تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۳۹۱ - ۱۰:۵۴  ، 
کد خبر : ۱۳۱۶۷۸
جایگاه هنر اسلامی در جامعه نوین

تقابل سنت و مدرنیته (بخش سوم و پایانی)


نوشته: علیرضا نوروزی‌طلب
سنت و مدرنیسم در ایران دچار تناقص با یکدیگر شده‌اند. کاه در تقابل و گاه در همزیستی‌اند. نه قابل جمع‌اند و نه قابل رفع! پیشنهاد پسامدرنیسم این است که مدرنیسم و سنت مرزهای یکدیگر را به رسمیت شناخته، همزیستی مسالمت‌آمیزی با هم داشته باشند: سنتی‌ها می‌توانند از دستاوردهای فناوری و سیاست و قوانین اجتماعی و اقتصادی مدرن بهره‌گیری کنند و به آداب و رسوم و عقایدشان پای‌بند باشند و مدرنیته با سلطه جهانی‌اش، از وضعیت جوامع سنتی و ذخایر مادی و معنوی و همچنین فرآورده‌های فرهنگی و هنری‌اش نهایت بهره‌وری را کسب کند. نوعی معامله که امروز در فرهنگ و هنر و فن‌آوری و سیاست، جاری است و در حوزه هنر این بده‌‌بستان و تاثیر تاثر و کنش و انفعال زیر لوای نام پرجاذبه پست‌مدرنیسم توسط معامله‌گران حرفه‌ای انجام می‌شود. او کتاویو پاز نوشته است:
مارسل دوشان با آثارش به نفی تصور مدرن از اثر دست یازید. برای دوشان، هنر، تمام هنرها، از قانونی یگانه فرمان می‌برند: فرااستهزا به خود ذهن متصل است. این استهزایی است که انکار خود را تخریب می‌کند و از آن به تاکید می‌رسد.
دست ساخته‌های دوشان و "حاضر آماده‌ها" یش "ضد اثر هنری"اند.
حاضر آماده‌ها اشیایی ناشناخته‌اند که با حرکت بی‌دلیل هنرمند، یعنی فقط انتخاب آنها، تبدیل به اثر هنری می‌شوند. ضد و نقیض‌گویی اساس عمل است و معادل تجسمی‌بازی با کلمات است. یکی معنا را تخریب می‌کند و دیگری ایده ارزش را. یک نیست‌انگار که به سوی خود برمی‌گردد و خود را انکار می‌کند. به تخت نشاندن یک نیستی، و تا بر سریرش می‌نشیند، هم آن را و هم خود را انکار می‌کند."32
عالم هنر در غرب، چنین عالمی است: ضد هنر! پست‌مدرنیسم مولود عصر یاس و ناامیدی و فروپاشی اخلاقیات و ایمان بشر نسبت به عدالت و ارزش‌های انسانی است. حقیقت لفظی فاقد معناست و اگر هم وجود داشته باشد، دست نایافتنی است و این دست نایافتنش با نبودن هر دو به نتیجه‌ای واحد می‌رسند: عدم انسجام و وحدت و یگانگی! تشتت در عرصه فرهنگ و هنر و تفکر و اعتقادات نوع بشر! و محصولش؟ انسان پاره‌پاره معاصر! لیوتار پست‌مدرنیسم را این‌گونه تعریف می‌کند: " ناباوری و عدم ایمان به هرگونه روایت کلان یا فرا روایت." 33
"هنر با رفتن به سمت ابتذال، کار چاق کن و واسطه آشفتگی‌های حاکم سلیقه حامیان شده است. در نبود معیار زیبایی‌شناختی، برآورد ارزش آثار هنری براساس میزان سودآوری آنها ممکن و مفید باقی می‌ماند. پست‌مدرن چیست؟ بی‌تردید پست‌مدرن بخشی از مدرن است. تمام چیزها (حتی تازه‌ترینشان) بایستی مورد تردید و سوءظن قرار بگیرند. هر اثر تنها زمانی می‌تواند مدرن بشود که ابتدا پست‌مدرن باشد."34
پسامدرن نتیجه مدرنیته است. ضدیت و عصیان علیه سنت و آن‌چه تاکنون هنر پنداشته شده! پسامدرنیسم نتیجه مدرنیسم است نه دنباله آن! انسانیت‌زدایی و اخلاق‌ستیزی و نفی هر امر مقدس و الهی در فرهنگ و هنر و شهوت‌پرستی و نفی هر ایده متعالی در هنر و بی‌معنایی و تمسخر و تجزیه مستمر روح و نابودی و فروپاشی جهان انسانیت و معنویت، پوچی، هرج ‌و مرج در همه شئون حیات بشری، هیروشیما، کابوس، اردوگاه‌های مرگ، ناکازاکی، نفی قاعده‌ها و اصول و قوانین، یاس، گسست در زبان و نظم عقلانی، بی‌اعتمادی و ناباوری، از خود بیگانگی، اختلال سوژه و زبان و ناهنجاری در آثار هنری، پایان آگاهی اصیل، شیءگونه شدن آدمیان؛ بدلی بودن، شک و شکایت مطلق، نفی و تمسخر سنت، التقاط‌گرایی و "کلاژ" تناقض و مهمل‌نمایی، تکثیر و تولید دیوانه‌وار اشیاء و نابودی محیط زیست؛ ضد مذهب، تجاهل، رشد افزایشی و دائم التزاید و سرطانی شهرها و کارخانه‌ها، زندگی پاندولی، شالوده‌شکنی به عنوان تاکتیکی برای مرکززدایی از همه چیز، انکار و نفی مطلق، حاکمیت وانموده‌ها و مجازها در عرصه زندگی، روان‌پریشی و پرانویا (همگان دشمن‌پنداری)، گسترش مدینه‌های ضاله و فاسقه به جای آرمان‌شهر یا مدینه فاضله (utopia) و احداث شهر بدبختی؛ (dystopia) براندازی و واژگون‌سازی، انهدام روح در فضای ماشینی (نوعی توهم اجماعی و همگانی که روزانه میلیاردها اپراتور مشروع و قانونی در هر ملت آن را تجربه می‌کنند)؛ تظاهر و خودنمایی، عصر اعتیاد به مواد مخدر و انواع انحرافات جنسی و اخلاقی، برده‌سازی اذهان، انزوا سیبرشمنیسم (شمن‌گرایی ماشینی) عناوینی‌اند که به زحمت قادرند موقعیت کنونی جهان را ترسیم کنند. نیچه با نبوغ خویش، چنین موقعیتی را پیش‌بینی کرده بود، آن‌جا که گفته است: "من برای امروز و فردا سخن نمی‌گویم، هدف من هزاره آینده است. جهان حقایق اکنون دیگر ایده‌ای است که به هیچ‌ کار نمی‌آید و حتی بنیادی برای ایجاد تکلیف فراهم نمی‌کند: ایده‌ای بی‌فایده و زائد و بنابراین، باطل و مردود. بگذارید آن را براندازیم. جهان حقایق را برانداخته‌ایم. اکنون دیگر چه جهانی بر جای مانده است؟ جهان نمودها و ظواهر؟ البته که نه! جهان نمودها را نیز برانداخته‌ایم."35
فضیلت واژه‌ای منسوخ است. در عصر ما همه چیز آشفته و ناروشن است. به مفهومی خاص، فلسفه کانت تاثیری مخرب داشت، زیرا اکنون اعتقاد به متافیزیک بر باد رفته است. زمان، مکان و علیّت صرفاً استعاره‌های معرفت‌اند. ما صرفاً در میان اثرات و معلول‌های آن چه غیرمنطقی است، زندگی و فکر می‌کنیم. در بطن جهل و معرفت کاذب! اینک فقط هنر صادق است، زیرا فقط هنر آن‌قدر نیرومند است که بتواند استقامت ورزد و "حقیقت" را درباره جهان مطرح کند. حتی کوچک‌ترین قطعه جهان هم باید ارزش جهان را عیان سازد. به انسان بنگرید، آن‌گاه خواهید دانست نظرتان درباره جهان چه باید باشد.
"برای شروع باید گفت: علائم زوال آموزش در همه جا مشهود است، نابودی و اضمحلال کامل: عجله، فروکش کردن ایمان دینی، تخاصمات ملی، تجزیه و فروپاشی علم، فرومایگی اقتصاد پول و لذت طبقات فرهیخته، فقدان عشق و شکوه و وقار در میان آنان. این نکته برایم روشن و روشن‌تر می‌شود که طبقات تحصیل‌کرده از هر جهت بخشی از این جریان‌اند. آن‌ها روزبه‌روز بی‌فکرتر و بی‌احساس‌تر می‌شوند. همه چیز، از هنر گرفته تا علم، در خدمت توحشی است که در پیش رو است." 36[درباره بحث نیچه درباره خدا رجوع کنید به منبع پی‌نوشت37] از نظر جنکز، نظریه‌پرداز پست‌مدرن، و اومبر تواکو، رمان‌نویس معروف، پست‌مدرنیسم همان مدرنیسم است همراه با رابطه‌ای پست‌مدرن با گذشته!38
هنر نمی‌تواند از عالمی که نیچه ترسیم کرده است، جدا باشد. مارسل دوشان و کانسپچوال ‌آرت نشان داد که هنر دچار معلولیت شده و تاریخ تا کنون چنین معلولیت شگرفی را که توسط هنرمندان در عرصه هنر ارائه شده، ملاحظه نکرده است. نیکلا گریمالدی در کتاب انسان پاره‌پاره نوشته است:39
"بربریت با آن که به شکل تب‌ و تاب بی‌وابستگی پدید می‌آید، بی‌واسطه نیست. همان‌گونه که انسان تا زنده نباشد نمی‌میرد، تا با فرهنگ نباشد وحشی نمی‌شود؛ همچنان که قاعده‌ای باید وجود داشته باشد تا از آن تخطی شود، چیز مقدسی باید وجود داشته باشد تا به آن بی‌حرمتی شود؛ بنایی باید وجود داشته باشد تا ویران شود؛ وحشیگری نیز تنها در برابر فرهنگی موجودیت می‌یابد که می‌خواهد آن را نابود کند."40
پرسش از ماهیت هنر اسلامی و کارآیی آن در جهان معاصر مستلزم شناخت بسترهای سنت و موقعیت جهان معاصر است. بربریت جدید که نام تمدن را بر خود نهاده است، ویرانگر تفکر و تمدن و هنر و اندیشه است. در عصر اضطراب و وحشت و جنگ نفت و تهاجم نظامی به بهانه‌های واهی به کشورهای مسلمان، هنر و اندیشه اسلامی در جهان معاصر همچون بلبلی است که در مقابل سرنیزه قد علم کرده است. هنر و تفکر و عالم انسانی منحصر به کشورهای اسلامی که محدوده آن را در نقشه‌های جغرافیا می‌یابیم، نیست؛ بلکه باید دایره‌ای به وسعت جهان ترسیم کرد و درباره موقعیت هنر و معنویت سخن گفت و از میراث فرهنگ و تمدن جهانی برای مقابله با وضع موجود یاری جست. انسان معاصر گوهر هنر و حقیقت و زیبایی و عشق را از سیاره وجود خویش به دور افکنده است و از خویش موجودی ساخته که می‌توان هر نامی غیر نام انسان بر او نهاد. سبعیت و کشتار و خونریزی و جدال همیشگی و فرهنگ و تمدن و هنری مضمحل شده سرنوشتی است که انسان برای خویش رقم ‌زده است. انسان معاصر بی‌مسکن و بی‌ماوا و پاره‌پاره شده است. روح انسان در تاریکی‌ها سیر می‌کند و تنها خدا و هنر و عشق و زیبایی است که می‌تواند او را از این ظلمت به غایت بی‌انتها رهایی بخشد. به قول گریمالدی، قاره معنویتی که انسان روی آن استقرار داشت، از هم گسسته است. این قاره، پاره‌پاره و بخشی از آن جدا شده است. بودلر گفته است:" نیکی همیشه فرآورده هنر است. چگونه امر مقدس نفی می‌شود. تمدن از لحاظ معنوی در معرض ویرانی کلی است و این ویرانی‌ها محصول تباهی قلب‌ها هستند." پول بر انسان حاکم است و حیوانیت همگانی! پول به همه حکومت می‌کند، به همه فرمان می‌دهد.41 در همین کتاب آمده است:
"تمام چیزهایی که دل به آن‌ها بسته‌ایم، اصول، قوانین، اخلاقیات، این‌ها همه فروشی‌اند؛ همه فاسد شده‌اند. هر آن‌چه دوست می‌داشتیم، با گذر از یک عوام‌فریبی به عوام‌فریبی دیگر، افول کرده و به تباهی تاکنون نادیده‌ای دچار شده‌اند. قانونی برای این عوام‌فریبی‌ها وجود دارد که همیشه به حقیقت می‌پیوندد و همیشه عوام‌فریبی بعدی برتر، رذیلانه‌تر و پست‌تر از عوام‌فریبی پیشین است..."42
اگر برای تشخیص ویژگی دوران ما نشانه‌ای وجود داشته باشد، مسلماً نظم نیست بلکه برعکس، و شاید برای نخستین بار در تاریخ، نوع بسیار نوین و به شدت هماهنگ انکارگرایی (نیهیلیسم)، یعنی بی‌نظمی است. در آغاز قرن بیستم این انکارگرایی در حکم آیین و شعار جنبش دادا (جنبشی شورشی که در سال 1916 به طور اتفاقی چنین نامیده شد) بود، اما چیزی که میان سال‌های 1916 تا 1925 ضدفرهنگ، ضدهنر و ضد اخلاق بود امروز به شکل تناقضی جامعه‌شناختی به عادی‌ترین، رایج‌ترین، رسمی‌ترین و جاافتاده‌ترین عقیده همگانی پیش‌پا افتاده بدل شده است. متلاشی کردن همه آیین‌ها به شکلی کاملاً مبتذل و به شدت بورژوامأبانه به صورت یک آیین تلاشی درآمده است: نفی همه نفی‌ها ، که ساده‌ترین نمادش ویرانگری است. در کتاب دادا، و ضد هنر، اثر هانس ‌ریشتر آمده است:" غیراخلاقی معادل غیرهنری است. یعنی حذف محتوای معنوی نه تنها در قلمرو هنر بلکه حتی در زندگی است." هر چیز را، تنها اگر نامتعارف و نامتجانس بود، به ویژه هر چه بیشتر خالی از خلاقیت بود، می‌توان اثر هنری دانست (بیانیه‌ی نخست از آندره برتون، ص 49 :" جایز است آن‌چه را که با گردآوری بدون هدف عنوان‌ها و تکه‌هایی از عنوان‌های بریده از روزنامه‌ها فراهم می‌آید، شعر بنامیم.)
بدین‌‌سان هنر خالی از هر معنایی شد. اگر امکان داشت که همه چیز هنری باشد، لازم می‌شد که هنر مقرون به هیچ باشد. در 1961، گروه پژوهش‌های دیداری (Grav)، حذف مقوله اثر هنری را پیشنهاد داد.43 بن‌ووتیه (Ben Voutier) اعلام کرد: "اثر هنری اصیل، نبود هنر است."
معنای همه چیز (در هنر) موکول به تصادف و اتفاق شد. انفجاری دامنه‌دار تا اساسی‌ترین مبانی شرایط لازم برای ارتباط میان ذهنیت‌های افراد را از هم پاشید. دیگر شکل‌ها معنایی نداشتند و چیزی را نشان نمی‌دادند. دیگر واژه‌ها بیانگر چیزی نبودند و نشانه‌ها در مادیت محض و ساده خود محصور شدند. بدین‌سان دیگر هیچ چیز دال بر هیچ چیز نبود؛ بیان و بیانگری وجود نداشت. آراگون در 1920 بازی ویراگری را تبلیغ می‌کرد: قوانین، اخلاقیات و زیبایی‌شناسی، این‌ها همه را به وجود آورده‌اند تا ما چیزهای شکننده را محترم بشماریم؛ شکننده را باید شکست... بشکنید. چیزهای قداست یافته را...44
جهان، از نظر فرهنگی، فرو ریخته و ما در ویرانه‌ها زندگی می‌کنیم. در واقع، هفتاد سال بعد، این ضدفرهنگ، ضد هنر به هنر رسمی، به پذیرفته‌ترین، شایع‌ترین، رایج‌ترین و گرانبهاترین هنر تبدیل شد.45
در 1957، ایوکلین 269) (Yves Klein)و 1ـ 1928)، نقاش فرانسوی، یازده تابلو را، همه به یک اندازه، همه به رنگ آبی یکسان، در گالری آپولینر شهر میلان به نمایش گذاشت: مردم در آن‌جا، میان قاب‌های خالی آویخته از سقف پرسه می‌زدند. در 1972، به درخواست رئیس‌جمهور فرانسه، نمایشگاهی با عنوان دوازده سال هنر معاصر در فرانسه، در گران‌پاله (Grand Palais) (بنای مجلل و با عظمتی در پاریس که محل برگزاری نمایشگاه‌های موقت و دائم هنری است) برگزار شد. در آن‌جا بن ‌ووتیه، شخصیت مورد توجه جهان هنری معاصر، لیوانی پر از ادرار را به نمایش گذاشت.46
در این ماجرا، یک نکته آشکار شد و آن این که چیزی بی‌معناتر، مبتذل‌تر، بدوی‌تر، بی‌واسطه‌تر و مهمل‌تر وجود ندارد که نتوان اثر یا شیء هنری محسوب کرد.
دلیل آن نیز روشن است: انسان چنان پاره‌پاره شده که مصمم است از انسانیت خود دست بکشد. از این پس دیگر هیچ چیز برایش ارزشی ندارد.
پس از مرگ خدا (گفته مشهور نیچه، فیلسوف آلمانی)، مرگ ماورای طبیعت، مرگ حقیقت، مرگ هنر، مرگ معنا، مرگ موضوع، مرگ تاریخ، مرگ عشق و پایان دوران ایدئولوژی‌ها و مرگ اخلاق و دین و امر مقدس و هزاران مرگ دیگر سایه‌های هولناک خویش را بر بشریت افکندند و روح دیگر سخن نگفت! روح بشریت جرعه مرگ را سر کشید و گمان برد که خدا مرده است. نیهیلیسم اثبات مرگ روح انسان‌هاست. هنر در روح هنرمند متجلی می‌شود. با مرگ روح، هنر محل تجلی خویش را از دست داد و همه گمان بردند که هنر مرده است و عشق نیز ماوا و مسکن خویش را که روح آدمیان است، ویران دید از این ویرانه، رخت بربست و گمان کردند که عشق مرده است. هنر قدسی و مینوی و ملکوتی و دینی و اسلامی و حتی هنری که انسانی به معنی متعالی‌اش باشد، فاقد جایگاه شده است. جایگاه امر قدسی که روح انسانی است، مضمحل شده است و در نتیجه در این دوران باید نخست جایگاه هنر به معنای قدسی و الهی را آماده کرد تا امکان ظهور مجدد الهه‌های هنر فراهم شود. امر قدسی خود جوهره سنت است. هنر دینی و اسلامی از بطن امر قدسی متولد شده است و امر قدسی از بطن سنت ظاهر می‌شود. جهان معاصر تنها با بازگشت به امر مقدس و معنوی است که می‌تواند از ظلمت خروج کند. هجرتی از تاریکی به سوی نور! و تنها در این صورت است که انوار عشق و زیبایی در آینه روح تابیده، در اثر هنری منعکس می‌شود. هایدگر گفته است: (امروز) اثر هنری به موضوع تجربه ذهنی صرف بدل شده و در نتیجه هنر تجلی زندگی به شمار آمده است.47
هنر در چنین موقعیتی هیچ‌گاه نمی‌تواند حاصل تجربه‌ای معنوی و شهودی عرفانی و زیبایی‌شناسانه باشد، زیرا ذهن و زندگی انسان امروز ماهیتی غیرالهی یافته است. انسان مصمم است که خود، به ذهن و زندگی خویش تعین بخشد و برای اجرای چنین تصمیمی باید حضور خدا را در خویش نابود کند.
هایدگر ماهیت عصر مدرن را این چنین شرح می‌دهد: ماهیت عصر مدرن را می‌توان در این واقعیت مشاهده کرد که آدمی با رها کردن و واگذاشتن خود به دست خود، خود را از قیود قرون وسطی رها کرده است. مع‌هذا این تعیین مشخصه، که درست هم هست، سطحی است و منجر به اشتباهاتی می‌شود که ما را از فهم بنیادی ماهوی عصر مدرن و به تبع آن از قضاوت درباره گستره ماهیت عصر باز می‌دارد. آن‌چه حیاتی است این نیست که آدمی خود را از تعهدات قبلی رها می‌سازد و خود را به خود وامی‌گذارد، بلکه این است که نفس ماهیت آدمی، خود، تغییر می‌کند، در این معنا که آدمی به سوژه مبدل می‌شود. آدمی به مرکز نسبت‌های (relational center) هر آن چه به طور کلی هست بدل می‌گردد." 48
چنین است که انواع بی‌خدایی در انسان استقرار می‌یابد. "انسان بی‌خدای آکادمی که مظهر الحاد اشرافی قرن هفدهم و هجدهم است. انسان بی‌خدای بازار که مظهر الحاد سرمایه‌داری قرن نوزدهم است." این سخن جان‌ کورتنی ‌موری است که گفته است:
"اصولاً مشخصه عصر نوگرایی چیزی نبود جز گرایش انسان به این که جهان را بدون خدا بفهمد و در آن بدون اعتقاد به او زندگی کند. قرار دادن مسئله خدا در برابر پژوهش عقلی دعوتی بود برای خیانت به سنت عقلی (که فهم عقلی خود را با ایمان مسیحی هماهنگ می‌کرد.) خیانت هنگامی به وقوع پیوست که نوگرایی قلمرو عقل و ایمان را از هم جدا کرد. در این جدایی بود که گرایش جدید به الحاد چهره خود را نشان داد."49
در عصر فرانوگرایی، الحادی سازمان‌یافته و حزبی با انقلاب جهانی کمونیسم ظهور یافت. هدف این انقلاب تغییر جهان بود. مارکس گفته بود: "فلاسفه جهان را فقط تفسیر کرده‌اند، اما هدف ما تغییر دادن آن است."
امر مقدس و معنوی و به همراه آن، هنر مقدس و معنوی در معرض شدیدترین تهاجمات الحادی که تاریخ تاکنون به خود دیده است قرار گرفت. گویا تکه‌های ظلمت و الحاد از هر سو گرد آمده‌اند تا جهان را در تاریکی فرو برند. خود مارکس به صراحت گفته است، خواست فرد مارکسیست "سرکوبی خدا" است. 50 هنر هم ابزاری برای تحقیق جهان جدید می‌شود و از سرشت و حقیقت خویش تهی می‌گردد. جهانی پوچ (absurd) که بی‌خداست.
انسان تصمیم می‌گیرد که بی‌خدایی خویش را به جهان هم تحمیل کند. او می‌خواهد که خدا نباشد. همه انسان‌های خداستیز با هر انگیزه و هدف و براساس هر خواست و عقیده‌ای برای دشمنی جدّی خود با خدا، مبنای مشترکی دارند. خدا آگاهی را باید از میان انسان‌های جدید انقلاب ریشه‌کن کرد. از این گذشته، سرکوبی خدا باید به طور کامل صورت گیرد؛ یعنی باید او را هم از زندگی جمعی بیرون راند و هم از زندگی فردی. بنابراین، در جامعه آرمانی مارکسیسم هیچ ‌کس، حتی در خلوت دل خویش، حق ندارد بگوید: "خدا این جاست: قادر مطلق هم‌اکنون زنده و دست به کار است. "چنین فردی احمق و بریده از انقلاب تلقی می‌شود؛ انقلابی که همه موفقیتش بسته به سرکوبی خدا و ریشه‌کن کردن اعتقاد به حکمرانی او بر تاریخ است. افسانه مرگ خدا لازمه ایدئولوژی انقلاب است.
البته مرگ خدا فقط یک افسانه نیست؛ به عبارت دقیق‌تر، پشت ظاهر ادبی افسانه، حقیقی علمی قرار دارد. آن حقیقت این است که انسان انقلابی به درکی علمی از تاریخ رسیده و معنای تاریخ را دریافته است. او فهمیده است که طبیعت انسان را تاریخ می‌سازد نه خدا و این یعنی مرگ خدا. هنگامی که انسان خود را از طریق تاریخ شناخت و دریافت که مخلوق تاریخ است و نه مخلوق خدا، خدا مرد. او مرد و از صحنه تاریخ بیرون رفت و انسان را به عنوان حاکم تاریخ باقی گذاشت. 51 فروپاشی بنای هراس‌انگیز مارکسیسم و سقوط حکومت شوروی نشان داد که مرگ بهره انسان‌هاست. بودریار یکی از دلایل مهم عدم وجود معنی در دنیای پسامدرن را شکست ایدئولوژی‌های قرن نوزدهمی و پایان گرفتن فلسفه تاریخ هگلی - مارکسی می‌داند. پسامدرنیسم از نظر بودریار جهت و معنای تاریخ را از دست داده و به همین گونه شکلی بیمارگونه از پایان هنر است.52 ندای انسان‌های دردمند را پروفسور ژان ‌برن این‌گونه بازگو می‌کند: "باید جان پاره‌پاره شده را دوباره دوخت، باید قلب‌های شکسته، وجودهای از هم گسسته، هستی‌های متلاشی شده، جهان ذره‌ذره شده را دوباره به هم دوخت. غرب نه ریشه‌ای دارد، نه منبع نوری. غرب در یک توفان نوح معنوی گیر کرده: غرب سرگشته است. "53
این سرگشتگی در عالم هنر نیز بازتابی بارز یافته است. انعکاس این سرگشتگی را در اختراع انواع و اقسام سبک‌های هنری مدرن و پسامدرن می‌توان یافت. اگر هنر می‌تواند راه نجات باشد، پس چرا غرب همچنان گرفتار توفان بحران تفکر و اندیشه و هنر معنویت است و متفکران غربی از درون غرب با تمام اختلاف عقاید و نگرش‌های متفاوت در مورد این بحران می‌نویسند و مدرنیته را به باد انتقاد می‌گیرند.54
آنچه تحت عنوان هنر در عالم غرب جریان دارد و ظلمات آن دامن شرق را گرفته است، زبان سلطه‌ای است که حاکمیت بلامنازع آن تنها با رجوع به "سنت" شکسته خواهد شد."
سنت "آن چنان که مدرنیته تبلیغ کرده است، به معنای چیزی کهنه و پوسیده نیست؛ ایمانی است که خود را راهبری می‌کند و همواره می‌تواند نو و پویا باشد و منشاء قدسی‌اش به عالم هنر حیات و زندگی مجدد بخشد. در این موقعیت بحرانی که انسانیت چون لاشه‌ای مردار با بویی متعفن با نفی دین و اخلاق و سنت، در حال تجزیه و نابودی است (و این ثمره‌ی بی‌خدایی و الحاد زمان حاضر است)، بسط رابطه معنوی در هنر یکی از حیاتی‌ترین اقداماتی است که بشریت برای نجات خویش نیازمند آن است. طرح این سؤال که آیا هنر اسلامی یا هنر به معنای امر قدسی و الهی می‌تواند پاسخ‌گوی نیازهای جامعه نو باشد یا هنر در جامعه معاصر ما چه کارایی و شأن و منزلتی دارد یا می‌تواند داشته باشد، را می‌توان این‌گونه دگرگون کرد که آیا جامعه نوین جهانی واجد آن شأن و منزلتی است که (یا شده است) که هنر معنوی در آن ظهور پیدا کند؟ آیا جامعه معاصر ما واجد آن تعالی روحانی و مقدسی که لازمه منزلت و شئون یک کشور اسلامی به معنای اخص کلمه است، شده است؟ اگر پاسخ مثبت است، هنر پاسخ‌گوی چه نیازی است؟ انسان‌ها نیازمند هنرند و نه برعکس! هنر تجلی روح طالب زیبایی و کمال و جمال مطلق و ازلی و ابدی است. اگر روح، طالب عشق و هنر نباشد، از عشق و هنر کاری برنمی‌آید. اگر روح طالب خدا نباشد، چون به اراده از این طلب روی گردانده، خود، از خدا پنهان شده و خدا را با او کاری نیست و او را به خود وامی‌گذارد. شأن و منزلت حقیقی هنر در گرو اقبال یا اعراض جامعه نوین جهانی یا جامعه ایران نیست؛ آن شأن و منزلت دارای استقلال ذاتی و ارزشی متعالی است. همچون امر مقدس و سنت الهی! قوانین زیبایی از احوالات بشری پیروی نمی‌کنند و برای کارایی آفریده نشده‌اند و شأن و منزلتشان به امری غیر از سرشت و ذات و حقیقت متعالی‌ای که دارند، وابسته نیست. شناخت امر مقدس و سنت زمینه‌ساز آمادگی‌ای نخستین برای انسان دردمندی است که پس از فراقی جانسوز و استخوان‌شکن، رجوعی آگاهانه به اصل و حقیقت خویش دارد. اگر دین و امر مقدس تبدیل به وسیله‌ای برای توجیه اغراض بشری شوند، دین به امر مقدس نابود نخواهد شد،؛ بلکه این بشریت است که نابود می‌شود. عصر حاضر، تاریخ شگفت‌انگیزی از تجربیات اجتماعی و انقلابی و ایدئولوژیک و اعتقادی و دینی و علم‌گرایی را پیش روی بشریت گشوده است. آیا وقت آن نرسیده که بیدار شویم و جهان را تغییر دهیم. این تغییر با رجوع مجدد به سنت و امر مینوی میسر است؛ با نگاهی نوین و با تجاربی که به قیمت گران و تاوانی غیرقابل تصور به دست آمده است.
نتیجه‌گیری
این نکته که آیا هنر اسلامی قادر به پاسخ‌گویی نیاز انسان امروز است، وابسته به نیرو و توان آن است. علاوه بر این، نیاز معنوی انسان است که به هنر اسلامی شکل مورد نیاز روز را می‌‌بخشد. اما منظور از لفظ "نیاز" چیست؟ عدمی که وجودی را می‌طلبد و "نبودی" که میل به "بود" و "بودن" دارد؟ اگر خلأ معنوی انسان امروز او را به مرز جنون رسانده است، هنر و معنویت، هنر و امر متعالی، هنر و امر قدسی است که قادر به نجات انسان چند پاره و ویران شده این دوران است. امر قدسی در ساحت هنر، مبدأ تجلی اثر هنری است و هنر به مثابه امر معنوی (که هنر اسلامی نیز شمول آن قرار می‌گیرد) ذات و ماهیتی قدسی دارد. اثر هنری، صورت امر قدسی است که محسوس شده است.
زمان و مکان وقوع و تحقق اثر هنری و مختصات هنرمندی که به واسطه او اثر هنری ایجاد می‌شود، تعیین‌کننده است.
اگر هنر به معنای اصیل آن در اثر هنری ظهور پیدا کند، پس ضرورتی منشأ این ظهور بوده است که "نیاز معنوی" بشر، علت پیدایی آن ضرورت در زمان حاضر بوده! تحقق و ظهور صور اصیل هنری بی‌شک از پی ‌پاسخ‌گویی به نیاز انسان امروز است و هنرمند معاصر واسطه چنین تحققی است و رسالتی پیامبرگونه و رهایی‌بخش برعهده او قرار گرفته است. هنر اسلامی (و اسلام به معنی تجلی خداوند در روحی که قابلیت دیدار او را پیدا کرده است) تجلی خلاقیت الهی در انسان است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات