تاریخ انتشار : ۲۶ آذر ۱۳۸۸ - ۱۱:۱۸  ، 
کد خبر : ۱۳۳۲۵۰

اسلام سیاسى در ترکیه چالش مدرنیته و سکولاریسم

مقدمه: دانشمندان علوم اجتماعى بر سر مقام، مرتبه و جایگاه داشتن سکولاریسم تاکید مى کنند. بر این اساس، تاریخ جهانى به واسطه پیشرفت، درصدد این است که یک نقصان مذهبى را مطرح نماید و ایجاد اسلام سیاسى در عصر حاضر معمایى است که به واسطه ظهور این اعتقاد شکل گرفت. اسلام سیاسى، سعى مى کند با این سوءال که چرا مذهب نمى تواند از آن جدا شود، نظریه سکولاریسم را به مخاطره و چالش بکشد. این اختلافِ جواب در مورد این سوءال، منجر به پر رنگ شدن تأثیر غرب در فرهنگ و تمدن ترکیه شده و برخورد این نظریه ها موجب اختلاف بین اندیشمندان غربى(مسیحى) و مسلمانان شده است. امّا نزد اندیشمندانِ مسلمان، مذهب و سیاست جزء لاینفک اسلام هستند. بدون شک، مذهب و امور اجتماعى - همان گونه که تاریخچه دیگر مذاهب چون مسیحى ها، یهودى ها و دیگر آیین مذهبى و غیر مذهبى نشان مى دهد ، به یکدیگر متصّل اند. مطابق این ادعا، یک نوع رابطه منطقى میان مذهب و سیاست وجود دارد، که ناشى از تأثیرات اسلام بر علوم مسلمانان و غیر مسلمانان مى شود. پیدایش اسلام سیاسى اختلاف یک کینه قدیمى بین دو تمدن غرب و شرق را آشکار مى سازد و به این وسیله، جدا سازى اسلام از سیاست امرى محال و غیر قابل امکان مى باشد. دلیل این که ترکیه را به عنوان نمونه عینى سکولاریسم معرفى کردیم این بود که در آن اختلاف عینى و مشخصى بین اسلام و غرب به چشم مى خورد. با وجود این که جزء جزء کشور ترکیه تحت تأثیر سکولاریسم قرار گرفته، ولى وسیله اى شده در جهت پیشبرد اهداف شهرى سازى و صنعتى کردن، که این امر به افراط و تند روى حکومت سکولاریسم در ترکیه منجر شده است. ارنست گلنر در مقاله خویش تحت عنوان اسلام یگانه مذهب جهان و ترکیه یگانه کشور در میان کشورهاى مسلمان جهان این موضوع را به خوبى بیان مى کند. ترکیه با یک تغییر سهمگین از طرف سکولاریسم غرب مواجه شد و اختلاف و کشمکش میان اسلام و سیاست یک حادثه تاریخى جدید نوظهور در ترکیه است، که در چارچوب تمدن سازى کنونى نمى تواند به این اختلاف که در تمدن مسلمانان و مسیحیان نمایان است پاسخ دهد. البته سوالِ مطرح شده یک مسئله مذهبى نیست، بلکه یک خواسته سیاسى است، که منجر به شکل گیرى یک مشى جدید مى شود. بنابراین اگر مذهب عاملى براى تأثیرگذارى بر روى پدیده هاى اجتماعى و سیاسى باشد، خود موجب ایجاد یک تمایل مذهبى براى جستجو در علم سیاست مى شود، که در این صورت اسلام به عنوان یک مذهب، نظریه معروف «اسلام سیاسى» را صادر مى کند. البته ممکن است در این موقعیت یک عبارت و برداشت مبهم پدیدار شود، که دکترعلى شریعتى به عنوان یک روشنفکر معروف و مسلمان آن را مطرح مى سازد. او اسلام را تحت عنوان «نظریه سیاسى» که با نظریه مسیحیّت در کتاب «اسلام و مسیحیّت» بیان شده، برابر مى داند که خود این در نظریه موجب تأثیرگذارى در زندگى بشر و فکر او مى شود و همچنین موجب تقویت و تکمیل هستى شناختى و جهان شناختى در بشر مى گردد. البته باید توجه داشت که این نظریه در ابتدا به عنوان یک طرح سیاسى مطرح شد؛ طرح که از ابتدایى ترین اهداف اسلام در قالب تمدن و اصلاح طلبى بود. ظهور امپراتورى جدیدى در قرن 19میلادى یک حادثه مهم تاریخى دیگر شکل گرفت، به گونه اى که به این طرح مشروعیت داده و سرانجام این حادثه در زمان حکومت سلطان عبد الحمید دوّم تقویت شد. مصطفى کمال آتاترک و دیگر روشنفکران ترکى، نظریه جدید سکولاریسم را در داخل ترکیه و بر روى اعتقادات اسلامى پیاده کردند و اسلام را ابزارى (حربه اى) براى مقابله با سیاست جلوه دادند. این اختلاف و درگیرى تا پایان دوره آتاترک به چشم مى خورد و بعد از آن، اسلامِ سیاسى در قالب یک طرح عقیدتى- سیاسى بر پایه نظریه کمالیست شکل گرفت و تقویت شد. این مقاله در صدد این است که بحران جهانى و مبارزه میان مدرنیزاسیون وسکولاریسم بین المللى را در قالب اسلام سیاسى که بعد از قرن 19 مقدمه اى براى تحول در غرب به شمار رفت، و اینکه چرا اسلام در حال حاضر نمونه اى از این طرح به شمار مى آید، را توضیح دهد.

دولت عثمانى نوپا: اسلام مدرن
نکته مهم و اساسى در تغییرات ارثى امپراتورى عثمانى در دنیاى حال، با اصلاح تغییرات در سال 1839 میلادى شکل گرفت. این تغییرات و تنظیمات یک ماده جدیدى را که به وسیله تصویب عاملى خارجى و نیز شناساندن عوامل و موضوعات در روى برابرى اخلاق و مذهب که در خارج از قانون بحث مى شد، علنى کرد. این روند با سرعت بسیار زیادى شروع شد، که علت آن را مى توان در قانون اصلاحات 1956 میلادى که به تصویب برابرى میان مسلمانان و غیر مسلمانان در زمینه پرداخت مالیات، نظام وظیفه عمومى و حتى در امور عمومى؛ مانند ترافیک و... شد را مشاهده کرد.
این قبیل تغییرات در امپراتورى عثمانى جایگاه والایى در زمینه اقتصادى، سیاسى و حتى نظریه هایى که منعکس کننده سرمایه دارى غرب بود، پیدا کرد، که همسو با صعود ملى گرایى داخلى در اروپاى غربى، تغییرات اصلاحى، تلاش خود را در زمینه عقیده مردم به کار گرفت. بنابراین، خطِّ حکومت عثمانى پایه و اساس دولت قرار گرفت که درصدد توسعه و وحدت میان مذاهب و گروههاى مذهبى بود. البته مبنا در این امپراتورى، اسلام بود و این خود رأس هرم مذاهب قرار گرفت، به گونه اى که بر روى آنها تسلط یافت و گروه هاى مختلف به یکدیگر پیوستند و یک حکومت و ملیّت را اداره کردند و دولت عثمانى نیز آن را از همه پیروانش با هر گرایش و مذهبى که داشتند، گرفت.
با وجود عوامل فسادى که به صورت آزادانه عمل مى کردند، تجزیه طلبانى نیز تربیت شدند، که فساد را در قسمت هاى غیر مذهبى این سرزمین ترویج مى دادند، که برخورد امپریالیسم غرب، منجر به تشدید شدن اختلاف ها میان نژاد پرستان و گروه هاى مذهبى شد. یک گروه نژادپرست از کارگرها، مسلمانان را که در حومه آن ها بودند کنترل مى کردند، به گونه اى که همه امور صنعت را از آنان ربودند. عده زیادى از شرکاى اروپایى - تجارى این امپراتورى، حاضر به معامله با مسلمانان نبودند، و با غیرمسلمانان معامله مى کردند، که عامل اصلى اختلافات در این امپراتورى، گسترش روابط میان گروه هاى نژاد پرست و بعضاً مذهبى با دیگر گروه هایى بود، که به اصطلاح مى خواستند در این سرزمین وحدت ایجاد کنند.
هرچند تلاش به منظور توسعه دادن و سازش میان گروه هاى داخلى نا موفق بود، اما با این نظریه ظاهراً کارهاى خود را پیش مى بردند و دولت نیز جهت حمایت از هواداران اروپایى خود نظام مالیاتى را لغو کرد. بنابر این، قدرت هاى اروپایى مشتاق بودند تا با سرمایه گذارى هاى خارجى حمایت دولت قدرتمند عثمانى را جذب کنند، ولى این میدان دادن به اروپایى ها موجب تکیه و علاقه مندى بیشتر دولت به نیروهاى بیگانه شد، و خود، میدان را براى تضعیف پایه هاى حکومت و از دست دادن حمایت داخلى فراهم نمودند که این امر موجب گردید تا غیرمسلمانان دنبال حامیانى بگردند که از آنان حمایت و پشتیبانى نماید.
در این زمان بود که اندیشه تشکیل دولتى جدید نمایان شد؛ دولتى که چاره اى ندارد تا با کمک مسلمانان روبه مدرن شدن گام بردارد، که این تغییرات بعد از قوانین اصلاحى سال 1856 میلادى در این امپراتورى مطرح گردید و داغ شد.
بنابراین حاصل برترى دادن به عقیده مسلمانان نفوذ قدرت امپراتورى بود، هرچند امپراتورى جدید به این حکم که مسلمانان امور را در دست بگیرند معترض بود، و موجب گردید تا بعضى از امتیازات به مسلمانان داده شود و آنان به گونه اى بعضى از اقدامات را در اختیار داشته باشند، اما نتیجه این شد که این امپراتورى به احساسات یک گروه خاص از مردمش ارج گذاشت و این خود موجب بر قرارى یک انسجام دور و دراز میان گروه هاى مذهبى گردید و تنظیمات سکولاریسم سیاسى در حقیقت هم پخش کردن یک اتحاد قومى میان دسته اى از مسلمانان بود.
اگرچه امپراتورى جوان مخالف تمدن سازى در سرزمین اش نبود، اما روءساى این تنظیمات درصدد آن بودند تا با استفاده از یک سرى اصول اخلاقى و فلسفى، معیار اثر بخشى را بسط داده و بعضى از اصول را کم رنگ و کم تأثیر نمایند. آن ها درصدد بودند تا این شکاف را بوسیله پیشنهاد دادن مطابقت میان نظریه (مدرن سازى) با اسلام سیاسى و اصول حاکم بر نظام سیاسى، پر نمایند. این امپراتورى، اسلام را به عنوان عامل اوّلیّه در همبستگى اجتماعى میان جمعیت هاى مسلمانان مثال مى زند. به همین دلیل آنها از اسلام به عنوان عامل ساماندهى مقاصد غرب و تکمیل آنها به کمک اصول دینى، یاد کرده و آن را مهم مى دانند و نظریه هایى چون آزادى، نقش قانون، دموکراسى و مجلس و نهادهاى جمعى، در شرایط مساوىِ اسلامى را خاطر نشان مى کنند. ترقى فراوان نهادهاى سیاسى در این سرزمین و تطبیق دادن قواعد فلسفى غرب با اصول و فروع اسلام از نکات مهم مطرح شده در این امپراتورى است.
مسلمانان سعى و تلاش مى کنند تا اصول و مذهب را با عمل هاى منطقى تطبیق داده و عقاید و ایده هاى غربى را با اصول اسلامى منطبق نمایند، که از آن به نام پیشرفت یا ترقى یاد مى کنند.
اسلام در این سرزمین با عنوان طرح سیاسى مهم،رشد نموده و مطرح شد، زیرا این امپراتورى در ابتدا درصدد دریافت ایده هاى جدید بود، زیرا اصلاحات و تنظیمات ابلاغى جدید نمى توانست به اصلاحات مشروعیت ببخشد، حال با کمک هرگونه روش و عقیده اى که باشد، این امپراتورى به نیازهاى عقلى و منطقى توجه مى کند. هرچند دولت به منظور ثابت کردن این تضادها با کمکِ مشاهدات خود در بخش هاى مختلف مسلمان نشین این امپراتورى، سعى در نزدیک ساختن گروه هاى مختلف مذهبى و غیرمذهبى با یکدیگر بود، و در کنار اینها آنها طرفدار تمدن سازى براساس الگوهاى غربى بودند، اما افکار جدید شکل گرفته در این امپراتورى از شرایطى که اصطلاحات غرب از چشم انداز اسلامى بدست آورده، ناشى مى شود. این تضادها عاملى است که به بارورى سازى عقاید در این عرصه مدرن سازى کمک مى کند.
این بر خورد تضادها با کمک و تدابیر سلطان عبدالحمید دوّم- کسى که از یک سو موافق تمدن گرایى در سرزمین عثمانى بود و از سوى دیگر به استبداد ارتجاعى که حاصل تمدن سکولار در دوران جمهورى خواهان بود دشنام مى داد - از بین رفت. در تاریخ، عقاید عبدالحمید دوّم در مقایسه اى با کمالیست، به نام (ارتجاع- استبداد) مطرح شده که به خوبى از اصول اخلاقى اسلامى قابل تشخیص است. این منش و رفتار، نمایى گمراه کننده بود؛ زیرا: او دنباله روى پیشینیان خود بوده است. درینگل معتقد است که اگر بپذیریم این سلطان با وجود بدگمانى نسبت به غرب، حمایت خودش را از آن تنظیمات بر نداشت، مخالف خِرَد آدمى است؛ زیرا تعداد زیادى از نهادهاى دیوانسالارى در جمهورى ترکیه در زمان سلطنت سلطان عبدالحمید پایه گذارى شده و خود این پادشاه از موافقان تشکیل دولت عثمانى جدید بوده است. این پادشاه، اسلام را به خاطر مشروعیت بخشیدن به تمدن سازى براساس الگوهاى غرب برگزید. او در کتاب خود مى نویسد: «اگر چه این وضعیت پایه هاى اسلام سیاسى را بنیان گذارى کرد، در حقیقت خودش در دستور کار سکولارها قرار گرفت». دولت جدید به مثابه پلى بود که بوسیله اصلاحات جدید میان مدرنیزه کردن و اسلامى کردن، رابطه برقرار مى کرد. در زمان این پادشاه بود که غرب گرایى و مدرنیزه کردن تا قدرت کوتاهى با یکدیگر برابر بودند.
اسلام گرایى عبدالحمید، نظریه جدیدى بود که بیشتر به یک خلق و آفرینش شباهت داشت و آن وسیله اى بود براى مشروعیت دادن به قدرت خود. در قرن 19 بود که بخشى از این سرزمین سقوط کرد و تصمیم بر جدا سازى و حتى اتصال آن به دیگر بخش گرفته شد. در سال1877-1878 میلادى جنگ دولت عثمانى با روسیه به این نقیصه پایان داد و قلمرو این حکومت تا بالکان گسترش یافت و همین عامل موجب شد که بیشتر این امپراتورى را مسیحى ها تشکیل دهند. سرزمین هاى عرب ها تا آن زمان از نظرها دور بود، به گونه اى که گویا نادیده گرفته شد، ولى بعدها اوضاع ورق خود به گونه اى که به همان اقتصاد و وضع مطلوب قبلى خود بازگشتند و همین عامل موجب ایجاد یک اتحاد ماندنى و همیشگى براى حفظ بقاى آن ملت گردید. بنابراین به خوبى روشن است که عبدالحمید به دلیل حمایت از قدرت هاى بیگانه تعداد زیادى از غیرمسلمان ها را به حمایت دولت خود درآورده و به تبع آن، غیرمسلمان ها نیز تعهدى در زمینه وفادارى به دولت عثمانى از خود نشان دادند و مسائل مربوط با مسلمانان به صورت ثابت مطرح گردید؛ زیرا اسلام مذهب غالب و رسمى در این حیطه بود.
عبدالحمید بر این عقیده بود که اسلام حامل وسیله اى است براى سست کردن یا ایجاد اتحاد میان پایه هاى حکومتى، و عاملى جهت ارتباط با غیربومى ها در این زمان و به همین علت بود که حضور اعراب در زمان حکومت این سلطان به خوبى قابل حس است.
پان اسلامیست ها خارج از مسیر خود گام برداشتند و تا آن زمان که اسلام به عنوان پایه هاى حکومت داراى مقام و جایگاه خاصى بود، یک عقیده و هدف شده بود. در کنار آن، حضور قدرت هاى مخالف حکومت و به تبع آن حمایت نامناسب دولت از غیرمسلمان ها به واسطه شهرت آنها، خود عاملى بود در جهت ضعف و سقوط دولت عثمانى. تصرّف کانال سوئز در سال 1869 میلادى (راه ارتباطى میان بریتانیا و اقیانوس هند) واقع در دریاى مدیترانه و تصرّف آن توسط مصر، عاملى جهت نفوذ بیگانگان به داخل سرزمین هاى اسلامى شد و ذره ذره اداره حکومت کشور را از دست متولیان آن درآورد.
دخالت و ظهور یک باره آلمان به عنوان یک قدرت امپریالیستى پنهان در سال 1871 میلادى، متحد شدن بریتانیا و فرانسه و ادعاى آنها مبنى بر مالکیت بخشى از امپراتورى عثمانى، گشت و گذار در میان بخش هاى مختلف این سرزمین به دلیل روابط بسته و پنهان دولت عثمانى با آلمان و تمایل آلمان ها مبنى بر بستن قرار داد با عثمانى ها و دادن قول همکارى و حمایت از پادشاه عثمانى و به رسمیت شناختن آن، بالا رفتن انتظارات خلفاى عثمانى از دولت هاى غربى حامى خود و از دول مسلمانى که در گوشه و کنار و یا خارج از مرز و بوم عثمانى و به طور مستقیم و غیرمستقیم تحت سیطره آن دولت بودند، موجب تضعیف آن امپراتورى شد.
پان اسلامیست طرح موفقى نبود. سلطان عبدالحمید در واقع به مسلمانان کمک نکرد، امّا اصالت طلبى او موجب گردید تا این امپراتورى به مدت 30 سال بتواند دوام بیاورد. اگر حکومت عبدالحمید در مقایسه با دیگر دولت هاى مسلمان در مقابل دولت هاى غربى بسیار موفق بود، امّا در زمینه باز گرداندن کامل قدرت به دست مسلمانان ناموفق عمل کرد، هم نتوانست نظریه هاى اسلامى را ثابت نگه دارد، و هم اینکه موجب گردید تا غیرمسلمانان ها قدرت را در دست بگیرند. در این زمان، تمدن سازى شامل برابرى میان موضوعات مختلف با داشتن مذاهب مختلف و نیز وابستگى و ارتباط میان آنها بود، ولى در این میان بعضى ناسازگارى ها با عقاید اسلامى نیز به چشم مى خورد.
ملى گرایى مدرن: کمالیست
ملى گرایى به معناىآگاهى اولین بار در میان گروه هاى مذهبى و گروه هاى تجزیه طلب در پایان قرن 19 و اوایل قرن 20 ظهور کرد. گولالپ در این باره مى گوید: ملى گرایى اولین بار در میان غیر مسلمانان مطرح شد، سپس در میان آلبانى ها و بعد ها در میان عرب ها طرح گردید و سرانجام در میان ترک ها و اینکه چرا ملّى گرایى ابتدا در میان ترک هاى ترکیه مطرح شد، قضیه اى تصادفى نیست؛ زیرا این امپراتورى از طریق اندیشه هایى شبیه عقاید بینش اسلامى به آن شکل داد. صعود وظهور ملى گرایى ترکیه یک بیانى بود از واکنش هاى اصلاحى به قدرت هاى امپریالیستى اروپایى. این تدابیر داخلى با نظام فکرى جدید که تلاشى بود سیستماتیک جهت جایگزین کردن غیرمسلمان ها به جاى مسلمان ها و عناصر جمهورى خواه ترکیه با دیگر جمهورى ها اولین بار در سال 1908-8 میلادى شکل گرفت و سر انجام به وسیله پایان دادن به جنگ ترکیه با لیبرال ها 22- 1919 میلادى، کامل گردید. اساس این گروه در جنگ با لیبرال ها از مالکیت مسلمان ها و همچنین(اخیراً) در سرمایه گذارى تجارى مسلمان ها ظاهر شد. نظریه کمالیست یک نظریه داخلى و محلى در ترکیه است. در این نگارش ترکیه یک مفهوم جغرافیایى و مردمى بود، به گونه اى مطابق با بافت آن سرزمین. در اصل این ناحیه از دو مکتب اسلام و روش هاى قومى - ملى گرا شکل گرفت، امّا بعضى عوامل، چون شیوه ملى و هدف فرهنگى، و اینکه یک فرد ترک بهتر از ترکیه اى و غیر بومى مى تواند صحبت کند و حرف بزند، در شکل گیرى آن موءثر بود. اگر چه، این نسخه کمالیست در ترکیه مطابق با نکات قبلى در اصطلاحات ملى گرایى بود، امّا ممکن است بوسیله دفع غیرمسلمان ها از داخل مرزهاى ترکیه و مواردى مشابه آن، ضعف و شدت یابد، اما دیگر معنا اسلامیست سلطان عبدالحمید و سکولاریسم کمال آتاترک مقارن یکدیگرند. به عبارتى دیگر، آنها در یک زمان هر یک ناپایدار و بى دوام بودند. تعبیر کمالیست از ملت ترکیه در بالاترین معنا، جستجوى یک حالت چند نژادى براى یک هویت یکسان بود.
کمالیست امروزى به طور کامل امپراتورى عثمانى را از بین برد و در مقابل آن ایستاد؛ البته صعود و رشد این ملت و اقدام در اداره کردن مستقیم نسل بعد از قرن 19، در امپراتورى مدرن است. امّا ظهور انقلاب کمال آتاترک به منظور نوسازى در حقانیت نظریه ملى گرایى ترکیه شکل گرفت و آن انقلابى ضد امپریالیست و موافق غرب بود. براساس نظریه کمالیست، ترکیه فقط زمانى مى تواند غربى شود که امپریالیسم غرب را بشکند.
بر مبناى این اصل، ترکیه امروزى چاره اى جز جدا کردن اعضایش از امپراتورى قبلى ندارد؛ زیرا اصلاحات، ابزارى در دست قدرت هاى امپریالیستى بزرگ بود. پس کمالیست امروزى از امپراتورى قبلى جدا و مخالف رفتار استعمارگرانه امپریالیست بود. یکى از اهداف عمده در انقلاب کمالیست، خلاص شدن اسلام از حالت ابزارى سیاست بود. به نظر مى رسد، اسلام یک ابزار سیاسى در دست کمالیست بوده و در کنترل حالت سکولار در آمده باشد. ارکان اسلامى در قدرت سیاسى درصدد خراب کردن جمهورى ترکیه بود، که در سال 1923 م صریحاً آن را اعلام نمود. در مارس 1924 م خلافت عثمانى از هم پاشیده شد و همه اعضاى آن به کشورهاى تابعه پیوستند. دولت جدید ترکیه با رأى اکثریت مردم در اوایل سال 1924 م تشکیل شد. مذهب اصلى اسلام بود، ولى بعدها در سال 1928 م عرصه براى ظهور دیگر مذاهب نیز باز شد.
شورش شیخ سعید در 1925 م تلاشى در تاریخ رژیم نوپاى کمال آتاترک بود. این جهش تند، سریع و قوى در جهت درک و فهم رژیم از خودنمایى متصل میان کردها و اسلام ،آشکار شد. این رفتار حکومت، باعث سرعت دادن به آن حرکت در جهت پیشرفت سکولاریسم و تثبیت ملى گرایى بود. تعداد زیادى از اصلاحات مدرن بعد از این رویداد برطرف شد. در ماه بعد(1925-1926م) و در بروشورها و قانون Alphabet Headgear1که جزء قدیمى ترین بخش ها بودند، این را مطرح کردند و همه مذاهب، منازل قدیمى و معابد بسته شده و تبلیغ آن ممنوع گردید. این چنین بود که کمالیست از امپراتورى اسلامى به یک ملت و نیز تغییر ایدئولوژى قانونى از اسلام به ملى گرایى تغییر شکل داد. بنابراین این سؤال از این عقاید جارى در ترکیه جواب جدیدى را ایجاد مى کرد و آن اینکه: ترکیه یک ملت متحد و جاه طلب است، که تمدن غرب را در دست گرفته است.
هدف کلى رهبرى کمالیست، بایگانى کردن تمدن هم عصر خود است، امّا این نظریه بر خلاف نظریه گولالپ است؛ زیرا او نظریه اختلاط و ترکیب میان اسلام و تمدن را صادر نموده بود. فرهنگ محلى اختلاط آن باتمدن جهانى، که کمالیست آن را به عنوان یک مانع براى رسیدن به اهداف بعدى خود مى دانست، به همین خاطر در رهبریت کمالیست مصطفى کمال آتاترک، مدرنیزه شدن، حد وسط غرب گرایى است، تا آن جایى که آنها اسلام را یک مانع مى دیدند که تمدن هم عصر را از بین مى برد و لذا به ناچار اسلام در سر راه خود با نسخه کمالیست مبنى بر حکومت مدرن چند قومى مواجه شد.
امّا روش کمالیست و شرایط بعدى آن در بیشتر مدل ها، شبیه مدل اسلام اصلاح طلبانه شدند. در این هدف، عام گرایى و خاص گرایى با یکدیگر ترکیب شدند. اسلام قرن 19و اهمیتش در زمینه ارائه دادن ارتباطى بین تمدن غرب و ریاست کردن درنظام سیاسى، اقتصادى و عرصه هاى سیاسى، موجب به چالش کشاندن نظام هاى مذکور شد. اسلام اصلاح طلبانه به وسیله یک تلاش براى بازگشت به تمدن قبل تقسیم شده بود، تمامى این پرسش ها بوسیله غرب مطرح گردید. این یک حقیقت راستین براى ملى گرایى کمالیست بود. اسلام اصلاح طلبانه تلاش کرد تا به قبول و پذیرش اصول غرب از طریق تفسیر هوشمندانه از اسلام مشروعیت ببخشد و مدرنیزه سازى را در چارچوب اسلام واقعى و راستین تصدیق نماید. اسلام مدرن، خواستار پذیرش اصولى است که به راستى از اسلام سرچشمه گرفته و به غرب به عنوان یک واگذارى مجددِ به خوبى و اسلام و مسلمانان مشروعیت بدهد. براى مثال امپراتورى جدید ادعا کرد: نهادهایى که نمایانگر اصول و مبانى اروپایى هستند، مجبوراند، که در همه زمان ها به اسلام و مبانى اصولى آن پایبند باشند. این امپراتورى در ملى گرایى کمالیست شبیه به یک نوع افسانه است که در اصل به عنوان همه نوع از نژاد بشر است و با فرهنگ هاى مختلف و زبان هایى، چون ترکى-استانبولى هستند.
بنابراین مى توان ادعا کرد که در تاریخ ترکیه، بیشترین خدمت را انقلاب کمالیست انجام داد، که بدین وسیله غرب را با ارائه تصویرى درست و در روش هاى اسلامى نشان داد، امّا قبل از اسلام با بیانى کوتاه از شخصیت هاى ترکیه اى. در پژوهش هاى تاریخى، دولت مردمى ترکیه در سال 1930 م، و با مهاجرت اقوامشان به آسیاى مرکزى شکل گرفت، بنابراین تمدنشان و زبانشان به همه جا نفوذ کرد. همچنین تأسیس آکادمى زبان در1930م و با استفاده از کلیه زبان هاى زنده دنیا در آن و به دلیل اینکه اکثر مردم در آسیاى مرکزى به این زبان آشنا بودند، شکل رسمى به خود گرفت و عامل اصلى زبان در دوره هاى تحصیلى در مدارس، در سطوح عالیه و حتى کتاب هاى درسى شد.
این نظریه در حقیقت تلاشى بود در جهت دفع تنش داخلى. به طور کلى، این تنش داخلى ترکیب مختلفى از همه ملت جهان سوّم بود که بوسیله تضادهاى داخلى از طرف اروپایى ها ایجاد گردید. این همزادى میان غرب و ساکنان آن از طرف نظریه اروپایى ها، در جهت تکذیب خواسته هاى عام گرا و جاه طلب کاپیتالیسم بود.
کاپیتالیسم در یک زمان بخش هاى مختلف جهان را با یکدیگر متحد کرد. او دعوى یک گونه کردن جهان را داشت، امّا در عوض یک نوع توسعه نامتناسب و ناهمگون را ارائه داد. این تضاد درونى منعکس شده در فر هنگ غرب، موجب اتحاد همزمان میان آن دو گردید و مردم جهان سوّم از غرب تقلید مى کردند، ولى بعدها شرح دادند که از تقلید غرب نیز عاجزند. ملى گرایى جهان سوّم به طور ذاتى مخالف آن است؛ زیرا در آن زمان نسبى و عمومى است. اینکه او(کاپیتالیسم)اعلامیه اى به عنوان روش عمومى ایجاد کرد، موضوعى بود که از غرب وام گرفته بود. امّا از طریق مشروعیت دادن به اخبار و هویت عمومى در میان دول چند ملیتى مطرح گردید.
ادعاى در هم آمیختن ادعاها، یک جواب را به این سوءال داد، که چرا و چگونه جهان سوّمى ها سعى مى کنند که طرح هاى غرب را اجرا کرده و براساس روش آن ها کار کنند و در قبال آن ادعا دارند که حد و اندازه تقلید را حفظ کرده اند و صحت ادعاى خود را از لابه لاى قوانین غرب خارج مى کنند؟! آیا آنان حق یکسان سازى عناصر را دارند و تا چه حدّى سعى ما بر این است تا به سوءال ها، مورد به مورد پاسخ بدهیم؛ ملى گرایى کمالیست یک مسافت سختى را برگزیده... او ادعا کرد که همه گروه ها به اسلام و بخش اصلاحات آن باز مى شود، به همین منظور این راه را برگزید تا به طور عمده متصل بکند این اسطوره تمدن جهانى را با نشان دادن تساوى خیالى از ایدئالیسم اروپایى غربى، و ادعا کرد که این تمدن مخالف غرب نبوده است.
تر کیه قادر نبود تا این تجربه را تکرار کند. البته این مسئله نشانى از کمبود ذاتى در میان ملت ترکیه نبود، چیزى که چشم انداز کشورهاى اروپایى از آن حکایت مى کرد، امّا خود این، نتیجه نامطلوبى از کاپیتالیسم در ساختار جهانى بود. ترکیه با حضور مداوم این نقص در فرضیه هاى جهانى و که این طرح در تجربه غرب(کشورهاى غربى) تکرار مى شود، از انتقادهاى فراجهانىِ سیطره غرب که شامل یک گونه جدید از اسلام گرایى است، عبور کرده؛ ترکیه اى که مدرنیزه شدن کمالیست و اسلامیت را نمى پذیرد.
به مبارزه طلبیدن تمدن سازى کمالیست توسط اسلام گرایان
در این بخش در خصوص مخالفت اسلام گرایان در برترى دوره اوج گیرى فرمانروایى کمالیست نوگرایان صحبت مى شود.
این وابستگى همانند این سوءال است که مدرنیزه چگونه است؟! هرچند این دوره یک چاره و راه کار جهت در فعالیت ملى گرایان غیرمذهبى بود. در نظریه مدرنیزه کردن اسلام، تعبیر سخت نامشابه در سکولاریسم کمالیست که از فروپاشى اسلام حمایت مى کند به طورکامل در زمینه مدرنیزه سازى کار آمد بوده است. این دیدگاه ها بوسیله گروه NSP(گروه رهایى ملى) پخش و نشر داده شد. این جمعیت اسلامى سیاسى در سال 1970 میلادى بهترین مثال در این زمینه است NSP.متصدى تشکیل گروه جنجالى رفه Rafah)) در سال 1990 م بوده و توسط(نیک منتین ایرباکان) اداره و رهبرى مى شود، او استاد مکانیک در دانشگاه فناورى استانبول بود که در آن سال ها وارد سیاست شد. او همواره از اسلام آوردنش و نیز از تعلیمات خود در زمینه فناورى ایرباکان، ظاهراً سخنرانى هاى فراوان او در دانشگاه و اظهارات مکرر او در این خصوص، او را به عنوان یک فرد سیاسى مطرح کرد که مى تواند بر مطالعات و تکنولوژى غرب اثرگذار باشد (اظهاراتى که برگرفته از تعلیمات اسلامى است) بین قرن هاى 7-14م که البته غرب به طورکنایه اى از لفظ (ما) استفاده مى کند و شرق از لفظ (آنها) مى فهمند که هر چه دارند همه از شرق و مسلمانان است. این نمونه از تصویرپردازى، نمونه اى از اسلام متمدن است که نشان مى دهد ادعاهاى تکنولوژى غرب و رسوم و نهادهاى آنها در اصل ریشه اسلامى دارند. با همه این علائم واضح و قانع کننده، آنها حاضر نیستند که واقعى بودن آن را بپذیرند.
بنیار توپراک کسى بود که در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 به اسلام ایمان آورد و اسلام را پذیرفت و اینکه تمدن و مدرنیزه سازى مترادف با غرب گرایى است را رّد کرد. گرچه این تضاد مخالف و ضد، در هسته مرکزىِ چند بخشى کمالیست دیده مى شود، امّا به طور کامل در فعال کردن فرهنگ سیاسى بیگانه نبود. همان گونه که قبلاً نشان داده شد، یک نکته اى از ابهام در تعریف معناى کمالیست در میان ملت ترکیه وجود داشت، گرچه کمالیست، اسلام را به عنوان طرح تمدن ساز نپذیرفت، آن ها همیشه تصور مى کردند که ملت ترکیه مسلمان هستند، از این رو در چند دهه اول از تأسیس این جمهورى، هنگامى که این رژیم به طور کامل جایگزین رژیم قبلى شد، یک گرایش در جهت یکسان سازى اسلام در عقاید قانونى به عنوان یک قدرت سیاسى مطرح شد. در ابتداى این روند، زبان و خود ترکیه موجب توجه و حمایت صاحب منصبان قرار گرفت. این ابهام هرگز ثابت نبود، تا اینکه ستیز میان کمالیست و اسلام گرایان مدرن شدن را به تصویر مى کشد، که ابتدا در سال هاى معاصر وجود داشت. EWP در سال 1996م قدرت را انتخاب کرد ، ولى در آن سال توسط ارتش (نیروى نظامى) کمالیست از بین رفت و کم کم از دور دچار نقض ظاهرى شد.
و در سال 1990 م زمانى که اختلافات در سال1990م به اوج خود رسید، بایستى علت را به گونه اى دیگر و مختلف تفسیر کرد. ما نیاز داریم تا یک رشته و جاى پایى از نقد اسلامى را درون این تحلیل قرار دهیم، که ادامه برترى در تفاوت یکسان براى مدرن شدن و واقعیت رد کردن طرح خود مدرنیزاسیون است. این ظهور جدید از اسلام در نوشته هاى گروه محبوبى از نویسندگان مسلمان در سال1980م به خوبى مشهود است. روسن کالیر 1990م کتاب ممتازى دارد به نام Ismet ozed که شامل سه بخش است: تکنولوژى، تمدن و از خود بیگانگى. این کتاب که در زمینه ادبیات پیش قدم است، در سال1968م چاپ شد. کالیر مواضع کارى خود را در این کتاب در مقدمه اش این گونه بیان مى کند :روشنفکران مسلمان در ترکیه به یک هدف در هم سطح کردن تمدن معاصر رسیده اند؛ هموارکردن در شیوه اى که گزارش ها را با آن چه در غرب است و آمده. بدون هیچ سازشى با مذاهبشان قرار دهند». به همین منظور در ابتداى کتاب اوزل آمده : اگرچه کار تمدن سازى این نیست، اما در ذات تمدن سازى به گونه اى پرسش گرایانه شروع شده . بدون شک گرایشى از اسلام وجود دارد که مدرن شدن و تکنولوژى را طرد مى کند. در طى این دوره، مدرن شدن مسلمانان و کمالیست آن فقط یک ابزار دنج و کشش ارتجاعى از افکار است که هرگز نفعى نرسانده و نتوانسته محبوب شود. امّا خود همین مقایسه کردن ادبیات جدید تنها حاصل جناح بندى اسلامى است و امّا یک مناظره که مدرن شدن را رد مى کند، بر نگاه روشنفکران ترکیه بین سال هاى 1980-1990م غلبه کرده بود در جایى دیگر مقاله نویس مطرح مى کند که این نتیجه ممکن است تحت عنوان وضعیت پست مدرنیسم فرا خوانده شود. به عبارتى دیگر، تمدن جهانى که ترکیه آرزوى آن را داشت بوسیله طرحى کلى تر در سال هاى اخیر مطرح شد، که به گونه اى مرام و مسلک غرب را نشان مى دهد. در طرحى کاملاً تقلیدى از غرب که در سطح بین المللى و جهانى بى اعتبار بود و تحت عنوان بازگشت فرهنگ معتبر موجب خرید کالاهاى غربى مى شود. نظرسنجى از مدرن سازى، خواست زیادى نیست که اشاره اى پر درد و حسرت به غرب و شرق دارد؛ بر این اساس، اعلام کردن اصالت، چیز جدیدى بود که در خوش آمد گویى به چیرگى و تسلط و برترى غرب به وجود آمد.
گروه اسلامى-سیاسى رفه (Rafah) که در سال 1990م شکل گرفت، تأثیر زیادى در دولت ترکیه داشت. تشکیل و ایجاد این قسم چالش ها و بحران هاى ترسناک با دو مسیر توسعه سیاسى مواجه بودند؛ مسیرى که یک راه کار موءثر را در مدرن ستیزى کمالیست ایجاد مى کند، که این راه کار در مقابل نپذیرفتن کمالیست است، چراکه هرگونه مدرن سازى را رد مى کند. این سازش سست در حرکت سیاسى، نوید بخش تفاوت چیزهایى است که بخش هاى مختلف اجتماعى را تحت تأثیر قرار مى دهد و ممکن است بوسیله ابزارهایى مشترک، مخالف با کمالیست باشد. مزیّت عمل کننده روى این افزایش چالش ها در برابر کمالیست در مفهوم جهانى شدن و در ناتوانى ترقى خواهان و مبانى گروه جنجالى رفه در چند قومیتى شدن است.
بحران هاى کمالیست بخشى از این روند بحران هاى جهانى بود. ریان پراکاش مى گوید :این دو گروه عمومى تاریخ اروپا ادعایى را نگه داشته اند که در دیگر عبارت به وسیله استعمار ایجاد شد. گروه کمالیست و چپ گرایى انقلابى در ترکیه به وسیله سازکارى در اثر استان گرایى (متمرکز سازى) موجب ایجاد پیشرفت و تصاحب تمدن شده است. امّا تمدن غرب زاییده فرضیه هایى روى فرهنگ محلى و مدرن سازى به عنوان طرح برتر صحبت مطرح شد، که قبلاً در خصوص دو طرح جدید و قدیم امپریالیسم ملى گرا و سرمایه دارى که اساسش مارکسیست بود، صحبت شد.
مفهوم مدرن سازى این بود که اسلام مخالف پیشرفت است. کمالیست تمدن غرب را به عنوان یک الگوى جهانى مطرح کرد. آن ها اظهار کردند که اخبار منتشر شده از سوى غرب بسیار مهم هستند به طور جدى آن را پى گیرى نموده و به منبع محلى کاملاً بى توجه بودند بنابراین اگر چه ملى گرایى خود یک ایده غربى است و از طریق مستعمرات جهان در قرن 20م پذیرفته شد، امّا در مورد صحت وجودى خود مورد اندازه گیرى قرار مى گیرد. اسلام این گونه استدلال مى آورد که بومى شناس و استان گراست و از این رو کاملاً ضد امپریالیسم است. چندین مثال در این زمینه از نویسندگان بزرگ وجود دارد که بعضى از این اصول را شرح داده است:... این گروه (امپریالیسم) با زور، بادبان هاى خود را در جوامع عقب مانده پیش برده اند و زیر رگبار شدید ابزارها و سخنرانى هاى سیاسى - خیالى، نویدهایى در خصوص آن داده اند، مواردى، چون ترقى، توسعه، کمک، جذابیت بالا، تمدن و ... و روابط وحشیانه مردم با خرید فساد؛ امّا در واقع آن رنج، محرومیت، قربانى، تورم، فشار و ... را بر روى مردم افزایش مى دهد و در نتیجه ستم، بیچارگى، و ستیز رواج مى یابد.
براساس متن بالا ملى گرایى یک نظر مادى است و به طور کلى و کامل و مستقیم با مسئله توسعه پیوند داده شده است. بولاک از نقطه نظر جهانى و کلى به آن مى نگرد؛ در آن زمانى که تمام عالم درگیر با این مسئله هستند. در این میان سوءالات مطرح شده، به گونه اى پاسخ داده مى شود، این که چگونه یک ملت توسعه مى یابد؟ چگونه مى توان بر قدرت استقلال نظامى و اقتصادى یک ملت تکیه کرد؟ چگونه مى توان ساختارى که از گذشتگان براى ما به جاى مانده است را حفظ و نگه دارى نمود؟! هانتینگتون اصول معروف به بولاق را این گونه بیان مى کند که :آن اصول قادر است تا آینده جهان را که رشد خواهد کرد یا نه، در جهت یک مناقشه میان مسیحیت و سکولاریسم و میان بودایى و دینى و اسلامى پیش بینى کند؛ بنابراین هم زمان، اسلام جدید قرن19م و اسلام قرن 20م، مى توانند فاصله میان استیلاى اروپایى ها بر فرهنگ اسلامى را که یکى پس از دیگرى بر فرهنگ آن لنگر انداخته پر کنند. اسلام اهداف جدیدى را که تمدن غرب آن را قبول ندارد بررسى مى کند؛ زیرا اروپایى ها آن را به عنوان راه روشن نمى پذیرند. این که اصلاحات و تغییرات مسلمانان با اروپایى ها و انگلیسى ها همساز است، مسئله اى است که اسلام جدید با آن مقابله مى کند. در امپراتورى جدید عثمانى، نفوذ اقوام اروپایى روز به روز پیشرفت کرده و به وسیله مقایسه میان آن ها مى توان به این نتیجه رسید که اسلام جدید این عقیده ترقى و پیشرفت شرق با کمک غرب و اصول حاکم بر آن را نمى پذیرد.
نتیجه گیرى:
اسلام تنها یک مصداق از قیام مذهبى خشک نیست (اگر چه خود اسلام یک بخش مهمى از افول مدرنیزاسیون غرب بوده) امّا در آن یک عقیده است که مبارزات سیاسى را لازم و جایز مى داند. این که در قرن 19م وقتى که اسلام در امپراتورى عثمانى قیام کرد، و در قرن 20م نیز پایان یافت، این نزول اسلام در این امپراتورى به جایگاه مذهب و وابستگى آن به اسلام وابستگى ندارد؛ عقیده اى که از طرف خاورشناسان بیان شد و سپس نیازهاى اقتصادى- سیاسى و اجتماعى به آن مشروعیت بخشید و آنها در آن زمان جایگاه خاصى یافتند. این دوره توسط غلبه ملى گرایان دنبال شد. در طول این دوره، روابط ملى-مذهبى اساساً به وسیله استفاده، اسلام از عقاید سیاسى مخصوص خودِ اسلام تعیین مى شد، که در زمان حال اسلام دوباره ظهور کرد تا یک همانندى پست ملى گرایى سیاسى را مجاز بکند.
در نگاهى به گذشته، اصلاحات اسلامى یک حرکت بود در مدار رهاسازى از فرهنگ واقعى بودن و واقعى کردن سیاست بود، که سرانجام این هموارسازى براى ارتقاء از ملى گرایى و شکل ملت ها به سوى ساماندهى سیاسى بود. زمانى که تمدن غرب به این مسئله پرداخت، همه آن عقاید مدرن را در قالب : استان گرایى، ترقى خواهى، خردمندى و تمدن در جهان مستعمراتى خواست. سکولاریسم ملى نیز با این سوءال مطرح شده. اگر کشورهاى جهان سوم همه کوشش خود را صرف تقلید از عرب بکنند، چه چیزى مى تواند جایگزین بهترى براى عقب نشینى و تقلید آن ها - که به خیال خود معتبر است - باشد؟! اگر کشورهاى جهان سوم این کارها را انجام بدهند، چه عملى را مى توانند خودشان ایجاد کنند؟ و چه جایگزین بهترى غیر از اسلام مى تواند وجود داشته باشد؟
جالب است که سرانجام، سکولاریسم به طور غیر صریح غرب را به رسمیت مى شناسد و این گونه وانمود مى کند که باید از غرب درس و سرمشق بگیرد.
هالدون گولالپ (گولارب) پروفسور در زمینه جامعه شناسى در دانشگاه بوقازیس در استانبول ترکیه است. نتایج بدست آمده از فعالیت هاى او در زمینه اسلام سیاسى در عرصه جهانى، شهرى و کوچک عرضه و چاپ شده است. مقالات منتشر شده اش تحت عنوان پست مدرنیزیسم جهانى شامل جامعه شناسى غربى- اسلامى در ترکیه در عرصه اقتصاد و جامعه شناسى است، که این مقاله برنده جایزه بهترین مقاله دوسالانه مجمع تحقیقات ترکیه در آمریکا در سال1999م شد و مقاله جهانى شدن و اسلام سیاسى که در آن مبانى جامعه شناسى ترکیه که مجموعه اى از مطالعات خاورمیانه اى او بوده، در سال 2001 م ارائه شد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات