تاریخ انتشار : ۰۳ دی ۱۳۸۸ - ۰۹:۳۰  ، 
کد خبر : ۱۲۹۹۷۴
نگاهی به مبادی فکری سیاست در دوران جدید

نسبت تفکر هابز با اندیشه سیاسی مدرن


هادی حامی‌خواه
فلسفه سیاسی مدرن، مبانی و روش‌ها
تاکید بر عقل انسانی به عنوان محور شناخت:
فلسفه سیاسی مدرن بخشی از اندیشه و فلسفه مدرن است و بدیهی است که خصوصیات کلی این اندیشه را در عرصه سیاست بازتاب می‌دهد. آن‌چنان که واضح است متفکران مدرن، مردانی چون کپرنیک، کپلر و گالیله، عقل انسانی را برای تحلیل روابط موجود در جهان طبیعی و برای تبیین نظم حاکم بر پدیده‌های گیتی به کار گرفتند. تداوم همین مساله در عرصه سیاست یکی از محورهای مهم اندیشه سیاسی مدرن را تشکیل می‌دهد. اندیشمندانی که پایه‌های نظریه دولت مدرن را بنا گذاشتند معتقد بودند که جهان نظامی است معقول که می‌توان ماهیت آن را کشف کرد.
از قرن هفدهم میلادی شور و غوغای تازه‌ای در علم و عقل‌گرایی پیدا شد. قرن هفدهم میلادی دوره پیشرفت علم و پیدایش دانش و دریافت‌های تازه درباره جهان بود. دکارت و بیکن دو چهره برجسته در بنیانگذاری عقل نوین بودند. بیکن می‌خواست ذهن انسان را مجهز به ابزاری کند که با آن بتو‌اند معرفت مربوط به دنیای پیرامون را کسب کند. منطق جدید راه‌های رسیدن به دانش یقینی را به یاری روش و برنامه دقیق تحقیق نشان می‌دهد. نفوذ عقل‌گرایی بر سیاست مثل همه عرصه‌ها اساسا از قرن هفده شروع شد اما شاید کمتر عرصه‌ای بوده باشد. که نفوذ عقل‌گرایی در آن، آنقدر موکد و مستمر بوده باشد به‌طوری که اکنون نفوذ عقل‌گرایی در سیاست قوی‌تر از هر وقت دیگری بود.
تعقل‌گرایی و استفاده از عقل برای تحلیل جهان و رفتارهای انسانی و از جمله سیاست، خود را به شکل کوشش تحلیل عرصه سیاست به زبان ریاضیات متجلی می‌ساخت.
گالیله و دکارت که دانش جدید را بنا کردند همه چیز را به ریاضی برگرداندند به این ترتیب علم در واقع به علم ریاضی معنی شد در چنین حالتی پرسش از وضع علم سیاست پرسش جالبی بود. گالیله معتقد بود فلسفه به شیوه‌ای که با زبان هندسه نوشته شود در مورد طبیعت راست درمی‌آید. اما در حوزه سیاست و اجتماعی صدق نمی‌کند. به گفته اوحیات سیاسی عرصه عواطف و سوداهاست.
دانش تجربی نمی‌تواند بر این عواطف و سوداها فرمان براند و آنها را به غایت عقلانی هدایت کند اما اندیشمندان قرن هفده این نظریه گالیله را نپذیرفتند. آنها عقل‌گرایان راسخی بودند و به قدرت عقل اعتقاد بی‌حد و حصری داشتند. در این خصوص بین مشرب‌های فلسفی مختلف تفاوتی نبود و همه در این اعتقاد اشتراک‌نظر داشتند.
صناعی بودن دولت و جامعه
عقل در این نگرش گامی فراتر می‌نهد و می‌کوشد تا تشکیل جامعه و روابط میان دولت و جامعه را قالب یک قرارداد اجتماعی سامان دهد. برای متفکران مدرن جامعه سیاسی و فرد مدرن به منزله نتیجه نظم طبیعی نبوده بلکه حاصل یک قرارداد اجتماعی هستند. اندیشه مدرن با روی آوری به عقل بشر به عنوان یگانه سامان بخش عرصه حیات اجتماعی، و انکار تصور پیوند عقل آدمی با عقل ماورایی، تفحص در مبانی عقلانیت دولت را به شیوه‌ای نو آغاز کرد. بدین ترتیب این موضوع مطرح شد که دولت دستگاهی است بشری که عقل آدمی آن را برای سامان دادن به وجه مهمی از حیات اجتماعی پدید آورده است و همزمان این مساله مطرح شد که مهم‌ترین شیوه سازماندهی امور عمومی بر وفق عقل آدمی به چه ترتیب است.
گرچه این فکر که دولت سازمانی ساخته بشر است، اندیشه‌ای نوبنیاد نیست اما فکری است که از قرن هفدهم به صورت جدی و همه جانبه ذهن بزرگ‌ترین اندیشمندان سیاسی را به خود معطوف داشته است.
این اندیشه که دولت سازمانی است ساخته بشر، نه تجلی فرآیندی طبیعی یا آفریده الهی، سرچشمه جریان بزرگی در اندیشه سیاسی غرب قرار گرفت. چنین نگرشی در مقابل جهان شناسی سنتی قرار گر فت که جامعه را بخشی از یک نظام کیهانی و متکی به عقلانیتی بزرگ‌تر تصور می‌کرد، عقلانیتی که بشر جزئی از آن است و حیات اجتماعی بشر نیز تنها با اتصال به آن منبع می‌تواند عقلانی پنداشته شود، با چنین نگرشی چنین انگاشته خواهد شد که بشر جایگاه واقعی خود را با اتصال به این نظام فراگیر می‌تواند پیدا کند. اما اندیشه مدرن هم عقل و هم دولت را از هر مبدایی بیرون از جامعه جدا کرد و دریافت تازه‌ای از عقل و نظم را بنیان گذاشت و اندیشه قرارداد اجتماعی و صناعی بودن دولت را با دریافت تازه‌ای از عقل و نظم بنا گذاشت.
اندیشه قرارداد اجتماعی و صناعی بودن دولت، با دریافت تازه‌ای از این دو مفهوم، محصول چنین بینشی از دولت است.
قایل شدن موجودیت مستقل از دولت، برای جامعه (جامعه عرصه ظهور فردیت انسان‌ها)
جامعه و دولت در اندیشه پیش مدرن به عنوان پیکری واحد نگریسته می‌شوند. تفکیکی میان دولت به‌عنوان عرصه امر سیاسی و جامعه به‌عنوان عرصه امر اجتماعی، جایگاه رویش و پویش فردیت مستقل انسانی، وجود ندارد. این امر نخستین بار در مدرنیته سیاسی روی می‌دهد و در اندیشه متفکران مدرن صورتبندی می‌شود.
خوشی به جای خیر، لذت به‌جای فضیلت
در اندیشه سیاسی سنتی مفهوم خیر در کانون همه تحرکات انسانی قرار می‌گیرد. در این نظام فکری خیر هر امر و حرکت و عملی است که انسان را به فضیلت غایی و نهایی نزدیک کند. فضیلتی که گاه نزدیک ساختن انسان منبع نهایی خیر در جهان یعنی خداوند تعریف می‌شود و گاه پرورش استعدادهای نهفته در درون آدمی. وظیفه دولت هم در این سیستم تفکری جست‌وجوی خیر برای اتباع و رساندن آنها به کمال وفضیلت است. به عکس در نظام تفکر مدرن خوشی و لذت جانشین خیر می‌شود و در کانون تحلیل روابط انسانی قرار می‌گیرد.
انسان موجودی لذت طلب فرض می‌شود که خوشی غایت طلب اوست.طبیعی است که دولت هم در این دستگاه فکری از جایگاه راهنمای خیر و مامور رساندن آدمی به فضیلت بر تخت حمایت از انسان لذت‌طلب می‌نشیند. و وظیفه خود را تسهیل راه لذت‌جویی آدمیان تعریف می‌کند.
بررسی نسبت تفکر هابز با اندیشه سیاسی مدرن
پیش از ورود به بحث لازم است این مطلب یادآوری شود که تمامی نقل قول‌های استفاده شده در سطور آتی این مقاله از مشهورترین اثر سیاسی هابز یعنی کتاب لویاتان است. هابز علاوه بر این اثر آثار دیگر در زمینه‌های مختلف علمی در طول عمر خویش به رشته تحریر در آورده است و بدیهی است بررسی کامل افکار وی در گرو رجوع به همه این آثار است.
هابز و عقلانیت
آن چنان که پیش‌تر بیان شد در اندیشه سیاسی مدرن خرد ضابطه اصلی تحلیل رفتار آدمیان در عرصه اجتماع است و اندیشمند مدرن می‌کوشد تا با استفاده از نیروی عقل به سراغ مسائل اصلی زندگی سیاسی برود. از این منظر هابز متفکری یکسره مدرن است. خردی او که در اندیشه‌اش به‌کار می‌گیرد، خردی است که پیش از این در علم ریاضیات به کار گرفته شده است.
او استدلال را اساسا به معنای نوعی جمع و تفریق تعریف می‌نماید. از این همه شاید بتوانیم مراد از کلمه عقل را که ما در زمره قوای آدمی به شمار می‌آوریم تعریف (یعنی تعیین) کنیم زیرا عقل در این معنا چیزی جز شمارش (یعنی جمع و تفریق) تبعات نام‌های عمومی مورد اتفاق برای علامت‌گذاری و بیان معنای افکار ما نیست. وقتی آنها را نزد خودمان شمارش می‌کنیم. این کار را علامت‌گذاری می‌گوییم و وقتی تفکرات خود را به دیگران عرضه یا اثبات می‌کنیم آن را بیان معنی می‌نامیم.
علم واقعی و اصلی از دیدگاه هابز هندسه است. ارزش هندسه در این است که کلیه احکام آن از یک مجموعه اصول اولیه می‌توان استخراج کرد. آرزوی او این بود که بتواند یک نظام اصول موضوعی بسازد که همان قدرت و قوت هندسه اقلیدسی را داشته باشد. در هندسه هر کس که قدرت تفکر و استدلال داشته باشد. به ناگزیر احکام اقلیدس را درباره مثلث، مربع و دایره صادق خواهد دانست و خواهد پذیرفت. همه احکام در هندسه اقلیدسی از مفروضات و مقدمات نخستین گرفته می‌شوند. گذشته از این مورد اعتقاد هابز به مرجعیت فرد در زندگی انسانی بسیار عمیق و ریشه‌دار است. از نظر او حتی مذهب را باید به ضابطه خرد سنجید و محک زد:
«مردمان بد کار به بهانه این که خداوند قادر به انجام هر چیزی است از روی گستاخی هر چیزی را که به نفع‌شان باشد به زبان می‌آورند هر چند خود آن را نادرست بدانند، بر مرد خردمند است که تا آنجا به آنها اعتقاد آورد که عقل سلیم گفته‌های‌شان را معتبر نشان دهد.» هابز حتی در مورد حسن و قبح امور هم اعتقاد راسخی به عقل دارد. در این زمینه او حتی عرف را هم رد می‌نماید: «جهل نسبت به علل و بنیاد اولیه حق، انصاف، قانون و عدالت آدمی را متمایل به آن می‌سازد که رسم و سابقه را قاعده اعمال خویش قرار دهد به نحوی که آن چه را که طبق رسم کیفر شده است غیر عادلانه بدانند و آنچه را که رسم موجود حکم به جواز و تاییدش بدهد و یا درباره آن سابقه بدی وجود نداشته باشد عادلانه بپندارد.»
پیرامون رجوع هابز به عقلانیت ذکر یک نکته ضروری است و آن نوع توجه هابز به تجربه است. هابز خود نظرات خود را پیرامون اوضاع و احوال کشورش می‌نوشت و امید آن را داشت که مطالعه نظرات او تأثیری بر اوضاع آشفته کشورش داشته باشد. او می‌دانست که همه مردم توان پیگیری استدلال‌های صرفا عقلانی را ندارند. او مجبور بود بدینسان از تجربه، تجربیات که همه امکان درک آن را دارند برای بیان نظرات خود بهره جوید. اما: هابز فکر می‌کرد که شیوه عقلانی برتر از شیوه تجربه معمولی است زیرا اگر از شیوه عقلانی بدرستی استفاده شود راهنمایی بسیار مطمئن‌تر و قابل اتکاتر از تجربه معمولی خواهد بود.
اندیشه صناعی بودن دولت و جامعه و مساله قرارداد اجتماعی
توماس هابز بی‌گمان از نخستین متفکرانی است که به جنگ این باور ریشه‌دار و قدیمی می‌رود که جامعه یک موجودیت طبیعی است و نظم آن باید در امتداد نظم کلی هستی تعریف شود. می‌توان گفت که در جوامع غیرمدرن مشروعیت هر قدرتی منوط به طبیعت و خصوصیات موروثی است و امتیازات اجتماعی به همان اندازه طبیعی هستند که فرمانبرداری و اطاعت در طبیعت طبیعی است. یعنی آن چه در جوامع ماقبل مدرن یا سنتی به حقوق مشروعیت می‌بخشد سودمندی اجتماعی نیست، بلکه قابلیت آن در حفظ نظمی است کیهانی – وقتی با فلسفه افلاطون روبه‌رو هستیم – و با نظمی مسیحی – وقتی با حکومت‌های سلطنتی در اروپای قبل از انقلاب فرانسه روبه‌رویم.
هابز در هر سه روایتش از فلسفه سیاسی به بحث درباره این سوال می‌پردازد که آیا انسان‌ها بنا به طبیعت‌شان اجتماعی هستند یا نه و در هر سه روایت شش دلیل برای رد نظریات ارسطو می‌آورد. در هریک از این سه روایت دلیل اصلی این که ما انسان‌ها از حیوانات اجتماعی متفاوت هستیم این است که ما عقل داریم و می‌توانیم سخن بگوییم، حال آن که حیوانات اجتماعی از این قوه‌ها بی‌بهره‌اند.
عقل و گفتار به هر فردی این توانایی را می‌دهد که بسنجد و ببیند خیر شخصی‌اش در تقابل با خیر مشترک چیست و همین سبب می‌شود دیدگاه‌های متنوعی در مورد خیر پدید آید که منجر به کشمکش‌ها و جنگ می‌شود. اندیشه هابز پیرامون دولت بدین قرار است که انسان‌ها در وضع طبیعی و برای غلبه بر مشکلات ناشی از این وضع- که به ضرورت از احساسات مختلف آدمی به خصوص میل سیری ناپذیری آنها به قدرت، برای غلبه بر ترس از طبیعت و همنوعان - پدید آمده است و با استفاده از خرد دولت را خلق می‌کنند. آن چه مشخص است اندیشه قرارداد اجتماعی و صناعی بودن جامعه و دولت یک اندیشه مدرن است و هابز مبدع اولیه این اندیشه به‌شمار می‌آید.
تنها راه تاسیس چنین قدرت عمومی که بتواند آدمیان را از هجوم بیگانگان و از آسیب‌های همدیگر محفوظ بدارد و از ایشان چنان حراست کند که بتوانند از طریق کوشش خود و به‌واسطه ثمرات ارض خودشان را تغذیه نمایند و به خوبی و خوشی زندگی کنند این است که تمام قدرت و توان خود را به یک تن یا به جمعی واگذار کنند تا آن که از طریق شیوه اکثریت آرا، اراده‌های مختلف آنها را به یک اراده تبدیل کند اما در این جا یکی از نتایج غیر مدرن در اندیشه هابز هم رخ می‌نماید برای آن که ماهیت این امر را به‌خوبی واکاوی کنیم بهتر است ماهیت قرارداد اجتماعی در اندیشه سیاسی مدرن را بار دیگر بررسی کنیم. چون وضعیت مدنی دیگر تابع وضعیت حقوقی – طبیعی و کیهان‌شناسی عمومی نیست برای متفکران مدرن جامعه سیاسی و فرد مدرن بمنزله نتیجه نظم طبیعی نبوده بلکه حاصل یک قرارداد اجتماعی هستند. اندیشه قرارداد در فلسفه سیاسی مدرن به دو طریق مورد بررسی قرار می‌گیرد، نخست به‌عنوان قرارداد مشارکت مدنی که از طریق آن افراد به‌صورت یک هیات واحد اجتماعی به یکدیگر می‌پیوندند دوم به‌عنوان قرارداد تابعیت که از طریق آن هیات اجتماعی به واسطه قدرت حاکم یا دولت نظام می‌یابد. اینجا مشخص است که در اندیشه هابز قرارداد اجتماعی تنها یک قرارداد است و خبری از قرارداد دوم میان دولت و جامعه در اندیشه هابز نیست و این قطعا یکی از نشانه‌های ناتمام بودن مدرنیسم سیاسی در اندیشه هابز است.
هابز و موجودیت جامعه و دولت
گفتیم که خلق موجودیتی مستقل از دولت برای جامعه، نگرش به جامعه به عنوان عرصه‌ای برای بروز فردیت افراد و تفکیک امر سیاسی از امر اجتماعی از شاخصه‌های مهم تفکر سیاسی مدرن است. برای آن که بدانیم که آیا چنین تفکیکی در اندیشه هابز وجود دارد یا نه بار دیگر پاره‌ای از لویاتان را بررسی می‌کنیم. پس از مقدماتی پیرامون نحوه تشکیل دولت هابز چنین ادامه می‌دهد: «این بدان معنی است که آنها یک نفر یا مجمعی از افراد را منسوب کنند که نماینده ایشان باشد و هرکس همه اقداماتی را که چنین نماینده‌ای در امور مربوط به صلح و امنیت عمومی راسا یا بلاواسطه انجام دهد چنین بپذیرد که گویی خود عامل آن بوده است و بدین طریق اراده خود را به اراده او و رای و نظر خود را به رای و نظر او تسلیم کند. این خود چیزی بیش از اجماع یا توافق است یعنی در واقع وحدت همگان در یک شخص است که به موجب عهد و پیمان همه با یکدیگر و به شیوه‌ای انتخاب می‌گردد.
که گویی در عقد آن هرکس به دیگری چنین می‌گوید: من حق خود بر حکومت بر خویشتن را به این شخص یا به گروهی از مردم وا می‌گذارم و هم اعمال او را بر حق و جایز می‌دانم به این شرط که تو نیز حق خود را به او واگذار کنی و به همان نحو اعمال وی را بر حق و جایز بدانی. وقتی این توافق صورت واقعی بپذیرد جماعتی که به این شیوه در یک شخص خوانده می‌شود. اما نکته مهم دراین قرارداد این است که در این حین دولت و جامعه همزمان و به صورت یک کل واحد خلق می‌شوند.»
قرارداد اجتماعی دوم که باید میان دولت و جامعه منعقد شود و روابط میان آن دو را تنظیم کند بی‌معناست و این خلاف وضعیت قرارداد در اندیشه سیاسی مدرن است. این بدان معنی است که در سیاست مدرن میان جامعه مدنی و نهاد دولت تعهدی دو جانبه وجود دارد. این دیدگاه در اندیشه سیاسی هابز تبعات دیگری هم دارد و آن از بین رفتن موجودیت مستقل فرد و فردیت و تقلیل یافتن فرد به یک عنصر سیاسی یا شهروند و آن هم صرفا در مرحله تاسیس دولت است. اگرچه دولت هابزی به نحو بارزی از افراد تشکیل می‌شود و هر فرد، خود، بنیانگذار دولت هم هست و این بی‌گمان یک دستاورد مدرن است اما فرد هابزی پس از آن دیگر موجودیت و فردیت مستقلی ندارد، حیطه‌ای به نام جامعه برای ظهور رسیدن فردیت او وجود ندارد، هرچه هست، دولت است و قدرت فراگیر آن که می‌تواند هر لحظه تمام هستی فرد را در کام قدرت مطلقه بکشاند.
جایگاه خیر و فضیلت و نسبت آنها با دولت در اندیشه هابز
آنچنان که پیش از این گفته شد از شاخصه‌های مهم فلسفه سیاسی مدرن آن است که در مقابل مفهوم خیر، مفهوم لذت و خوشی در کانون تحلیل روابط انسانی قرار می‌گیرد. در این اندیشه انسان موجودی لذت‌طلب است و کل کوشش‌های او در جهت تامین لذت و منفعت، برای خودش، صورت می‌گیرد. از این منظر هابز متفکری یکسره مدرن است. او به گونه‌ای بنیادی هر گونه خیر وشر ذاتی را در مورد امور و اشیا انکار می‌کند.
اما هر آن چه موضوع هر یک از امیال و خواهش‌های آدمی باشد، خوب به‌شمار می‌رود و هر آنچه موضوع نفرت و بیزاری او باشد، بد خوانده می‌شود و نیز هر آنچه موضوع بی‌میلی وی قرار گیرد بی‌ارزش و ناچیز محسوب می‌شود زیرا کلمات خیر، شر، خوار، ناچیز همواره در ارتباط با شخصی که آن را به‌کار می‌برد معنی می‌دهد چون که هیچ چیزی به صورت بسیط و مطلق خیر، شر یا ناچیز نیست و نیز هیچ قاعده عامی برای خیر و شر وجود ندارد که از طبع خود اشیا استخراج شده باشد بلکه این گونه قواعد از خود آدمی (وقتی دولتی در کار نباشد) یا وقتی (دولتی موجود باشد) از شخصی که نماینده آن است یا از شخص قاضی و داوری ناشی (می شود که انسان‌ها چون با یکدیگر اختلاف دارند وی را برمی گزینند و حکم او را قاعده خود می‌سازند.
در اندیشه هابز نه تنها انسان ملزم به جست‌وجوی خیر و فضیلت نیست بلکه خیر و فضیلت تابع خواست‌ها و امیال آدمی است و این از عبارت پیش گفته به خوبی پیداست. در ادامه همین تحلیل است که دولت هابزی به عنوان دولتی بر آمده از شهروندانی با چنین خصوصیاتی دولتی نخواهد بود که تقیدی برای پیگیری فضیلت در عرصه اجتماع داشته باشد.
دولتی که نه بر آمده از میل خیر خواهی شهروندان که حاصل ترس آدمیان از اعمال تجاوز کارانه یکدیگر است و می‌کوشد با اعمال قدرتی قاهر امنیت آدمیان را در مقابل آزمندی متقابل آنها حفظ کند.
بدین سان هابز نخست هر مفهوم انتزاعی از خیر را به سود یک مفهوم فایده‌انگارانه از آن کنار می‌زند و ازسوی دیگر دولت را از پیگیری هر امری جز امنیت شهروندان معاف می‌سازد. آن چنان که در متن مقاله و به تفصیل اشاره شد، اندیشه هابز در بسیاری موارد از جمله به کار گرفتن عقلانیت و روش‌های ریاضی در مطالعه انسان، اجتماع و دولت، اندیشه صناعی بودن دولت و جامعه و نظریه قرارداد اجتماعی ودر نهایت معاف کردن دولت از پیگیری به فضیلت رساندن جامعه متفکری مدرن است.
اما در اندیشه او جامعه موجودیتی مستقل از دولت ندارد و خلق جامعه و دولت در یک زمان و به عنوان یک کل واحد صورت می‌پذیرد، بر همین سیاق فرد در اندیشه هابز موجودیتی خارج از حیطه اقتدار دولت ندارد و نمی‌تواند حریمی مستقل برای به ظهور رساندن فردیت مستقل خویش، فارغ از دخالت دولت داشته باشد و با توجه به نقش محوری فرد و فردیت در مدرنیته این امر اندیشه او را از اندیشه سیاسی مدرن دور می‌کند.
از سوی دیگر قرارداد اجتماعی هابز بر خلاف قرارداد اجتماعی در اندیشه سیاسی مدرن که از دو قرارداد، یکی در میان شهروندان و دیگری میان شهروندان و دولت تشکیل می‌شود، تنها از یک قرارداد میان شهروندان تشکیل شده است و بدین سان هابز هر گونه تعهد دو جانبه میان دولت و جامعه را منتفی می‌سازد. اندیشه هابز در اغلب موارد به نحوی درخشان و ارجمند مدرن است، هر چند این مدرنیته گاه به انجام نهایی خویش نمی‌رسد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات