تاریخ انتشار : ۱۵ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۰:۱۹  ، 
کد خبر : ۱۳۳۱۳۷
سخنرانی در همایش بین‌المللی امام خمینی و قلمرو دین

هم از بود خود سود خود برتراش

آیت‌‌الله عبدالله جوادی‌آملی اشاره: کرامت انسان اشرف مخلوقات، همواره از آغاز خلفت در نظر ذات اقدس پروردگار بوده و با ارسال انبیا نیز اولین و اساسی‌ترین دستورالعمل کاری آنها، احیای کرامت بشری و نیل به جایگاه حقیقی این مخلوق برتر آفرینش بوده است. آیت‌الله عبدالله جوادی‌آملی با نگاهی ژرف و برخاسته از دو میراث پیامبر اعظم(ص) در همایش بین‌المللی امام خمینی(ره) و قلمرو دین که سیزدهم خرداد ماه 85 در تهران برگزار شد، با تشریح جایگاه انسان برتر و نگرش عالم به اشرف مخلوقات طی سخنانی به چگونگی حرکت و طی طریق انسان برتر در جهان هستی و بیان برخی ویژگی‌های بنیانگذار از انقلاب اسلا‌می‌ ‌ایران می‌پردازد. آیت‌الله جوادی‌آملی در این محفل، عقل و نقل را دو عنصر محوری انسان برای تعالی می‌داند که باعث هماهنگی علوم با یکدیگر و از سوی دیگر هم‌ترازی این دو را، مایه صلح و آرامش و عامل میان بشر عنوان می‌کند و معتقد است: هم‌ترازی عقل و نقل جنگ را به صلح تبدیل کرد و سپس شیعه و سنی را با هم متحد کرد و سپس مسیحی و مسلمان و کلیمی ‌را با هم متحد کرد. وی می‌گوید: انسان، انسان متحد است و اینها زیرمجموعه کرامت انسانی و کرامت انسانی آن است که در قلمرو دین می‌گذرد. قلمرو دین این است که انسان دین‌مدار و دین‌شناس باشد و این منزلت، شناسنامه امام(ره) بود که امام آن را از قرآن کریم وام گرفت.

خلافت برای «او» نه برای نام و نان
در بسیاری از آیات ما را به نگهداری حرمت انسان دعوت کرده‌اند چرا که انسان کریم است، انسان خلیفه است و به قدری خلافت او ارزشمند است که خداوند با مبالغه از آن یاد کرده است. وقتی جهان مسخر انسان است که اولاً انسان کریم باشد و ثانیاً باور کند و ثالثاً اجرا کند. اگر به جای آن بنشیند نان خلافت بخورد و حرف خودش را بزند می‌شود «کل انعام بل هم اضل» که شما در فلسطین اشغالی و عراق اشغالی و در افغانستان می‌بینید اگر سفره خلافت را پهن کنید. نان خلافت، نام خلافت، مهر خلافت در دستش باشد ولی سبعانه کار کند می‌شود جزو شیاطین الانس و الجن اگر خلیفه است جز حرف مستخلف عنه نباید بگوید جز نام و یاد او نباید داشته باشد جز پیام او را نباید بفهمد و اجرا کند.
انسان کریم است للخلافه. خلافت آن است که غاصبانه زندگی نکند اگر کسی هوامدار بود نه خدامحور، این خلیفه‌الله نیست وقتی خلیفه‌الله نبود «کرمنا» شاملش نمی‌شود «بل هم اضل» شامل حالش می‌شود در هر جا که هم که باشد گرفتار همین است اگر آن بزرگوار گفت «ای بسا دانش که اندر سر رود / تا شود سرور بدان خود سر رود». این مولوی را قرآن تربیت کرده، این ایران شایسته است که شاگردانی چنین بپروراند. خیلی‌ها عالم می‌شوند که سرور بشوند ولی سرشان را در این راه می‌دهند. «ای بسا دانش که اندر سر رود، تا شود سرور بدان خود سر رود. سر آن این است این بجای اینکه حرف مستخلف عنه را بزند حرف خودش را می‌زند از خلافت تنزل می‌کند از کرامت بدر می‌آید، احبس می‌شود مالک ان تتکبر فیها می‌شود جز شیاطین الانس خواهد شد و مانند آن.
چگونه خلیفه‌‌الله شویم؟
کرامت انسان در خلافت اوست. بحث این است که چگونه انسان خلیفه می‌شود. امام راحل این علوم را جمع کرد، خیلی‌ها جامع معقول و منقول بودند، خیلی‌ها جامع معقول و منقول و مشهود بودند، خیلی‌ها عرفان و فقه خواندند و فلسفه نوشتند، اما بسیاری از اینها به تعبیر خود اهل حکمت و عرفان بین این علوم جمع کردند، اما جمع مکسر، جمع سالم کم است. آنکه عرفانش سالم، فقهش سالم، سیاستش سالم، نقلش سالم، عقلش سالم چنین انسانی را می‌گویند جامع بین معقول و منقول و مشهود به جمع سالم.
آنکه نه عرفان او را از فقه محروم می‌کند، نه فقه او را از عرفان و سیاست بازمی‌دارد نه فلسفه او را از فقه و عرفان جدا می‌کند، آنکه بین عرفان و دنیا جمع مکسر کرد نه جمع سالم، به درد کسی نخواهد خورد چون از شکسته کسی چیزی نمی‌پذیرد. امام راحل رضوان‌الله تعالی علیه قبل از اینکه به جامعه تحویل داده شود و حرفش را به جامعه منتقل کند در طی این 63 سال تقریباً خودش را ساخت روی منبر مسجد اعظم فرمود که سنم به 63 سالگی رسید، پیامبر اعظم (علیه و علی آله آلاف التحیه والثناء) در این سن رحلت کرد علی بین ابیطالب(ع) در این سن رحلت کرد مرا به چی می‌ترسانید من آماده پروازم.
او اول آمد و قلمرو دین را مشخص کرد. دین را تکریم کرد و انسان را تکریم کرد نه گذاشت به دین ستم بشود نه گذاشت به انسان اهانت بشود. آنکه عقل انسان را از دین‌شناسی بیرون می‌کند این تازیانه توهین در دست اوست، انسان را اهانت می‌کند. کرامت نمی‌گوید تو حق دین‌شناسی نداری آنکه عقل را از حریم دین جدا می‌کند دین را در مدار نقل خلاصه می‌کند، به دین ستم کرده است زیرا دستش را جدا کرده، پایش را قطع کرده، قلبش را ازش گرفته و گفته دین همان کتاب و سنت است. اگر دین دست و پا بریده عرضه بشود میدان کارزار است و محاربه علم و دین است و محکوم شدن گالیله‌ها و کوپرنیک‌ها و نیوتن‌ها و امثال اینها. اگر دین هم جمع سالم بود و دین را در برابر عقل قرار ندادیم، عقل را در برابر شرع قرار ندادیم، همواره گفتیم عقل و نقل، نگفتیم عقل و دین، مواظب حرفمان بودیم، مواظب فکرمان بودیم، مواظب رفتار و گفتار و نوشتارمان بودیم، عقل را در مقابل نقل قرار دادیم و همه اینها را زیر سایه دین نهادیم و هرگز نگفتیم این مطلب عقلی است یا دینی، نگفتیم عقلی است یا شرعی، گفتیم عقلی است یا نقلی، آنگاه درست می‌شود.
عقل و فطرت؛ دو بال دین‌شناسی و دین‌باوری
اگر عقل حرف خدا را نفهمد که خلیفه‌ او نیست. گر عقل حرف الله را درک نکند که کرامت ندارد چه خلیفه‌ای است که حرف مستخلف عنه را نمی‌فهمد، خدای سبحان انسان را آفرید راهی نداد به او که بفهمد خدا چه گفت؟ راهی نداد به او که بفهمد خدا چه خواست؟ راهی نداد به او که بفهمد غضب و رضای خدا چیست؟ یا اینکه عقل را در بخش حصول، به انسان داد و فطرت را در بخش شهود و حضور، به انسان اعطا کرد، اینها دو بال دین‌شناس و دین‌باور و دین‌پذیرند حالا با این فطرت و عقل انسان حرف مستخلف عنه را می‌فهمد. با همین عقل و فطرت می‌فهمد خدا یک پیکی دارد، رسولی دارد می‌فهمد که بسیاری از چیزها را نمی‌فهمد. می‌فهمد که با تمام جهان در ارتباط است ولی سرمایه او محدود است. یک رسولی می‌طلبد، یک وحی می‌طلبد. همین عقل است که وحی را دعوت می‌کند، همین عقل است که فتوا می‌دهد به ضرورت وحی پس عقل و فطرت در قلمرو دین همتای نقل جا دارند. سلطان علوم می‌شود وحی، سلطان مردم می‌شود امام و پیامبر، کاشف دین یا عقل است یا نقل.
عقل غیر از تمثیل است. عقل غیر از خیال، گمان و وهم است. عقل برهانی مثل نقل معتبر در کنار هم دو عامل دین‌شناس قوی‌اند که ذات اقدس الله یکی را از درون یکی را از بیرون به انسان داد تا او حرف مستخلف عنه را بفهمد و بپذیرد و بشود خلیفه‌الله. بنابراین این کرامت انسان به خلافت او وابسته است و خلافت او به معرفت عقلی و فطری او وابسته است اگر فهمید و پذیرفت و عمل کرد در همین محدوده، می‌شود مظهر اسمای الهی و مورد تکریم الهی آنگاه بهشت را برای او تزیین می‌کنند فرشتگان به استقبال او می‌آیند با سلام او را وارد بهشت می‌کنند...
عقل در برابر نقل است نه در برابر وحی. آن چه که یک فقیه، یک مهندس، یک متکلم، یک مجتهد، از روایات استفاده می‌کند این محصول فهمی ‌است که این آقا از روایت دارد آنچه را که موهن از برهانهای عقلی استفاده می‌کند این عقل در برابر نقل است نه در برابر وحی.
انقلاب و امام، احیاگر گفتگوی میان علم و دین
اگر ذات اقدس الله به انسان این کرامت را داد و این سرمایه را داد که بفهمد خدا چه می‌گوید به او فرمود که این سرمایه تو به اندازه هویت خود توست. کل جهان را نمی‌فهمید در بسیاری از امور به نقل نیازمندید، این عقل را با نقل هماهنگ کن! امام راحل(ره) این کار را کرد، در طی این 50 سال اخیر زمینه فراهم شد اما با انقلاب اسلا‌می ‌‌ایران با رهبری امام و حضور مراجع بزرگ آن کارزار و محاربه بین علم و دین به گفتمان، گفتگو، مذاکره و دیالوگ بین علم و دین تبدیل شده است.
جنگ را به صلح تبدیل کردن یک مبنای معرفتی می‌طلبد. به انسان می‌گوید آنچه را تو فهمیدی اگر حق است، اگر برهانی است، اگر از فرضیه بدر آمده، شده تجربه، اگر از قیاس و خیال و گمان و وهم بدر آمده، شده علم برهانی، بجای اینکه بگوییم فهم، فهم بشری است بگو عقل می‌گوید خدا چنین کرده است... شاید شنیده‌اید که اگر دانشگاه به این بارگاه بار یافت، قداستش از حوزه اگر بیشتر نباشد کمتر نیست. حوزه می‌گوید: خدا «چنین گفت». دانشگاه می‌گوید: خدا «چنین کرد». نه طبیعت کرد، «خدا چنین کرد»... زلزله را خدا چنین تنظیم کرد، سونامی ‌را خدا چنین تنظیم کرد و... مگر می‌شود کاری در جهان اتفاق بیفتد در تحت تدبیر رب‌العالمین نباشد. این کتاب تکوین است که در اختیار علم است، آن کتاب تدوین است که در اختیار حوزویان است. آن می‌گوید خدا چنین کرد، این می‌گوید خدا چنین گفت. آنگاه وحدت حوزه و دانشگاه می‌شود منسجم. وحدت علم و دین می‌شود منسجم.
دین مایه کرامت انسان است و دیگر هیچ
کرامت انسان در قلمرو دین‌شناسی و دین‌پذیری است. اگر خود را جدا کرد شما با چه دعوتنامه‌ای می‌خواهید فرمان کرامت به او بدهید؟ او را که بیرون رانده‌اید، او را که از دین که مایه کرامت است بیرون کرده‌اید. با چه وسیله‌ای می‌خواهید تکریم کنید؟ تنها چیزی که فقط مایه کرامت است دین است. شما که صاحبخانه را بیرون کرده‌اید، عقل را بیرون کرده‌اید و گفتید این فهم، فهم بشری است... پس صاحبخانه را دعوت کنید بگویید شما هم در کنار این میز بنشینید این میز، میز کرامت است.
شما می‌بینید اولین سوره قرآن کریم از کرامت خدا سخن گفته است. اگر گفتید در فلان جا همایشی یا سخنرانی یا درس است و مدرس، مهندس است یعنی در آنجا هندسه تدریس می‌کنند اگر گفتند در فلان کلاس فقیه مدرس است، یعنی فقه تدریس می‌کنند. اگر گفتند در جایی طبیب تدریس می‌کند یعنی در آنجا درس طب می‌دهند، حالا اگر در سوره علق فرمود اقرا و ربک الاکرم الذی علم بالقلم یعنی ما داریم درس کرامت می‌دهیم. معلم اکرم دارد سخنرانی می‌کند. خوب اکرم دارد درس کرامت می‌دهد، مدرس اکرم درس کرامت می‌دهد، یعنی کلاس، کلاس کرامت است.
الهام و انزال، دروس کرامت خداوندی
او درس کرامت داد از درون و بیرون، آنها که ترجمان این درس الهی هستند توجه دارند بایدی سفره کرام برره فرشتگان اسامی فراوان دارند، القاب فراوان دارند، اما کرامت انتخاب شده است. «انه لقرآن الکریم»، این کتاب کریم است، پیک اینها کریم است، مدرسش هم کریم است، درس کرامت می‌دهد اگر درس کرامت می‌دهد چرا شما این دین را تجزیه کردید؟ الذین جعل القرآن عضین... الذین جعل‌الدین عضین.. الذین جعل الاسلام عضین... پاره‌پاره عقل را کنار بردن، فهم انسان را از دین جدا کردند.. این با کرامت انسان سازگار نیست، هر مطلبی را که انسان از دریاشناسی تا سفینه‌های فضانورد اگر بفهمد، برهانی باشد، حجت شرعی است. اگر کسی در عمق دریا بعد از اینکه برای او ثابت شده است طبق علوم ریاضی که دست به فلان کلید بزند، عده‌ای غرق می‌شوند اگر این کار را کرد، آیا در قیامت جهنم می‌رود یا نه؟ یقیناً جهنم می‌رود. آیا می‌تواند بگوید خدایا شما که در قرآن نگفتید در زیر دریا به آن کلید دست نزن. خدا می‌گوید این فهمی که من به تو دادم آیه قرآن است روایت معتبرهاست. پاسخش این است که این فهم تو من ما الهمه الله است تو چرا ما انزله‌الله را گرفتی؟ این کتاب ما انزله‌الله است و فطرت تو فالهمها فجورها و تقواهاست. مگر فطرت خود را از دستگاه‌های حوزه و دانشگاه داشتی یا او را من به تو دادم؟ من گاهی الهام دارم، گاهی انزال دارم هر دو حرف من است. اگر وهم و خیال و توهم و پندار است که مال خودت است، اگر علم است قابل دفاع است برهان عقلی است، حجت است.
چه عقلی؟ چه نقلی؟
شما ببیند صدور و ساقه فقه ما این است یدالله ‌علی عقل ‌و نقل عقلی که منزه از خیال و قیاس و گمان و وهم است، عقل برهانی، سند فقه است، عقل برهانی سند اصول است، عقل برهانی سند کلام است، عقل برهانی سند تجربات دینی است، عقل برهانی سند فیزیک، سند شیمی است. اگر محقق شد آنگاه می‌شود شیمی اسلامی. دیگر کسی نمی‌گوید این فهم، فهم بشری است و مگر ما شیمی اسلامی داریم؟! اگر عقل اصول درست کرده با ما کنا معذبین حتی نبعث رسولاً افرادی مثل شیخ انصاری معارف فراوان درآوردند، برائت عقلی درست کردند در برابر برائت نقلی، اقل و اکثر درست کردند حکم تکلیفی درست کردند، حکم وضعی درست کردند همه را از این نیم‌خط فهمیدند، که حالا شده اصول، شده علم اسلامی.
مانند اولم یری الذین کفروا ان السموات والارض کانتارتفا ففتقنهما و دهها آیه دیگر در قرآن کریم که درباره خلقت است اگر زمین‌شناس، سپهرشناس، فیزیکدان، ریاضیدان با ما الهمه‌الله برود خدمت این آیات از این مطالب استنباط کند می‌گوید خدا چنین کرد چون خدا چنین کرد، من نباید زیر دریا دست به آن کلید بزنم وگرنه عذاب است.
بنابراین کرامت انسان در خلافت اوست. خلافت او در این است که حرف مستخلف عنه را بفهمد و فهمیدن حرف او هم ابزاری دارد و آن ابزار را هم ذات ‌اقدس الهی به او داد. ما باید کرامت انسان را در او بدانیم که او را از خانه بیرون نکنیم، حق او را غصب نکنیم، عقل را نگوییم بشری است. او را از سفره دین بیرون نکنیم و دین را در نقل خلاصه نکنیم که نه دنیایمان تامین می‌شود و نه آخرتمان. وقتی دنیای ما و آخرت ما تامین می‌شود که علم و دین به جنگ هم نیفتند. شیعه و سنی به جنگ هم نیفتند. انسان با انسان به جنگ هم نیفتد. آن هم وقتی است که عقل و نقل را کنار هم بنشانیم و آن معارف را هم کنار هم جاسازی کنیم.
امام راحل رضوان‌الله تعالی علیه اصراری داشتند که کرامت انسان را در همین فقه جامع‌بین فقه ‌اکبر، اصغر و اوسط بدانند. یعنی معارف الهی، اعتقادیات، اصول دین، اخلاقیات و احکام دینی. همه اینها را جزو مطالب اصلی دین بدانند و این را در درون انسان جاسازی کنند، بگویند این سرمایه است انسان مثل این تپه ماهوریهایی که طوفانهای هوایی این شنها را به این صورت درآورده، نیست این طوفانهای کویری این شنها را در کنار هم جمع می‌کند و تپه درست می‌کند. در این تپه معدن نیست. انسان مثل این تپه نیست. مرحوم کلینی نقل کرد وجود مبارک حضرت رسول (علیه وعلی آله آلاف التحیه و الثناء) فرمود: «الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه» انسان گوهر دارد بی‌سرمایه خلق نشده است. چو دریا به سرمایه خویش باش، هم از بود خود سود خود بر تراش در درون انسان گوهرهاست. منتهی انبیا مهندسان خوبی هستند، زمین‌شناسان خوبی هستند و معدن را کندوکاو می‌کنند. این «یسیرو»، «یسیرو» جزو نبوت عامه است نه نبوت خاصه. همه آمدند که اثاره کنند ثوره کنند، انقلابی به ‌پا کنند. شکوفا کنند این معدنها را و گوهرها را استخراج کنند تا بگویند تو این هستی. اگر انسان به معدن خود رسید دیگر «گدا طبعی» ندارد، نه بیراهه می‌رود نه راه راست، نه دست کسی را قطع می‌کند این خوی در این پسر پیغمبر(ص) ـ امام خمینی ـ بود. به سرمایه خویش بود...
امام(ره)، فرزند قرآن و زمانه خویش
ببینید امام(ره) گاهی دست به قلم می‌کرد، اعلامیه می‌داد، کتاب می‌نوشت. فقه و فلسفه و امثال و ذلک این‌ها را دست به قلم می‌کرد که آثار نورانی هم داشت. یکی وقتی هم این دستها، این انگشتها را مشت کرد و گفت من توی دهن این دولت می‌زنم و قبل از اینکه به دهن دولت بزند، دولت دهن بسته ساکت شد. این چه دستی است؟ که اگر باز باشد آن اعلامیه‌های جهان‌پسند و بیدارگر و اگر مشت شود عامل سقوط یک رژیم فاسد. بنگرید ببینید کدام دست است که اگر قهر کند طاغوتی را ساقط می‌کند، مهر کند جامعه‌ای را به دین جذب می‌کند. یک بیان لطیفی اهل معرفت دارند که از همین آیات قرآن کریم گرفته شده و آیات قرآن کریم این است مادامی که انسان به فکر تکاثر است دستش به جیب اوست یا چشمش به کیف دیگران است این قارونانه زندگی می‌کند سرانجام گرفتار شکم زمین خواهد شد.
قلبت را پر کن نه جیبت را
خرج علی قومه فی زینته می‌شود خسفنا به و بداره الارض می‌شود یک شق‌الارضی است در برابر شق‌القمر برای به کام فرو بردن قارون. پایان قارونی‌ها این است هر کس چشمش به جیب اوست قارونی فکر کرده او که می‌گوید من خودم زحمت کشیدم 30ـ40 سال درس خواندم مالک شدم همان حرف قارون را می‌زند. مگر آن بدبخت غیر از این گفت انما اوتیتوا علی علماً عندی اما هر که گفت خدای سبحان توفیق داد من در کنار مادیه او نشستم و چیزی گیرم آمد او به جایی می‌رسد تکاثر منشها چشمشان یا به جیب خودشان است یا به کیف دیگران. اینها قارونانه زندگی می‌کنند و به کام مرگ می‌روند اما اگر کسی چشمش به جَیب او بود نه جیب او، او موسی‌گونه زندگی می‌کند اگر دستی به جَیب برد از این جَیب دستی به در آمد می‌شود قلم امام و اگر دستی به جَیب برد از این جَیب دستی بدر آورد می‌شود مشت امام مگر موسای کریم، اول دست به عصا برد یا اول دست به جَیب کرد. فرمود: و ادخل یدک فی جَیبک تخرج بیضاء من غیر سوء هرچه هست در جَیب انسان است، در قلب انسان است.
کسی که دل تهی است او فقط به جیب می‌نگرد او یک قارون متحرکی است. او اگر حرف موسی می‌زند فکر قارونی دارد نمی‌دانم یادتان هست یا نه. قبل از انقلاب خواستند برای مولوی بزرگداشت بگیرند آن طناز معروف گفته بود تو که عقل و دین نداری چه ادای من درآری/ تو که بنده دلاری چه زنی دم از دلارا. آنکه گرفتار تکاثر است می‌تواند حرف کوثر بزند؟ قبل از اینکه بمیرد رسوا می‌شود. مگر جهان جای بازی کردن است؟ مگر کسی می‌تواند با دین بازی کند؟ مگر می‌تواند با حکومت بازی ‌کند؟ مگر می‌شود بازیگر را امان بدهد؟ فرمود: کمترین بازی با خون شهدا ریختن آبروست. مواظب آبروهایتان باشید ذره‌ای تجاوز از خون شهدا و پیام امام، فقه و... با آبروریزی همراه است. مواظب آخرت، دنیا و کرامتتان باشید. ما شما را کریم خلق کردیم این را رایگان از دست ندهید به این فکر باشید در جَیبتان چیزی باشد خالی بودید خودتان را به زحمت نیاندازید. از خالی بندها کسی چیزی نمی‌خرد! اگر جناب حافظ گفته بود: چو انگشت سلیمانی نباشد// چه خاصیت دهد نقش نگینی، این مسبوق هست به آن لطیفه مولوی که گفت اگر دست موسوی نداری به عصا دست نزن! وگرنه فرعون تو را می‌بلعد. تو با چی می‌خواهی بجنگی؟ با کی می‌خواهی بجنگی؟ اگر این ابزار است آنها بیشتر دارند. پس یک چیزی داشته باش که آنها ندارند.
آن چیزی که آنها ندارند و تو داری در دلت باید باشد در جَیب باید باشد نه در جیب. اگر وجود مبارک حضرت امیر تازیانه را به دست می‌گرفت ـ اینها تمثیل است و نه تعیین ـ به بازار کوفه می‌رفت تازیانه دست می‌گرفت می‌فرمود: الفقه ثم المتجر. یعنی تجارت بدون فقه آلودگی دارد، ربا دارد. خوب سیاست چی؟ یعنی این فقط مخصوص تجارت است و تازیانه ‌برای بازار کوفه است؟ خطر تجارت ربا است همه می‌دانند. اما خطر سیاست وباست. حضرت امیر نه تنها فصیح بود، بلیغ بود، فرمود ما فرمانده کل سخن هستیم. ما نه تنها فصیح و بلیغیم نه تنها افصح الناس و ابلغ الناس‌ایم، فرمانده حرف هستیم، می‌فهمیم کی حرف بزنیم، کجا حرف بزنیم، چطور حرف بزنیم، با کی حرف بزنیم. این معنای فرمانده کل قوای حرف بودن است، به همین واسطه 25 سال حرف نزد. آن کسی که چهارتا کلمه یاد گرفته فوراً یادداشت می‌کند، کجا بگوید این اسیرالکلام است نه امیرالکلام. همین که یک مطلب را دیده یا شنیده یا خوانده یا از کسی فهمیده فوراً یادداشت می‌کند کجا بگوید. فرمود ما فرمانده کل کلام هستیم حرف در اختیار ماست، اسیر ماست. علامه طباطبایی گفت ادب علی این بود که در پیشگاه پیامبر(ص) حرف نمی‌زد، تمام این حرفهاش مال بعد از رحلت پیامبر(ص) است، این معنی ادب است، ادب آن ظرافت کار است اگر کسی ظریف کار نباشد می‌گویند مودب نیست.
آفت سیاست، وباست
سنایی می‌گوید: مصطفی اندر جهان، آنگه کسی گوید که عقل؟ آفتاب اندر سما آنگه کسی گوید سها؟ سها آن ضعیفترین و کمرنگترین ستاره آسمان است که افراد ضعیف الباصره را با آن می‌آموزند. اگر کسی شب می‌توانست ستاره سها را ببیند می‌گفتند چشمش سالم است. می‌گوید همه عقلا اگر الان 7 میلیارد بشری که روی زمین است همه اینها در حد مرحوم فارابی و بوعلی بودند باز صادق بود که خدا می‌فرماید لقد بعث فی الامیین رسولا آن چیز دیگری است از ابدیت خبر دارد، از ازلیت خبر دارد، اینها یک راه دیگر است. حالا اگر کسی خواست سخنان حضرت امیر را بشنوند، گفت فرمانده کل سخن هستیم آنقدر سخن در اسارت ماست که 25 سال من این را اسیر کردم، وقتی هم که سخن گفت، خطبه خواند. آنقدر خطبه خواند و خواند و خواند که مخاطب جان سپرد در جریان خطبه همام. با اینکه فصیح است، بلیغ است، افصح‌الناس و ابلغ‌الناس است، تکرار کرده بعضی از کلمات را و آن کلمه وبا است این کلمه وبا مثل سل و سرطان نیست. اگر کسی سرطان گرفت یا ایست قلبی داشت یک بیماری آبروبر نیست اما اگر کسی وبا گرفت این بیماری آبروبر است. لحظه به لحظه لگن می‌خواهد، وبا یک بیماری آبروبر است. کلمه وبا در نهج‌البلاغه زیاد آمده است. فرمود: دنیا وباخیز است. مرتع وبی است، موبی و اوبا است. این واژه ـ وبا ـ گاهی ثلاثی ‌مزید گاهی ثلاثی‌ مجرد و .. در نهج‌البلاغه زیاد است. اینجا حضرت علی(ع) برای اینکه به ما بفهماند که سیاست بدون فقه آدم را آبروریزی می‌کند فرمود این دنیا چراگاه وبا خیز و آبروبر است. مگر می‌شود با دین مبارزه و بازی کرد؟ این لحظه به لحظه شماره می‌کند تا آبرو را ببرد.
یک مطلبی را توی پرانتز عرض کنم تا بدانیم این پسر پیغمبر(ص) چرا اینقدر مورد عنایت خداوند بود، ما در شورای عالی قضایی مسئولیتی داشتیم. به عرض امام رساندند که بعضی از دستگاهها خلاف شرع انجام می‌دهند، همه ما را خواستند از تک‌تک آقایان اقرار گرفتند، شهود هم شهادت دادند. وقتی من دیدم و برایشان ثابت شد که در فلان جا خلاف شرع انجام می‌شود. اینجا دیدم صورت این پسر پیغمبر سرخ شد مثل اینکه به ناموس او تجاوز شده. این دین را ناموس می‌دانست اگر به کسی بگویند به ناموس تو تعدی شد تحمل می‌کند؟ او تصمیم می‌گیرد اما با صورت سرخ. این هم مثل آتش است. مگر کسی که شش هزار سال با نفاق عبادت کرد می‌شود از دست او به آسانی درآمد. ببینید کی در کمین ماست؟ بوش و امثال بوش که ابله تاریخ هستند اینها در کمین ما هستند یا عدو مبین به نام شیطان در کمین ماست؟ مگر او کم موجودی است حداقل شش‌ هزار سال سابقه عبادی دارد. بیان نورانی حضرت امیر این است که معلوم نیست این شش ‌هزار سال، شش‌ هزار سال ما باشد که 365 روز است یا بیشتر خب کسی که شش ‌هزار سال سابقه عبادی دارد و یکجا همه را سوزانده آن وقت این به ما رحم می‌کند؟ قسم خورده، گفته من از اینها سواری می‌گیرم...
سونامی‌های جانت را دریاب
اگر نبود نماز شب امام، نبود خلوص او، نبود صبر و توسل او، نبود اربعین‌گیریهای امام، آنقدر محفوظ نمی‌ماند در این طوفان. هر روز در مملکت ما سونامی داریم مگر سونامی این است که فقط بدن را نابود کند. آنکه بتواند جان را منقلب کند، از هر سونامی بدتر است. اگر این است باید خیلی مواظب آن باشیم. ما «کریم» هستیم. از آسمان، زمین، دریاها و از تمام معادن روی زمین بزرگتریم. اگر کرامتمان در سایه خلافتمان تامین شد که برابر بخش پایانی سوره احزاب با ما سخن می‌گوید: انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنا و اشفقن منها و حملها الانسان آنوقت می‌گوییم آسمان بار امانت نتوانست کشید و ما کشیدیم. اما اگر خدای ناکرده سیاستمان بدون فقه بود، تجارتمان بدون فقه بود، معرفتمان بودن فقه بود، فلسفه و کلاممان بدون فقه بود، اینجا تک‌تک جزئیات را خدا می‌شمارد، از ما اقرار می‌گیرد می‌گوید تو بزرگتری یا کوه؟ تو بهتری یا زمین؟ زمین از تو بهتر است. کوه و آسمان از تو بهتر است و... هر دو را گفته. اگر آسمان بار امانت نتوانست کشید، انسان می‌کشد، اگر انسان خلیفه‌الله بود، کرامت دارد و باری می‌کشد که آسمانها و زمین عاجز هستند اما اگر خدای نکرده خلیفه‌الله نبود و غاصبانه از مهر خلافت استفاده کرد از خلافت می‌افتد، از کرامت می‌افتد و آنگاه در این گفتگو تک‌تک جزئیات را خدا به رخ او می‌کشد... زمین از تو بهتر است، آسمان از تو بهتر است...
بنابراین اگر کسی بخواهد در فضای دین، باز نفس بکشد، راهش این است و امام(رض) یک الگوی خوبی بود و والاتر از اینها آن پیامبر اعظم(ص) است که این سال، سال آن ذات مقدس اعلام شده است که سعی همه ما بر این باشد که از این ذات مقدس کمک بگیریم، اگر بیشتر به وجود پیامبر انس بگیرید می‌بینید این 13 معصوم به وسیله پیامبر به قرآن می‌رسند. این پیامبر اعظم نامه‌ای برای دو امپراطوری قوی آن روز نوشت، مگر خاورمیانه بیش از دو امپراطوری داشت یکی شاهنشاهی کسراهای ایران یکی هم قیصرهای روم یکی در شرق حجاز و یکی در غرب حجاز و همین پیامبر اعظم(ص) برای هر دو نوشت: می‌آیید یا بیارمتان؟ این نامه کجا، نامه علی‌بن‌ابیطالب که برای مالک نوشته کجا، و نامه امام برای گورباچف کجا؟ پیامبر اعظم یعنی پیامبر اعظم، این همان جَیب را داشت. و این جَیب را همه ما می‌توانیم داشته باشیم منتهی ما در دامنه، آنها در قله. ما در یک درجه و دو درجه آنها در درجه میلیاردی...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات