در مجالس حسینی به دنبال چه هستیم؟
بحث را با یک پرسش تلخ آغاز میکنم. از لحاظ فرهنگی، در کمتر جامعهای میتوان امری یافت که همچون ذکر حسینبنعلی(ع) در میان شیعیان، با نفوذ و اثرگذار باشد. اگر در جوامع و مذاهب مختلف جستجو کنیم، خواهیم دید کمتر امری همچون عزاداری حسین(ع) و یارانش پس از 1366 سال، این چنین تودهای، فراگیر، با نفوذ و مردمی است. با قاطعیت میتوان گفت: کمتر ملتی، چنین فرهنگ پویایی دارد. از اینرو باید از مروجان دین که کوشش کردهاند و توانستهاند پس از این قرن، همچنان این مجالس را پر رونق نگاه دارند، سپاسگزار باشیم. یقیناً هیچ مجلس دینی در میان شیعیان با رونقتر از مجلس حسین(ع) نیست. اما پرسش این جاست که آیا ملتی که حسین دارد، اخلاق حسینی نیز دارد؟ ملتی که اکثریت قریب به اتفاق افراد آن در عزاداری حسین(ع) سیاه میپوشند و در ماتم او به سر و سینه میزنند، آیا در اخلاق و منش، شباهتی به حسینبنعلی(ع) دارند؟ آیا این ملت در مقایسه با دیگر جوامع که نه حسین(ع) دارند و نه محمد(ص) دارند و نه اسلام، اخلاقیتر هستند؟ آیا در جامعهای که به نام حسین مویه میکند و میگیرد، امانتداری، راستگویی، وفای به عهد، احسان و دیگر فضیلتهای اخلاقی بیش از جوامع دیگر وجود دارد؟ یا خدای ناکرده کمتر از جوامعی است که حسین ندارند؟ اگر چنین باشد و پاسخ ما به این پرسش تلخ منفی باشد، مشخص میشود ما در مجالس حسینی چندان به دنبال معرفت و شعور حسینی نبودهایم؛ رسم دینی و سنتی ما این است که وقتی در این مجالس به هم میرسیم، بگوییم: عَظَّمَاللهُ یا اَعظَمَاللهُ أَجُورَنا و أَجورَکُم"(خداوند بر اجر ما و شما [به واسطه عزاداری در مصیبت حسین(ع)] بیفزاید). ما در این مجالس، به دنبال اجر بودهایم؛ گریستهایم تا ثواب ببریم؛ شنیدهایم اگر بگریید یا بگریانید یا حتی خود را به گریستن بزنید (تباکی)، ثواب میبرید و انصافاً مروجان و گویندگان مذهبی ما در این امر موفق بودهاند. اما نهضت حسینی، نهضت اشکگیری (از قبیل گلابگیری) نیست! این نهضت بسیار عمیقتر از اشکگیری و ماتمسرایی است. این شور تا زمانی که به شعور تبدیل نشود، نمیتواند ما را به مقصد برساند. گفته میشود که در سالیان اخیر، خرافات فراوانی در منابر، مداحیها و ذکر مصیبتها رواج یافته است، اما از خود نمیپرسند ریشه این ترویج خرافهها کجاست؟ بهتر است بگوییم: از ماست که بر ماست؛ در درج اول، علمای دین مسئول رواج این خرافهها هستند، چرا که صریح و شفاف نهی از منکر نکردهاند. مجلسی که در آن شعور و معرفت حسینی ترویج نشود، مجلس حسینی نیست، هر چند بیش از همه جا در آن، با شور و حرارت تمام، حسین حسین کنند.
سهگونه تحلیل از نهضت حسینی
عنوان این گفتار "تحلیل اخلاقی نهضت حسینی" است. پیشاپیش از آنان که با نقد و ارزیابی این مقال بر من منت میگذارند، تشکر کنم. نهضت امام حسین را از زوایای مختلف میتوان مورد بررسی و تحلیل قرار داد. میتوان آن را از زاویه تاریخی بررسی کرد. مراد از زاویه تاریخی آن است که ببینیم واقعاً اتفاق افتادهاند؛ چه مواردی را میتوان به تاریخ نسبت داد و چه شاخ و برگهایی در طول قرون و اعصار به واقعه عاشورا افزوده شده است. نهضت حسینی، مردمیترین بخش مذهب ماست. هر پدیدهای که مردمی، تودهای و فراگیر شود، به نسبت نفوذش در میان مردم، به تدریج با بسیاری خرافات، خوشایندها و امور مورد رضایت عموم آلوده میشود و چه بسا گوهر اصلی آن کمتر مورد توجه و عنایت قرار گیرد. نبرد کربلا بیش از چند ساعت (از صبح تا ظهر عاشورا) به طول نینجامیده است. نسبت دادن تمام جزئیات و مسائل به تاریخ، آنگونه که امروز بیان میشود، دشوار است. بررسی این که واقعاً چه اتفاقی افتاده، چه چیزهایی گفته شده و چه کارهایی انجام شده، بر عهده تحقیقات تاریخی است. ما به این زاویه نیازی وافر داریم.
میتوان از زاویه دیگری هم این نهضت را مورد بررسی قرار داد. این زاویه، زاویه دینی است. هر یک از ابعاد این قیام حماسی بر کدام گزاره دینی از کتاب و سنت، مبتنی بوده است؟ مستند قرآنی افعال امام حسین چه بوده است؟ این نهضت، براساس کدام سنت نبوی، پیش رفته است؟ سیر حرکت حسینبنعلی(ع) براساس کدام یک از تعالیم علوی بوده است؟ به طور کلی، در این زاویه کوشش میشود از نهضت حسینی بر مبنای گزارههای دینی دفاع شود. همچنین افعال دشمنان این نهضت، نظیر آنچه امویان در سال 61 و پیش از آن انجام دادند نیز میتواند براساس کتاب و سنت، مورد ارزیابی و نقد قرار گیرد. اگر قرار باشد خارج از جوامع شیعی درباره نهضت حسینی سخن بگوییم، به این زاویه بسیار نیازمندیم تا نشان دهیم کاری که امویان انجام دادهاند، با نص کتاب خدا و صریح سنت رسولالله(ص) و سیره خلفای راشدین تعارض داشته است.
زاویه سومی که میتوان با آن به این نهضت نگریست، منظر اخلاقی است. نهضت حسینی از این زاویه، کمتر مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است. بیتردید، بررسی اخلاقی نیز نیازمند توضیح مفهومی است، زیرا به نظر میرسد اصولاً تلقی ما از اخلاق با آنچه واقعاً اخلاق است، تفاوت دارد. اگر از ما بپرسند "تحلیل اخلاقی چیست؟"، چه بسا در ذهن اکثر ما، موعظه و نصیحت تداعی شود. اخلاق در عرف جامعه ما با آداب و سنن، مواعظ و نصایح و فضائل استحبابی همراه است. بررسی اخلاقی یک مسأله، بسیار فراتر از پند و نصیحت و اندرز است. غرض، وصف فضایل نیکو و صفات پسندیده سیدالشهداء و یاران با وفای ایشان، یا ذکر رذایل و صفات ناپسند سپاهیان شام و کوفه و لشکر اموی، نیست. این موارد، در جای خود، گفتنی است، اما بحث اخلاقی، بسیار فراتر از اینگونه مسائل است. متاسفانه جایگاه علم اخلاق در میان ما مسلمانان از رفعت لازم و علو کافی برخوردار نبوده و نیست. البته تا منظورمان از اخلاق را روشن نکنیم، دشوار میتوان ارزیابی کرد آیا از لحاظ اخلاقی پیش رفتهایم یا عقب ماندهایم.
فقر اخلاقی جامعه اسلامی
همت بزرگان ما در گذشته، اغلب، مصروف بخش حقوقی دین یعنی احکام فقهی و شریعت بوده است. اگر بخواهیم مجموعه کتابهایی را که علما در مورد ابعاد مختلف علوم دینی نوشتهاند، درصدبندی کنیم، افزون از 90 درصد زحمت علمای دین مصروف بخش حقوقی دین، یعنی فقه بوده است. از 10 درصد باقی مانده، حدود 5 درصد، مصروف تفسیر قرآن کریم و گردآوری روایات شده است و از 5 درصد دیگر، حدود 4 درصد به علم کلام اختصاص داشته است؛ تنها کمتر از یک درصد تألیفات بزرگان ما درباره علم اخلاق بوده است. مهمترین کتب اخلاقی در میان مسلمین عبارتند از: "تهذیب الاخلاق" ابن مسکویه، "احیاءالعلوم" و "کمیای سعادت" امام محمد غزالی، "اخلاق ملامحسن فیضکاشانی، "جامعالسعادات" ملا مهدی نراقی و معراجالسعاده" ملا احمد نراقی. همین مقدار اندک هم که به امر اخلاق پرداختهاند، تنها بخش اندکی از علم اخلاق را مورد وارسی و تفحص قرار دادهاند. در این کتابها، بیشتر بحث فضایل و رذایل اخلاقی مورد توجه قرار گرفته است. متأسفانه علمای گذشته ما به مباحث متعددی که در قرون اخیر زمینه فلسفه اخلاق در خارج از دنیای اسلام درگرفته است، عنایت چندانی نداشتهاند. برخی از این مسائل، در علم کلام (در بحث حسن و قبح عقلی) مورد بحث قرار گرفتهاند، اما این کفایت نمیکند. حتی همین کتابها هم در جامعه دینی ما چندان رواج ندارند. مسلمانان با کتاب دعا (مفاتیحالجنان) و رساله توضیحالمسائل (فقه) بیشتر مأنوسند تا کتب اخلاقی!
دردمندانه باید گفت ما در علم اخلاق به شدت فقیریم! علم اخلاق در میان ما مسلمانان، علمی به غایت مهجور بوده و هست؛ به همین سبب آثار اخلاقی در میان توده مردم، آنچنان که باید، رایج نیست. گزافه نیست اگر بگوییم جامعه ما، جامعهای اخلاقی نیست. مراد این نیست که جامعه، کاملاً تهی از اخلاق است؛ مراد آن است که جامعه ما، نسبت به آنچه باید باشد، بسیار عقبافتاده است. جامعه ما تا رسیدن به یک جامعه متخلق به اخلاق مورد نظر دین فاصله دارد. ما در حوزه اخلاق، ضعیف هستیم و نسبت به ضعف اخلاقی خود، جهل بر دو قسم است: جهل بسیط و جهل مرکب. جهل بسیط یعنی نمیدانیم و میدانیم که نمیدانیم و به ندانستن خود آگاهیم؛ اما جهل مرکب یعنی نمیدانیم و نمیدانیم که نمیدانیم و نسبت به جهل خود نیز جاهل هستیم. ما در اخلاق عقب افتادهایم و میپنداریم برترین ملت دنیا هستیم! میپنداریم تافتهای جدا بافته هستیم! میپنداریم چون اهل ولایت هستیم، بهشت را به تضمین برای ما نگاه داشتهاند و دیگران، ولو مسلمانانی که چنین اعتقادی ندارند، اهل جهنم هستند. این را که ما در عمل چه شباهتی با اولیای دینمان داریم، تنها خدا میداند. اگر این شباهتها واقعیت داشتند، جامعه ما باید بیش از جوامع دیگر به منش و روش محمد(ص) و علی(ع) و حسین(ع) تشبیه پیدا میکرد.
در خصوص نسبت فقه و اخلاق، عدم امکان اکتفا به فقه و نیاز به اخلاق، باید بیشتر تأمل کنیم. آن مقدار اندکی از اخلاق که در جامعه ما مطرح بوده، غالباً در سایه فقه بوده است. وقتی فقیه به فعل فرد مکلف میپردازد، آن را از زاویه واجب و حرام یا مستحب و مکروه و مباح مورد بحث قرار میدهد. وقتی ما تکلیف هر فعلی را به کمک این مفاهیم مشخص میکنیم، دیگر چه نیازی به اخلاق است؟ هر فعل یا ترک فعلی، یا الزامی است یا غیر الزامی؛ هر فعل یا ترک فعل غیر الزامی، راجع، مرجوع یا علیالسویه است. تکلیف حسد، دروغ، خلف وعده، خیانت در امانت و مانند آنها به لحاظ شرعی در فقه مشخص شده است، آن چنان که تکلیف راستگویی، ایثار، امانتداری، احسان و وفای به عهد نیز به لحاظ شرعی تعیین شده است. به همین دلیل طبیعی است که با رعایت تکالیف پنجگانه شرعی نیازی به اخلاق وجود نداشته باشد.
یکی از علل کمرمقی علم اخلاق و فربهی بیش از حد علم فقه در ملی ما، این بد فهمی است که فقه ما را از اخلاق بینیاز میکند. به همین دلیل، بسیاری از مباحث دقیق به جای آن که در خود علم اخلاق مطرح شده باشند، در لابلای مستحبات و مکروهات فقهی تبیین شدهاند. گذشتگان، زحمت خود را کشیدهاند؛ چه بسا سؤال آن روز آنها، مسأله اخلاقی به شکلی که در روزگار ما مطرح است، نبوده باشد. از میان علمای معاصر، استاد مطهری از نخستین کسانی بود که قدمی بسیار کوتاه و ابتدایی در زمینه فلسفه اخلاق برداشت؛ امروز ما هستیم و قدمهای برنداشته در حوزه فلسفه اخلاق. ما بیش از آنچه به اعتقادات و کلام نیاز داریم، به اخلاق و فلسفه اخلاق نیازمندیم.
اخلاق، مقدم بر دین
اخلاق، مورد تأکید دین است، اما برای اخلاقی بودن، کافی نیست صرفاً از مجرای دین پیش برویم. یکی از مشکلات جامعه ما، این است که همواره اخلاق در ضمن و ظل دین پیشرفته و از آن ارتزاق کرده است. البته میتوانیم اخلاق دینی هم داشته باشیم، همچنان که در بسیاری از کتب اخلاقی رایج، بیشتر از زاویه اخلاق دینی بحث شده است. برخی نیز کوشیدهاند اخلاق یونانی، افلاطونی و ارسطویی را با اخلاق دینی ممزوج و هماهنگ کنند. این تلاش هم نیاز به ارزیابی و بررسی دارد. اما اخلاق، خود رویکردی عقلانی و ماقبل دینی است.
اخلاق حتی دین را هم مورد ارزیابی قرار میدهد. ممکن است برخی افعال دینداران یا امور منسوب به ادیان، متصف به صفت "غیراخلاقی" شوند. بیشک، بسیاری امور منسوب به دین اخلاقی هستند، اما اگر قرار باشد اخلاق ـ آنچنان که برخی مسلمانان، مسیحیان و یهودیان میپندارند ـ صرفاً امر و نهی خداوند باشد، در این صورت، اخلاق خارج از دین، بیمعنا خواهد بود. بخشی از مسلمانان به نام اشاعره و بخشی از شیعیان به نام اخباریون بر این پندارند که منشأ فعل اخلاقی و معیار اخلاقی بودن، صرفاً اوامر و نواهی خداوند است.
اما بسیاری دیگر از مسلمانان و همچنین بسیاری از پیرامون ادیان دیگر و غیر دینداران بر این باورند که اخلاق، امری ماقبل دینی، همانند عدالت است. برای تحقق عدالت لازم نیست حتماً امر و نهی ماوراءطبیعی، قدسی و الهی داشته باشیم. اساساً بر مبنای اصل عدالت میتوان ارزیابی و داوری کرد که آیا فعل خداوند عادلانه هست یا نه. اگر عدالت، امری مابعد دینی و درون دینی باشد، این سؤال و ارزیابی درباره فعل خداوند، نادرست و بیهوده است. اخلاقی بودن همانند عدالت، امری ماقبل دینی است. البته نباید از یاد برد که دین برای اخلاق ضمانتی بسیار قوی ایجاد میکند، تا آنجا که اگر دین نباشد، معلوم نیست ما چقدر عملاً به ضوابط اخلاقی پایبند بمانیم.
با این مقدمه، آیا حسینبنعلی(ع) فعلی اخلاقی انجام داد؟ این سؤال، سؤال بزرگی است. سؤال این نیست که آیا حسین(ع) متخلق به اخلاق الهی بود یا نه، که البته حسین(ع) رادمردی اخلاقی بود؛ پرسش، بالاتر از این است. آیا فعلی که حسین(ع) انجام داد، قیامی که توسط او صورت گرفت، نهضتی که به پا کرد، اخلاقی بود یا نه؟ اگر اخلاقی بود، با کدام معیارها و سنجهها؟ اصولاً معیار اخلاقی داشته باشیم؟ قصد دارم با طرح سؤال، ضوابط اخلاقی بودن را بکاوم تا از حسینبنعلی(ع) بیاموزیم ما هم باید چون او اخلاقی باشیم. پس مقصود، پند و موعظه و نصیحت نیست.
مراد از اخلاقی بودن
اخلاقی بودن به چه معناست؟ به فعل و امری اخلاقی میگوییم که منسوب به انسان باشد، نه فرشته و ملک، نه جن و موجود پنهانی، نه فرا بشر و فوق انسان. فعلی اخلاقی است که براساس اختیار و اراده، از انسان صادر شده باشد. موضوع یا نهاد یک گزاره اخلاقی، فعل اختیاری و ارادی انسان است. محمول یا گزاره یا خبر این جمله، یا بد و خوب است، یا درست و نادرست است، یا بایست و ناشایست است، یا فضیلت و رذیلت است، یا مسئولیت و وظیفه. هر گزارهای که چنین موضوع و محمولی داشته باشد، در دایره مباحث اخلاقی میگنجد.
بحث اخلاقی در باب یک گزاره، زمانی ممکن است که احاطه رویکرد عقلانی پذیرفته شده باشد(مواجهه عرفانی با اخلاق را منکر نیستم، اما بحث را در چارچوب رویکرد عقلانی پیش میبرم). رویکرد عقلانی به اخلاق، رویَکردی پرسشبرانگیز است. این رویکرد، جان شنونده را به آتش میکشد؛ او از خود میپرسد: آیا من اخلاقی هستم؟ آیا فعلی که مرتکب شدهام، اخلاقی بوده است؟
این پرسش بنیادی وقتی مطرح میشود که امکان جایگزینی فاعل آن گزاره، با من و تو وجود داشته باشد و آن فاعل، شخصی ویژه، بیبدیل و بیجانشین نباشد، بلکه انسانی همانند من و تو باشد؛ ما هم بتوانیم پا جای پای او بگذاریم و آنگاه داوری کنیم. اگر اخلاق، از یکی از امور خوب و بد، بایست و نابایست، شایست و ناشایست، وظیفه و مسئولیت، فضیلت و رذیلت بحث میکند، بنابراین درباره هر چیزی که به انسان مربوط است، میتوان بحث اخلاقی داشت. نه تنها میتوان، بلکه باید بحث اخلاقی داشت. اگر میخواهیم کمالجو، سعادتطلب و به دنبال پیشرفت باشیم، موظف به بحث اخلاقی هستیم.
انواع مباحث اخلاقی
مسائل اخلاقی را میتوان از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داد. گاهی وقتها هنگامی که میخواهیم در مورد اخلاق ایرانیان یا اخلاق اعراب صحبت کنیم، اخلاق آنها را توصیف میکنیم. این، اخلاق توصیفی است؛ مثلا توصیف میکنیم که اعراب، مهماننواز یا خشن هستند. گاهی وقتها میخواهیم درباره این سخن بگوییم که "اصولاً وظیفه خوب و بد چیست؟ وظیفه یعنی چه؟ چه کسی وظیفه را تعیین میکند؟ مسئولیت کدام است؟ منبع شایست و ناشایست چیست؟" در این حالت، مفاهیم اخلاقی و گزارههای اخلاقی را تحلیل میکنیم. این، اخلاق تحلیلی و فرااخلاق است که بر همه مباحث اخلاقی مقدم است. فرا اخلاق، چارچوبی به ما میدهد که بتوانیم از زاویه اخلاقی، افعال انسانها را مورد بررسی قرار دهیم.
در مرتبه سوم، گاهی از مصادیق خوب و بد سخن میگوییم. کلیگویی درباره خوب و بد، کار دشواری نیست، اما وقتی از ما بپرسند دقیقاً" چه فعلی خوب است؟ چه کاری شایسته است؟ چه امری وظیفه ماست؟ چه چیزی مسئولیت شماست؟" کار دشوار میشود. اخلاق هنجاری یا اخلاق دستوری به این سؤالات پاسخ میدهد.
نوع چهارم اخلاق که در میان ما مسلمانان از سه قسم پیشین بیشتر مطرح بوده است، بحث "علم النفساخلاقی" یا روانشناسی فلسفی است. مباحثی از قبیل جبر و تفویض، منشأ فضایل و رذایل در انسان، از زاویهای فلسفی، در این حوزه مورد بحث قرار میگیرند.
بحث این گفتار، فراخلاق یا اخلاق تحلیلی در نسبت با نهضت حسینی از یک سو و بحث اخلاق هنجاری و نهضت حسینی از سوی دیگر است. بحث ما درباره ضوابط داوری اخلاقی درباره نهضت حسینی است. درباره ضوابط اخلاقی بودن یک فعل، دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. من در چارچوب دیدگاهی که آن را نزدیک به واقع میدانم یا خود به آن معتقدیم، سخن میگویم و از بررسی سایر دیدگاهها به دلیل اجتناب از اطناب، صرفنظر میکنم. ضابطه اخلاقی بودن یک فعل چیست؟ برای اینکه بتوانیم بگوییم فعلی اخلاقی است چه از حسینبنعلی(ع) سر زده باشد، چه از یکی از پیروان او، یا از هر کس دیگری، اعم از مسلمان یا غیرمسلمان، معتقد به خدا یا منکر خدا، باید از چهار ضابطه برخوردار باشد.
چهار ضابطه مقدماتی فعل اخلاقی
اولین ضابطه، سازگاری آن فعل با مجموعه افعالی است که از سوی فاعل صورت میگیرد. ما درباره این که باید چگونه باشیم، مثلاً راستگو، امانتدار، سخاوتمند و وفادار باشیم، یا چگونه نباشیم، مثلاً اهل حسد، ظلم و ریا نباشیم، باورهای مختلفی داریم. مهمترین اصل اخلاقی بودن این است که بین باورهای مختلف ما سازگاری وجود داشته باشد. مراد از سازگاری وجود داشته باشد. مراد از سازگاری باورها این است که تناقضی بین باورهای ما مشاهده نشود. اگر فردی را یافتیم که به امری باور دارد و همزمان به نقیض آن هم باور دارد، او اخلاقی نیست. کسی که در یک زمان به دو امر متناقض ایمان دارد، اخلاقی نیست و افعالی که از او صادر میشود، بر اساس این ناسازگاری باوری، اخلاقی محسوب نمیشود. بنابراین براساس ضابطه اول باید وارسی کنیم آیا باورهایی سازگار داریم یا باورهایی متناقض و ناسازگار. آیا در منظومه معرفتی ما امور متناقض، متضاد و معارض یافت میشوند، یا هر جزئی از رفتار ما جزء دیگر را تأیید میکند؟ این سادهترین و بدیهیترین اصل برای اخلاقی بودن است. هر یک از ما وقتی به خود مراجعه میکنیم، درمییابیم توجه برخی باورهای ما با برخی دیگر ناسازگارند. مثلاً این باور را در نظر آورید: "من تافته جدا بافته هستم؛ بنده خاص خدا هستم، چون تحت سنت و مذهب منحصراً مطلوب خداوند تربیت شدهام. به همین دلیل به جهنم نمیروم و حتماً اهل بهشت هستم. "این یک باور است. آیا این باور با باور دیگر من که "هر کس عمل خیر انجام دهد، ولو به اندازه ذرهای، ثمره آن را میبیند و هر کس عمل شر انجام دهد، ولو به اندازه ذرهای، جزای آن را میبیند" (فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذَرّه خیراً یَرَه و مَن یَعمَل مِثقالَ ذَرّه شَرّاً یَرَه) سازگار است؟ اگر سازگار نیست، پس من اصل اول اخلاقی بودن را ندارم. مثالهای متعددی را میتوان سراغ گرفت. در این مثالها، بحث این نیست که کدام باور صحیح است و کدام باور باطل. در این جا بحث بر سر نفس سازگاری و ناسازگاری باورهاست.
حال، در رابطه با نهضت حسینی باید پرسیده: آیا حسینبنعلی(ع) باورهای سازگاری داشت؟ آیا آثار به جا مانده از او و گزارشهای معطوف به عمل او، نشان از یک منظومه منسجم باوری و ایمانی و اعتقادی دارد؟
دومین ضابطه فعل اخلاقی، تناسب بین هدف و وسیله است. هر کدام از ما برای رسیدن به اهدافمان وسایلی را انتخاب میکنیم. این وسایل، علیالقاعده باید با هدفی که میخواهیم به آن برسیم، تناسب و سازگاری داشته باشد. برای رسیدن به اهداف متعالی نمیتوان از وسایل پشت استفاده کرد. نمیتوان با وسیلهای غیر مقدس و ناپاک و مردود به هدفی مقدس جامه عمل پوشاند. اگر از وسیله ناپاک برای رسیدن به هدف پاک استفاده کنیم، فعل ما از حوزه اخلاق خارج شده است. مثلاً اگر کسی بخواهد به فقرا کمک کند، حق ندارد با زورگیری و باجگیری، پولی را از افراد ثروتمند بگیرد و آن را بین فقرا تقسیم کند. چنین شخصی تناسب بین هدف و وسیله را رعایت نکرده است. این گفتار که "هدف، وسیله را توجیه میکند،" قاعدهای خلاف علم اخلاق و ضد اخلاقی است. ما مجاز نیستیم برای رسیدن به هدف، از هر وسیلهای استفاده کنیم.
حال در رابطه با نهضت حسینی باید بپرسیم: حسینبنعلی(ع) چه اهدافی را دنبال کرد و آیا از وسایلی متناسب با آن اهداف استفاده کرد؟ ضابطه سوم فعل اخلاقی، برخورداری از وجدان اخلاقی است. "وجدان"، مفهوم گنگی است. همه ما دوست داریم وجدان اخلاقی داشته باشیم، به همین دلیل باید آن را تبیین و تعریف کنیم. وجدان چیست؟ از هماهنگی تصمیمها مقاصد، خواستهها، باورها و کارها، با باورهای اخلاقی به وجدان تعبیر میکنیم. اگر این باور اخلاقی، عدالت، احسان یا فضیلت است، آیا کارها، تصمیمات، مقاصد و خواستههای ما با آنها قابل انطباق است؟ اینجا دیگر بحث هدف و وسیله نیست، بحث ارزیابی خود هدف است. آیا هدف ما اخلاقی است؟ فرض کنید کسی بخواهد به لحاظ مادی زندگی بسامانی داشته باشد. اینکه او از طریق مربوط است، اما اصل اینکه "معیشت بسامان داشتن، اخلاقی است یا نه؟" در اینجا مشخص میشود. همین پرسش را درباره قیام امام حسین نیز میتوان مطرح کرد. آیا اهداف حسین اخلاقی بود؟ آیا تصمیمات مختلفی که حسینعلیبنعلی(ع) در مقاطع مختلف اتخاذ کرد، با باورهای او سازگار بود؟
ضابطه چهارم فعل اخلاقی، منطق بیطرفی اخلاقی است. این منطق، به آن معناست که ما در موقعیتهای مشابه، ارزشگذاریهای مشابه داشته باشیم. یعنی اگر من در موقعیتی خاص قرار گرفتم و تصمیمی را تقدیس، ارتباطی با شخص خودم نداشته باشد؛ خود را جای شما یا دیگری بگذاریم، آنگاه بنگریم که اگر به جای شما یا او بودم، چه میکردم. این ضابطه، از سه ضابطه دیگر مهمتر و ملموستر است.
اگر میخواهید بدانید فعلی اخلاقی انجام میدهید یا نه، خود را به جای دیگران بگذارید. اگر من به جای او بودم، آیا همان کاری را میکردم که او میکرد؟ در بسیاری موارد، با این جایگزینی خود به جای دیگری، بسیاری مدحها و ذمها تغییر میکنند. اگر مدح و ذم، به واسطه تغییر افراد، تغییر کرد، بدانید ارزیابی صورت گرفته، اخلاقی نیست. ارزیابی اخلاقی آن است که افراد در موقعیتهای مشابه، یکسان ارزشگذاری میشوند. سوگوارانه باید گفت بسیاری از ارزیابیهای ما با تغییر کردن فاعل، تغییر میکنند.
قاعده زرین اخلاق
"با دیگران فقط طوری رفتار کنید که رضایت میدهید در همان موقعیت با شمار رفتار شود." این ضابطه، در همه مکاتب اخلاقی ـ فارغ از اختلافات فراوانی که با یکدیگر دارند ـ به صورت قاعدهای اخلاقی مطرح است. این قاعده، قاعده زرین یا طلایی نام گرفته است. هیچ دین و آیینی نیست که این قاعده، جزء تعالیم آن نباشد. در یهودیت، مسیحیت، بودیسم، آیین کنفوسیوس و از همه مهمتر در اسلام، این قاعده استوار است. این قاعده حتی با خداپرست بودن هم ارتباط ندارد؛ چه به خدا باور داشته باشید، چه نداشته باشید، میتوانید بر مبنای این قاعده احتجاج کرد: "اِن لَم یکن لَکِِم دیناً، فَلا تَخَافِونَالمَعاد، فکُونَو أَحراراً فی دُنیاکُم"(اگر دین ندارید و از آخرت نمیترسید، در دنیاتان آزاده باشید).
اگر این قاعده بسیار کوتاه را در نظر داشته باشیم، یعنی همواره به یاد داشته باشیم که با دیگران فقط به گونهای رفتار کنیم که میخواهیم در همان موقعیت، با ما آنگونه رفتار شود، آنگاه در انجام هر کاری در رابطه با دیگران، از خود خواهیم پرسید: آیا این کار من، با این قاعده، منطبق است یا نه؟ اگر به این قاعده توجه کنیم، دیگر هیچ یک از ما ظلم نخواهد کرد، چون هیچ کس دوست ندارد مظلوم واقع شود؛ هیچ کس دوست ندارد دروغ بشنود، در امانتش خیانت شود، بیگناه کشته شود و مورد غدر و فریب قرار گیرد.
این قاعده زرین، سنگ بنا و حداقل اخلاقی بودن است. هر کس ادعای اخلاقی بودن، جوانمردی و مروت دارد، باید حداقل این قاعده را رعایت کند. اجازه دهید برغم عقلایی بودن و ماقبل دینی بودن اخلاق، سند دینی این قاعده را نیز متذکر شوم تا روشن شود اولیای دین و بزرگان مذهب ما هم مانند دیگران، به ما نسبت به رعایت آن تذکر دادهاند.
مستندات قاعده زرین اخلاق در اسلام
مستند اول قاعده زرین، نامه 31 نهجالبلاغه است. امام علی(ع) به فرزندش، حسنبنعلی وصیت بلندی دارد که در آن، نکات مهم اخلاقی به غایت نیکو مطرح شدهاند. امام در آن نامه مینویسد: "یا بُنَیَّ اجعَل نَفسَکَ میزاناً فیما بَینَکَ و بَینَ غَیرِکَ، فأَحبب لِغیرِکَ ما تُحِبُ لِنَفسکَ وَ أَکرِه ما تَکَرِهُ لَها وَ لا تَظَلِم کما لا تُحِبُ اَن تُظَلَمِ وَ أَحسِن کَمِا تُحِِبُ أَن یُحسَنَ اِلَیکَ وَ أَستَقبِح مِن نَفسِک ما تَستَقبِحُه مِن غَیرِکَ وَ أَرضَ مِن الناسِ بِما تَرضاهُ لَهُم مِن نَفسِک" (پسرم نفس خود را میزان و ترازویی بین خود و دیگران قرار ده، دوست بدار برای دیگران آنچه را برای خود دوست میداری و ناپسند بدار آنچه را برای خود نمیپسندی، ستم نکن آنچنان که دوست نداری مورد ستم واقع شوی، احسان کن آن چنان که دوست داری به تو احسان و خوبی شود، آنچه از دیگران قبیح و زشت بشمار و از مردم بپسند آنچه از خودت برای ایشان میپسندی)؛ خلاصه توصیه امام این است که اخلاقی باش، وجدان داشته باش، به خود مراجعه کن، از دیگران همان انتظاری را داشته باش که از خودت داری. به راستی آیا شیعیان علی(ع) تاکنون به این سخن امام خود توجه کردهاند؟ مسلمان بودن به زبان، ساده است، امّا در مقام عمل مستلزم پایبندی به چنین قواعدی است. آیا بدون رعایت قواعد اخلاقی میتوان مسلمان بود؟ خوشبختانه در سخن دیگر اولیای دین نیز این قاعده به وفور یافت میشود. در کتاب ایمان و کفر اصول کافی، بابی به نام "باب الانصاف و العدل" وجود دارد. مراد از انصاف در این جا انصاف نفس است. در این باب، چند روایت با مضمون قاعده زرین وجود دارد که یکی از آنها را نقل میکنم. پیامبر اکرم(ص) به قصد یکی از غزوات در حال حرکت بودند؛ عربی بادیهنشین، افسار مرکب رسولالله را میگیرد و به ایشان میگوید: ای پیامبر خدا به من عملی تعلیم ده تا به بهشت وارد شوم و اهل سعادت گردم؛ پیامبر(ص) میفرمایند: "ما أَحبَبتَ اَن یَأتیَهُ الناسُ الیکَ فأَتِه الَیهم و ما کَرِهتَ أن یَأتیَه الناسُ الیکَ فَلا تَأتِه الَیهِم" (اصولی کافی، 2/146، حدیث 10 )، یعنی آنچه را دوست داری مردم با تو انجام دهند، تو با آنها انجام بده و آنچه را نمیپسندی مردم با تو انجام دهند، با دیگران انجام مده، آری قاعده طلایی اخلاق، راه سعادت و نسخه بهشتی شدن است.
روایت زیبای دیگری در همین باب، سخنی وحیگونه، بین خدا و آدم(ع) است. در قسمتی از این سخن، خداوند به آدم میگوید: "و اَمًا الَّتی بَینَکَ و بَینَالنّاسِ فَتَرضَی لِلنّاسِ ما تَرضَی لِنَفسِک وَ تَکرَهُ لَهُم ما تَکرَهُ لِنَفسِکَ" (پیشین، حدیث 13)، یعنی رابطه تو با دیگران باید بر این اساس استوار باشد که آنچه را بر خود میپسندی، بر دیگران هم بپسندی و آنچه را بر خود نمیپسندی، بر آنها نیز روا مداری. امام جعفر صادق(ع) نیز یکی از سه ضلع مثلث اعمال برتر را انصاف نفس ذکر میکند، به این معنی که به چیزی راضی نشوی مگر همانند آن را برای دیگران هم بپسندی (پیشین، حدیث 3).
ما باید این قاعده را نصبالعین خود قرار دهیم، آن را بر قلبمان حک کنیم و در هر کاری آن را در نظر آوریم. اگر مثلاً در بازار، کاسب هستیم و سود فراوانی را بر قیمت جنس میافزاییم، خود را به جای مشتری بگذاریم و از خود بپرسیم اگر من جای او بودم، آیا میپسندیدم با من اینگونه رفتار شود؟ اگر در مدرسه یا دانشگاه معلم هستیم، خود را به جای دانشآموز و دانشجویمان بگذاریم و در ارزیابی طرف مقابل همین سؤال را از خود بپرسیم. اگر در خانه هستیم، خود را به جای همسایهمان بگذاریم. خود را به جای همسر و فرزندانمان بگذاریم و از خود بپرسیم: کاری را که از فرزندم میخواهم انجام میدهد، اگر او به جای من بود و انجام آن را از من میخواست، من چه میکردم؟ اخلاقی بودن، به تصور و امکان جایگزینی نیاز دارد. باید بتوانیم خود را به جای آحاد جامعه بگذاریم و آنگاه قضاوت کنیم.
با همین منطق به نهضت حسینی مراجعه میکنیم. اگر آنها که مقابل حسین(ع) ایستادند، همین سؤال ساده را از خود میپرسیدند، آن فاجعه اتفاق نمیافتاد. آیا عمربنسعد دوست داشت با او همان معاملهای را بکنند که با حسینبنعلی(ع) شد؟ آیا عبیداللهبنزیاد، یزیدبنمعاویه و دیگران میپسندیدند بر آنان همان رود که بر حسینبنعلی(ع) و اصحابش رفت؟ پاسخ قطعاً منفی است. بر همین اساس، فاعل آن افعال شنیع در کربلا، هر کسی که بود، شایسته مذمت بود و در این سو، هر کس به جای حسینبنعلی بود، باید همان کاری را میکرد که او کرد؛ چه پسر پیامبر میبود، چه نمیبود.
مراحل چهارگانه نهضت حسینی
حال با این چارچوب نظری و بر مبنای این چهار ضابطه اخلاق تحلیلی، واقعه تاریخی عاشورا را مورد بررسی قرار میدهیم. عاشورا، واقعه پرجاذبهای است که پس از 1360 سال، همچنان ما را در کنار هم جمع کرده است. این مصیبت، پس از گذر زمانی طولانی، هنوز تازه است. اینک رئوس این واقعه را مرور میکنیم؛ نهضت حسینی دقیقاً هفت ماه به طول انجامیده است: از رجب سال 60 تا محرم سال 61. در این هفت ماه، چهار مرحله متفاوت در نهضت حسینی قابل شناسایی است.
مرحله اول: گریز از بیعت اجباری
در سال 60 هجری، سلطانی به نام معاویهبنابیسفیان حکمرانی میکرد. این فرد ده سال قبل در یک معاهده با امام وقت، تعهد کرده بود پس از مرگش اداره جامعه را در خانواده خود موروثی نکند و آن را یا به شورای مسلمانان بسپارد تا آنها درباره آن تصمیم بگیرند، یا به شکل صحیحتر، به فرد صاحب صلاحیتتر، یعنی حسنبنعلی(ع) بسپارد. متأسفانه تاریخ آنقدر مورد تحریف قرار گرفته است که ماده دوم صلحنامه حسنبنعلی(ع) با معاویهبنابیسفیان، امروز با روایتهایی مختلف در میان ماست. برخی نوشتهاند: بعد از معاویه امارت باید به حسن(ع) و پس از او به حسین(ع) برسد. برخی نوشتهاند: باید به شورای مهاجرین و انصار سپرده شود. به احتمال قوی روایت دوم تحریف شده روایت اول است. هر کدام از این دو مورد پذیرش قرار گیرد، معاویه به موجب این معاهده، حق نداشته است درباره خلیفه پس از خود تصمیم بگیرد.
او در رجب سال 60 هجری از دنیا رفت. 7 سال قبل از تاریخ، او زمینهچینی میکند تا خلافت اسلامی را به سلطنت موروثی تبدیل کند. وقتی از دنیا میرود، جانشین او، فردی است که به لحاظ اخلاقی منحط تلقی میشود، به لحاظ دینی نیز فردی فاسق است و از نظر ضوابط عمومی آن روز، اگر از پشتوانه زور برخوردار نبود، به هیچوجه صلاحیت در دست گرفتن امارت را نداشت. از زاویه بحث اخلاقی ما، او در بدو امر منحط است، چون قراردادهایی را که پدرش منعقد کرده، به رسمیت نشناخته و نقض کرده است. او به عنوان وارث سلطان قبل، با عنوان خلیفه رسولالله و حتی در کمال وقاحت با عنوان خلیفهالله، زمام امور را به دست گرفت. تحلیل این عنوان، بسیار دردناک است. خلفای راشدین خود را خلیفه رسولالله و جانشین پیامبر میدانستند، اما این واژه کمکم تحریف شد و افرادی روی کار آمدند که خود را خلیفهالله نامیدند و پنداشتند جانشین خدا بر زمین هستند.
یزید در اولین قدم، نامهای نوشت تا از تمام شهرها برای او بیعت گرفته شود. مشخصاً یک مورد برای او حساسیت بیشتری داشت. از ساکنان مدینه سه نفر بودند که یزید روی آنها حساسیت ویژهای داشت: حسینبنعلی(ع)، عبداللهبنعمر و عبداللهبنزبیر. درباره عبداللهبنعمر حساسیت سیاسی وجود نداشت، بنابراین یزید دستور داد او را رها کنند. تمرکز، روی حسینبنعلی(ع) و عبداللهبنزبیر بود. عبداللهبنزبیر هم از مدینه گریخت و یزید او را تعقیب کرد تا سرانجام به سزای اعمالش برسد. تنها کسی که باید از او بیعت گرفته میشد و یزید بر آن مصر بود، حسینبنعلی(ع) بود. پس، تخلف اول، نقض معاهده 10 سال قبل معاویه و امام حسن(ع) به شمار میرود. تخلف دوم، تقاضای بیعت اجباری است. بیعت اجباری برای اولین بار در اسلام، بدعت گذاشته شد. در زمان خلفا مردم آزاد بودند با خلیفه بیعت کنند و اگر بیعت نمیکردند، خلیفه مطابق عرف آن روز، حق تعرض به آنها را نداشت. در نخستین نامه سیاسی، یزیدبنمعاویه به ولیدبنعتبه، حاکم مدینه نوشت: به مجرد رسیدن این نامه، حسینبنعلی(ع) و دو نفر دیگر را بخواه. این مسأله را با آنها طرح کن که معاویه از دنیا رفته است و آنها موظفند با من بیعت کنند. اگر به راحتی بیعت نکردند، به زور از آنها بیعت بگیر و اگر به زور هم بیعت نکردند، فَاضرِب عُنُقهُم (گردنشان را بزن). این دستور، فارغ از اینکه غیرشرعی است و با مسلمات کتاب و سنت و سیره مسلمانان تا آن روز در تعارض است، اخلاقی هم نیست. اجازه دهید با ضابطه چهارم یعنی منطق بیطرفی اخلاقی آن را بررسی کنیم. اگر یزید شهروند بود و هر فرد دیگری حاکم و خلیفه میشد، آیا میپسندید اولین تصمیم حاکم این باشد که "یا با من بیعت کن یا مرگ را انتخاب کن"؟ قطعاً پاسخ هر فردی به این پرسش، منفی خواهد داد.
حسین(ع) در برابر یک بیعت تحمیلی قرار داشت. وقتی به او میگویند:" شب بیعت کن!"، نمیپذیرد و میگوید: شخصی مانند من شبانه بیعت نمیکند. روز روشن در مسجد، وقتی همه مردم خبر را شنیدند، بیعت را بر من عرضه کنید، آنچه صلاح است، انجام خواهم داد. مروانبنحکم، مشاور ولید اصرار میورزد. حسین(ع) با صراحت میگوید: من اهل بیعت با این فاسق نیستم. حال در این شرایط حسین(ع) چه باید میکرد؟ راهی که او انتخاب میکند، خروج از مدینه است. چون اگر بماند، باید به بیعت اجباری تن بدهد. بیعت اجباری با چه کسی؟ با کسی که دفنکننده همه ارزشهای دینی از زاویه شرعی است. با همان منطق جایگزینی، اگر من و شما در چنین شرایطی قرار میگرفتیم، باید چه میکردیم؟ آیا باید زور را میپذیرفتیم؟ یابه نحوی مبارزه میکردیم و باطل بودن موضع حریف را به همگان متذکر میشریم؟ حسین(ع) راه دوم را انتخاب کرد. او حاضر نشد در برابر بیعت اجباری تسلیم شود. این تصویر به غایت عقلانی و اخلاقی است.
مرحله دوم: خروج علیه حکومت جائر
حسین در ماه شعبان سال 60 از مدینه به مکه میرود. تا ذیالحجه چند ماه مانده است. او تا 8 ذیالحجه در مکه باقی میماند. این مرحله، طولانیترین زمان در نهضت حسینی است. امام در مکه چند اقدام مهم انجام میدهد. به مجرد اینکه خبر ورود او به مکه پخش میشود، شیعیان کوفه گرد هم جمع میشوند و او را به کوفه دعوت میکنند؛ کوفه در آن زمان، مقر شیعیان و مرکز حکومت در زمان علیبنابیطالب(ع) بوده است. مضمون دعوت هم خروج علیه حاکم جائر است. افرادی آماده، از یک فرد واجد شرایط دعوت میکنند تا به شهر آنها برود، امام آنها شود و علیه حاکم ظالم وقت قیام کند. این نامهها در سه نوبت به حسین(ع) میرسد. حسینبنعلی(ع) در دو نوبت نخست پاسخ نمیدهد. او نهایت احتیاط را به کار میبرد، یعنی تناسب هدف و وسیله را درنظر میگیرد. هدف او بسیار حساس است. وسایل این هدف هم باید کاملاً مطمئن باشند. بار سوم که مطمئن میشود نامهها حقیقی هستند، پسر عمویش مسلمبنعقیل را به عنوان پیک برای ارزیابی موقعیت، روانه کوفه میکند. مأموریت مسلم این است: "به کوفه برو و موقعیت را بررسی کن. آیا صحت دارد که ما این تعداد خواهان داریم؟" مسلم به کوفه میرود. او حامل پاسخ امام به مردم کوفه است. امام در این نامه مینویسد: "نامه شما را خواندم. متوجه شدم شما در جستجوی حق هستید. مسلم را برای ارزیابی شما فرستادم. اگر با او بیعت کنید، به من خبر خواهد داد و من عازم کوفه خواهم شد.
در این فاصله، امام خود برای بزرگان بصره نیز نامه مینویسد. این نامهها خوشبختانه موجودند. امام در این نامهها شرایط رهبر و حکومت را ذکر میکند: "مَا الامامُ الّا العامل بالکتابِ و الآخذ بالقسطِ و الدائن بالحقّ و الحابِس نفسَه علی ذاتِالله"؛ او تصریح میکند که حکومت باید براساس قسط عمل کند و به لحاظ دینی، باید بر کتاب و سنت تکیه داشته باشد؛ حاکم، باید حابس نفس فیذاتالله باشد؛ به عبارت دیگر، او باید فردی اخلاقی باشد و بتواند خویشتنداری کند؛ یزیدبن معاویه هیچ کدام از این صفات را ندارد، نه عامل به کتاب و سنت است، نه حابس نفس فیذاتالله و نه قائمبالقسط است.
امام در 8 ذیالحجه، مکه را نیز ترک میگوید. او حین خروج، دستور میدهد کاروان خراجی را که از یمن به شام در حال حرکت است، ضبط کنند تا حق به حقدار برسد؛ حاکم ظالم حق تصرف در بیتالمال را ندارد و حسین(ع) به عنوان حاکم شرعی در بیتالمال تصرف میکند. این شیوه، شیوه یک فرد مصمم برای به دست گرفتن قدرت سیاسی است. او عِِدّه و عُدّه فراوان دارد؛ افراد بسیاری در کوفه برای او نامه نوشتهاند؛ این نامهها بیش از بیست هزار امضاء دارند؛ در بصره همچنین است؛ او هوادارانی دارد که میتوانند به او بپیوندند؛ کدام انسان خردمندی است که این همه دعوت را بشنود و حاکم ظالمی را هم بر صدر ببیند و لبیک نگوید؟
پاسخ خردمندانه و اخلاقی حسین(ع) این است: برای زایل کردن این منکر و رفع لکه ننگ از دامان مسلمین باید قیام کرد. در این مقطع، سازگاری هدف و وسیله کاملاً مشهود است. هدف حسین(ع) اخلاقی است: نهی از منکر و اقامه عدالت؛ وسیلهای معقول است: کمک گرفتن از کسانی که عاشق عدالت و حق هستند؛ او این راه را با چشم بسته طی نمیکند. او پیشتر مسلمبنعقیل را برای ارزیابی طرفداران خود فرستاده است و مسلم هم او را پاسخ داده است: برادرم، مولایم، بشتاب. پس امام با رعایت تمام احتیاطهای لازم عقلانی و اخلاقی، مرحله جدیدی از حرکت خود را آغاز میکند. از روز ترویه، روز هشتم ذیالحجه سال 60 تا محرم سال 61، حدود 22 روز فاصله است. در این فاصله چه اتفاقی میافتد که حسینبنعلی(ع) از مکه خارج میشود؟ او احرام حج بسته است. به او خبر میرسد یزیدبنمعاویه برای ترور او افرادی را گسیل کرده تا در لباس حجاج به مکه وارد شوند و با سلاحهایی که در پوشش احرام حمل میکنند، حسین(ع) را در حریم خانه خدا به قتل برسانند. حسین(ع) آنچنان که نشان میدهد از کشته شدن هراسی ندارد، اما او از کشته شدن حرمت خانه خدا بیمناک است؛ قرار است در حریم امنی که نباید قطره خونی، حتی خون غیر انسانی، در آن ریخته شود، خون او بر زمین بریزد. به علاوه، اگر حسین(ع) در حین حج کشته میشد، پیام نهضت او منتشر نمیشد. ممکن بود گفته شود او بدخواه شخصی داشته است؛ به همین دلیل احتمال داشت بحث قیام و نهضت و رسوا کردن حاکم و افشای منکرات او هیچگاه مطرح نشود. حسین(ع) تصمیم میگیرد به کوفه بشتابد. او قبل از روز عرفه و عید قربان، با خانواده خود به سمت عراق حرکت میکند. تصمیم او، تصمیمی عقلانی و به لحاظ اخلاقی، قابل دفاع است.
مسلم در کوفه با حدود 20 هزار نفر بیعتکننده مواجه میشود؛ 18 هزار نفر آنها در اولین اقدام، علیه عبیداللهبنزیاد وارد عمل میشوند. آنها با نخستین نهیب حاکم و وعده دروغین او مبنی بر در راه بودن سپاه شام، به تدریج از گرد مسلم پراکنده میشوند. زمانی که بیعتکنندگان از خانه مسلمبنعقیل روی برگرداندند، او در خانه هانیبنعروه پنهان شد. در اینجا واقعهای اتفاق افتاد که اوج اخلاق در نهضت کربلا را نشان میدهد. شریکبن اعور از علویان، در آن خانه بستری است. عبیداللهبن زیاد، حاکم جدید کوفه که همزمان حاکمیت بصره را نیز عهده دارد، قرار است برای عیادت او به خانه هانی بیاید. قرار و مدار گذاشته میشود. شریک میگوید: برای از بین بردن این ملعون بهترین موقعیت فراهم شده است. پشت پرده مخفی شو! زمانی که من از تو آب خواستم، بیرون بیا و او را از میان ببر! مسلمبنعقیل، جوانی 28 ساله و مانند دیگر هاشمیان، بسیار سلحشور است. وقتی عبیدالله میآید و شریکبناعور تقاضایآب میکند، مسلم وارد نمیشود عبیدالله حس میکند خطری در کمین است و با ترس و واهمه میگریزد. سپس شریک از مسلم میپرسد: چرا نیامدی؟
در اینجا دو گونه روایت وجود دارد (علت تعدد روایات این است که نخستین کتب واقعه کربلا دهها سال پس از آن نوشته شدهاند. به همین دلیل در این فاصله، وقایع بسیار دگرگون نقل شدهاند). براساس روایت اول، هنگامی که هانی متوجه میشود مسلم دست به شمشیر برده است تا مهمان خانه او را بکشد، با او مقابله میکند؛ در روایت دوم آمده است که مسلم در پاسخ شریک میگوید: وقتی شمشیر را بالا بردم، به یاد آوردم این گفته رسولالله(ص) را که فرمود: "الایمانُ قیَّدَ الفَتک؛ المُؤمنُ لا یَفتَک" (ایمان ترور را به زنجیر کشیده است؛ مؤمن ترور نمیکند). مؤمن در رزم، مردانه وارد میدان میشود و آشکارا میجنگد. او پشضت پرده پنهان نمیشود. چنین کاری اخلاقی نیست. رأس فتنه در کوفه، عبیداللهبنزیاد بود. اگر او از بین میرفت، شاید تاریخ به گونه دیگری رقم میخورد.
اما مسلم به همگان درس اخلاق میآموزد. هر کدام از این دو روایت صحیح باشد، درس او درس اخلاق است. مهمانکشی؟ هرگز! وقتی فردی به ایمنی به خانه مؤمن بیاید، تیغ بر او نمیکشد. از آن مهمتر، اگر روایت دوم صحیح باشد، مؤمن، بدون خبر و پنهانی به دیگری حمله نمیکند. او از پشت خنجر نمیزند. ترور در اسلام، به نص رسولالله(ص) حرام است. از این اخلاقیتر، چه میتوان سراغ گرفت؟ از این روست که میگوییم کربلاییان پیروزند، حتی اگر در خاک به خون در غلطیده باشند؛ چون آنها اخلاقی عمل کردهاند. پس از این مسلم، و بعد هانی، هر دو به غدر و فریب و به صورتی غیر اخلاقی کشته میشوند.
مرحله سوم: تصمیم عزیمت به سرزمین ثالث
وقتی خبر شهادت آن دو به حسینبنعلی(ع) میرسد، او در راه است و هنوز به منزل کربلا وارد نشده است. امام، در منزل ثعلبیه تصمیم به بازگشت میگیرد؛ آن امام پیروز خوانده شده دیروز که پیروان، منتظر او بودند، اکنون امامی بیمأموم است. پیروان او نقض عهد کردند و حسین(ع) را به راهی کشاندند که خود، جرأت قدم گذاشتن در آن را نداشتند؛ حسینبنعلی(ع) در اولین برخورد با لشکر کمتر از 1000 نفر حربنیزید ریاحی به صراحت میگوید: "انّی لَم اَتِکُم حتّی أتَتنی کُتُبِکُم"، یعنی من سر خود نیامدهام، شما دعوتم کردید؛ امام یکایک آنها را به نام میخواند و دعوتنامههایشان را نشان میدهد. حر متواضعانه میگوید: یا حسین! من نامه ننوشتهام! اما لشکریان او، جملگی سر به زیر میاندازند؛ مهر انگشتری آنها پای دعوت حسینبنعلی(ع) است. حسین(ع) میگوید:" وَ ان لَم تَفعلو وَ کُنتم لِقدومی کارهین انصرفتم عنکم الیالمکان الّذی أقبلتُ منه الیکم"، یعنی اگر به عهد و نامه خود عمل نمیکنید و نسبت به قدوم من کراهت دارید، بازمیگردم به جایی که از آن به سوی شما رو کردم. این عبارت حسینی برای آنها که میپندارند حسین(ع) با یک منطق واحد در شرایط متفاوت پیش رفت، هشداربرانگیز است. حسین(ع) منزل به منزل تحلیل کرد، تصمیم گرفت و پیش رفت. او در این منزل، قصد بازگشت میکند. امام از حر میپرسد: اینجا چه میکنی؟ میگوید: مأمور به جنگ نیستم، مجاز نیستم تو را آزاد بگذارم تا به کوفه بروی، مجاز نیستم اجازه دهم به حجاز (مکه و مدینه) بازگردی. یا بیعت کن یا راه خود بگیر و به جایی برو که نه حجاز باشد و نه عراق. عراق، پایگاه شیعیان است؛ همان افرادی که متأسفانه نقض عهد کردند و پیمان شکستند و حجاز نسبت به شام، برای حسین(ع) امنتر است. در این مقطع حسین(ع) تصمیم به بازگشت میگیرد، اما دیگر نه راه پس دارد و نه راه پیش. این مقطع، کمتر در منابر ما مورد توجه قرار میگیرد. این مقطع، عقلانیت فعل حسین(ع) را بیش از هر زمان دیگری اثبات میکند. امام بار دیگر بر عدم بیعت تأکید میکند. بنابراین، گریزی از ادامه راه ندارد. اما آیا این تصمیم، اخلاقی است؟
سیدالشهداء دوباره کاری اخلاقی انجام میدهد. او به محض شنیدن خبر شهادت مسلمبنعقیل، همه اصحاب را فرا میخواند. میفرماید: "انّالِلّه و انّا الَیه راجِعُون. آنچه ما میپنداشتیم، اتفاق نیفتاد. کوفیان، غدر کردهاند و فریبمان دادهاند. دعوت کردند، اما مهمان خود را کشتند. بدانید انتهای راهی که میرویم، زندگی دنیوی نیست؛ زندگی جاوید و شهادت است؛ هر که میخواهد، بازگردد، بیعتم را شکستم." اخلاقی بودن، با اختیار همراه است. حسینبنعلی(ع) هیچ کس را با زور به همراه خود نمیبرد. همه، خود آمدند؛ عاشقانه آمدند؛ این راه، راه با سر رفتن است؛ نه با زنجیر کشیده شدن و زیباترین و اخلاقیترین صحنه، صحنه جذب سپهسالار لشکر مقابل، حربنیزید ریاحی، است. امام چنان زیبا عمل میکند که حر، ندای وجدان خود را میشنود: ":ای حر! تو در کجا، در کدامین نقطه ایستادهای؟ این طرف، یا آن طرف؟ به کجا روانهای؟ کدامین سو؟ فردا، چه پاسخ خواهی داد؟"
نکتهای که در سراسر نهضت موج میزند، امر به معروف و نهی از منکر است. از امر به معروف و نهی از منکر میتوان تلقی اخلاقی داشت. معروف، چیزی جز ارزشهای اخلاقی نیست و منکر، چیزی جز ضد ارزشهای اخلاقی. حسین(ع) آمده است تا ارزشهای اخلاقی را که رفتهرفته غلبه و سیطره پیدا میکنند، از عمق جامعه بزداید. او در هر منزلی براین هدف تأکید میکند. البته امام به بحث شرعی "اماته سنت و احیای بدعت" نیز فراوان توجه دارد.
مرحله چهارم: شهادت با عزت در نبردی نابرابر
در منزل کربلا، آخرین نامه عبیداللهبن زیاد میرسد. او عمربنسعد را به عنوان سپهسالار معرفی میکند و به او میگوید: حسین را محاصره کن، بر او تنگ بگیر، آب را از او و خانوادهاش دریغ کن، یا از او بیعت بگیر، یا سرش را نزد من بفرست! و حسین(ع) در این مرحله، که دو تا سه روز بیشتر به طول نینجامید، میگوید: "هیهات منّا الذلّه" (دور است از ما ذلت)؛ در چنین شرایطی، در انتهای راه، او جنگ با عزت و شرافتمندانه را میپذیرد. اگر ما منطق مرحله چهارم را بر منطقهای سه مرحله قبل تحمیل کنیم یا تعمیم دهیم، این نهضت را تحریف کردهایم. در هر چهار مرحله، حسین دقیقاً عقلانی و اخلاقی رفتار کرده است. به راستی، اگر من و شما به جای او بودیم، چه میکردیم؟ آیا جز همان کاری که او کرد؟ جالب آن است که بدانیم کوفه در سال 17 هجری توسط پدر عمربنسعد، سعدبنابیوقاص، تأسیس شده است. این شهر، لشکرگاه و مأمن سپاه بوده است. کوفه در زمان علی(ع) به دلیل موقعیت جغرافیاییاش به عنوان مرکز حکومت انتخاب میشود. عمربنسعد باید انتخاب کند. او بیش از هر کس، فضایل حسینبنعلی(ع) را میشناسد، اما انتخاب دیگری میکند. مراقب باشیم ما در چنین موقعیتی قرار نگیریم یا اگر قرار گرفتیم، درست و اخلاقی انتخاب کنیم. عمربنسعد بین یک دو راهی قرار دارد: یا سر حسین(ع) را بفرستد، یا از امارت ری، که در آن زمان بسیار آباد و با ارزش بوده است، صرفنظر کند. او امارت را انتخاب میکند. به راستی اگر جای عمربنسعد و حسینبنعلی(ع)را عوض میکردیم و از عمربنسعد میپرسیدیم:" چه باید کرد؟" چه جوابی میداد؟ قطعاً، جوابش چیزی نبود که انتخاب کرد. به همین سبب کار او اخلاقی محسوب نمیشود.
در اینجا دو فعل دیگر هم اتفاق میافتد که اخلاقاً درسآموز هستند. درس اول اینکه هر چه اصحاب در مقابل بدگوییهای سپاه اموی برافروخته میشدند و قصد حمله را میکردند، حسین(ع) متذکر میشد: آغاز به جنگ، در مرام اهلبیت نیست. حسین(ع) در چنین شرایطی، در انتهای راه عزتمندانه به جنگ تن میدهد. درس دوم این است که ما به لحاظ دینی حق نداریم آب را بر دشمنان خود ببندیم. به لحاظ اخلاقی هم با همان ضابطه چهارم، اگر جایمان را عوض کنیم، آیا حاضر میشویم تشنه بمانیم؟ حداقل 24 ساعت یا بیشتر، آبی به سپاه حسینبنعلی(ع) نمیرسد. این سپاه حدود 70 تا 80 مرد دارد. معادل همین عده هم زنان و کودکان هستند، از کودک شیرخوار گرفته تا فرد بیمار. مشخص است اگر هوا گرم باشد و آبی وجود نداشته باشد، مشکل فراوان میشود. مکالمههایی که بین عباسبنعلی(ع) به عنوان علمدار و سقای لشکر کربلا با عمربنسعد و هم قبیلهایهایش انجام گرفت، اوج برخورد اخلاق و ضداخلاق را به نمایش میگذارد. عباسبنعلی(ع) میپرسد: تو راضی میشوی سیراب باشی، اما کودکان منسوب به پیامبر تشنه باشند؟ مسأله را از زاویه دینی ننگرید. از انتساب کودکان به پیامبر درگذرید. آیا راضی میشوی تو سیراب باشی، اما کودکی روبروی تو چند روز تشنه باشد؟ قطعاً اگر عمربنسعد به وجدان خویش مراجعه میکرد، پاسخ منفی میداد، اما او خلاف وجدان اخلاقیش عمل کرد.
ارزیابی اجمالی نهضت حسینی از منظر اخلاقی
حال 4 ضابطه فعل اخلاقی را در رابطه با نهضت حسینی مرور میکنیم. آیا بین باورهای حسینبنعلی(ع) سازگاری بود؟ پاسخم این است: حسین(ع)، باورهایی به غایت ساختار داشت. باورهای او از سخا، جود، شجاعت، ستمستیزی و وفای به عهد، همگی در منظومهای سازگار قابل جمع هستند (ضابطه اول). وسایلی که او برای رسیدن به اهدافش برگزیده بود، همگی با باورهای اخلاقیش سازگار بودند(ضابطه دوم). اهداف امام نیز اخلاقی بودند. خواستهها، کارها و باورهای او، همگی با باورهای اخلاقیش سازگار بودند(ضابطه سوم). حسین(ع) اگر در حالت و موقعیت یک خروجی نبود، اگر در موقعیت یک حاکم بود، همان میکرد که در زمان گذشته، پدرش علی(ع) کرده بود. علی(ع) با کسانی که علیه او خروج کرده بودند، یا حاضر به بیعت با او نشده بودند، چه کرد؟ آیا بیعت را به کسی تحمیل کرد؟ آیا کسی را با زور به پذیرش حکومتش فرا خواند؟ آیا عبداللهبنعمر، حسانبنثابت، أسامهبنزید و دیگرانی که در زمان او بودند و نام 25 نفر آنها در تاریخ مانده است، یکی به مرگ غیر طبیعی مرد؟(ضابطه چهارم).
از این روست که میگوییم منطق اهلبیت، منطقی پیروز است. آنها با مخالفان خود منطقی و اخلاقی برخورد کردند. برخورد اخلاقی با مخالفت سیاسی، یعنی اینکه حتی اگر جای حاکم و محکوم عوض شود، تفاوتی در برخورد ایجاد نشود. حسین(ع) همان را میخواست که در زمان پدرش به مخالفان سیاسی داده شده بود و آن، حق مسلم هر مخالف سیاسی است: از ما بیعت اجباری نخواهید! اینکه افرادی را بر سر دو راهی بیعت یا مرگ قرار دهند، این اخلاقی نیست. ما حتی باور نداریم رسول خدا(ص) هم مردم را بین اسلام یا مرگ مخیر کرده باشد؛ این تهمت دشمنان اسلام به پیامبر رحمت(ص) است. کتابی که منطقش آزادی در گزینش دین است ـ "لا اکراهَ فِیالدین" ـ کجا میتواند به زور شمشیر کسی را به اسلام بخواند؟
ارزیابی اخلاقی همراه بردن خانواده به معرکه
در چارچوب بررسی اخلاقی نهضت حسینی، سؤال مهمی مطرح میشود. حسین(ع) به تنهایی به کربلا نرفت. او خانواده خود، حتی کودکان و شیرخوارگان را نیز همراه برد. در شام غریبان، اهلبیت حسین(ع) رنجها کشیدند و مرارتها بردند. آیا کاری که حسین(ع) کرد، اخلاقی بود؟ آیا لازم بود خانوادهاش متحمل چنین رنجی شوند؟ آیا نمیتوانست پیشبینی کند که در این سفر پر خطر، مشکلات فراوانی پیش خواهد آمد؟ از جمله اینکه احترام زنان و کودکان را نگاه نخواهند داشت و حرمت بیماران را رعایت نخواهند کرد؟ آیا نمیتوانست طوری رفتار کند که چنین رنجی بر خانوادهاش وارد نیاید؟ کسی میتواند چنین سؤالی را مطرح کند که به حسین(ع) و افعال حسین(ع) "قدّیسانه" نظر نکند، "عاقلانه" بنگرد و جرأت پرسیدن به خود بدهد. وقتی حسین(ع) گفته است: "لَکُم فیَّ اُسوُه" (من برای شما اسوه و الگو هستم)، این الگو باید الگویی سازگار باشد و همه موارد و افعالش با باورهای اخلاقی بخواند. آیا همراه بردن خانواده، فعلی اخلاقی بود؟
در پاسخ میتوان پنج وجه را در دفاع از کار حسین(ع) برشمرد. نکته اول: اگر حسین(ع) آنها را با خود نمیبرد، چه ضمانتی برای به مخاطره نیفتادن آنها وجود داشت؟ رها کردن خانوادهای بیسرپرست، در شهری خشن و وحشی که توسط حاکم و والی ستمگری اداره میشد که به هیچ اصل اخلاقی و دینی پایبند نبود با کدام دلیل اخلاقی و عقلانی قابل دفاع است؟ سلاطین ستمگر، رویهشان این بود که هر فردی لب به انتقاد میگشود و به مخالفت برمیخاست، تنها او را مجازات نمیکردند، بلکه خانوادهاش را مشمول مجازات میدانستند. اگر حسین(ع)، زینب(س)، امکلثوم، سکینه و دیگر زنان و کودکان را همراه نمیبرد، هیچ ضمانتی برای امنیت و به مخاطره نیافتن آنها وجود نداشت.
نکته دوم: زیباترین نکته در نهضت حسینی که اجازه میدهد آن را تحلیل اخلاقی کنیم، آن است که حسین(ع) بر عنصر اختیار، فراوان تأکید میکند. زنان اهلبیت به اجبار همراه حسین(ع) شوند؛ آنها با اراده و اختیار با حسین(ع) رفتند؛ کسی که با اختیار فعلی را انجام میدهد، شایسته تحسین اخلاقی است، اگر هدفش هدفی متعالی باشد. چه کسی میتواند بگوید زینب(س) به جبر و زور، با حسین(ع) همراهی کرد؟ از کودکان بحث نمیکنیم، چون آنها همراه مادران و خواهرانشان بودند، ولی بحث اخلاقی درباره زنان به قاعده تمام است. آنها با اختیار رفتهاند. نکته سوم: حسین(ع) در دو مقطع همه همراهانش را آزاد کرد؛ بیعت را لغو کرد و گفت: بازگردید! آنها با من کار دارند و تا مرا نیابند، دست از سر ما برنمیدارند، اما با شما کاری ندارند؛ از تاریکی شب استفاده کنید و بازگردید. مورد اول، که پیشتر ذکر آن رفت، منزل ثعلبیه است، زمانی که خبر شهادت مسلمبنعقیل و هانیبنعروه به گوش سیدالشهداء رسید. مورد دوم، شب عاشورا است. امام در تاریکی شب به اصحاب میگوید: خودتان بروید و خانواده مرا با خود ببرید. امام بر این امر تأکید میکند؛ اما نه اصحاب میروند و نه اهلبیت؛ همگی میمانند. زینب این راه را آگاهانه انتخاب کرد. به زینب(س) نباید همچون زنان ضعیف و ناآگاه از حقوق اخلاقی و دینیشان نگریست. زینب(س)، قهرمانی همچون حسین(ع) است و از او چیزی کم ندارد.
نکته چهارم: نقش زینب(س) پس از شهادت حسینبنعلی(ع)، نقش اول است، نه نقش اول زن! نقش انسان اول است! اگر این نقش، در زمان حیات حسین(ع)، نقش اول زن است، پس حسین(ع)، قهرمانی اصلی زینب(س) است و نه هیچ مرد دیگری، که اساساً مردی نمانده است، همه را از دم تیغ گذرانیدهاند و سرهایشان همنشین کجاوه اسیران است. در چنین شرایطی، فقط زینی(س) است که میتواند پیامرسان نهضت حسین(ع) باشد. اگر حسینبنعلی(ع) خانوادهاش را با خود نمیآورد و زینب(س) و امکلثوم در این قافله نبودند، چه کسی سخن میگفت؟ چه کسی افشاگری میکرد؟ چه کسی روشنگری میکرد؟ نکته پنجم: حضور کودکان و شیرخوارگان، رقتبرانگیزترین صحنهای است که اهالی آن روز شام و کربلا به چشم خود دیدند. هر کس در این صحنه نقش خود را دارد، حتی شیرخوارگان! آنها هم توانستند پیام مظلومانه حسین(ع) را به گوش تاریخ و مردمان برسانند و بسیاری از وجدانهای خفته را بیدار کنند. براساس این پنج نکته، میتوان گفت حسین(ع) تصمیمی خردمندانه و عاقلانه گرفت. اهلبیت حسین(ع) در نهضت او نقشی بسیار حیاتی ایفا کردند.
چرا از میان ائمه اهلبیت، تنها حسین(ع) قیام کرد؟
در اینجا سؤال دیگری مطرح است که احتمالاً بسیاری از اذهان را به خود مشغول کرده: چرا حسین(ع) قیام کرد، امام علیبنابیطالب(ع) قیام نکرد؟ نمیگویم چرا حسنبنعلی(ع) قیام نکرد؟ چرا امامان بعد از حسین(ع)، چون حسین(ع) قیام نکردند؟ مگر در زمان آنها حکام ظلم و جور بر سر کار نبودند؟ مگر انحراف در شاکله اصلی جامعه، پس از پیامبر(ص) آغاز نشده بود؟ این سؤال، بویژه در چارچوب تفکر سنتی ـ که صحنه پس از رحلت رسولالله(ص) را به گونهای ترسیم میکند که همه چیز از دست میرود و انحراف اساسی آغاز میشود ـ سؤالی پرسیدنی است. این پرسش، در مقابل اندیشه سنتی، پرسشی بسیار حیاتی است. انحراف اساسی پس از پیامبر آغاز شد. چرا علیبنابیطالب(ع) همان کاری را نکرد که فرزندش انجام داد؟ البته باز هم امکان پرسش برای اندیشهای وجود دارد که قدیسانه به ائمه ننگرد، بلکه آنها را انسانی و عقلائی ارزیابی کند. در صورت دوم باید به دنبال تفاوتی باشیم. آن تفاوت چه بود؟
در زمان حسین(ع)، انحراف اساسی پنهان در اکثریت مردم، همراه با بیعت اجباری بود. باید به این قیود توجه کرد. اغلب این قیود، همزمان با هم، در زمان دیگر ائمه جمع نبودند. نمیگوییم پس از رسولالله(ص) انحراف وجود داشت، به وصایای پیامبر توجه نمیشد، به افضلیت و اعلمیت و اتقائیت نماینده اهلبیت عنایتی نشد؛ اما اینگونه نبود که عدالت به کلی از صحنه خارج شده و افعال رسولالله(ص) همگی به طاق نسیان گذارده شده باشد؛ به همین دلیل امام علی(ع) در نهجالبلاغه و در خطبه شقشقیه، با آنکه خود را احق و اولی به زعامت مسلمین میداند، بیش از این نمیگوید:" روش بسیار خشنی در زمان خلفای قبل از من به کار گرفته شد." امام به روش، انتقاد دارد، اما مصالح دیگری هم هست که باعث میشوند" استخوان در گلو و خار در چشم " صبر کند. اگر چه برای بیعت فشار وجود داشته است، امام علی(ع) با اکراه و اجبار، همچون حسین(ع) دعوت به بیعت با ظالم نشد.
دیگر ائمه، همچون حسین(ع) با چنین بیعتی مواجه نشدند. حکام قبل از یزید، مانند او فاسق و فاجر نبودند یا حداقل، ظاهر را حفظ میکردند؛ پدر یزید، معاویه، بسیار ظاهرساز بود؛ او در میان مردم با عنوان کاتب وحی شناخته میشد؛ خلفای قبلی هم خوشنام بودند و هیچ کدام، با یزیدبنمعاویه قابل مقایسه نبودند. مهمترین عاملی که بین زمان امام حسین(ع) و دیگر ائمه تفاوت ایجاد میکند، جهل اکثریت مردم است. اهالی شام در اینکه علیبنابیطالب(ع) نماز میخوانده است، تردید داشتهاند که او نماز نمیخوانده است! پنجاه سال پس از پیامبر، نسل جدیدی بر سر کار آمده که رسولالله(ص) را ندیده و محضر او و خلفا را درک نکرده است؛ این نسل اسلام را با زبان معاویه میشناسد؛ امویان، بلندگوی مسلمانی شدهاند! اما شرایط، نه پس از حسین(ع) اینگونه است و نه پیش از حسن(ع). پیش از حسین(ع) اینگونه نیست، چون علی(ع) در جامعه و زمانه خود، شخصیتی شناخته شده است؛ امام حسن(ع) همچنین بوده است. پس از حسین(ع) هم، به برکت خون مظلومانه او، بین خط اسلام بدلی امویان و خط اسلام اهلبیت تمایزی اساسی نهاده شد. هر چه بود، وقایعی بود که در عصر سلطنت معاویه رخ داد. بنابراین، انحراف اساسی در زمان حسنین اتفاق افتاد؛ این انحراف، در ذهن و ضمیر اکثر مردم، بویژه اهالی شام، مجهول بوده است. هیچ حاکمی تا زمان یزیدبنمعاویه، دست کم در ظاهر، به میزان او، فاسق و فاجر و به دور از اسلام نبوده است.
در منابر سنتی ما، تاریخ طوری تصویر میشود که این سؤال برای شنونده ایجاد میشود:" اگر اینگونه است که شما میگویید، پس چرا علی(ع) قیام نکرد؟" اما واقعیت این است که مسأله آنگونه که تصویر میشود، نیست؛ وگرنه، علی(ع) خردمندتر از آن بود که در مقابل انحرافهای اساسی و بنیادی، سکوت پیشه کند. او سخن خود را گفت، ولی بیش از سخن گفتن و انتقاد کردن را برای خود مجاز ندانست. امام حسین(ع) در برابر یک بیعت تحمیلی قرار میگیرد. راهی که او انتخاب میکند، خروج از مدینه است، چون اگر بماند، باید به بیعت اجباری تن بدهد. با ظالم بیعت نمیکنم! این تصمیم، به غایت عقلانی و اخلاقی و قابل دفاع است.
تعارض اصل حفظ جان با اصل پاسداری از حقیقت
نکته سوم که به تحقق و تفحص تاریخی بیشتری نیاز دارد، آن است که حسین(ع) در مقابل یک دو راهی واقع شده: از یک سو" و لا تُلقُوا بُأیدیکُم الی التَهلُکَه"؟ (خود را با دست خود به هلاکت نیندازید) اصلی انسانی و قرآنی است؛ در حد طاقت وزنه بردارید! خود را به کشتن ندهید! و از سوی دیگر، اصل پاسداری از حقیقت، دغدغه اصلاح، فریضه امر به معروف و نهی از منکر و شفقت بر خلق است که آن هم اصلی انسانی و حکمی دینی است. در تعارض این دو اصل اخلاقی چه باید کرد؟ بنابر اصل اول بیعت با یزید مجاز و بنا بر اصل دوم بیعت، ممنوع و مبارزه با جائر، واجب است. راستی در این میان کدام فعل اخلاقی است؟
به این تعارض، پاسخهای متفاوتی داده شده است. منابر دینی ما، غالباً نهضت حسینی را نهضتی مقدس، از پیش طراحی شده و براساس روایتگونه "انَّ اللهَ شاءَ أََن یَراکَ قَتیلاً" ترسیم میکنند (خدا میخواهد تو را کشته ببیند). گویی حسین(ع) از آغاز میدانسته است که برای شهادت میرود و از اینرو، نهضت او، نهضتی در خدمت شهادت است. در دهه پنجاه و شصت تلقی دومی نیز در ایران بسیار ترویج شد و آن، این بود که حسین(ع) برای اقامه حکومت و عدالت برخاست، چرا که حق جز با به دست گرفتن قدرت سیاسی و تشکل حکومت، امکان تحقق نداشت. اگر مراحل مختلف نهضت حسینی را تفکیک نماییم و در هر مرحله، اخلاقی بودن فعل او را تحلیل کنیم، برای حل مشکل تعارض به پاسخ سومی دست مییابیم. حسین(ع) در مرحله اول قهرمانی آزاده است. او زیر بار ذلت بیعت اجباری با فاسق و ظالم نمیرود؛ در این مرحله، نه بحث شهادت مطرح است و نه بحث حکومت؛ صرفاً برخوردی سلبی و منفی با حکومت جائر مطرح است. در مرحله دوم با توجه به دعوت مکرر اهالی کوفه، حسین(ع) برای اقامه حق و عدالت بر حکومت جائر خروج میکند و به قصد به دست گرفتن قدرت سیاسی و تشکیل حکومت به سمت عراق میرود. در مرحله سوم پس از ادبار کوفیان و شهادت مسلم و هانی تصمیم به عزیمت به سرزمین ثالثی غیر از حجار و عراق میگیرد. در این مرحله نه بحث حکومت و نه بحث جنگ و شهادت. در مرحله چهارم یعنی پس از محاصره و سختگیری و دو راهی بیعت و جنگ حسین(ع) جنگ و شهادت را انتخاب میکند. حسین(ع) در هر مرحله، وظیفه دینی و اخلاقی خود را با دقت تعیین کرده است.
در تعارض اصل حفظ جان با اصل حفظ حقیقت، حسین(ع) کاری عقلایی و ایثارگرانه انجام داد. در زمانی که جامعه به سوی انحرافی اساسی و بنیادی پیش میرود، تا جایی که سکوت به قیمت دفن حقیقت تمام میشود، اعتراض به باطل اگر چه به قیمت از دست دادن جان و پردهگشایی از حق، الزام اخلاقی و وجوب شرعی دارد و حسین(ع)، اسوه مؤمنان و سمبل سلوک اخلاقی است.
افعال حسینی: قدسیانه و فرابشری یا عقلایی و بشری؟
تحلیل عقلایی نهضت حسینی و مطالعه دقیق دیالوگهایی که بین حسینبنعلی(ع) و چهرههای شاخص مدینه، مکه و کوفه رد و بدل شده است، حقایق بسیاری را به ما نشان میدهد. گفتوگوی حسینبنعلی(ع) با شخصیتهایی چون محمدبنحنیفه(محمدبنابوبکر)، شخصیت دوستدار و محب حسین، عبداللهبنعمر پسر خلیفه دوم، عبداللهبنعباس مفسر بزرگ قرآن، عبداللهبنجعفر و عبداللهبنزبیر بسیار درسآموز است. جالب اینجاست که اکثر این افراد زمانی که حسینبنعلی(ع) قصد خروج از مکه را دارد، او را از رفتن به عراق نهی میکنند. این گفتوگوها به ما نشان میدهد نخبگان عصر حسین(ع) با او همچون یکی از" علمای ابرار" مواجه میشدهاند و نه یک فرا انسان. از این گفتوگوها هیچ سند معتبری در دست نیست که نشان دهد تلقی معاصر امام حسین(ع) از ایشان همان تلقیای بوده باشد که متکلمان بعدی از حسین(ع) و دیگر ائمه داشتهاند. سخنان امام حسین(ع) نیز سخنانی به غایت خردمندانه، حسابگرانه و انسانی است. اگر کسی صرفاً براساس علم غیب و لدنی از همه مسائل مطلع باشد، به گونه دیگری تصمیم میگیرد. شیوه سلوک حسینی همچون یک انسان آگاه، پیشبین، خردمند، عالم به کتاب و سنت و مهذب است؛ نه همچون یک قدیس مطلع از ماکان و مایکون و ماسیکون.
در اثبات این مدعا کافی است به قدیمیترین تاریخهایی که اکنون در دسترس است، مراجعه کنیم. به عنوان مثال میتوان به مقتل ابیمخنف که قطعاتی از آن در تاریخ طبری به جا مانده، رجوع کرد. همه تواریخ با فاصله یکی دو قرن نوشته شدهاند. هر چه این تاریخها قدیمیتر هستند، چهره انسانی ائمه آشکارتر است و هر چه کتب تاریخی از زمان آنها دورتر میشوند و از قرن چهار و پنج به قرن نه و ده میرسند، شاخ و برگهای غالیانه در آنها افزایش مییابند. کتاب" اسرارالشهاده" ملای دربندی، مصداق بارز یک برخورد غالیانه با نهضت عاشورا است: "روزی که به جای بیست و چهار ساعت، هفتاد و دو ساعت است! "این، کمترین برخورد غلوآمیز مندرج در این کتاب است. تمام این واقعه کمتر از چهار یا پنج ساعت در روز دهم محرم اتفاق افتاده است.
منطق اخلاقی حسین، منطقی بسیار درخشان است. اسوه بودن پیامبر اکرم(ص) ـ لَقَد کانَ لَکُم فی رسولِاللهِ اُسوَه حَسَنَه" ـ یا اسوه بودن ابراهیم خلیلالرحمن(ع) یا حسینبنعلی(ع) براساس قاعده زرین اخلاق، زمانی میسر است که امکان جایگزینی بین اقتداکننده و مقتدا وجود داشته باشد. حتی اگر رسولالله(ص) هم برای ما مقتداست، ما نمیتوانیم به حیثیت "یلیالربی" او اقتدا کنیم؛ ما میتوانیم به حیثیت "انَّما اَنَا بَشَر مِثلُکُم" او اقتدا کنیم، "یوحی الّیِ" او که در اختیار من و شما نیست. خدا فرموده است: الگویتان پیامبر من و شما نیست. خدا فرموده است: الگویتان پیامبر من باشد، یعنی همان بشری که به استثنای وحی، همچون شما و از جنس شماست. علی(ع) و حسین(ع) و دیگر ائمه هم انسانهایی همانند ما، اما برخوردار از علم مأخوذ از پیامبر(ص) و تهذیب نفس فراوان هستند. به این دلیل است که آنها را به عنوان امام و الگو برای ما معرفی کردهاند.
چهار ضابطه رجحان قرائت اهلبیت نبی از اسلام
در سالهای گذشته سه ضابطه را در رحجان قرائت اهلبیت بر دیگر قرائتهای اسلامی برشمرده و گفتهام قرائت علوی از اسلام نبوی، عقلاییتر، عادلانهتر و عارفانهتر است. اگر ما به شرافت شیعه علی بودن مشرف هستیم ـ که امیدوارم آگاهانه باشد و بتوانیم آن را در عمل نشان دهیم و نه صرفاً به لقلق زبان ـ به دلیل این ضوابط است. در اینجا میخواهم ضابطه چهارمی را به آن ضوابط اضافه کنم. آنچه آمد، مقدمهای برای ذکر این ضابطه بود. قرائت اهلبیت، اخلاقیتر از دیگر قرائتهاست. اسلام علوی، اسلام حسنی، اسلام حسینی، اسلام سجادی، اسلام باقری، اسلام صادقی، اسلام کاظمی و اسلام رضوی، اسلامی اخلاقیتر از اسلامهای دیگر است؛ دیگر روایات از اسلام هم قابل احترام هستند؛ آنها هم اسلام هستند، اما به واسطه تقرب بیشتر علی(ع) و آل علی(ع) به رسولالله(ص)، قرابت معنوی و محتوایی این قرائت با اسلام رسولالله(ص) بیشتر است و اگر جز این باشد، امکان تأسی به این قرائت وجود نخواهد داشت.
دعای مکارمالاخلاق، مانیفست اخلاقی اسلام اهلبیت(ع)
بخش آخر این گفتار، اشاره به یک الگوی اخلاقی در منابع اهلبیت است. سخنم را با دعایی منقول از علیبنالحسین(ع) به پایان میرسانم. پیشتر در مجالی دیگر، دعاهای اصیل شیعه را برشمردم. دعای کمیل، دعای ابوحمزه ثمالی و دعای عرفه؛ در بین زیارتها، زیارت امینالله و در بین مناجاتها، مناجات شعبانیه. ویژگی این ادعیه و زیارتهای توحیدی بودن آنهاست؛ در آنها انسان مستقیم به در خانه میرود. متناسب با تحلیل اخلاقی نهضت حسینی، میتوان گفت مانیفست اخلاقی اسلام اهلبیت، دعای "مَکارِم الاخلاق و مرضِیَ الاَفعال" (دعای بیستم صحیفه سجادیه) است. امیدوارم بکوشم با این دعا مأنوس شویم و از آن مهمتر، مضامین عالیه این دعا را در جانمان متجلی و در رفتارمان منعکس کنیم. این دعا از سیدالسجادین، امام زینالعابدین(ع)، تنها بازمانده ذکور نهضت کربلا از فرزندان سیدالشهداء است. دعا 20 بند دارد و هر بند، با صلوات بر محمد(ص) و آل محمد(ص) آغاز میشود. این دعا به لحاظ محتوایی زیباترین فضایل انسانی را در خود متجلی کرده و دارای نکاتی است که میتواند به عنوان ضابطه برای سنجش دعاهای دیگری که در صحت و اصالت آنها تردید داریم، به کار رود.
این دعا، توحید محض است؛ ویژگی اصلیش الگوی اخلاقیای است که در آن ترسیم شده: الگوی محبت، ایثار و خیرخواهی حتی برای بدخواهان. امام سجاد(ع) در این دعا، مقابله به مثل با کسانی را که با او بد کردهاند، نمیطلبد. او از خدا میخواهد آنها مورد هدایت واقع شوند، ظلم تبدیل به محبت شود، خشونت تبدیل به نرمی شود، فرقت و جدایی تبدیل به اتصال و مودت گردد و قطع رحم تبدیل به صله رحم شود. برای مثال اگر مجموعه این دعا را با زیارت و دعای پس از زیارت عاشورا مقایسه کنید، خواهید دید که از این دو، دو الگوی اخلاقی متفاوت به دست میآید. از آنجا که باید بین گزارههای علمی، دینی و اخلاقی ما سازگاری باشد، این تعارض را باید به نحوی حل کرد.
این دعا" مکارمالاخلاق" نامیده شده است، چون در نخستین عبارات آن، عبارت" هَب لی مَعالِیَالاخلاق" آمده است (پروردگارا به من اخلاق عالی عنایت کن)؛ اخلاق متعالی تفویض کن، همان اخلاقی که هدف بعثت پیامبرت قرار دادی. "مکارمالاخلاق" در حدیث نبوی به روایت منابع اهلسنت، اینگونه نقل شده است: "بُعثِتُ لِاَتَمُمِ مَکارِمالاخلاق" (برای اتمام مکارم اخلاق مبعوث شدم) و به روایت منابع شیعی: عَلَیکُم بِمَکارِمِ الاَخلاق فَاِنَّ رَبّی بَعَثَنی بِها" (بر شما باد مکارم اخلاق، براستی که پروردگارم مرا به سبب آنها برانگیخت).
برخی از عبارات این دعای شریف را به عنوان حسن ختام این گفتار نقل میکنم: "الهِی أَبدلنی من بعضهَ اَهلِ الشَنئَانِ المَحَبِّه و مِن حَسَدِ اَهلِ البَغیاَلمَوَدَّه" (خدایا بغض و نفرت ظالمان را برایم به محبت و حسدهای تجاوزکاران را به دوستی تبدیل کن)؛ این دعا، درست خلاف جهتگیری منابر سنتی ما (لعن و نفرین) است. علیبنحسین(ع) نه یکبار، نه دو بار، بلکه چندین بار میگوید: خدایا! کاری کن که بعضها، نفرتها و کینهها به محبت تبدیل شوند. "الهی سَدّّدّنی لِأن! اعارِضَ مَن غَشَّنِی بِالنُصح" (خدایا مرا مستحکم کن تا با هر که با فریب به سراغ من آمد، با نصیحت و خیرخواهی مواجه شوم). "الهی اَلبِسنِی زِینَهالمُتّقین فی بَسطِالعدل" (خدایا لباس پرهیزکاران را در اشاعه عدالت و داد بر من بپوشان). از عبارتهایی که در این دعای شریف چند بار تکرار شده، "لین العریکه (نرمخویی و فروتنی) است، پرهیز از خشونت و تندخویی و گرایش به سمت مدارا و تواضع. "اِجعَل القَولَ بِالحقّّ و اِن عَزَّ" (به من زبان گویای حق عطا کن، اگر چه دشوار باشد). "ولا أظلَمَنّ و اَنتَ مُطیقِ لِلدَّفعِ عَنّیِ و لا اَظلِلمَّن و اَنتَ مُطیقِ مِنِّی؛ (خدایا [یاریم کن که نه ظالم باشم و نه مظلوم] حتماً مورد ظلم واقع نشوم در حالی که تو به دفع آن از من قادری؛ و حتماً [به دیگری] ظلم نکنم در حالی که تو بر بازداشتن من از آن توانایی) نه ظالم و نه مظلوم! این نه اخلاق منفعلانه مسیحی است و نه اخلاق خشن عرب جاهلی، این اخلاق اسلامی است. اخلاقی که معرف آن دعای مکارمالاخلاق صحیفه سجادیه است. "الهی مَتّعنِی بِالاِقتِصاد وَ اجعَلنِی مِن اَهلِ السَّداد و مِن اَدِلَّهِ الرَّشاد و مِن صالِحِ العِباد و ارزُقنی فَوزَ المَعادَ و سَلامَه المِرصاد" (خدایا مرا از میانهروی بهرهمند ساز، از ثابت قدمان و راهنمایان راه حق و در زمره بندگان صالحت قرار ده، رستگاری در آخرت و سلامتی [عبور از] کمینگاه [جهنم] را روزیم کن). "الهی نَبّهِنیِ لِذِکرکَ فی اَوقاتِ الغَفلَه و استَعمِلنی بِطاعَتِکَ فی اَیّامِ المُهلَه وَ اَنهَج لی اِلی مَحَبَّتِکَ سَبیلاً سَهلَه و اکمُل لی بِها خَیرَ الدُنیا و الآخِرَه" (خدایا مرا به ذکر خودت در ایام غفلت آگاه کن و به طاعتت در ایام مهلت برگمار، و راهی آسان به سوی محبتت پیش روی من قرار بده، با آن برایم خیر دنیا و آخرت را کامل گردان). این جمله در زمره زیباترین دعاهاست.
مقصد در اسلام اهلبیت، در اسلام علیبنحسین(ع) و پدرش سیدالشهداء، "محبت خداوند" است، آن هم از طریق سادهترین راههای ممکن. عاشورا مکتب محبت الهی است، این مکتب را بشناسیم و در خود متجلی سازیم. سلام بر حسین(ع)، درود بر اخلاق حسینی.