تاریخ انتشار : ۰۸ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۸:۵۹  ، 
کد خبر : ۱۲۹۰۶۶

از خودفروشی تا وطن‌فروشی


 حسین مه‌ولاتی
1ـ محسن مخملباف، نام آشنایی برای سینما دوستان دهه 60 است. زمانی که فیلم‌های جنجال‌برانگیزی چون بایکوت،‌ عروسی خوبان، توبه نصوح و... می‌ساخت. اما هیچکس باور نمی‌کرد، او آنچنان متحول شود که از یک چریک انقلابی مسلمان، تبدیل به عنصری واداده و آلت دست دولت‌های استعماری غربی شود. مخملباف، که روزگاری روشنفکران او را «محمل‌باف» می‌نامیدند، رفته‌رفته پولدارتر و پولدارتر شد و به جمع از ما بهتران پیوست. البته فقط شخصیت او تغییر نکرد. بلکه کار هنری‌اش هم عوض شد. مخملباف در این سال‌های اخیر، دیگر نتوانسته فیلم خوب بسازد، آثار او در داخل تماشاگری ندارد. در جشنواره‌های خارجی هم او را تحویل نمی‌گیرند.
به عبارت بهتر، او دیگر فیلم نمی‌سازد، بلکه بسته‌هایی از پورئوگرافی به خورد خلق خدا می‌دهد.
مخملباف، در این وضعیت، بدجوری احساس خفت و خواری می‌کند. هم از وطن رانده شده است و هم به عنوان مهره فرهنگی سوخته، روی دست غربی‌ها مانده است. از تمام اینها بدتر، رنج «خودفروشی» است. خودفروشی بدترین دردی است که یک انسان به آن مبتلا می‌شود. مخملبافی که کم‌کم به عنوان یک فیلمساز در حال فراموش شدن است، تنها راهی که برای خودنمایی پیش رویش است،‌ این نوع از سیاست‌بازی است. مخملباف محمل‌باف، در این سال‌ها، دست و پای زیادی زد، ‌بلکه از باتلاقی که در آن گرفتار شده است، نجات یابد، تا اینکه دستش به ریسمان سیاست رسید. از این رو، این همه سرو صدا کردن مخملباف، نه از روی هدفمندی،‌ بلکه از سر ناچاری است.
می‌خواهد ابراز وجود کند،‌ اما ریسمانی که به آن چنگ انداخته است، بدجوری سست و پوسیده است. همان ریسمانی است که سلمان رشدی هم به آن چنگ انداخت. مخملباف، به بدارپابانی پناه آورده است. آنها،‌ برای مهره‌های خود، به خصوص اگر بیگانه باشند،‌ تاریخ مصرف قائل هستند و هر وقت این تاریخ به پایان رسد، ‌او را مانند زباله‌ای، با یک تی‌پا، به دور می‌اندازند. پس مخملباف، نه تنها از این باتلاق نجات پیدا نکرده است، بلکه هر آینه ممکن است ریسمان پادوی برای استعمار پاره شود و این بار با شدت بیشتری درون باتلاق فرو رود. ضمن اینکه «وطن‌فروشی» دردناک‌تر از خودفروشی است. چون آدمی که خودفروشی می‌کند، تنها پیش خودش تحقیر می‌شود، اما وطن‌فروش،‌ نزد یک ملت تحقیر می‌‌شود.
نباید از دست مخملباف ناراحت بود. او بیشتر لایق دل سوزاندن است. دلمان برای او می‌سوزد که این‌گونه در حال خودکشی است.
2ـ‌ محسن نامجو، برخلاف مخملباف، آدم شناخته‌شده‌ای نیست. یک ساز به دست سرگردان و افسرده است که می‌خواهد با تابوشکنی و شکستن دل مردم، برای خودش جایی دست و پا کند، اما نتوانسته است. به جز بخشی از جوانان بالا شهرنشین تهران،‌ کسی او را نمی‌شناسد.
در تمام این سال‌ها، سعی کرده تا با ساختن آهنگ‌هایی درهم و برهم و بیان حرف‌ها و صداهایی عجیب، مثل پارس کردن و تقلید از صدای حیوانات، یک سبک جدید از موسیقی ارائه دهد!
محسن نامجو نیز از آن دست افرادی است که نباید از آنها دلگیر شد؛ او هم مثل مخملباف،‌ نیاز شدیدی به ترحم و دلسوزی دارد، بلکه بیشتر. چون حتی جایگاه سابق مخملباف را هم ندارد. هر چند با خواندن اشعار غیراخلاقی و اهانت به عزیزترین ناموس بیش از یک میلیارد انسان، یعنی قرآن، خواسته برای خودش شهرت به دست آورد.
با این حال، اعلام جرم از نامجو و محکومیتش به پنج سال حبس، اگرچه حق است، اما نوعی لطف در حق او نیز محسوب می‌شود. این جرم باعث شد که رسانه‌ای حقیری مثل اعتماد ملی ـ که فرق سلیمی و سلیمی نمین را هم نمی‌دانند ـ‌عکسش را در صفحه اول خود چاپ کنند، بلکه کمی مردم را بشناسند.
معرفی محسن نامجو به عنوان مجرم، باعث شد که او چهره خودش را بهتر افشا کند. درست فردای اعلام جرم، با بی‌بی‌سی (صدای گرگ پیر، اما همچنان هار) مصاحبه کرد و حرف‌هایی بر زبان راند که بیشتر شبیه همان دست و پا زدن مخملباف محسوب می‌شود. به آن شبکه ضدایرانی گفته که دیگر، به ایران بر نخواهد گشت. نمی‌داند که ما چقدر از این تصمیم او خوشحال هستیم. ایران عزیز و سربلند؛ هر چه هنرمند خودفروش و وطن‌فروشی کمتر داشته باشد، «آزاد»‌تر است.
3ـ ‌ماجرای «بهمن قبادی» از همه اینها قابل توجه‌تر است،‌ او با هیچ مشکلی از سوی نهادهای دولتی ایران روبه‌رو نشد. داشت به راحتی فیلم‌هایش را می‌ساخت و تحویل جشنواره‌های خارجی می‌داد. حتی فیلم آخر او که فاقد مجوز قانونی هم هست، با واکنش چندانی روبه‌رو نشد. اما ناگهان در قامت یک اپوزیسیون و مبارز براندازی نظام ظاهر شد. به خارج رفت و گفت که دیگر برنمی‌گردد.
در پس رفتار قبادی نیز، ‌نوعی عقده‌گشایی دیده می‌شود. او هر کاری کرد، نتوانست نظرات را به خودش جلب کند. با اینکه سعی داشت خود را یک دگراندیش معرفی کند، اما نظام چندان اهمیتی برای او قائل نشد؛ چون این‌گونه افراد،‌ دوست دارند تا نهادهای رسمی و دولتی با آنها برخورد کنند تا از این طریق، وجه روشنفکری خود را پررنگ‌تر کنند. اما واقعیت امر این است که قبادی، وزن چندانی نداشته و تأثیری بر فرهنگ و هنر ایران نگذاشته است.
او نیز از این وضعیت و انفعال خسته شد. راحت‌ترین راهی که پیش رویش می‌دید، این بود که جلای وطن کند و با یک شبکه مامواره‌ای ضد ایرانی ـ اگر اشتباه نکنم صدای آمریکا ـ مصاحبه کند و هر چه بد و بیراه است به کشور خودش روا بدارد. با خودش فکر کرده است که از این طریق می‌تواند نزد عده‌ای محبوبیت پیدا کند و به نان و نوایی برسد. باید به او گفت: آقای قبادی! نان خودفروشی و وطن‌فروشی، خوردن ندارد!
4ـ مخملباف، نامجو و قبادی، از این رو در این نوشتار مورد پرداخت قرار گرفتند که دارای وجوه مشترکی هستند؛ هر سه در یک زمان علیه کشورمان به شدت فعال شدند. هر سه افرادی فاقد پایگاه استوار بین مردم هستند و هر سه رفتارشان، عقده‌گشایی است.
تاریخ هیچ‌گاه درباره هنرمندانی که برای پول و خوشایند سلطه‌گران کار کرده‌اند، مثبت ننوشته است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات