ابوالقاسم قاسمزاده
اگر به مجموعه نوشتهها، سخنرانیها و مصاحبههای سیاستمداران آمریکایی از نومحافظهکاران و همراهان دولت کنونی آمریکا و یا رقبای آنها که در تنظیم برنامههای و استراتژی جرج بوش برای دو سال باقی مانده از دوران ریاست جمهوری او نفوذ دارند و تأثیرگذار میباشند، نگاهی داشته باشید به نظر بسیاری از تحلیلگران سیاسی سه رهیافت را میتوان دید، که عبارت است از:
1ـ رهیافت مذاکره با ایران که از آن بعنوان طرح «معامله بزرگ» نیز یاد میشود، تا پس از چند دهه عدم ارتباط مستقیم و تفاوتها و تضادهای نظری و تحلیلی، همچنین تقابل منافع در منطقه خاورمیانه و در نگرش به روابط بینالملل به توافقهای دوجانبه دست پیدا کنند.
کسانی که این رهیافت را پیشنهاد دادند، جنگ و سیاستهای تحریم و ادامه تشدید خط بحران را کارساز نمیبینند. آنها چنین استدلال میکنند که در سه دهه گذشته، همواره نور پروژکتورهای سیاسی، معطوف به اختلافهای دو طرف و بزرگنمایی تضادها شده است.
در حالیکه در مواردی از سیاستهای بنیادین، آمریکا در منطقه خاورمیانه نه تنها با نگاه جمهوری اسلامی ایران تضاد ندارند، بلکه همگونیهای روشنی در آنها دیده میشود، که هرگز به آنها پرداخته نشده است. این گروه از بحران منطقه بالکان یاد میکنند و انطباق دو سیاست ایران و آمریکا در بحران و جنگ و نسلکشی در بوسنی و نژادپرستی «صربها» را متذکر میشوند، که نتیجه آن پایان بخشیدن به جنگ نفرتانگیز و نسلکشی در این منطقه بود.
سیاستی که حتی برخی از سیاستمداران اروپایی و یا اسرائیلی نیز در آن زمان با آمریکا موافق نبودند و آن را نقد میکردند. افغانستان و فاجعه طالبان و ظهور و بروز تروریسم کور شبکه القاعده یکی دیگر از این نمونهها است. سیاست آمریکا و ایران شکست طالبان و القاعده است. اشغال کویت توسط صدام حسین و سیاست «سکوت فعال» ایران در جنگ اول خلیج فارس، تا سقوط رژیم دیکتاتوری صدام حسین و همگونی سیاست آمریکا در مقابله با حاکمیتهای دیکتاتور و چرخش خاورمیانه به فضای دمکراتیک را یادآور میشوند. این گروه، بر فضای روانی و محصور شدن در «جنگ تبلیغاتی» از دو طرف بر چگونگی اعلام مواضع دولتهای آمریکا و ایران تأثیر منفی دارد، انگشت میگذارند و از دامن زدن به آن تا حد جنگ سردی که سه دهه است ادامه دارد، تحلیل و تفسیر میدهند. میگویند در منطقه خاورمیانه، ایران، دمکراتیکترین نظام سیاسی را دارد. نظامی که در تعریف نظریهپردازان سیاسی غربی از آن به نظام پارلمانی و برآمده از آراء مردم، نام برده میشود.
جغرافیای سیاسی ایران و اهمیت فوقالعاده و حساس آن، همراه با جمعیت 70 میلیونی و سابقه تمدنی و تاریخی آن از نکات دیگر در نگاه کسانی است که رهیافت مذاکره برای «معامله بزرگ» ایران و آمریکا، میخواهند. بسیاری از این جماعت در آمریکا و اروپا و در نقاط دیگر جهان، «مذاکره مستقیم» را نقطه عطف حل اختلافهای دو طرف معرفی میکنند.
2ـگروهی نیز معتقدند، تفاوتها و تضادهای دو دولت ایران و آمریکا، آنچنان تنیده در مباحث ایدئولوژیکی و تفکری است که هرگز و هیچگاه قابل مصالحه و یا حل نهایی نخواهد شد. لذا این گروه معتقدند، تفاوتی ندارد که رئیسجمهور آمریکا از حزب جمهوریخواهان و یا دمکراتهای این کشور باشد. دولت آمریکا همواره در برابر ایران، منحنی تعریف شده از سیاستهای «انبساطی» و «انقباضی» را میباید داشته باشد. رهیافت محاسبه شده هویج و چماق، که بستگی به شرایط ایران و منطقه دارد و در سیر تحولات منطقه خاورمیانه و چگونگی عملکرد جمهوری اسلامی ایران، یکی از این دو محور، انبساط «هویج» و یا انقباض «چماق» بکار گرفته میشود.
3ـ کسانیکه با عنوان سیاست «مهار» به خاورمیانه نگاه میکنند. میگویند، ایران یا هر دولت و یا گروههای فعال و تأثیرگذار که از محاسبه و توازن تعریف شده از سیاست آمریکا در منطقه عدول نمایند و خارج شوند، میبایست مواجه با سیاست «مهار» از سوی آمریکا گردند. این سیاست در پی دستیابی به اجماع بینالمللی و یا حداقل همگامی و همراهی اتحادیه اروپا و کشورهای عضو آن، بخصوص سه کشور اصلی اروپا، آلمان، فرانسه و انگلیس بوده است و در مذاکره با چین، ژاپن و روسیه، طرح «مهار» از منزوی کردن ایران در نقشه تحریم و تا جنگ محدود یا ضربه زدن نظامی را مطرح میکنند. طراحان این نظریه، بکارگیری سکوی سازمان ملل و از طریق تصویب قطعنامهها در شورای امنیت آن که پنج عضو اصلی با حق وتو در آن تعیینکننده هستند، همواره در نظر دارد.
طراحان سیاست مهار، آمریکا را قدرت فائقه در جهان امروز میشمارند و فرماندهی تنظیم و کنترل روابط بینالملل را در «تکقطبی» بودن جهانی از سوی آمریکا تفسیر مینمایند. خاورمیانه بعنوان مرکز و منبع اصلی انرژی جهان، اهمیت استراتژیکی اسرائیل برای غرب و بخصوص آمریکا و اروپا، بحران دیرپای از مناقشه اعراب و اسرائیل و موضوع فلسطین و بالاخره جایگاه حساس و بسیار حائز اهمیت جغرافیای سیاسی آن از خلیج فارس تا اقیانوس هند و تا شاخ آفریقا و گستره منطقه وسیع و پرتلاطم، در این نظریه براساس توازن تعریف شده از سوی واشنگتن و مهار هر قدرت بر هم زننده چنین «توازنی» توصیف و تشریح میگردد. نظریه «مهار» از تحریم اقتصادی و سیاسی تا محاصره نظامی و بایکوت روابط بینالمللی و تا جنگ میتواند چرخش پیدا کند.
این سه رهیافت نشان میدهد که ما در کجای تعاریف آن قرار داریم، اگرچه هنگامیکه از سطح «کلان» به «جزء» عبور کنیم و حوادث منطقه و جهان را در توازن قدرتها ارزیابی نماییم، تفاوتهای بسیاری را میتوان دید که به یقین به مفهوم این تقسیمبندی، موفقیت سیاستهای آمریکا در منطقه نمیتواند باشد و چالشهای بسیاری فراروی آمریکا و غرب در میدان اقدام و عمل قرار میگیرد که موجب چرخش و یا تصحیح رفتاری آن میگردد.
در فرصتهای دیگر، در اینباره نوشتههایی ارائه خواهد شد.