نوشته: سهراب بلخی
گسترش تروریسم از کشور همسایه مشترکمان پاکستان به افغانستان و اینک به منطقه در ماههای اخیر، که تبلور عینی آن در حادثه سیستان و بلوچستان مشاهده شد، پدیده جدیدی است که میتواند در سطح منطقهای و جهانی مورد ارزیابی قرار گیرد. تبیین روابط پیچیده میان سه ضلع اصلی درگیر با این معضل یعنی پاکستان به عنوان خاستگاه و پشتیبان، افغانستان به عنوان بستر عملیاتی و ایالات متحده به مثابه بازیگردان این صحنه به میزان قابل توجهی به ارتقای درک ما از شرایط پیش آمده کمک میکند.
این مطالعه هنگامی دقیقتر خواهد بود و نگاه ریشهدارتری خواهد داشت که با نگاهی تاریخی به منطقه جنوب آسیا، بر نقش رو به افول پاکستان در سیاستهای غرب نیز نظری انداخته شود. بدین منظور باید نقبی به تاریخ زد و سال 1947 میلادی (1326 خورشیدی) را مبنای زمانی نوشته دانست. در این سال با جدایی مناطق مسلماننشین از سرزمین هند، کشوری تازه بنیاد به نام پاکستان متولد شد. این مسئله نوید ارزشمندی در حوزه ژئواستراتژیک برای ایالت متحده و به طور کل مجموعه غرب بود، چرا که این کشور مسلمان با شور و هیاهویی ایدئولوژیک، میتوانست مانع صدور افکار کمونیستی به جنوب آسیا باشد و راه نفوذ اتحاد جماهیر شوروی به اقیانوس هند و تعمیق روابط با متحد استراتژیکش، هند را سد کند.
از این رو پاکستان به تدریج در سیاست خارجی ایالات متحده و همپیمانانش در ناتو، اهمیت فزایندهای یافت و به سکویی تبدیل شد که از طریق آن میشد بر فعالیتهای سیاسی ـ امنیتی شوروی و همپیمان منطقهایاش چین، نظارت داشت. این کشور تازه تأسیس به زودی جایگاه ویژهای برای تطبیق و اجرای سیاستهای منطقهای ایالات متحده بهدست آورد و حضور رو به فزونی نظامیان در ساختار قدرت آن نیز زمینه مساعدی شد تا محملی مستحکم برای نفوذ غرب در تصمیمهای اسلامآباد فراهم شود. همچنین سازمان اطلاعات ارتش پاکستان (ISI) که با کمک آمریکا تأسیس شد نیز نهادی بود که به عنوان یک بازوی اجرایی، تا به حال توانسته است پیوند عمیق این کشور با سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) را حفظ کند. این نقش با حمله اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان در سال 1979 میلادی ارتقا یافت و به پاکستان این امکان را داد تا در تمامی طول جنگ افغانستان بتواند به عنوان یک میانجی و هماهنگ کننده رابطه مجاهدین با غرب، بحران موجود را مدیریت کند.
ایفای چنین نقشی به اعتماد بیشتر ایالات متحده به پاکستان انجامید و باعث شد تا این کشور از یک کشور نوپا، به متحد منطقهای غرب بدل شود. اضافه بر آن به پاکستان این فرصت را داد تا با جایگزینی تسلیحات فرسوده خود با تسلیحات مدرن ارسالی از غرب برای مجاهدین افغان ارتش خود را نوسازی کند. ارتقای جایگاه منطقهای پاکستان و همزمان با آن نوسازی تسلیحات ارتش این کشور، به توازن بیشتر اسلامآباد با رقیب قدرتمندش دهلی نو انجامید. افغانستان عمق استراتژیک پاکستان شد و حمایت غرب از پاکستان نیز تا سرحد کمک به هستهای شدن این کشور ادامه یافت. این امر به پویایی سیاست خارجی پاکستان و ارتقای توان چانهزنی آن در معادلات امنیتی منطقه منجر شد. حاکمیت طالبان بر افغانستان، اوج ارتقای موقعیت منطقهای پاکستان بود که بعد از 11 سپتامبر و با سقوط این رژیم تروریستی، به شدت فرو کاسته شد. نزدیکی اخیر هند به ایالات متحده و امضای معاهده اتمی موسوم به «123» میان این دو کشور نیز ضربه نهایی را به روابط اسلامآباد ـ واشنگتن کوبید.
کاهش نفوذ پاکستان در افغانستان میتوانست سه پیامد برای اسلامآباد داشته باشد:
1ـ برهم خوردن توازن در مقابل دهلی نو؛
2ـ تنزل جایگاه پاکستان در سیاستهای منطقهای ایالات متحده و ناتو؛
3ـ زنده شدن اختلافات ارضی افغانستان با پاکستان (نپذیرفتن خط مرزی تحمیلی موسوم به «دیورند» از جانب افغانستان)
راهبرد اسلامآباد و سازمان اطلاعاتی ISI برای رفع این تهدیدهای بنیادین، احیا و قدرتیابی مجدد طالبان در چهار سال گذشته بود، اما این آتش، آتشافروز را نیز سوزاند و منجر به تقویت طالبان پاکستان شد و همانگونه که در حادثه ترور خانم بوتو، واقعه مسجد سرخ و همچنین حوادث اخیر تروریستی در ایالات سرحد و شمال غربی پاکستان دیدیم، طالبان پاکستان تا دره سوات و حتی تسخیر اسلامآباد پیش رفتند و چیزی نمانده بود به تسلیحات هستهای موجود در زرادخانههای پاکستان دست یابند.
در چنین وضعی با تغییر قدرت در ایالات متحده، راهبرد نوین اوباما در افغانستان و پاکستان تدوین شد تا راهی برای پایان دادن به جنگ در باتلاق افغانستان سنجیده شود. کمک سالانه یکونیم میلیارد دلار به مدت پنج سال به پاکستان و اعزام نیروی بیشتر به افغانستان، از مهمترین مؤلفههای این راهبرد جدید بود اما باتوجه به حوادث اخیر در منطقه، به نظر میرسد که آنچه در رسانهها جلوه داده میشود، تمامی آن چیزی نیست که عمل میشود. واقعیت امر این است که فقدان صداقت دولت پاکستان در مبارزه با طالبان و القاعده و پیوندها و حمایتهای پیدا و پنهان سازمان ISI از این دو گروه تروریستی که تا سرحد دستیابی آنها به تسلیحات هستهای پاکستان میتوانست پیش برود و در کنار آن، فشار هند بر ایالات متحده برای دفع خطر بنیادگرایان از سرحدات این کشور با پاکستان، موجب شده است تا از موقعیت پاکستان در سیاستهای منطقهای آمریکا و ناتو بهشدت فروکاسته شود.
از این رو نیاز به تغییر پایگاه تروریسم که موتور سیاستهای جهانی آمریکا در قرن بیستویکم را به حرکت درآورده است، سیاست جدیدآمریکا در منطقه محسوب میشود، بنابراین به نظر میرسد که بازیگردانان اصلی بحرانهای منطقهای یعنی ناتو و ایالات متحده، دو منطقه آسیای میانه در شمال و جمهوری اسلامی ایران در غرب افغانستان و پاکستان را به عنوان پایگاههای جدید عملیات تروریستی طالبان و القاعده برگزیدهاند. از این رو نه دیگر پاکستان، بلکه افغانستان نقطه شروع گسترش تروریسم به منطقه خواهد بود. از نظر آمریکا این دو منطقه جدید به لحاظ بافت قومی و مذهبی موجود، پتانسیل پذیرش گروههای تروریستی را دارند. لذا ایالات متحده و ناتو با اتکا به این ظرفیت، میتوانند به دو هدف بنیادین و راهبردی زیر دست یابند:
1ـ اعمال فشار بر روسیه که بهشدت در حال بازیابی قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی خود است، از طریق تقویت بنیادگرایی در تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان، چچن و سایر جمهوریهای شوروی سابق.
2ـ تحت فشار قرار دادن جمهوری اسلامی ایران از طریق برهم زدن وحدت ملی بین شیعه و سنی در مرزهای شرقی ایران و تقویت گروههای متخاصمی چون «جندالله» در سیستان و بلوچستان.
ادعای حامد کرزی، رئیس جمهوری افغانستان مبنی بر انتقال نیروهای طالبان و القاعده از ولایات جنوبی به مناطق شمالی این کشور در مرز با آسیای مرکزی به وسیله هلیکوپترهای خارجی، گسترش غیرقابل انتظار ناامنی در ولایت هرات در مرز ایران که پیش از این یکی از امنترین استانهای افغانستان بود، گسترش ناامنی در استان سیستان و بلوچستان ایران که در تازهترین حادثه منجر به شهادت تنی چند از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران شده و سایر وقایع مشابه، همگی حاکی از گسترش امواج جدید تروریستی و بنیادگرایی به آسیای میانه و ایران است. قابل اعتناترین نکته در این روند، تصمیم اخیر ایالات متحده آمریکا به گشایش کنسولگری این کشور در هرات و مزارشریف (در غرب و شمال افغانستان) است. جدیترین نقشی که به نظر میرسد این نمایندگی سیاسی به عهده خواهد داشت، مدیریت روند تروریسم و بنیادگرایی به ایران و آسیای مرکزی از دو ولایت کلیدی افغانستان است. تداوم حضور ناتو در افغانستان و سپس گسترش آن به مناطق کوچکتر، ثمره ترسیم چنین سناریویی است.
اما پاکستان با آگاهی از این سیاست، بهشدت از کاهش جایگاه خود در منطقه نگران است و به هیچ صورت حاضر نیست افغانستان به غرب نزدیکتر شود. بنابراین حداکثر تلاش خود را خواهد کرد تا میان کابل و واشنگتن، شکاف ایجاد کند. ضعیف نشان دادن حکومتداری در افغانستان و تفرقهافکنی میان ارکان قدرت، فقط یکی از راهبردهای اسلامآباد برای دستیابی به این هدف است. اول افغانستان و اینک ایران و آسیای مرکزی، مناطقی هستند که سایه سیاه سازمانهای اطلاعاتی آمریکا و برخی کشورهای منطقه، در شرایط کنونی بر آنها سنگینی میکند.