دکتر محمدعلی اسلامیندوشن
از اینکه چند سالی است که ورق تازهای در زندگی جهان گشوده شده است، تردیدی نیست. واقعۀ 11 سپتامبر برجهای نیویورک یک آغاز بود و بعد از آن یک سلسله اقدام تروریستی در سراسر جهان پیاپی شده است: بمبگذاری کور، کشتار مردم ناشناس و بیگناه، گروگانگیری، سر بریدن و ویرانی... افغانستان و عراق بیآنکه مردمشان گناه خاصّی مرتکب شده باشند، به روزی افتادهاند که میبینیم، و بعد نوبت به لبنان رسید.
همۀ اینها در دورانی اتّفاق میافتد که دنیا در اوج تکاپوی علمی به سر میبرد. هزاران دانشگاه، مجمع علمی، آزمایشگاه، کتابخانه و پژوهشکده در سراسر جهان وجود دارد.
از یک سو بیست و پنج هزار دانشمند بر سر کشف واکسن «ایدز» کار میکنند و از سوی دیگر خانهها ناگهان بر سر کودکان فرو میریزند و در چند ثانیه تبدیل به کوه آوار میگردند.
مجلّۀ نوول اوبسرواتور (Nouver Observateur) چاپ فرانسه، سیاههای از انفجارهای تروریستی انتشار داده است که وضع دنیای معاصر را مینماید. از سال 2001 (برجهای نیویورک) تا اکنون به این صورت: علاوه بر نیویورک، مادرید، کنیا، استانبول، جاکارتا، بالی (اندونزی)، دهلی: در مجموع 2530 کشته و 2047 زخمی.
صورتی نیز از هندوستان تنظیم شده است، بزرگترین دموکراسی جهان، کشور معقول، با تمدّنی کهنسال: از سال 2000 تا 2006 که امسال باشد، شانزده مورد بمبگذاری در این کشور صورت گرفته است، بیشتر آن در کشمیر. آخرینش در قطار بمبئی بود در 11 ژوئیّۀ همین امسال، با دویست کشته.
چه چیز موجب این عصیانهای مرگبار شده است که کسانی جان خود را بر کف دست بگذارند تا انتقام خود را نه تنها از کسانی که آنها را دشمن میشناسد، بلکه از بیگناهان هم بگیرند؟
دنیا از آغاز قرن بیستم به این سو، به گونهای جلو رفته که بیتوازن باشد. از یک سو، از لحاظ اقتصادی دو گروه برخوردار و محروم در برابر هم قرار گرفتهاند و از سوی دیگر، تفاوت فرهنگها و آیینها این فاصله را برافروخته نگاه داشته. نعمت و مسکنت از طریق ماهوارهها در برابر چشم قرار گرفته، و تحمّل کسانی را به سر بردهاند.
تنها احساس فقر یا کمبود نیست. نوعی عصیان در برابر نظام جهانی است: نظمی که بیعدالتی از آن زائیده شده، و نام تمدّن به خود گرفته. کسانی که «ستیزهجو» خوانده میشوند میخواهند این نظم را از بیخ و بن بر کنند.
گذشت زمانی که عارفان ما میگفتند: «دولت فقر خدایا به من ارزانی دار!» یا: «در لباس فقر کار اهل دولت میکنم!» (حافظ) امروز کسانی همنوعان خود را مسئول محرومی خود میدانند و تحمّل ندارند که آن را بیواکنش بگذارند.
از زمانی که تشکّل مارکسیستی فروکش کرده است و روسیّه و چین تغییر وضع دادهاند، ناراضیان و طاغیان جهان دیگر الگوی منسجمی در برابر ندارند و به صورت رها درآمدهاند، بدانگونه که خود باید به هر نحو که میدانند ارضای خاطر خود را بجویند. این است که تحت پوششهای مختلف: مرامی، عقیدتی، ملّی، زبانی... عَلَم اعتراض برمیافرازند، و احیاناً در درجۀ نهائی جان بر کف مینهند و به خشونت روی میبرند که این خود مکتبی شده است و غرابت آن در آن است که بیگناه و باگناه را یکسان به دم خشم خود میگیرد.
همۀ تمدنِهای جهان انتظار یک منجی و یک دجّال داشتهاند. اکنون منجی و دجّال از میان خود مردم سر بر آوردهاند. هیچ نقطۀ جهان دیگر امن نیست، نه غرب و نه شرق، اگر امروز باشد، فردا نیست. هر ساله در هر کشور مبلغ هنگفتی خرج تمهیدات امنیّتی میشود که اقدامهای تروریستی را خنثی کند و به نظر میرسد که کارساز هم نباشد. آخرین نمونه، توطئه انفجار ده هواپیمای مسافری در فرودگان لندن بود که اگر کشف نشده بود، سرنشینان آن همگی طعمۀ آب و آتش میشدند.
طبیعت بر توازن استقرار دارد. جامعۀ بشری با همۀ ناهمواریهائی که داشته، تا همین اواخر بر نوعی توازن حرکت کرده؛ بدبختی بوده، فقر و غنا بوده؛ در عین حال عوامل بازدارنده هم بوده که نگذارد زندگی از مسیر طبیعی خارج شود. امّا بشر متجدّد به فکر افتاد که برای همۀ مسائل، راه حلّ مادّی و علمی بجوید. ظاهراً، سرشت او که متناهیِ نامتناهی است و به آن جوابگو نبوده. رفاه مادّی و وسائل پیشرفت آمده، ولی «آب» از زندگی گرفته شده است.
تمدّن قرن بیستم که به آن بسیار نازیده میشود، و حق هم هست، بزرگترین تمدّنی است که تاکنون به جهان روی نموده است. از هر جهت وسایل رفاه برای بشر فراهم کرده، البّته برای گروهی، نه همه. از این جهت عدم توازن پیش آمده و واکنشی برانگیخته که به هیچوجه انسانی نیست، ولی جوابهای، هوی داده شده است و آنها میگویند: کلوخ انداز را پاداش سنگ است!
بشر قرن بیستم، به رغم دو جنگ بزرگی که در آن روی داد، تصوّر میکرد که کلید سعادت را یافته است: دستاوردهای علمی در اوج، هر روز اختراعی پشت اختراع؛ تأسیسات اجتماعی: رأی، پارلمان، حزب، مطبوعات، پلیس مجهّز. دیگر چه کمبود در کار است؟ هیچ فقط یک چیز: عدالت، تعادل. شش درا بستی نمکی، یک درا نبستی نمکی!
همین یک کمبود کار خود را میکند. ترازوی جامعۀ بشری متوازن نیست. یک سرش سنگینی میکند و سر دیگرش در هوا معلّق است. این عدم توازن آثاری با خود آورده که نگرانکننده است. ثروت متراکم از یک سو و فقر سیاه از سوی دیگر، همۀ اینها در یک کشور، یک شهر، در زیر همین آسمان؛ و این ناهنجاری اقتصادی افت اخلاقی را با خود آورده: دروغ، تزویر، شقاوت، پول خدائی و سفاّکی.. کمترین بهانه دنیا را در آستانۀ انفجار قرار میدهد.
باید پذیرفت که دنیا محتاج سامان تازهای است. اکنون کار به جائی کشیده که باید دربارۀ آن فکری بشود. باید پایهها را دریافت. افزودن بر بودجۀ امنیّتی و مراقبتهای موضعی کارساز نیست. اگر بشر در تاریخ خود نشان داده است که چارهساز است، وقت آن است که نشان دهد که طعمۀ هوش خود و علم خود نخواهد شد.
ما در اینجا از چند مورد به صورت پیشنهاد یاد میکنیم، گرچه میدانیم که تا عملی شدن آنها فرسنگها فاصله است. با این همه، چون ضرورت پیش آمد، هر آرمان امروز ممکن است به صورت واقعیّت فردا درآید. لااقل اگر بخواهند دنیا به سامان تازهای روی برد باید در مسائل ذیل از طریق یک «مجمع همگانی جهانی» تجدیدنظر بشود:
1ـ نگاهداری جمعیّت جهان در حدّ اعتدال
برآورد شده است که هر سال شصت میلیون نفر بر جمعیّت جهان اضافه میشود، و دنیا با سامان فعلی خود ظرفیّت جذب آنها را ندارد. از کمبود غذا و حتّی آب، هر روز حرف زده میشود. از سوی دیگر، نوعی بیتعادلی در جمعیّت ایجاد گردیده: زاد و رود در کشورهای فقیر رو به افزایش دارد و در کشورهای ثروتمند رو به کاهش. در یک جا جوان زیاد است و در یک جا پیر زیاد، و در هر دو جا ایجاد مشکل شده است.
2ـ کاهش تراکم جمعیّت در شهرهای بزرگ
تراکم جمعیّت در کلان شهرها باعث شده است که گویی مردم در نوعی تنگ نفس روحی به سر ببرند. تن مردم به همدیگر ساییده میشود. انس بشر همواره با زمین و خاک بوده است و اکنون باید به صورت عمومی در میان آهن و سیمان زندگی کند. درست است که استعداد تطابق بشر او را به آن عادت داده است، ولی به طور ناآگاه از آن احساس غربت میکند، و آنهمه عوارض روانی نتیجۀ آن است.
زندگی جدید در شهرهای متراکم، باشندگانش را به صورت یک موجود نَفَسکشنده درآورده است، نه انسان متفکّر. دوری فاصلهها موجب شده است که افراد گاه تا سه ساعت در روز، در وسیلۀ نقلیّه به سر برند، و شب، خسته و ملول با سرگرمی تلویزیون وقت خود را پر کنند. دیگر چه فرصتی باقی میماند که انسان به بودن خود بیندیشید؟ این کار ولو مشکل باشد، ناممکن نیست؛ میشود شهرهای بزرگ را به صورت چند شهرک کوچک درآورد، هر یک با جمعیّتی نه بیشتر از تعداد قابل زیست.
3ـ بازیافت پیوستگی با طبیعت
چنان که میدانیم، ارتباط بشر متجدّد با طبیعت گسیخته شده است. طبیعت که برای آدمی همواره مادر مهربان بود، تقریباً به زن پدر تبدیل گردیده. حتّی کسانی که در وسط جنگل زندگی میکنند، یا در کوه و دشت به سر میبرند، آنان نیز دلشان با شهر است. نمیتوانند آنگونه که در گذشته بودند، با طبیعت رایگان شوند. این وضع اندکاندک در روح اثر میگذارد، وقتی با حیوانات سر و کار نداشته باشید، صدای مرغ و گوسفند نشنوید، جان را در جسم جنبندگان تماشا نکنید، اندکاندک روح شما چرم میشود. به این علّت است که شهرنشینان غالباً عبوس و ترشرو هستند، و تا پای نفعی در کار نباشد، چهرهشان باز نمیشود. در بعضی از شهرها پارکهای زیبایی درست شده، ولی این تصنّع است، خود را به طبیعت برهنه و بیغش سپردن چیز دیگری است. ما گمشدهای داریم و خودمان هم نمیدانیم که آن چیست. آن بازگشت به زندگیی است که با سرشت انسان سازگاری داشته باشد.
چهار بلیّهای که در گذشته نبودند، یعنی دود و آلودگی و همهمه و سرعت، اکنون ما را در محاصره دارند، و ما دل خود را خوش میکنیم که در قلب تجدّد به سر میبریم. کسی نمیگوید که مردم شهر بروند در بیابان زندگی بکنند. در همین شهرهای کوچکتر هم میشود ارتباط خود را با طبیعت نگاه داشت. به جای کلوپهای قمار و سینما و باشگاههای گوناگون میتوان تعبیههایی برای ارتباط با طبیعت در کار آورد.
4ـ نظارت بر وسایل ارتباط جمعی
همه میدانند که این فرستندهها به تعداد هزاران چه معرکهای در جهان به پا کردهاند: یا سرگرمیهای سخیف است، یا در خدمت تبلیغ فروش کالا، یا در خدمت تبلیغ نظامهای غیرمردمی، یا در استخدام قدرتهای صنعتی و سوداگری، و به طور کلّی با استثنایی چند، یک جریان ناسالم به صورت باران اسیدی بر جهان میافشاند. هوسها را برمیانگیزند و کارگزاران خشم و شهوتاند. یکی از موجبات گسترش «تروریسم» همینها هستند، که خواستنیها را در برابر میلیونها چشم گرسنه مینهند. انسان همانگونه که به بهداشت تن احتیاج دارد، به بهداشت روان هم نیازمند است. امروز تأثیرگذاری فرستندهها از تأثیر آموزشگاهها و دانشگاهها بیشتر شده است، زیرا طیف انبوده و عامّه را در بر میگیرد، بخصوص جوانان که رنگپذیرتراند.
فرستندهها را نباید به حال خود گذارد.
5ـ تولید محصولات صنعتی در حدّ احتیاج
این نیز باید تحت نظارت بینالمللی درآید. یکی از شعارهای تمدّن صنعتی جدید این شد، که تولید هر چه بیشتر، و مصرف هر چه بیشتر. فروشگاههای زیبا و آراسته در سراسر جهان، با احیاناً فروشندههای طنّاز، اشتهای خریدار را برمیانگیزند. در فضایی خوشایند و معطّر، با هوایی «نه گرم و نه سرد و همیشه بهار»، خرید، یک لذّت مقاومتناپذیر شده است، و کارت اعتباری هم از زحمت شمردن پول معاف میدارد. خریدار، بیآنکه خود متوجه باشد، اسیر دست تولیدکننده است که دسترنج ماهیانۀ او را برباید، به بهای فروش ساعات عمر، که از همه چیز گرانبهاتر است. در مقابل، تعدادی اشیای بستهبندی شده تحویل او میگردد.
خرید در حدّ احتیاج کسی با آن حرفی ندارد. ولی هر ساله تغییر «مدل» و عرضۀ اشیای با زرق و برق و دوام کوتاه چند بار مصرف (که مرتّب تنوِّعطلبی را تحریک میکند) یکی از ترفندهّای صنعت جدید شده است. عشق به مصرف عوارض دیگری را هم با خود میآورد. یکی آن است که شخص برای پول به دست آوردن خود را به هر آب و آتشی بزند، یا از جان خود مایه بگذارد، و یا از توسّل به راههای نامشروع ابا نورزد.
6ـ پرهیز از آلودگی محیط زیست
موضوع آلودگی محیط زیست از زمانی مطرح گشت که دنیا در زیر چتر صنعت قرار گرفت و زائدههای زیانبار آن به بیرون ریخت؛ بیمحابا، بیملاحظه. تمدّن صنعتی میبایست راه خود را به جلو بگشاید و هیچ مانعی بر سر راهش قرار نگیرد. اکنون هم که سالهاست به گزند آن آگاهی حاصل شده، باز کشورها به دشواری آمادهاند که به طمع سود فردا از منافع امروز خود بگذرند، و وضع ادامه دارد.
چند هزار سال پیش نیاکان مزدایی ما به موضوع توجّه داشتند که از آلودن آب و خاک و هوا پرهیز میکردند، و آن را جزو فرایض مذهبی خود قرار داده بودند، ولی اکنون که کارخانه وارد زندگی بشر شده، دیگر چه میتوان کرد؟ زیرا کارخانه مقدّس است!
اخیراً سنای فرانسه، یک بررسی با مشارکت چند هزار کارشناس از سراسر جهان دربارۀ محیط زیست انجام داد که نتیجهاش ترساننده است. آن را «هشدار سرخ» نامیدهاند. اخطارش آن است که اگر زمین سه درجه از آنچه هست گرمتر شود، زندگی بر روی آن نامیّسر خواهد بود: یخهای قطبی آب میشوند، و آب دریا اگر از ده تا نود سانت بالا بیاید، فاجعهبار خواهد بود. همین بررسی برآورد کرده که در این سه سالۀ اخیر رشد فجایع طبیعی از نوع زلزله و طوفان و سیل (سونومی، کاترینا) ده برابر شده است.
از سوی دیگر ته کشیدن ذخیرۀ نفت جهان، دنیا را با بحران سوخت روبرو خواهد کرد. همین بررسی، اَعمال بشر را مسئول این فجایع طبیعی میداند، که به طرز اسرافآمیز و بیمحابا عمل میکند. امروز را میبیند و فردا را نمیبیند.
7ـ پرهیز از بهرهبرداری بیقاعده از منابع زمین
از قرن بیستم به این سو، که صنعت محور امور دنیا قرار گرفته، منابع زیرزمینی اهمیّت پیدا کرده و بنحوی حریصانه استخراج میشود. کشورهای صنعتی به منظور چرخاندن کارخانههای خود و کشورهای موادّ خام فروش به منظور افزایش درآمد خود، در امر این استخراج شوریدهوار، همعنان هستند.
واقعیّّت آن است که این ذخایر، که طیّ میلیونها سال، پسانداز زمین شدهاند، به یک نسل و دو نسل تعلّق ندارند که بیحساب آنها را بیرون بکشند. آیندگان هم در آنها سعی دارند، خاصّه آنکه این موادّ جانشینپذیر هستند. دنیا به همین یک دوره تمام نمیشود. تصوّر کنید که گذشتگان ما اگر به آهنگ امروزی این منابع را بیرون آورده بودند، آیا ما امروز دست خالی نمیبودیم و گرسنه نمیماندیم؟
گذشته از این، این برداشت بیحساب، در مسائل دیگر هم اثر منفی میگذارد. ملّتی که خود را متّکی به منابع زیرزمینی بشناسد، خلاقیّت و تلاش خود را دستخوش فتور میکند. تاکنون دیده نشده است که یک ملّت منحصراً موادّ خام فروش، مبتکر و تولیدگر بشود. در صورت ادامۀ این وضع چالۀ میان کشورهای پیشرفته و عقبمانده هرگز پر نخواهد شد.
اگر دنیای امروز این ادّعا را دارد که استعمار گذشته از میان رفته، و کشورها عنوان مستقلّ به خود گرفتهاند، استعمار نهائی دیگری در کار است که از نیاز عقبماندهها به کشورهای صنعتی سرچشمه میگیرد. تا زمانی که این وابستگی به صورت یکجانبه در کار است، نمیشود گفت که استقلال واقعی حکمفرماست.
8ـ منع تولیدات صنایع گزندآور
تولیدات صنعتی کنونی دو گونهاند: گزندآور و بیگزند. یکگونه برای آسایش و گذران زندگی بشراند که خوبند، ولی گونۀ دیگر که افراز جنگی هم جزو آنهاست، جنبۀ تخریب دارند. بعضی نیز میتوانند خاصیّت دوگانه داشته باشند.
همانگونه که حمل اسلحه در بسیاری از کشورها ممنوع است، چرا تولید ابزارها و موادّ مخربّ چنین ممنوعیتی پیدا نکند؟ به هر حال لازم است که تولیدات صنعتی هر کشور تحت نظارت باشد. همانگونه که زارعت کشف خشخاش ممنوع اعلام شده است، در امر صنعت هم این ممنوعیّت میتواند به کار رود. در ارزش و ضرورت علم، به خودی خود حرفی نیست. آنچه بر سر آن حرف است، نحوۀ کاربرد آن است. باید یک برآورد دقیق در اینباره بشود که بشر در استفاده از فن به صورت کنونی، چه چیز به دست میآورد و چه چیز از دست میدهد و تا کجا باید پیش رود.
9ـ نگاهداری سرعت در حدّ معقول
پایۀ تمدّن کنونی بر سرعت شناخته شده است: سرعت در حرکت، در تولید، درگرفتن خبر. سرعت البّته نشئهآور است. زود به مقصد میرساند، ولی مقصد کجاست؟ این پدیده، امروزه چنان حالت «تقدّس» به خود گرفته که کسی به خود اجازه نمیدهد که بپرسد، به کجا میرویم؟ آیا شما زودتر برسید که مثلاً قسط خود را بپردازید، یا دیرتر برسید که به دیدار معشوقی نائل شوید، کدام بهتر است؟
اگر سرعت در سطح جهانی محدود شود، دیده خواهد شد که مقداری از التهابها فرو خواهد نشست، و بر اثر آن آهنگ زندگی آرامتر خواهد گشت. یک نمونه: این موتورسیکلتها که با صدا و دود، شوریدهوارد در وسط اتومبیلها، قیقاج میروند، آیا در حکم تابوتهای متحرّکی قرار نمیگیرند؟
10ـ برقراری نظمی تازه در امر تولید و مصرف دارو و سیگار
دارو که متفرّعات موادّ مخدّر هم جزو آن است، اهمیّتش بیشتر از آن است که به حال خود گذارده شود. همینگونه است الکل و دود. کسی نمیگوید که بشود آنها را از صفحۀ روزگار محو کرد، ولی میشود مصرف آنها را تحت قاعدهای درآورد. اگر در ادبیّات گذشتۀ جهان از شراب تعریف شده است، برای آن است که برای آن خواصّی قائل بودند، گذشته از آن دستورالعملی با آن همراه بوده که گفتهاند: اندک خورد و گهگاه خور و پنهان خور!
و امّا دود یکی از بیهودهترین چیزهاست و زیانهای بسیاری برای آن برشمرده شده است. با این حال، هنوز جهان به نحو جدّی با آن روبرو نگردیده، مگر آنکه تولید آن بکلّی قطع گردد.
موادّ مخدّر کارش از همه پیچیدهتر است. توجیه آن در آن جسته شده که بشر احتیاج به تسکین دارد، و همین خود دلیل دیگری است بر اینکه نظم جهانی را احتیاج به سامان تازهای است تا کسانی کمتر دستخوش خلجان بشوند، و توسّل به این موادّ را بهانه قرار ندهند.
11ـ سوق دادن آموزش به جانب بسط تفاهم جهانی
در کلیله و دمنه آمده است: «میوۀ درخت دانش نیکوکاری است و کمآزاری» در دوران جدید که آموزش گسترش بسیار پیدا کرده، هدف آن بیشتر معطوف به کسبِ مقداری معلومات بوده است، و یا به دست آوردن مدرکی که بتواند شخصیّت ببخشد و در امر کسب معاش به کار آید، و حال آنکه هزار و چند صد سال پیش، بنا به قول برزویۀ طبیب، نظر پیشینیان ما بر آن بوده که علم باید یک هدف انسانی داشته باشد. دانش خود وسیلهای بیش نیست، آنچه مهمّ است نتیجۀ آن است که به گشایش زندگی و بسط تفاهم در اجتماع کمک کند.
آموزش جدید بیشتر در جهت رقابتی حرکت کرده است تا روشنگری. به آموزنده یاد داده میشود که چگونه در میدان اجتماع خود را جلو بیندازد و از «مزایای قانونی مدرک بهره بگیرد» و حال آنکه هدف اوّل باید آن باشد که شخص را آماده کند تا در ساختن اجتماع بهتر، سهمی برعهده گیرد.
منظور، ایجاد جوّ فرهنگی است در دانشگاهها و مدارس، بخصوص در رشتههای وابسته به «علوم انسانی» که خودِ نام آن مینماید که با سرنوشت بشر ارتباط پیدا میکند.
یک سؤال بزرگ در برابر دستگاههای آموزشی هست: چه آموزش میدهید، چگونه انسانی را به اجتماع تحویل میدهید؟ اگر پاسخ قابل قبولی به این سؤال داده نشود، شخص آموزنده فقط یک سلسله مهارت و دانستگی تقدیم جامعه میکند، نه معرفت و فضیلت، و این دنیائی را میپرورد که نارسائی آن از هیچ چشمی پنهان نیست.
12ـ نظم عادلانه در تقسیم مواهب و ثروت جهان
در این جا میرسیم به نتیجهگیری نهایی که مهمترین قلم کار است و آن ایجاد دنیایی متوازنتر و بسامانتر است. انسانها در ذات با هم برابرند، در استعداد و توانایی نابرابر. همین خود موجب و بهانهای شده است که بنیاد نابرابری غیرعادلانه گذارده شود.
در گذشته کسانی که بر گردۀ دیگران سوار میشدند و ثروت و قدرت بیحساب میاندوختند، سرنوشت را مسبّب آن میدانستند و میگفتند که خواست خداست و نمیتوان در برابر آن چون و چرا کرد. امّا نابرابری ناشی از تفاوت استعداد زمانی توجیه میگردد که راه در برابر شکفتن همۀ استعدادها بسته نماند. اگر بسته ماند، راه در جلو زور و دستاویزهای اعتقادی و مرامی باز میماند که بر طبل نابرابری بکوبند.
اکنون هم ماهیّت وضع تغییر نکرده است. وقتی رأی گرفته میشود، پارلمان هست خوب یا بد، خود مردم تصویب کردهاند. نظام دموکراسی ـ حتّی در کشورهایی که غیرقابل ایراد باشد ـ پوششی شده است برای توجیه ناهمواریهای ماهیّتی. الان کشورهایی در جهان هستند که از لحاظ نهادهای دموکراتیک، هیچ ایرادی به آنها نمیشود گرفت، ولی از زاویۀ دیگر که نگاه کنیم، سراپا ایراد است. زیرا عدالت اجتماعی نیست. این تناقض را چگونه بتوان برطرف کرد؟
بشر تا زمانی که باطن و اصل را نادیده گرفته، و به ظاهر دل خوش کرده، دنیائی بهتر از آنچه هست، نخواهد داشت، و این دنیا هم در همین ناهنجاری کنونی خود متوقّف نمیماند، بلکه رو به بدتر شدن دارد.
هر چه بر درک مردم افزوده شود، یعنی به ناموجّه بودن آنچه هست، بیشتر واقف گردند، ناآرامی آنان بیشتر خواهد شد، و این ناآرامیها چه بسا که به خشونت و بلوا سر بزند. مخلوطی است از نیّت حقطلبی و غریزۀ تخریب که در نهاد بشر هر دو هست، تا وضع اجتماعی کدام یک را بیدار کند. آیا وقت آن نیست که از خود بپرسیم که چرا صبح که رادیو باز میکنیم بخش عمدۀ اخبار مصروف به بمبگذاری، ویرانگری، قساوت، گروگانگیری و حتّی سر بریدن است؟ چرا بیست سال پیش خبری از این حرفها به این درجه نبود؟ به همین قیاس، چه بسا که بیست سال دیگر از این هم بدتر باشد. چیزهایی هست که تعبیۀ بشر در جلوگیری از آنها عاجز است؛ زیرا «نهاد زندگی» آنها را به جلو میفرستد. باید کاری کرد که «نهاد زندگی» مجال واکنش شوریدوار نبیند. حتّی جرج بوش گفت: «در دنیای خطرناکی زندگی میکنیم.» برای تعدیل آن تنها یک راه در جلو است و آن جستجوی «توازن» است. موارد دوازدهگانهای که در این جا عنوان شد، ممکن است گفته شود که امکان عملی ندارند. ما هم این را قبول داریم. دنیا روی خطّی افتاده که به سرعت پیش میتازد. لیکن سؤال این است: آیا ارادۀ بشر قادر به ادارۀ دنیایی که خود ساخته است، نیست؟ دیو از شیشه بیرون آمده است؟ اگر بپذیریم که از چارهگری انسان نباید ناامید شد، تنها راه، تجمّع یک مجمع جهانی از خردمندان هر کشور است، ناوابسته به دولتها، که بنشینند و طرحی بریزند، و حکومتها هم آنقدر عاقل باشند که تن به اجرای آن بدهند، وگرنه: وای اگر از پس امروز بود فردایی؟!