تاریخ انتشار : ۰۳ دی ۱۳۸۸ - ۰۷:۴۴  ، 
کد خبر : ۱۳۰۴۴۹

بحران فرهنگی در غرب


میشائل اشتاودیگل
مترجم: ‌مرضیه احمدزاده

از دیدگاه من بحران در غرب از دو بعد قابل بررسی است: اول از بعد فرهنگی و دوم از بعد اقتصادی. آنچه در اینجا آز آن سخن می‌رود بحران فرهنگی است چه گر چه این دو موضوع ممکن است متناقض به نظر آیند اما همانطور که خواهید دید٬ بحران اقتصادی زیرمجموعه‌ بحران فرهنگی محسوب می‌شود. از آنجا که بحران فرهنگی پدیده‌ای مبرهن است لذا مقاله‌های بسیاری راجع به این موضوع نوشته شده است. و من برای آنکه از توجه شما به این موضوع نکاسته باشم از طرح مجدد آن پرهیز کرده و تنها به طرح نظریه‌ای از هوسرل بنیانگذار علم پدیده‌شناسی با عنوان «جنبش فکری» بسنده می‌کنم. بیانات هوسرل در زمینه بحران فرهنگی که در اثر بزرگش با عنوان «بحران علم در اروپا» مطرح نموده است به دلیل تناقض موجود در آن بسیار جالب توجه است. زیرا در حالیکه اشپنگلر، فرهنگ را پدیده‌ای ناموزون شبیه به موجودات زنده می‌داند شامل سه مرحله صعود اوج و سقوط که در جریان آن تمامی ‌فعالیت‌های فردی و اجتماعی رنگ می‌بازند هوسرل معتقد است که بحرانی که ما با آن روبرو هستیم و خواهیم بود نه ناشی از عدم رشد نقش‌‌هایی معین در اجتماع یا روح بشری که ناشی از پیشرفت آنهاست. در این راستا بحران فرهنگی نه تنها ریشه در اتفاق صرف یا نقص دانش ندارد بلکه به عکس ثمره پیشرفت زیاده از حد این عوامل است. پیشرفت غیرقابل تصور بشر در عصر جدید ـ که در تاریخ بشری بی‌سابقه بوده است ـ مدرنیته را تبدیل به بحرانی نموده است که خود نه تنها دلیلی برای آن نمی‌یابد بلکه چاره‌ای نیز برای آن نمی‌شناسد.
و این امر منحصرا نتیجه پیشرفت علم است که دیگر نه یک رشته جدید علمی که تلفیقی از علوم مختلف را پدید می‌آورد. و علم در مسیر پیشرفت خود٬ دانش ـ مقصود عقل بشر است که سعی در درک آنچه قابل درک است دارد ـ را به سوی تلفیقی شدن سوق می‌دهد. تلفیقی از دانش‌های گوناگون تخصصی و فوق تخصصی که محکوم به آفرینش مفاهیم و اسلوب و در نهایت دستیابی به افق‌هایی جدید هستند. نظام‌های فکری کنونی و واژگان و اصطلاحات مربوط به آنها هر روز پیچیده‌تر می‌شوند به‌ طوری‌ که تنها کسانی که به یکی از این علوم مختلفه می‌پردازند قادرند از آن سر در بیاورند. حتی دیگر بهترین متخصصین هم با هم متفق‌القول نیستند...
تا قرن هفدهم میلادی بشر به دانشی یکپارچه تکیه داشت. جامعه متشکل از تعدادی معین از صاحبنظرانی بود که با یکدیگر متفق‌القول بودند. با توجه به تقسیم‌بندی علوم از آن زمان تاکنون این تکیه‌گاه و اساس «اتحاد روحی بشر» مطابق نظریات هوسرل٬ از بین رفته است. این حکمت جامع (sapientia universalis) که مدنظر دکارت نیز بود ـ یعنی یک علم فراگیر که قادر است افراد را گرد هم آورده و به هستی مشترک آنها شکل ببخشد ـ دیگر وجود ندارد. و از آنجایی ‌که انسان‌ها دیگر در قلمرو دانش با هم متحد نیستند پس افراد هم دیگر هرگز با هم متحد نخواهند بود. لذا٬ همانگونه که هوسرل معتقد است بحران علم در حقیقت بحران هستی است و این بحران به حدی عظیم است که دیگر نمی‌توان آن تکیه‌گاه مشترک یعنی یگانگی علم و عمل و ارتباطات اجتماعی را تضمین نمود. این تحلیل هوسرل بسیار جالب توجه است و هر محقق با شرکت در یک همایش می‌تواند این امر را تجربه کند. چرا که در همایشات هر کس حرف خود را می‌زند. با این وجود من ترجیح می‌دهم ریسک کرده و از او پیروی نکنم زیرا وی نظریه‌ای را مطرح می‌کند که به عقیده من جای بحث دارد مبنی بر اینکه علم و دانش یکی است.
به منظور بررسی تفاوت‌های موجود میان علم و دانش و بیان موجودیت دانش به عنوان مقوله‌ای حائز اهمیت و کاملا متفاوت از علم به طور دقیق و کامل منشأ پیدایش علوم را توضیح می‌دهم. منبع تفاوت‌های علم و دانش در جملاتی از گالیله مربوط به سال 1602 نهفته است. گالیله دست به عملی زد که من در مقام پدیده‌شناس عمل وی را منشأ پیدایش علم مدرن بشر و در همین راستا منشأ پیدایش دنیای مدرن می‌دانم. دنیایی که به آن تعلق داریم بدون چون و چرا آن را باور داریم حکم فرزندانش را داریم و ساکنان همیشگی‌اش هستیم. چرا که روح انتقادی تنها زاییده تفکر درباره منشأ پیدایش است تفکری که در آغاز قرن هفدهم میلادی سرنوشت بشر را رقم زد.
عمل گالیله زاییده تفکری روشنفکرانه است. گالیله معتقد بود که باید عالمی ‌را که در آن زندگی می‌کنیم بشناسیم چرا که اخلاق ـ چگونه بودن و چگونه رفتار کردن ـ درپی چنین شناختی پدید می‌آید. اما شرط مهم و اصلی چنین شناختی از عالم هستی به منزله نفی سایر انواع شناخت‌هاست بخصوص شناخت‌هایی که از کیفیتی حسی برخوردارند. هدف این است که شناخت حقیقی جایگزین شناخت حسی شود مانند علم هندسه که علم شناخت اشکال انبساط یافته یعنی اجسام موجود در فضاست. از دید پدیده‌شناسی این دو نوع شناخت از لحاظ علمی ‌و عقلانی با یکدیگر در تضاد آشکار قرار دارند. شناخت حسی از فردی به فرد دیگر متغیر است به گونه‌ای که در حیطه علم چیزی بیش از قضاوتی شخصی وابسته به شرایط٬ ذهنی و محتمل‌الوقوع نمی‌تواند پدید آورد. وقتی من می‌گویم: «آسمان آبی است» قضاوتی شخصی کرده‌ام زیرا اگر فردا هوا ابری باشد آسمان هم تیره خواهد بود و حتی از دید فردی که کوررنگی دارد به رنگ دیگری است. با این وجود بشریت دانش را بر پایه چنین قضاوت‌هایی پایه‌گذاری کرده است. از سویی دیگر شناخت هندسی جملاتی عقلانی و حقیقی بیان می‌دارد نظیر «همه شعاع‌های یک دایره با هم برابرند». شعاع‌های دایره امروز فردا و همیشه با هم برابرند. در نتیجه علم هندسه صورت عالی شناخت عالم ماده است که از اجسام انبساط یافته در فضا تشکیل شده است. عقاید گالیله به سرعت در اروپا گسترش یافت و دکارت نیز با پذیرش نظر وی علم هندسه تحلیلی را پایه‌گذاری نمود. این اصطلاح ریاضی که در حیطه شناخت هندسی مطرح شد علم نوینی را پایه‌گذاری نمود با عنوان بررسی هندسی ـ ریاضی ذرات ماده. و از آن زمان به بعد تمامی ‌بحران‌ها در محدوده این افق تغییرناپذیر اتفاق افتاده و ‌می‌ا‌‌فتند.
بحران فرهنگی، بحرانی علمی ‌تعبیر می‌شود و در همین حوزه نیز مورد مطالعه و بررسی قرار می‌گیرد. من این ریسک را پذیرفته و می‌گویم که این افق از دانشتنها به شیوه‌های بررسی مواد انبساط یافته در حیطه ریاضی و فیزیک محدود می‌شود که دکارت خود آن را res extensa می‌نامد. اما اکنون این دو شرط لازم از دیدگاه علمی‌ و فلسفی دچار اشکالاتی هستند. علیرغم موفقیت و پیشرفت بسیار این دو شرط‌ هوسرل عملا از بحران علم در اروپا سخن می‌گوید. بحرانی مبنی بر اینکه دانش خود زاده دو شرطی است که نه گالیله و نه علم امروز بشر نسبت به آن تردیدی از خود نشان نمی‌دهند.
تعبیری که گالیله از شناخت حقیقی دارد مبتنی بر قابل درک بودن عالمی ‌است که مانند تصویر یک کتاب از اشکال هندسی (مربع٬ مثلث٬ دایره و غیره) تشکیل شده است. علاوه بر این بشر می‌بایست برای درک هستی زبان این اشکال را فرا بگیرد٬ و در یک کلام قادر باشد هندسه را بخواند. این شرط اولیه برای شناخت حقیقت طبیعت حائز اهمیت است. در طبیعت نه دایره وجود دارد و نه مربع و نه اشکال هندسی. شکل هندسی٬ شکلی ایده‌ال است اما در عالم ماده ایده‌الی وجود ندارد. حال همانطور که هوسرل تاکید دارد هستی اشکال ایده‌آل نیاز به «نیروی ماوراءالطبیعی خودآگاه» دارد یعنی نوعی کنش روحی که آنچه را تاکنون وجود نداشته پدید می‌آورد. هیچ یک از اشکال هندسی که ما را به خواندن حقیقت رهنمون می‌سازند به خودی خود در طبیعت وجود ندارند. دوایر و مثلث‌های علم مدرن تنها در عالم خارج از خودآگاه ماوراءالطبیعه‌ای موجودند که آنها را پدید می‌آورد. اما موضوع جالب توجه آن است که ایده‌آل‌هایی که روح پدید می‌آورد حتی اگر به طور حسی قابل درک نباشند با اشیاء حقیقی یا همان ساختار مادی عالم واقع در ارتباطند. دومین شرط لازم مربوط به چگونگی رویت ایده‌آل‌هاست. روح تنها قادر است مثلث را حس کند زیرا روح ویژگیهای ایده‌آل خود را می‌بیند. آنطور که مشهور است آدمی ‌با روح مفاهیم را می‌بیند یعنی آدم صرفا رنگ برگ‌ها را نمی‌بیند صرفا صداها را نمی‌شنود بلکه روح نیز شکل و ماهیت را می‌بیند. شرط دوم از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است زیرا اعمال روزمره علم بر این شرط استوار است. علم دیدن را علت می‌داند ـ دیدن در اینجا مفهومی ‌برای بیان کلیت حس به کار رفته است ـ. درک همواره به معنای دستیابی به چیزی است که توجه ما را به خود جلب کرده است و البته از فاصله‌ای معین. این فاصله عبارت است از درک و آنچه که درک شده دیدن و آنچه که دیده شده لمس کردن و آنچه که لمس شده است. چگونگی این دستیابی به مدد افق قابل رویت یعنی دنیا برای ما حکم پدیده پیدا می‌کند. در نهایت علم در این افق پدیداری (محسوس) کار می‌کند. علم عالم خارج را ظاهر صرف را منعکس می‌کند زیرا ماده res extensa است و ایده‌ال‌ها را تنها از طریق دیدن می‌شناسد.
هوسرل بحران فرهنگی را ناشی از بحران علم می‌داند. علم در واقع ایده‌آل‌های هندسی ـ ریاضی را می‌شناسد و این ایده‌آل‌ها شناخت عالم ماده را به همین شکل برای ما امکانپذیر می‌سازند. حال نگاهی جانبی به ایده‌آل‌ها می‌اندازیم: ریاضیدانان می‌دانند که با دایره‌ای واقعی روبرو نیستند اما ظاهرا این مساله برای آنان اهمیت ندارد. در هر حال چنین نظامی ‌چیزی کم دارد و آن متفکر نابغه‌ای است که در قرن 17 میلادی این موضوع را درک کرد و باز همین نابغه به فیزیک گالیله منطق ریاضی را افزود٬ و او کسی نبود جز دکارت.
حتی امروزه هم درباره اندیشه‌های دکارت که از سوی تمامی ‌دانشمندان مورد انتقاد قرار گرفته بود٬ تصور درستی وجود ندارد. وی ضمن تعمقات خویش درباره فلسفه اولیه در واقع به تجزیه و تحلیل‌های گوناگون پدیده‌شناسی جامه عمل می‌پوشاند. وی مفاهیمی ‌به کار می‌برد که گالیله به کار برده و از جسمی‌ سخن می‌گوید که با تشریحات گالیله درباره آن جسم همخوانی دارد یعنی جسمی انبساط‌یافته (res extensa) که از طریق علم هندسه و عقل ناب ـ و نه از طریق چشمان جسم ـ قابل شناسایی است. این ابتکار عمل دکارت محرکی فوق تصور برای انقلاب گالیله گردید یعنی ریاضیات را به عنوان وسیله بیان در اختیار گالیله قرار داد ـ از این رو از آن زمان تاکنون ریاضیات به طور کلی بر تمامی ‌علوم تاثیر گذارده و می‌گذارد. در واقع دکارت به این نتیجه رسید که آینده در فیزیک گالیله نهفته است. وی با الهام از آن نابغه بزرگ آنچه را که دانش گالیله رد می‌کرد مشاهده نمود. گالیله به منظور شناخت عالم ریاضی ـ فیزیک تمامی ‌کیفیت‌های حسی را به کنار می‌نهاد. به عبارت دیگر مطالعه جسم انبساط یافته براساس ویژگی‌های هندسی‌ آن به هیچ‌وجه بیانگر تقلیل ویژگیهای حسی و غیرضروری آن جسم نیست. از این ‌رو گالیله معتقد است که ساختار عالی فیزیولوژیک ما مشاهده رنگ‌ها را برای ما ممکن می‌سازد و اگر ما جاندارانی از این نوع نبودیم شاید اصلا رنگی هم وجود نداشت.
اما دکارت نظری بر خلاف این دارد. وی کیفیت‌های حسی را که از سوی گالیله مردود شمرده شده‌اند پذیرفته و ثابت می‌کند که کیفیت‌های حسی تنها امور بنیادی هستند که وجودشان به طور مطلق حتمی ‌است زیرا رنگ، گرما، سرما و غیره کیفیت‌های روحی هستند. و در همین موقع دکارت انسان را بوسیله دستگاهی که آن را فکر می‌نامد از دیدگاه خود توصیف می‌کند. یعنی موجودی که حس می‌کند٬ و حس کردن به معنای حس کردن شخصی (autoـsentir) است. اندیشه (cogitatio) کیفیتی ذهنی است که همانند رنج٬ سرما٬ گرسنگی٬ گرما و غیره خود بی‌واسطه خویش را می‌آزماید(meme-seprouve soi) بدون وابستگی به جهان و به شیوه کائنات. و در صورت عدم وجود جهان ماده ناپدید نمی‌گردد. به عبارت دیگر می‌توان گفت بلی درد خارج از جهان مادی هم وجود دارد و البته به اندازه‌ هستی خویش و از راه آزمایش و تجربه بلاواسطه خویشتن. از نظر دکارت اندیشه عبارتست از چیزی که خویش را لاواسطه و لامکان می‌آزماید. و من به جای آن ترجیحا واژه «زیست» را به مفهوم ماوراءالطبیعی آن به کار می‌برم یعنی آزمایش خویشتن که شامل خصوصیات رنج گرما٬ سرما٬ گرسنگی٬ وحشت٬ ترس و همچنین دیدن است. با دیدن هر آنچه را که در عالم خارج است٬ می‌بینیم٬ اما عمل دیدن بوسیله حس بینایی صورت نمی‌گیرد. به عبارت دیگر آنچه می‌بینیم٬ نه از طریق حس بینایی که از راه آزمایش خویشتن همراه با احساسات ناب مشاهده می‌کنیم. قوه درک هر آنچه را که اندیشه (زیست) درک کرده درک می‌کند اما عمل درک بوسیله قوه ادراک صورت نمی‌گیرد. هر آنچه منشا پیدایش جهان ماده محسوب می‌شود چه بصورت حسی و چه بصورت ذهنی اموری هستند که به خودی خود موجودند. اما در این میان قوه ادراک موجود نیست. هیچ کس تاکنون هنر را ندیده است و نخواهد دید. هیچ کس تاکنون حیات را ندیده است و نخواهد دید. مواردی از این دست بصورت تراکمی ‌هیجانی آزمایش می‌شوند یعنی نوعی جسم یا گوشت که دارنده احساسات و بیانات شخصی است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات