امیر احمدی
از معدود نقاط مشترک چپ و راست و مسلمان و مسیحی در جهانی که امروز در آن بهسر میبریم، اعتقاد به دموکراسی است. دموکراسی در عصر ما جای پایش را به عنوان محبوبترین شیوه اداره جهان محکم کرده و به خصوص از قرن 19 به بعد، آرام آرام تمام رقبا را از میدان به در کرده است. به خصوص بعد از فروپاشی شوروی، نسخه غربی این دموکراسی، یعنی دموکراسی لیبرال، با قدرت به پیش تاخته و بهواسطه زور و ثروت و جمعیتی که پشت سرش است، عزم کرده تا تمام زمین را تصرف کند.
اما به همان میزان که دموکراسی رشد کرده و فراگیر شده است، جنبشهای ضد دموکراسی غربی هم در نقاط گوناگون جهان پا گرفتهاند و تقویت شدهاند و امروزه اشتباه بزرگی است اگر قدرت و نفوذ و محبوبیت اینها را دستکم بگیریم. از رادیکالترین شکل مبارزه با دموکراسی لیبرال، که در جهان امروز در خاورمیانه اتفاق میافتد، تا انواع و اقسام جنبشهای اروپایی و امریکایلاتین، عده زیادی با هدف شکست دادن دموکراسی لیبرال جنگیدهاند و بسیاری در این راه کشته شدهاند و نکته اینجاست که در بخش عظیمی از این جنبشها، کسانی در حال مبارزهاند که خود به دموکراسی اعتقاد راسخ دارند.
پس دعوا بر سر چیست؟ چه چیز باعث میشود آنان که خود به آرمان دموکراسی معتقدند، چنین علیه کسانی که ادعای صدور دموکراسی به کشورهای دیگر را دارند، میایستند؟ چگونه است که دو گروه که هر دو یک شعار میدهند و لااقل در ظاهر، یک هدف دارند، در برابر هم صفآرایی میکنند؟ برخلاف ظاهر پیچیده ماجرا، اصل قضیه کاملا ساده است: به خصوص در کشورهای غربی، جنبشهای ضد لیبرالیسم مبارزه میکنند، نه به این علت که میگویند دموکراسی چیز بدی است، بلکه به این علت که معتقداند دموکراسی لیبرال دروغ است، دروغی است برای سرپوش نهادن بر انواع و اقسام جنایاتی که دولتهای غربی مرتکب میشوند و دموکراسی غربی از دید آنان به هیچ وجه دموکراتیک نیست.
دعوا بر سر همین است: مخالفان نمیگویند دموکراسی چیز بدی است، بلکه میگویند آنچه غربیها بهعنوان دموکراسی میخواهند به خورد ما بدهند، به اندازه کافی دموکراسی نیست. دموکراسی را باید تا انتها جلو برد، به این معنا که باید واقعا حکومت بر مردم را به دست مردم سپرد، در غیر این صورت بدل میشود به ابزاری ایدئولوژیک در دست آن دولتی که بر طبل دموکراسی میکوبد. دموکراسی یا باید کاملا محقق شود یا باید با مدعیانش جنگید و همین است که بخش اعظم چپهای غربی در واقع به جنگ «دموکراسی علیه دموکراسی» روی آوردهاند. آنان جز ابزاری ایدئولوژیک و تبلیغاتی در دست دولتها بوده تا بر جان و مال و ناموس مردم جهان حکومت کنند.
مشکل اصلی دموکراسی، به بیانی دیگر توخالی بودن آن است. اسلاووی ژیژک، فیلسوف معاصر اهل اسلوونی، به خوبی این وضعیت را با مفاهیم روانکاوی لاکانی توضیح میدهد. پرسش اصلی همین است که «سوژه دموکراسی» کیست؟ دموکراسی برای چه کسانی باید برقرار شود؟ آنان که قرار است تحت نظامی دموکراتیک زندگی کنند، چه کسانی هستند؟ پاسخ ژیژک قاطع است: سوژه دموکراسی در عصر ما، همان سوژه دکارتی است، همان سوژه کاملا بیمحتوا و انتزاعی که از هر محتوایی تهی شده است. دکارت مسیر شک را تا انتها ادامه میدهد و میرسد به «میاندیشم پس هستم» و به این ترتیب سوژه را از همه جزئیات، از همه چیزهایی که میشد او را به مدد آنان شناخت، تهی میکند: نه حواس، نه تخیلات، نه دانش، هیچ کدام موید وجود سوژه نیستند. آن چه سوژه با قاطعیت میتواند تایید کند نفس اندیشیدن اوست. همین است که میگوییم سوژه دکارتی فرمی تهی و بدون محتواست.
اما شباهت بین این سوژه انتزاعی با سوژه دموکراسی در چیست؟ ژیژک این شباهت را با اتکا به دیباچههای تقریبا تمام بیانیههای دموکراتیک و حقوق بشری تاریخ توضیح میدهد: «آدمیان قطع نظر از نژاد، جنسیت، دین، ثروت،... با هم برابرند». مشکل دقیقا بر سر همین «قطع نظر» است. این صرف نظر کردن از محتوای برسازنده انسانها، هر چند در ظاهر خیلی دموکراتیک و جذاب به نظر میرسد، اما در دل خود حاوی خشونتی است که نباید فراموشش کرد، خشونتی که بسیار به جهان معاصر، به خصوص جهان پس از فروپاشی شوروی، لطمه زده است و افراد بسیاری قربانیاش شدهاند. اما این خشونت چگونه رخ میدهد؟
دموکراسی هویت سوژه را میتوان گفت «به زور»، از او میگیرد. مشکل دموکراسی دقیقا همین است که نمیخواهد با آدمهای واقعی ساخته شود، نمیخواهد با آدمهای بالفعل دارای محتوا، که هویت خود را نمیتوانند با قیچی از وجودشان جدا کنند، روبهرو شود. در دموکراسی لیبرال، پذیرفتنی نیست که افراد به جای «قطع نظر»، «با توجه» با دین، ثروت، جنسیت و همه محتواهای جزیی دیگری که هویتشان را میسازد، قدم به صحنه بگذارند. طی فرآیندی بیرحمانه، این محتواهای جزیی کنار گذاشته میشود و دموکراسی بدل میشود به برابری صوری و ظاهری انسانهای بیمحتوا. به این ترتیب، تصور غایی دموکراسی از جامعه گویی تودهای مکانیکی از افراد اتمیزهشده است که مثل ماشین زندگی میکنند و گرد هم آمدهاند تا تفاوتی نداشته باشند، نه جماعتی که بر اساس پیوندهای زنده و ارگانیک به حیات خود ادامه میدهند. همین خشونت نهفته در پس انتزاع دموکراتیک است که منشا خطرهای بسیار میتواند باشد.
به نوعی، مساله اصلی جنبشهای اجتماعی مثل جنبشهای سیاسی زنان و جوانان در واقع مبارزه با همین سویه انتزاعی و بیرحم دموکراسی است. جنبشهای سیاسی در اصل به دنبال تحمیل محتوای خود به دولت دموکراتیکی هستند که آنان را به مثابه وجودهایی فاقد محتوا مینگرد و به برابری صوری تمام افراد جامعه اعتقاد دارد. جنبشهای اجتماعی صدای «انسان انضمامی» را انعکاس میدهند و مساله اصلیشان تفاوت هویتها با یکدیگر است. آنان میخواهند جدی گرفته شوند، نه به این دلیل که میخواهند مثل باقی انسانها باشند، بلکه برعکس، آنها به دنبال محترم شمرده شدن تفاوتشان با انسانهای دیگر هستند. جنبشها با «زندگی» سر و کار دارند، به دنبال ارائه اشکال نوینی از الگوی زندگی هستند و همین است که هر جنبش اجتماعی اصیلی، بیتردید پایههای دموکراسی صوری را سست خواهد کرد.
اما ورای جنبشها، شکل دیگری از مقاومت در برابر دموکراسی صوری و انتزاعی وجود دارد که به مراتب پیچیدهتر و رادیکالتر است و آن ملیگرایی است. غایت دموکراسی صوری اتکا به ملیت برای حذف محتواست، دموکراسی صوری میخواهد با گفتن این که تنها محدوده عمل قابل قبول برای دولتها مرزهای ژئوپلتیک آنهاست و در نتیجه هرکس که در محدوده مرزهای کشوری باشد با دیگر مردمان این محدوده برابر است، حقانیت انتزاعی خود را اثبات کند. اما مساله اینقدرها هم ساده نیست. دقیقا همان چیزی که دموکراسی صوری میخواهد بدل به بهانه کنار هم نگه داشتن مردم کند، بدل به عامل طغیان آنان میشود. همان عنصری که دموکراسی نمیتواند، یا حداقل فعلا نمیتواند حذف کند، همان محتوایی که بودنش برای عمل این دموکراسی ضروری است، بلای جان دموکراسی صوری نیز میشود.
مردم کشورهای جهان به شیوههای مختلف در برابر اقتدار جهانی دموکراسی لیبرال واکنش نشان میدهند و گاه این واکنشها چنان شدید است که حیرتانگیز مینماید. در چنین شرایطی است که ملیت، به قول ژیژک بدل به «شیء» به معنای فرویدی کلمه، یا همان das ding فرویدی میشود. ملیت به پدیدهای بدل میشود که مهارناپذیر و غیرقابل کنترل است، شیئی سخت و سنگین و نفوذناپذیر که به راحتی تسلیم عرصه نمادین نمیشود و مواجهه با آن همیشه توأم با خشونت و مسائل غیرقابل پیشبینی خواهد بود. در واکنش به همین دموکراسی صوری است که عادیترین جلوههای زندگی ملی یک قوم، از بو و طعم غذا گرفته تا لباسها و مراسم او، بدل به چیزی حیاتی و تعیینکننده میشود که بیگانهای ناشناس میخواهد آن را از قوم برباید و همین منشأ ظهور انواع و اقسام ایدئولوژیهای ناسیونالیستی میتواند باشد، که بعضیشان به شدت مرتجع و خطرناکند. آنچه به سادگی بخشی از محتوای تاریخی یک ملت است و فقط و فقط محصول تولد تصادفی مجموعهای از افراد در گوشهای از جهان، به ناگاه منزلتی جوهری و حیاتی مییابد و بدل میشود به چیزی که جان و ناموس افراد به آن بستگی مییابد و بر سرش خونها ریخته میشود.
پس اغراق نیست اگر بگوییم بسیاری از ایدئولوژیهای ناسیونالیستی مرتجع عصر ما، محصول فشاری هستند که دموکراسی صوری بر گرده ملتها، بهخصوص جهان سومیها، اعمال میکند و نتیجه واکنش به این فشار است که چنین زخم متعفنی سر باز میکند. تاریخ پر است از این قبیل نمونهها: زمانی که لنین از کارگران آلمانی درخواست کرد به حکومت بیتوجهی کنند و آرمان انترناسیونال را الگوی راه قرار دهند، با حیرت تمام دید که احزاب سوسیال دموکرات آلمانی، به این شکل از جهانی شدن کمونیستی واکنشی تند نشان دادند و بر خلاف تمام آموزههایی که از مارکس تا لنین و برنشتاین فرا گرفته بودند، پشت سر شعارهای «میهنپرستانه» سنگر گرفتند و گاه حتی از دولتهای خود با تمام وجود دفاع کردند. کمی بعد، در آغاز جنگ جهانی، انترناسیونال سوسیالیستی قطعنامهای صادر و در آن هر گونه تن دادن به جنگ و تامین اعتبارات آن را رد کرد، اما با آغاز جنگ، تمام پیشفرضهای انترناسیونال غلط از آب درآمد و اتحاد اعضا بر باد رفت و لنین که از این واقعه بسیار جا خورده بود، برای توجیه خود گمان برد که نمایندگان اروپایی حزب تحت تهدید و ارعاب پلیسهای دولتی به مفاد توافقنامه پشت کردهاند.
پس میبینیم که هر شکلی از تلاش برای برقراری برابری انتزاعی واکنشهای شدیدی به همراه دارد و چنان ایدئولوژیهای مرتجع و وقایع خشونتباری به همراه میآورد که بشر، که همواره به پیشرفت تمدن خویش مغرور بوده است، گمان میکرده سالها از انقراضشان میگذرد. انواع و اقسام خشونتهای پس از فروپاشی شوروی مثل جنگ بالکان و یازده سپتامبر، که قابل قیاس با دوران جنگ سرد نیست، به نوعی از همین نقص بنیادین دموکراسی صوری منشأ میگیرد. انواع نژادپرستیهای نو و بنیادگراییهای خشونتبار نظیر طالبانیسم، از برخی جهات ریشه در همان خشونت ذاتی دموکراسی لیبرال دارند و در حکم واکنش به آن هستند. آن اسب سرافراز لیبرالیسم غربی، که فوکویاما معتقد بود بعد از فروپاشی شوروی تاختن آغاز کرده است و هیچ نیرویی جلواش را نخواهد گرفت، در این 20 سال با انواع و اقسام مقاومتها و به تعبیر خود آمریکاییها «باتلاق»ها مواجه شده است و به ظهور ایدئولوژیهای افراطی بسیاری منجر شده است.
دموکراسی واقعی نه دموکراسی مبتنی بر یکی شدن، که دموکراسی مبتنی بر تفاوت است. دموکراسی واقعی تفاوتها را از بین نمیبرد، نسبت به آنها بیتفاوت میماند و آنقدر فراخ هست که بتواند محتواهای بیشمار را در خود بگنجاند و به همه آنها اجازه فعالیت و مقاومت بدهد. مشکل اصلی دموکراسی غربی صوری بودن آن است، به این معنا که میکوشد خود را از محتوا تهی نگه دارد، در حالی که مساله اصلی نه بیمحتوایی که قابلیت گنجاندن محتواهایی حقیقتا مخالف و حتی متضاد، در دل خویش است. مشکل دموکراسی این نیست که دیگران به آن تن نمیدهند چون ابله و عقبماندهاند بلکه این است که خود این دیگران را در دل خویش نمیپذیرد. مشکل دموکراسی لیبرال دقیقا همین است که به اندازه کافی دموکراتیک نیست.