از مفاهیم مهم در نظریه کنش ارتباطی هابرماس مفهومهای «زیست جهان» و «سیستم» هستند. زیست جهان، زیربنای جهان بینی و مجموعهای از تعریف و مفاهیم پذیرفته شده در جهان است که به اعمال و روابط روزانه ما انسجام و جهت میبخشد. رابطه زیست جهان با جهان بینی، مثل رابطه ناخودآگاه و خودآگاه فروید است. نمیتوان از زیست جهان خارج شد و خارج از آن تفکر کرد. زیرا زیست جهان حدود افق عمل و آگاهی اجتماعی را تعیین میکند. زیست جهان در بطن خود حاصل سنت فرهنگی بوده و در روند اجتماعی شدن فرد نقشی اساسی ایفا میکند. نظامهای اجتماعی، نظامهایی نظیر اقتصاد و مدیریت دولتی، در تقابل با زیست جهان عمل میکنند.
در عصر سرمایهداری متأخر، حوزههای وسیعی از زیست جهان در درون سیستم مستحیل و برحسب سیستم اقتصادی و نظام قدرت بازسازی شده است. سیستم، همان فرآیند عقلانیت ابزاری است که حوزههای عمدهای از زیست جهان را تسخیر کرده است. مسلط شدن حوزه زیست جهان بر حوزه سیستم شیئیگونه، مستلزم تفاهمی ساختن آن سیستم است. اما در جهان سرمایهداری، پول و قدرت اصل سازمان بخش سیستم و زیست جهان است. سلطه سیستم بر زیست جهان، باز تولید فرهنگی و سمبلیک جامعه را به خطر میاندازد و جامعه را بیمار میکند. حاصل وضعیت فعلی سلطه سیستم بر زیست جهان از دست رفتم معنا، تزلزل هویت جمعی، بیهنجاری، بیگانگی و شیئی گونگی جامعه است. از نظر هابرماس، گسترش و استقلال زیست جهان و توسعه حوزه عقلانیت فرهنگی مستلزم رشد توانایی تفاهم و ارتباط است از این طریق، آزاد شدن پتانسیل عقل مندرج در عمل تفاهمیو ارتباطی فرآیند اصلی تاریخ جهان را تشکیل میدهد و به عقلانی شدن زیست جهان میانجامد.
او معتقد است که وضعیت کنونی جوامع، نوعی کشمکش میان زیست جهان و سیستم است.
عقلانیت ارتباطی تنها در زیست جهان و به مثابه دستاورد خرد ارتباطی بروز میکند، آنچه که میتواند سرانجام به ساختارهای عقلانیتر منتهای شود. یعنی به اقتداری بدون ترس یا بهرهکشی و در نتیجه به اصول سازمانی تغییریافتهای که بر منافع همه مبتنی و از این رو شایسته برخورداری از مشروعیت اصیل توافقهای اجمالی باشد.
هر گام پر مرارت در این راه مستلزم زبانی کردن ساختارهای شیء انگاشته شده سیستم است که باید از طریق کنش ارتباطی، بار دیگر به زیست جهان باز گردانده شود. از سوی دیگر، زیست جهان با توجه به اصل انعطافناپذیر سازمانی جامعه سرمایهداری، پیوسته در انقیاد استعمار غیرمستقیم و با واسطه اقتصاد و دولت (به ترتیب پول و بازار، قدرت و دیوانسالاری) است. در این شرایط گرایشهای بحرانی و کسریها که در ادامه تشریح میشود، در حد فاصل زیست جهان و سیستم پدیدار میشوند. روابط اجتماعی در زیست جهان با واسطهای پول و قدرت، پولی و دیوانسالاری میشوند و بدین ترتیب روابط مزبور به طرزی بیامان با مقتضیات کارکردی نظام دمساز میشود. در مورد جامعه، مفهوم بحران منتج از موضعی نظری است که چنین استنتاجی را ممکن میسازد. از همین رو، توصیف تغییر اجتماعی به عنوان بحران، متکی به اتخاذ چنین موضعی است.
به نظر هابرماس، نیاز به مشروعیت و یا خلاء مشروعیت مهمترین مسئله جامعه مدرن است.
این بحران در جامعه سرمایهداری از طریق گوناگونی در ساخت طبقاتی و رابطه دولت با سرمایه قابل حل است.
هابرماس سرمایهداری متأخر را با افزایش نقش سازماندهی و دخالت دولت در کل حوزههای حیات اجتماعی توصیف میکند. تمرکز سرمایه، فعالیت شرکتهای چند ملیتی و گسترش کنترل بازار زمینههای پیدایش سرمایهداری متأخر است.
کاهش حوزه خصوصی زندگی و تقلیل نقش بازار به عنوان مکانیسم توزیع منابع، اشکال تازهای از رفتارهای جمعی را به همراه میآورد. همینطور کاربرد فزاینده علم و تکنولوژی در فرآیند تولید، دگرگونیهایی در کار به وجود میآورد و بر میزان سوددهی و سرمایهگذاری بنگاههای اقتصادی بزرگ و حکومت تأثیر میگذارد و مسائل اجتماعی نوینی ایجاد میکند که از طریق نظام دموکراسی سنتی قابل حل نیست. فرآیندهای جامعهپذیری و باز تولید فرهنگی تحت تاثیر گسترش وسایل ارتباطی و امکانات آموزشی شتاب میگیرد.
به منظور فهم نظری این تحولات در جامعه صنعتی نوین، هابرماس بر اساس نظریه سیستمها،3ـ حوزه اصلی پیدایش بحران را 1ـ حوزه اقتصادی، 2ـ حوزه سیاسی و3ـ حوزه اجتماعی ـ فرهنگی میداند. بحرانها از درون هر یک از این حوزهها و یا از درون روابط میان آنها پدید میآید. 4 بحران عمده قابل تشخیص در این حوزهها عبارتند از: بحران حوزه یا سیستم اقتصادی؛ بحران عقلانیت در حوزههای اداری ـ سیاسی جامعه؛ بحران مشروعیت و بحران انگیزش.
هدف اصلی مباحث هابر ماس در جامعه شناسی سیاسی سرمایهداری پیشرفته، یافتن فضاهای تغییر احتمالی و تمایلات بحرانی است که ساختهای اساسی جامعه وقوع شان را ممکن میسازد.
به نظر هابر ماس، مفهوم سنتی انقلاب در چنین نظامی دیگر معنای خود را از دست داده است و اینک تنها میتوان از «بحران محول» سخن گفت.
بحران در هر حوزه وقتی پیدا میشود که آن حوزه نتواند کارکردهای مورد انتظار را انجام دهد. مثلا: هدف از ایدئولوژی، پنهان کردن ماهیت اجبارآمیز دولت، و یا به عبارت رایج، مشروعسازی آن است. بحران ایدئولوژیک یا بحران مشروعیت وقتی پیدا میشود که این کار ویژه انجام نشود و ماهیت اجبارآمیز و خصلت عمومی ساخت دولت آشکار شود.
بحرانهای جامعه سرمایهداری پیشرفته با یکدیگر ارتباط دارند. حل بحران در یک حوزه، تعارضات را به درون حوزههای دیگر منتقل میکند. مثلا: حل بحران انباشت سرمایه در حوزه اقتصادی از طریق کمکهای مالی دولت موجب تقلیل منابع رفاهی میشود و نهایتا بحران انگیزش و کسری مشروعیت را به دنبال میآورد. دولت مدرن به منظور جلوگیری از بحران اقتصادی ـ گسست در روند انباشت سرمایه ـ بخشی از هزینههای تولید را براساس ملاحظات غیراقتصادی تقلیل میکند. در حقیقت تعارضات طبقاتی منشاء اصلی تعارض در کارکردها و وظایف دولت مدرن است. پایههای ایدئولوژیک دولت مدرن در حوزه اجتماعی ـ فرهنگی، در دو عرصه قابل بررسی است؛ یکی عرصه ارزشهای فرهنگی و مذهبی و شئوناتی (مشروعیت سنتی) که به سرعت در نتیجه عقلانیت ابزاری در حال زوال است. دیگری عرصه ارزشهای مدرن مثل خواست امنیت، رفاه، فراغت و مصرف. در همین نقطه دخالت دولت در اقتصاد است که امکان پیدایش بحران عقلانیت پیش میآید. این بحران یا نتیجه تضاد منافع گروههای سرمایه دار است که استقلال نسبی و آزادی محدود دولت را مخدوش میسازد، یا به این علت پیش میآید که دولت به منظور اجرای کارهای ویژه اقتصادی خود میباید اعمال خود را توجیه کند و به این منظور میباید یا از طریق هزینههای عمومیبیشتر نارضایتی موجود را از میان بردارد یا اینکه ایدئولوژی جدیدی غیر از ایدئولوژی لیبرالیسم که مناسب شرایط سرمایهداری بازار آزاد باشد، عرضه کند. راهحل اول بر باز مالی دولت میافزاید و به سیاسی کردن بخشهای غیرسیاسی زندگی اجتماعی میانجامد. راهحل دوم نیز مشکلاتی در زمینه انگیزش به همراه میآورد، زیرا دولت میباید ایدئولوژی جدیدی تدوین کند که با اشکال سنتی و مقبول حیات سیاسی نامأنوس خواهد بود.
هابرماس واژه متأخر را وقتی در توصیف سرمایهداری به کار میبرد که آن نظام به منظور خلاصی از بحرانهای نامبرده همه راهحلهای ممکن را آزمایش کرده باشد.
هابرماس چهار جزء را در ساختار انگیزشی بحران زده مشخص میکند: 1ـ غیرقابل بازسازی بودن سنت 2ـ تضعیف اصل کار و کوشش فردی به واسطه ساخت اجتماعی سرمایهداری 3ـ تخریب الگوهای انگیزشی حوزه خصوصی زندگی 4ـ ضرورت تداوم سنت به رغم آنچه گفته شد. کالایی شدن روابط شخصی، افزایش نقش بوروکراسی سیاسی در کل حیات اجتماعی و تجاری شدن فرهنگ و سیاست از ویژگیهای بحران است. تخصصی شدن علم موجب تخریب هر گونه تصور درباره کلیت جامعه و روابط اجتماعی میگردد. همچنین در این شرایط بحرانی، هنر مدرن که ذاتاً به عنوان راهی به سوی سعادت غایی شناخته میشود، در واکنش به تجاری شدن فزاینده خود به انزوا میگراید و غیر قابل فهم میشود.
نسبی شدن اخلاقیات یکی از ویژگیهای مهم بحران مشروعیت و انگیزش است. به جای رضایتمندی ناشی از کار و کوشش بیپاداش، پاداش بیکار و کوشش، مشاغل پوچ و بیمعنا و اوقات فراغت پدید آمده است. این وضعیت بحرانی، مجالی برای منطق ارتباط و عمل ارتباطی باقی نمیگذارد و نتیجه آن، از همگسیختگی و آشفتگی هنجاری محصول این وضع است. اما از نظر هابرماس، بحران انگیزشی بحران اساسی سرمایهداری پیشرفته نیست. در واقع همه بحرانها در بحران اساسی و مرکزی مشروعیت خلاصه میشود.