گارد در جلوی منزل حضرت آیة‌الله العظمی شیرازی مستقر شده بودند، گروه تظاهرات کننده به جلوی منزل ایشان رفتند و شعارهای محکم می دادند.
گروه گارد پیاده شدند و با گاز اشک آور سعی کردند که جمعیت را پراکنده کنند. گاز اشک آوری در کنار دختر بچه ای افتاد که مادرش دست او را گرفته بود. من خودم را به سرعت به گاز اشک آور رساندم و آن را از منطقه به دور پرتاب کردم، یعنی به سمت خود مأموران، ولی خودم سوختم، بلافاصله به یک نفر که با گاری دستی هندوانه می فروخت، مراجعه کردم و هندوانه ای که برای نمونه شکسته بود، برداشتم مغز داخلش را بیرون آوردم و به صورت، چشمها، گردن و دستهایم مالیدم و همچنین به آن دختربچه نیز دادم. صاحب هندوانه نه تنها اعتراضی نکرد، بلکه بسیار خوشحال شد و از این اقدام من استقبال کرد.
روزهای خوشی بود آن رفتار مردم. رفتار وعده داده شده در دوران حکومت حضرت مهدی(عج) بود، البته این حال در بین ملت ایران تا چند سال (تقریباً تا سال 1361) ادامه پیدا کرد تا زمانی که منافقین و گروهکها با تحرکات ناجوانمردانه خود دلهای مردم را شکستند و زنجیرهای اعتماد را پاره کردند.
در این روز درگیریها در سطح شهر پراکنده شد. مردم مبارزه را با مأموران رژیم رها نکردند و به سمت میدان شهدا حرکت کردند، برای خراب کردن باقیمانده پایه مجسمه شاه.
در نزدیکی میدان شهدا دوباره تظاهرات کنندگان مورد تهاجم و تیراندازی مستقیم مأموران نظامی قرار گرفتند. در این جا من چهره روحانی را که بعدها به حیله منافقین منحرف شد و به دریوزگی دربار صدام بعثی پیوست را دیدم که فریاد می زد: گلوله ها کجا می روید؟، گلوله ها بیایید به من بزنید، بیایید من قلبم را برای شما آماده کرده ام. گلوله ها بیایید به من بخورید.
این فریاد ایشان باعث نشاط و باعث روحیه برای همه ما بود. البته در عین حال و در همین شرایط در حالی که ما دچار این گرفتاریها بودیم، فردی نظامی را ملاحظه کردم که با ژ-3 آمده بود نان تهیه کند. او را محاصره و با او صحبت کردیم که سلاح او را بگیریم، ولی وقتی اظهار کرد که بسیار گرفتار و بدبخت خواهد شد، با ترحم اسلامی از او صرف نظر و او را رها کردیم. حوادث بسیار شیرین، نورانی و درخشنده ای در روزهای بعد پیش آمد.
تظاهرات مردمی مقابل استانداری
قرار دیگری گذاشته شد در میدان شهدا، فردی با موتور آمد و اعلام کرد که محل قرار امروز به جلوی درب استانداری انتقال پیدا کرده است. ما نیز با هر وسیله ای که شده بود خودمان را به جلوی استانداری رساندیم و دیدیم که تانکهای نظامی رژیم تا جلوی درب استانداری آمده اند و در چند متری درب استانداری در وسط خیابان پشت سر هم به صف ایستاده اند. مردم در اطراف درب استانداری اجتماع کردند و از داخل استانداری خبر می رسد که قرار است کارمندان آن بیایند و به ملت بپیوندند.
پیوستن استانداری به ملت به معنای تسلیم حکومت در مشهد بود، بنابراین مهمترین کار این بود که از تصرف استانداری توسط نیروهای رژیم جلوگیری بشود. من هم به عنوان یک قطره از دریای ملت شریف و انقلابی ایران به همراه مردم به سمت تانکها رفتیم و در نزدیکترین فاصله جلوی تانک اول که روشن هم بود، روی زمین نشستیم و بقیه مردم هم پشت سر هم نشسته بودند و به این وسیله راه حرکت تانکها سد شد. هر چقدر تانکها مانور دادند که حرکت کنند هیچ اثری بر افرادی که روی زمین نشسته بودند و در مقابل تانکها با دست خالی ایستادگی می کردند، نداشت. بنابراین بعد از نیم ساعت که وضعیت به همین صورت گذشت کارمندان استانداری بیرون آمدند و با خواندن یک نامه اعلام وفاداری به امام خمینی«ره» و انقلاب اسلامی، پیوستن خودشان را به مردم اعلام کردند و اولین پیروزی انقلاب در مشهد تحقق یافت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات