نوشته: دکتر ابراهیم متقی - دانشیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران
اشاره:
اگرچه سیاست دفاعی تمامی کشورها در روند دگرگونی دائمی قرار دارد، اما چنین روندی در ارتباط با قدرتهای بزرگ از عینیت بیشتری برخوردار است. در این مقاله کوشش شده سیر تطور و دلایل تحول در سیاست دفاعی واشنگتن مورد بررسی قرار گیرد. بهزعم نویسنده، تحولات فناورانه، تغییر ساختار نظام بینالملل، دگرگونی فضای قدرت بازیگران و مؤلفههای رفتاری بازیگران، عواملی هستند که سیاست دفاعی آمریکا را تحتتأثیر قرار دادهاند.
در پایان این نوشتار براین نکته تأکید می شود که جهتگیری سیاست دفاعی ایالات متحده به سوی عملیات پیشدستانه گرایش یافته است. از این رو امکان انجام اقدامات تهاجمی از سوی آمریکا برای مقابله با تهدیدات نامتقارن در مناطق پیرامونی وجود دارد:
مقدمه:
تحولات تاریخی آمریکا، نشان میدهد که نظامیگری در ذات تفکرات راهبردی و اندیشههای امنیتی این کشور قرار دارد. رهبران سیاسی واشنگتن، قدرت نظامی، مداخله و تحول در ساختار دفاعی را ابزارهای سودمند حکومتداری برای مقابله با تهدیدات میدانند. اگرچه نشانههایی از آرمانگرایی «جفرسون» و «ویلسون» در سیاست دفاعی آمریکا موج میزند، اما در این روند میتوان نشانههایی را مورد ملاحظه قرار داد که مبتنی برنظامیگری، تحرک راهبردی، بهرهگیری از قدرت و متحولسازی ساختهای دفاعی میباشد.
رهبران اولیه آمریکا دارای سابقه نظامی بودهاند. آنها در روند «جنگهای باز تقسیم مستعمرات» (63 - 1756)، جنگهای استقلال آمریکا (83 - 1776) و در روند مقابله با تهاجم نظامی انگلستان به این کشور (1812) نقش مؤثری را ایفا نمودند. «همیلتون» یکی از رهبران استقلال و مدافع فدرالیسم آمریکا با تأکید براصالت بخشیدن به ابزارهای دفاعی و نیازهای راهبردی آن کشور، براین اعتقاد بود که هرگونه بازسازی ساختار دفاعی میتواند امنیت کشورها را بیمه نماید. وی علت این امر را در ارتباط با ذات دولتها میدانست. از آن جا که تمامی واحدهای سیاسی در جهت توسعه حوزه نفوذ خود فعالیت دارند، بنابراین طبیعی به نظر میرسد که متناسب با نوع تهدیدات، زمینه برای بازسازی «الگوهای رفتاری»، «ابزارهای دفاعی» و «تصمیمگیریهای راهبردی» حاصل شود.
سه مؤلفه یاد شده را میتوان اجزاء اصلی سیاست دفاعی هر کشوری دانست. از آن جا که جنگ، نماد و قانون واقعگرایان محسوب میشود، بنابراین اهداف و جهتگیری سیاست دفاعی آمریکا را میتوان در راستای حداکثرسازی قدرت، پیروزی راهبردی و بازدارندگی در برابر تهدیدات دانست. اهداف یاد شده در شرایطی انجام خواهد شد که روندهای مبتنی برپیشگیری از تهاجم در دستور کار قرار گیرد. این امر به مفهوم انجام کنشهای تاکتیکی برای کاهش تهدیدات است. در نگرش واقعگرایانی که سیاست دفاعی آمریکا را سازماندهی میکنند، بهکارگیری ابزار قدرت برای کاهش و محدودسازی تهدید است، بنابراین در بسیاری از مواقع رویکرد دفاعی و راهبردی آمریکاییها بیش از آنکه ماهیت دفاعی یا بازدارنده داشته باشد، با نشانههایی از اقدامات تهاجمی همراه خواهد بود.
نماد اقدامات تهاجمی را میتوان در الگوهای رفتار دفاعی آمریکا در دوران بعد از حادثه 11 سپتامبر مشاهده نمود. از این مقطع زمانی، به کارگیری الگوهای معطوف به عملیات واکنش سریع برای مقابله با تهدیدات کلاسیک و نامتعارف از اهمیت و جایگاه ویژهای برخوردار شد. این فرآیند، نقطه تکمیلی سیاست دفاعی و رفتار راهبردی آمریکا است.
1) دوران تحرک عملیاتی محدود (1941 - 1930)
جهتگیری سیاست دفاعی آمریکا در دهه 1930 با تغییرات شگرف، پردامنه و مخاطرهآمیزی همراه بود. طی سالهای 28-1919، ادراک حاکم بر سیاست دفاعی آمریکا مبتنی بر ترکیبی از ویلسونیسم و انزواگرایی همیلتونی بوده است. پس از آن، زمینه برای افزایش تحرک رابهردی آمریکا فراهم شد. اگر خواسته باشیم جهتگیری سیاست دفاعی آمریکا در دهه 1930 را مورد مطالعه قرار دهیم، لازم است تا کتاب «بررسیهای جنگ» کوئینسی رایت را مورد توجه قرار دهیم.
اصلیترین تفاوت رویکردی «رایت» با نظریهپردازان پیشین سیاست دفاعی آمریکا را میتوان در اجتنابناپذیری جنگ و همچنین ضرورت همه جانبه برای آمادگی آمریکا جهت مقابله با قدرتهای هژمونیکگرا در نظام بینالملل دانست. کوئینسی رایت در کتاب خود نشان میدهد که در دوران جدید نمیتوان براساس دموکراسی، تفاهم بینالمللی، خلعسلاح، داوری، حق تعیین سرنوشت و حتی امنیت دستهجمعی به مطلوبیتهای مؤثری دست یافت. به این ترتیب، سیاست دفاعی آمریکا در روند واقعگرایی قرار گرفت. در کتاب «رایت» بر ضرورت به کارگیری روشهای قدرت محور برای کنترل تهدیدات فراروی امنیت ملی کشورها به ویژه آمریکا تأکید شده است. این امر سیاست دفاعی کاخ سفید را در روند تحرک راهبردی قرار داد.(1)
2) دوران واکنش عملیاتی گسترده (1945 - 1941)
دومین مرحله از تکامل سیاست دفاعی آمریکا مربوط به سالهای بعد از شروع جنگ جهانی دوم است. در اوایل جنگ، ایالات متحده از الگوی بیطرفی حمایت به عمل آورد. این روند از سال 1940 با تغییرات جدی روبهرو شد. راهبردپردازان آمریکایی به این جمعبندی رسیدند که در شرایط بحرانی نمیتوان از سیاست انفعالی بهرهگرفت. به این ترتیب روزولت در آستانه برگزاری سومین مرحله انتخابات ریاست جمهوری خود (نوامبر 1940) بر ضرورت تحرک دفاعی و عملیاتی برای ارتقاء قدرت ملی تأکید نمود. ادامه دارد...