فوکویاما دلیل دیگری هم برای مخالفت با جنگ عراق و مخالفت با راهبرد اتخاذ سیاستهای استحالهگر در جنگ با تروریسم دارد. او با پیش کشیدن نویسندگانی چون الیور روآ میگوید: تغییر دموکراتیک رژیمها در خاورمیانه پاسخ مسئله افراطگرایی اسلامی و تروریسم نیست. چرا که اینها پدیدههایی نیست که منحصر به خاورمیانه باشد بلکه مسلمانان مقیم غرب هم مشمول آن هستند و ریشه در فقدان هویت آنان دارد! به گفته وی حتی چنانچه راهبرد استحالهگر برای برقراری ثبات در عراق اتخاذ شده باشد باز هم پیشگامان تروریسم فقط در همان جا نیستند. ریشه آنها در نقاطی چون هامبورگ، لندن و پاریس است که نمیتوان به آن حمله نظامی کرد. به این ترتیب پدیده تروریسم مسئلهای منطقهای، سیاسی یا جامعهشناختی نبوده بلکه از انباشت مسائل روحی افراد، تبعیض، و تکاپوی مسلمانان برای ادغام مسلمانان طبقه متوسط در فراگرد تجدد تکثرگرای اروپایی ناشی میشود. مطابق این نظر، اگر هم هواپیماربایان حادثه 11 سپتامبر متولدین عربستان سعودی و مصر بوده باشند چارچوب فکری جهان آنان در اروپای غربی شکل گرفته است. بنا به این دیدگاه، دولت بوش جنگی به پا کرد که سر رشته کار را از دست داد، هم منطقه و هم کشور هدف جنگ، به اشتباه انتخاب شد. من البته در پی آن نیستم که قوت دریافتهای روزشناختی فوکویاما را نادیده بگیرم. این دریافتها جزء لاینفکی از درک عمیق پدیده تروریسم است.
همچنین به نظر من دستورالعملهای نافذی برای تغییرات ایدئولوژیک در جوامع غربی و دولتهای آنهاست، گیرم که همان تغییرات موردنظر فوکویاما نباشد. تغییراتی که این دستورالعملها بر آن تاکید میورزد ترک بیمجامله اندیشههای مبتنی بر تکثر فرهنگی جوامع غربی است که موجب آسیب دیدن و تضعیف آن جوامع شده است.
شاید زمانی برسد که اروپا و آمریکا ناچار شوند با شدت بیشتر از میراث بزرگ لیبرالی خود (به بیان دقیق تکثر لیبرالی در آمریکا و سکولاریسم لیبرال در اروپا) در برابر هجوم فرهنگی اسلامگرایی و دیگر اندیشههای بنیادگرا به دفاع برخیزند. اوج این دفاع، اتخاذ رویهای صریح در برابر افراطکاری دینی است. اسلام ـ اسلام میانهرو ـ نیز باید در این احوال جایی در کنار سایر ادیان داشته باشد. از دید فوکویاما، به عبارتی اسلام هم میباید در جایگاه مدارا بنشیند، جایگاهی که از ادیان میخواهد تا بیعذر و بهانه به نظم سکولاری و لیبرالی زندگی عمومی تن دهند. پیروزان اسلام در غرب باید بدانند که در این صورت، خود نیز از خطرات ناشی از وجود افراطیون که در لابهلای خودشان حضور دارند، درامان نگه داشته خواهند شد.
دلایل روز شناختی فوکویاما در عین اهمیتی که دارد، نه یکسره طرفدار نظریه تغییر دادن رژیمها با اعمال زور است و نه از باز کردن راه روند استحاله دموکراتیک در خاورمیانه طرفداری میکند. موضوع فقط به مسلمانان ساکن غرب مربوط نمیشود. نقشی که رژیمهای فاسد و خودکامه خاورمیانه در این بین دارند و خود را به اندیشههای اسلامی پیوند میزنند و نیز نقش وهابیگری و تامین مالی آن از سوی عربستان را نیز نباید از یاد برد. البته شکی نیست که خواست دموکراسی در آن منطقه منجر به شکلگیری نتایجی غیرمنتظره میشود. یکی از این قبیل نتایج که تا به حال مشاهده شده، سر بر آوردن احزاب اسلامی و احکام شریعت در میان مردمی در مصر است که چون شاهد شکست سوسیالیسم و نولیبرالیسم در بهسازی زندگی خود بودهاند، خواستار آنند که به اسلام، دستکم در عرصه پارلمانی، فرصتی برای عرض اندام داده شود.
واپسین سخنان فوکویاما در این کتاب، پاسخ او به این که پس از نومحافظهکاری چه پیش خواهد آمد، به اندازه نقدی که در صفحات نخستین کتاب بر آن زده، جذاب نیست. او جویای مثال جدیدی در سیاست خارجی است، متضمن جهانگرایی لیبرال و استواری که وی بر آن نام واقعگرایی ویلسونی مینهد. این اصطلاح، آرمانگرایی و واقعگرایی هر دو را یک جا در دل خود دارد. به گفته او تنها راه فایق آمدن بر تناقضات عمیق سیاست خارجی نومحافظهکاری، روی آوردن به چندجانبهگرایی تازهای است که تقویت هم شده باشد. به این منظور نخستین پیشنهاد وی آن است که ایالات متحده به سوی دنیایی چندجانبه گام بردارد و از تکیه خاص بر سازمان ملل متحد بپرهیزد. دومین پیشنهاد فوکویاما آن است که هدف سیاست خارجی نباید گذر کردن از حاکمیت و سیاست مبتنی بر قدرت بوده، بلکه باید در پی نظم و نسق دادن به آن از راه محدودیتهای نهادی باشد.
سخن فوکویاما در عمل، همان جهانگرایی لیبرال آشنایی قدیمی است با این تفاوت که در آن از تکیه بر سازمانهای موجود بینالمللی اندکی کاسته شده است. اما نمیتوانم بفهمم که سختی این موضوع در کجاست؟ این بحث در عمل به نوعی چندجانبهگرایی منجر میشود که قدرتهای متوسط اروپایی را مطرح کرد. و این پندی است که موجب دلگرمی بسیاری کسان در اروپا و نیز خیلی از چپهای آمریکا میشود، اما بر من این اثر را نمیگذارد. واقعگرایی ویلسونی گویا از دل علاقهای سر برآورده که ناظر بر یافتن مثالی جدید ـهر مثالی که شده ـ بود تا بتواند مانع اقدامات بعدی نومحافظهکاران آمریکا شود. به عبارت دیگر، این راهحل تناقضات نومحافظهکاران نبوده بلکه تدبیری است که دست و پای آنها را میبندد.
رویدادهایی که از زمان انتشار کتاب به وقوع پیوسته موجب شده که دستورالعمل فوکویاما دیگر چندان مربوط جلوه نکند. با جنگی که اخیراً در لبنان واقع شد پا به مرحله تازهای در سیاست خارجی گذاشتهایم که در آن چیزی جز سرسختانهترین واقعگرایی جوابگو نیست. دولت بوش به دوپاره شدن و به خوابگردی میماند که میخواهد دو سال باقی مانده از عمرش را با کمک شرکای چندجانبهگرایش سپری کند و در پی چیزی نیست جز آن که بحرانی در سیاست خارجی را به دولت بعد از خود تحویل ندهد. هرگاه بوش یک تنه دست به اقدام درباره ایران یا کره شمالی بزند شکی نمیماند که این بار عامداً مرتکب آن نشده است. چنانکه پیداست دیگر کسی وقت آن را ندارد که در پی آرمانهایش بگردد و سخنان نومحافظهکاران درباره دموکراسی و آزادی هم در میانه جنگ تازه خاورمیانه جان سپرده است.
بهتر است راهی که فوکویاما برای حل این مشکلات نشان میدهد جهانگرایی بیخاصیت بخوانیم. آنچه در سودان میگذرد مصداقی از مضرات جهانگرایی و واقعگرایی است. بدین معنا که وقتی جامعه جهانی میایستند و قتلعام انسانها در دارفور را تماشا میکند عین فساد اخلاقی خود را نشان میدهد. از طرفی هم با سیمایی جدی وعده بیپایهای میدهد که عاملان کشتارها را دستگیر و محاکمه میکنیم. در عراق هم نومحافظهکاران، جنگ را برگزیدند و هدفشان که برقراری سریع دموکراسی بدون تحمل دردسرهای احتمالی بود عملی نشد. فرانسیس فوکویاما در کتاب پس از نومحافظهکاران با دقت به تحلیل خطای موجود در نگاه آنان پرداخته است، موارد تناقض نگاه در مسائل داخلی را برمیشمارد و نشان میدهد که آنان به مصادیق نابجای تاریخی روی آوردند تا به نتایج حاصله از جنگ سرد دست یابند. کلام فوکویاما در این کتاب نافذ و زیرکانه است، اما چندان که خود میپندارند خواننده را تکان نمیدهد و دریغا که راهحلهای او نیز در این زمانه دشوار، دیگر کارساز نیست.