نکته نخست: سخنی که برخی درباره تقابل با خط نفاق میگویند، تنگنظری و تاریخناشناسی است (اگر چنین احتمالی در مورد پیرامونیها و حامیان دسته چندم صادق باشد، درباره هسته مرکزی چنین نیست). البته این تعبیر چیزی از بزرگی حادثه نمیکاهد که به تعبیر سید مرتضی آوینی «آخرین نبرد ما بهمثابه سپاه عدالت، نه با دموکراسی غرب که با اسلام آمریکایی است و این اسلام از خود آمریکا دیرپاتر است، اگرچه این نیز ولو هزار ماه باشد، به یک شب قدر فرو خواهد ریخت.» شاید اگر آوینی امروز زنده بود، لبه دیگر تیغ یعنی اسلام قشریگرایان و متحجران را نیز به اهداف نبرد نهایی میافزود (همانگونه که در روایات عصر ظهور بر آن تأکید شده است).
نکته دوم: باید از این تهدید و خدشهای که به نظام وارد شد، فرصتی برای بازبینی و نوسازی آفرید. گرچه دستهای بیگانهای نیز در کار بود اما تا ما آسیبپذیر نباشیم، مکر دیگران کارگر نمیافتد و تا زخمی نباشد، مگسی در آن فتنهجویی نمیکند. این آسیبشناسی میتواند دو وجهه داشته باشد: شاخ و برگهای نظری یا رویههای عملی و سیاستی. به بیان دیگر، نامطلوب بودن وضع موجود و فاصله ما با موقعیت مطلوب یا ناشی از دیدگاههای غلط و شاید ناقص است یا برخاسته از تدابیر فردی، سیاستهای خاص و نحوه مواجهه نادرست که ارتباطی با مبانی نظری مسلط ندارند.
روشن است که در مقصود نگارنده، ریشههای انقلاب و مبانی نظری جمهوری اسلامی سالم و استوارند (چونان شجره طیبهای که اصل آن ثابت است) اما شاخ و برگهای نظری از گزند باد و باران در امان نیستند و کاهلی یا انحراف دیدبانان حوزه نظری و باغبانان عرصه عملی نیز مزید بر علت است. الغرض: پاک کردن صورت مسئله، حوالهکردن تمام مشکلات به منبع خارجی یا اقلیت سیاسی خاص، جزمیت و پای فشردن بر تمام دیدگاهها و رویههای رایج، همگی بهمعنای عبرت نیاموختن و تکرار زودهنگام یا دیرهنگام حوادث تلخ مشابه است و به قول حافظ: من جرب المجرب حلت به الندامه.
نکته سوم: بازکاوی رویههای عملی، بیتدبیریها و سیاستهای اجرایی نادرست خود مجال مفصلی میطلبد. بازخوانی و پیرایش دیدگاههای مطرح در سپهر اندیشهای جمهوری اسلامی نیز موضوعی فربهتر از این نوشتار است. آنچه در این مختصر به آن اشاره میکنیم، آسیبشناسی نظری دو جبهه رقیب انتخابات اخیر است و بس. به بیانی که در ابتدای نوشتار آوردیم، مروری بر معارضه این دو تلقی از اسلام، گرچه ماهیت جریانشناسی اقتضای اندکی برجستهسازی را دارد لکن کوشش میکنیم که از جاده انصاف خارج نشویم.
نکته چهارم: آنچه در آغاز مجال بدان اشاره کردیم، یعنی فاصله هر دو برداشت از اسلام ناب امام، شاید برای برخی گران آید؛ اما واقعیت آن است که نه موضع و عملکرد جریان جناب موسوی آنقدر که مدعی بود با شاخصهای خط امام منطبق بود و نه موضع و عملکرد جریان جناب رییسجمهور، احیاکننده خالصی برای خط امام بهشمار میرفت. زاویه داشتن دیدگاه هر دو جریان، بیش از آنکه از جنس انحراف از اسلام ناب باشد، از جنس نقصان بود. به بیان دیگر، هر جریان گوشهای از ارزشهای منظومه فکری انقلاب و امام را برگزیده بود و پارهای دیگر را وانهاده. باید به یاد داشت که یکسویهنگری در اندیشه، به افراطیگری در عمل منجر میشود و تقابل دو افراط، میتواند فضا را تا سر حد بحران، به تشنج کشانده و تصمیمات را از دایره منطق و تعقل خارج سازد.
این صورتبندی نظری مشکل اصلی کشور در آستانه دهه چهارم انقلاب است: عدم جامعیت در نسبت با اندیشه و منش اسلام ناب. این قضاوت البته بدان معنا نیست که هیچیک از دو جریان فوق در مجموع برتری و نزدیکی بیشتری با گفتمان انقلاب نداشت.
نکته پنجم: در زیر شواهدی برای تأیید فاصله هر دو جریان با نگرش اسلام ناب ارایه میکنیم:
- عنصر دافعه در مواضع و عملکرد جریان مغلوب آنقدر کمرنگ است که گویی اسلام جز جاذبه چیزی ندارد. از سوی دیگر، جریان پیروز، مهارت خاصی در دافعهآفرینی و ناراضیتراشی (حتی در میان اصولگرایان) دارد.
- عنصر عزت اسلامی و اتخاذ موضع فعال، جایگاه مهمی در سیاست خارجی جریان رقیب ندارد. از سوی دیگر، در جریان پیروز، عنصر حکمت و تدبیر در پیگیری منافع ملی، به بهانه محافظهکاری محکوم است.
- تلقی جریان رقیب از اسلام یک تلقی صرفا فرهنگی و اخلاقی است. آنچه در تلقی جریان پیروز حاکم بهنظر میرسد، بیشتر یک نگاه امنیتی و سیاستزده است.
- در نگرش جریان پیروز، آزادی هیچ ارزش مستقل و قابلاعتنایی نیست و محور، توجه به عدالت آنهم عدالت توزیعی اقتصادی با نگرش دولتی است. از آن سو جریان رقیب، آزادی را تا سر حد پرستش بالا میبرد و بیاعتنا به فساد اقتصادی، تنها از عدالت سیاسی و مدارا با مخالفان دم میزند.
- در تلقی جریان پیروز از اسلام، کارایی در اداره امور ارزش قابلتوجهی نیست و در برداشت جریان رقیب، کارایی و رشد اقتصادی بر بسیاری از ارزشهای اسلامی و ملی ترجیح دارد.
- روش و منش جریان پیروز تمایل شدید به تودهگرایی است و ضدتحزب و گروههای تخصصی. حال آنکه جریان رقیب، خواص محور، حزبگرا و نماینده طبقهای از نخبگان و فنسالاران و مدیران است.
- جریان رقیب پایبندی عملی نسبت به رهبری نظام از خود نشان نمیدهد و جریان پیروز نیز به استفاده ابزاری از رهنمودها و اشارات رهبری متهم است.
- جریان پیروز در نگاه و مشی مدیریتی، تخصصگریز، ساختارشکن و به منطق کارشناسی کم اعتناست و جریان رقیب، علمزده، کم اعتنا به تعهد و ناتوان در شناختن محدودیتهای علوم وارداتی و شکستن بوروکراسیهای اداری.بر این فهرست از این بیشتر هم میتوان افزود اما همین هم برای رساندن مقصود ما کفایت میکند.
نکته پایانی: گرچه حرکتهای تندروانه جریان رقیب پس از انتخابات و برخی تنگنظریها از سوی متولیان، آتیه آن تلقی از اسلام را در عرصه سیاسی کشور در هالهای از ابهام فرو برده است، اما جریان پیروز باید بر کاستیهای نظری خود واقف و معترف باشد. نتیجه این آسیبشناسی، تلاشی است که باید برای خروج از یکسونگری، حرکت به سوی جامعیت و نزدیکی عملی به اسلام ناب آغاز شود. تحول جدی در ساحت سیاست، تدابیر و نحوه مواجهه عملی رخ نخواهد داد، مگر آنکه پیش از آنها عرصه نگرشها دیگرگون شده باشد.