محمد قربانی گلشنآبادی
در قلمرو تفکرات مدرنیسم، دین و خدا، مرکزیت و محوریت خود را نسبت به زندگی اجتماعی و سیاسی بشر از دست می دهد و به صورت مجموعه ای از دستورات و تعالیمی اخلاقی و معنوی شخصی درحوزه فردی در می آید. در مدرنیسم به دلیل اعتقاد به اومانیسم، انسان به جای خدا و در جای خدا می نشیند و عقل بشری فراتر از وحی الهی می تواند امور بشری را مدیریت و هدایت کند. بنابراین دین از برنامه مدون و جامع زندگی بشری به “اخلاق” و “معنویت” محض، فرو کاسته می شود و دین، عاری از کیهان شناسی، جهان بینی، خدا شناسی و ایدئولوژی شده و از آن، چیزی جز یک سری برنامه های اخلاقی در حوزه فردی باقی نمی ماند.
به دلیل سلطه هزار ساله کلیسا بر جوامع غربی و غیر عقلانی و ضد انسانی بودن برخی از فرامین و آموزه های ارباب و آباء کلیسا، باعث ظهور جنبش پروتستان (معترضین) گردیده و گام به گام عرصه بر کلیسا تنگ تر شد و در نهایت از متن زندگی بشر غربی به حاشیه رانده شد و برخی از اندیشمندان غربی به این نتیجه رسیدند که باید حیات بشری را سکولاریزه کرد، یعنی دین وجود نداشته باشد یا اگر وجود دارد باید به امری شخصی و فردی تبدیل شود و در محدوده عبادات و احکام فردی باقی بماند و دین (و خدا) نباید مرکز ثقل حیات سیاسی و اجتماعی قرار گیرد.
برخی از روشنفکران جهان اسلام هم با الگو برداری از غرب، به ترویج سکولاریسم Secularism می پردازند، غافل از اینکه هم اسلام متفاوت از مسیحیت است و هم علما و روحانیون مسلمان، متفاوت از ارباب و آباء کلیسا. اسلام دینی مترقی است که درکنار وحی، برای عقل بشری اهمیت شایانی قائل است و دین و دنیا، علم و ایمان، زهد و ثروت و عقل و وحی را در کنار هم و با هم به رسمیت می شناسد .
اسلام برای ایمان بدون علم و معرفت، ارزشی قائل نیست و عقل بشری را درکنار کتاب و سنت، جزء منابع شناخت برمی شمارد.
به نظر می رسد سکولارهای مسلمان، تلاش بیهوده ای در سکولاریزاسیون اسلام انجام می دهند چه اینکه اسلام، دین و سیاست را در هم آمیخته می داند و نگاهی اجمالی به احکام و آموزه های آن این نکته را تائید می کند.